فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

گریختگان

عده ای از مسلمانان به شنیدن خبر کشته شدن پیامبر به هر سوی پراکنده می شوند، و برخی می گریزند. خالد بن ولید که در رأس سواره نظامی سرگرم تاختن به مسلمانان است عمربن خطاب را می بیند که به تنهایی در حال فرار است. چون خویشاونداوست(379)راه خود را کج می کند و می ترسد که اگر او را به همراهان خویش بشناساند با او در آویزند. می نگرد که او به طرف دره احد می رود.(380)
انس بن نضر- عموی انس بن مالک- به عمر بن خطاب و عده ای از مسلمانان که نشسته اند می رسد. از آنها می پرسد: چرا نشسته اید؟ می گویند: رسول خدا کشته شد! می گوید: زندگی پس از وی به چه دردتان می خورد! برخیزید و برای هدفی که او در راهش کشته شد کشته شوید! آنگاه رفته آنقدر می جنگد تا به شهادت می رسد درحالیکه هفتاد ضربه بر پیکرش خورده است بطوریکه شناخته نمی شود و تنها خواهرش او را از روی انگشتان کشیده اش- یا دندانهای زیبایش- می شناسد. مالک بن دخشم می بیند خارجه بن زید در حال احتضار است، و سیزده ضربه عمیق کشنده برداشته است. به او می گوید: مگر خبر نداری که محمد کشته شد؟ خارجه می گوید: اگر او کشته شده باشد خداوند زنده است و نمی میرد. محمد پیام الهی را رساند. تو هم از دین خودت دفاع کن! مالک به سعد بن ربیع می رسد که دوازده زخم عمیق جانکاه برداشته است. به او می گوید: مگر خبر نداری که محمد کشته شد؟ سعد بن ربیع می گوید: من گواهم که محمد پیام پروردگارش را رسانید. تو هم از دین خودت دفاع کن، زیرا خداوند زنده و نمردنی است! منافقی بانگ بر می دارد که رسول خداکشته شد. برگردید پیش زن وبچه تان، چون دشمن دارد وارد خانه ها می شود!(381)
عده ای از گریختگان به مدینه می رسند. اولین کسی که وارد مدینه شده می گویدکه رسول خداکشته شده است ابوعباده- سعد بن عثمان- است. پس از او عده ای می آیند و پیش زنهای خویش می روند. زنان، آنها را سرزنش می کنند که رسول خدا را بیدفاع گذاشته می گریزید! از جمله فراریان، عمر و عثمان(382)هستند و حارث بن حاطب، ثعلبه بن حاطب، سوادبن غزیه، سعد بن عثمان، عقبه بن عثمان، خارجه بن عامر- که تا ملل میرسد- اوس بن قیظی با چند نفر از بنی حارثه- که به شقره می رسند- و ام ایمن آنها را می بیند و خاک به رویشان می پاشد و به یکی از آنها می گوید: بیا این دوک را بگیر و بریس، و شمشیرت را به من بده! و همراه عده ای از زنان به احد می شتابد. ابن ام مکتوم- که جانشین پیامبر در مدینه است و امام جماعت مردم- فراریان را سر زنش می کند که رسول خدارا بیدفاع رها کرده می گریزد؟!اه!اه!(383)

پیوستن مجدد مجاهدان

نخستین کسانی که پس از گریز باز می گردند قیس بن محرث با جمعی از انصارند که تا محله بنی حارثه می رسند و از آنجا به سرعت باز می گردند. آنان باحمله مجدد مشرکان برخورد می کنند و به درون سپاه دشمن فرو می روند. هیچیک جان سالم بدر نمی برند و همه کشته می شوند. قیس بن محرث آنقدر شمشیر می زند که چند نفری را می کشد، بعد هم نیزه داران دشمن او را دوره می کنند و چاک چاک می سازند. بعدها در پیکرش چهارده زخم عمیق کشنده می یابندده ضربه آن در تنش.
عباس پسر عباده بن نضله، و خارجه پسر زید بن ابی زهیر، و اوس پسر ارقم بن زید، با همند. عباس بانگ بر می دارد که آی مسلمانان! خدایرا در دفاع از پیامبرتان بکوشید! این که بر سرتان آمده از این است که پیامبرتان را فرمان نبردید. به شما وعده پیروزی داد اما شکیبایی ننمودید! آنگاه کلاهخود از سر فرود می گذارد و زره از تن بر می کند، و از خارجه بن زید می پرسد: زره و کلاهخود مرا می خواهی؟ خارجه می گوید: نه، من نیز همان تصمیمی را دارم که تو داری. پس دسته جمعی با دشمن درگیر می شوند در حالیکه عباس می گوید: اگر ما زنده باشیم و صدمه ای به پیامبر خورد چه عذری به درگاه پروردگارمان داریم؟ و خارجه می گوید: به درگاه پروردگارمان نه عذری داریم و نه دلیلی. عباس بدست سفیان پسر عبد شمس سلمی کشته می شود. عباس پیش از کشته شدن، دو ضربه سخت بر سفیان وارد می آورد که تا یکسال زخمی می ماند. اوس بن ارقم نیز به شهادت می رسد. خارجه بن زید هم گرفتار سواران نیزه بدست می شود و بیش از ده زخم بر می دارد. در حالیکه هنوز رمقی در او باقی است صفوان پسر امیه بن خلف از کنارش می گذرد، و او را می شناسد و می گوید: این از یاران بزرگ محمد استو به زندگی وی پایان می دهد. بعد او را مثله می کند و می گوید: این از کسانی است که در جنگ بدر تشویق به کشتن پدرم کرد. الآن که یاران برجسته محمد را کشتم دلم خنک شد. پسر قوقل را کشتم و پسر ابو زهیر، و اوس بن ارقم را کشتم!(384)
ثابت بن دحداحه بانگ بر می آوردکه آی انصار! من ثابت بن دحداحه ام. بیایید، بیایید. اگر محمد کشته شده باشد خداوند زنده و نمردنی است. در دفاع از دینتان بجنگید که خدا از شما پشتیبانی و شما را یاری خواهد کرد. عده ای از انصار به دور او گرد می آیند و او همراه آنان به دشمن حمله می برد. واحدی پرنفر و مقتدر با آنان درگیر می شود که سران شرک در آن جمعند: خالد بن ولید، عمرو بن عاص، عکرمه بن ابی جهل، و ضرار بن خطاب با آنان زد و خوردمی کنند. خالد بن ولید با نیزه بر او حمله می برد و آنرا بر پیکر او فرو می برد تا به شهادت می رسد. انصاری هم که با وی هستند کشته می شوند. اینها آخرین شهیدان جنگ احد هستند. زیرا پیامبر با یارانش به فراز دره می رسند و آنجا دیگر جنگی اتفاق نمی افتد.(385)
در دره، نخستین کسی که پیامبر را می بیند کعب بن مالک است. به بانگ بلند مژده سلامتی و زنده بودن وی را به مومنان می دهد. پیامبر با نهادن انگشت بر دهان او به او اشاره می کند که خاموش گردد. آنگاه زره کعب را همه یا پاره ای از آن زرد رنگ است می ستاند و زره خویش را از تن بدر کرده آن را می پوشد. و کعب که مردانه جنگیده و هفده زخم برداشته است زره پیامبر را بر تن می آراید.(386)
پیامبر، عماره بن زیاد بن سکن را که چهارده زخم برداشته است می خواند تا نزدیک وی آید و سر بر زانوی او نهد، در این حال آن دلیر فداکار جان می سپارد.(387)
امیه پسر ابو حذیفه بن مغیره سرا پا در زره سواره پیش می آید، و می گوید: این جنگ به تلافی جنگ بدر! مجاهدی به مقابله او می شتابد، اما امیه او را می کشد. علی علیه السلام به نبرد او رفته شمشیر بر پیشانی او فرود می آورد، ولی چون کلاهخود بر سر دارد شمشیر بر می گردد. امیه ضربه شمشیری به طرف علی علیه السلام نشانه می رود و او آن را با سپر خویش دفع می کند، شمشیر در سپر فرو رفته گیر می کند. چون زره امیه پایش را نپوشانده است علی با ضربه شمشیری پای او را قطع می کند تا در می غلتد. امیه تلاش می کند و شمشیر خود را از لای سپر علی بیرون می کشد و در حالیکه زانو بر زمین زده با او می جنگد. علی می بیند زیر بغل وی بی زره است. نوک شمشیر خویش را در آنجا فرو می برد. امیه می غلتد و می میرد.(388)
مسلمانانی که از کوه بالا رفته اند از خبر کشته شدن پیامبر و مشاهده کشته شدن یارانشان چندا اندوهگین و افسرده اند که بی حرکت افتاده و خود را به باد حوادث سپرده اند در حالیکه مشرکان در پایین کوه ایستاده اند. در این حال، اشخاص مومن را خواب سبکی در می رباید و آرامش پیدا می کنند. بعضی به خواب عمیقی فرو می روند بطوریکه صدای خرو خروشان بلند می شود، سپرهای چرمین آنان به هم می خورد و شمشیر بعضی از دستشان فرو می افتد، چنانکه شمشیر بشر پسر براءبن معرور از دستش بر سنگ فرو افتاده کند می شود و شمشیر ابو طلحه نیز می افتد. بعضی در حالیکه نشسته اند چانه خویش را بر سینه نهاده به خواب می روند. خواب آرامش بخش تنها صاحبان ایمان و یقین را می رباید، و منافقان و دو دلان بیدار می مانند و هر یک آنچه را در دل دارند به زبان می آورند. زبیر بن عوام در میان خواب و بیداری می شنود که معتب بن قشیر می گوید: اگر سهمی در فرماندهی می داشتیم در اینجا به کشتن نمی رفتیم(389). مومنان صاحب یقین، از خواب بیدار می شوند با نهایت آرامش خاطر و چنانکه گویی حادثه ناگواری پیش نیامده باشد.(390)
چون خبر کشته شدن پیامبر به مشرکان می رسد ابو سفیان از قریش می پرسد می پرسد: چه کسی محمد را کشته است؟ ابن قمیئه می گوید:من او را کشته ام. ابو سفیان می گوید: همانگونه که رسم ایرانیان در مورد قهرمانان است تاج بر سرت خواهیم نهاد. آنگاه ابو عامر زشتکار را برداشته در آوردگاه می چرخاند تا ببیند محمد در میان کشتگان هست یا نه؟ بر نعش خارجه پسر زید بن ابی زهیر می گذرند. از ابو سفیان می پرسد: می دانی این کشته کیست؟ جواب می دهد: نه. می گوید: این خارجه پسر بن ابی زهیر خزرجی است. این رئیس عشیره بلحارث بن خزرج است. چشمش به نعش عباس پسر عباده بن نضله که در کنار اوست می افتد، و می گوید: این ابن قوقل است. اشراف زاده ای از خاندانی اشرافی. بر سر نعش ذکوان بن عبد قیس می گویدکه این یکی از مهتران ایشان است. نعش پسر خویش- حنظله- را می بیند. ابو سفیان از ابو عامر می پرسد: این کیست؟ جواب می دهد: این از همه کسانی که اینجا افتاده اند برایم عزیزتر است. این حنظله بن ابی عامر است. ابوسفیان می گوید: کشته محمد را در اینجا نمی بینم. اگر او را کشته بود قطعاًدیده بودیم.ابن قمیئه دروغ می گوید: بعد، به خالد بن ولید بر می خورد، و از او می پرسد:درباره کشته شدن محمد اطلاعی داری؟ می گوید: او را دیدم که همراه عده ای از یارانش از کوه بالا می رفتند. ابوسفیان می گوید: این درست است. ابن قمیئه دروغ گفت که ادعا کرد او را کشته است.(391)
ابو عامر زشتکار بر نعش پسرش- حنظله شهید- می گذرد که بر کنار نعش حمزه بن عبدالمطلب و عبدالله بن جحش افتاده است. در حالیکه به نعش پسرش می نگرد می گوید: گر چه من پیش از این تو را از این مرد یهنی پیامبر خدا بر حذر می داشتم ولی براستی تو با پدرت نیکرفتاربودی و در زندگی اخلاقی بزرگوارانه داشتی، و مرگت هم با بزرگان و شخصیت های برجسته پیرو محمد بود. اگر خدا به این کشته اشاره به حمزه یا یکی از یاران محمد پاداش نیک داد ترا نیز پاداش نیک دهد. آنگاه فریاد بر می آورد: که آی گروه قریش! گر چه حنظله سر از فرمان من و فرمان شما پیچید ولی برای دستیابی به آنچه بنظر خودش خوب می آمد از هیچ کوششی فرو گذار نکرد. بنابراین نباید پیکرش مثله شود. بهمین جهت، پیکرهمه شهیدان اسلام را مثله می کنند بجز پیکر حنظله.(392)
هند نخستین کسی است که دست به مثله کردن نعش شهیدان می برد، و به زنهای مشرک می گوید تا چنین کنند. بینی و گوش همه شهیدان- باستثنای حنظله پسر ابو عامر- را می برند و از آنها برای خود دستبند و خلخال و گردنبند می سازد، بطوریکه همه زنهای مشرک چنین چیزی برخود می آرایند.
سپاه مشرکان از احد رو به بازگشت می آورد. پیامبر و مسلمانان ناراحت می شوند. ناراحتی آنان هنگامی شدت می گیرد که این نگرانی بوجود می آید که به مدینه بتازند و زنان و کودکان کشته و اسیر شوند. پیامبر به سعد بن ابی وقاص می فرماید: برو و اطلاعاتی از سپاه دشمن بیاور تا اگر سوار شترها شدند و اسبها را یدک کشیدند آهنگ بازگشت دارند، و اگر سوار اسبها شدند و شترها را یدک کشیدندقصد حمله به مدینه دارند. اگر دیدی قصد حمله به مدینه را دارند در تنهایی به من گزارش بده و مگذار روحیه مسلمانان ضعیف شود. قسم به آنکه جانم در اختیار اوست اگر به طرف مدینه بروند به طرف آنها حرکت کرده نبرد خواهم کرد. سعد با قدمهای سریع سپاه دشمن را دنبال می کند، و با خود می اندیشد که اگر احساس خطر کرد بشتاب به خدمت پیامبر باز گردد. همچنان رد آنها را می گیرد تا به عقیق می رسند. در آنجا دقایقی توقف کرده به مشورت می پردازند که آیا به مدینه در آیند یا نه؟ صفوان بن امیه به آنها می گوید: شما به آنها آسیب زده اید، و بهتر است برگردید و با وجود پیروزی در حالیکه خسته شده اید به شهر آنها در نیایید، زیرا معلوم نیست چه پیشامد کند. بطوریکه به ما خبر رسیده است پسر ابی یک سوم سپاه را به مدینه بازگردانده است و عده ای از دو قبیله اوس و خزرج در مدینه مانده اند. بیم آن می رود در حالیکه زخمیان ما بسیار است و بیشتر اسبهای ما از تیر و زوبین از پا در آمده اند بر ما حمله آورند. وانگهی در جنگ بدر که گرختید با اینکه غلبه با آنان بود به تعقیب شما نیامدند. در نتیجه، تصمیم می گیرند که به مکه برگردند. سعد بن ابی وقاص که از دور مراقب آنهاست می بیند سوار شترها شده اسبها را یدک می کشند. می فهمد که قصد بازگشت به شهر خویش را دارند. با اندکی درنگ می کند و می بیند که به مکیمن در آمدند. باز می گردد به سوی پیامبر. چون می رسد بی اختیار از خوشحالی فریاد می آرد که برگشتند. پیامبر به او اشاره می فرماید که فریاد نزن! و می افزاید: جنگ، فریبدادن دشمن است. بنابراین نباید از بازگشت دشمن جلو مردم چنین شادمانی کنی. در واقع، خدای تبارک و تعالی آنها را دفع فرمود.(393)
عقبه بن وهب بن کلده، دو حلقه زره متصل به کلاهخود را که در گونه پیامبر فرو رفته است از گونه مبارکش بیرون می کشد، خون از آن سرازیر می شود.(394)
فاطمه سلام الله علیها بهمراه چند زن انصاری در حالیکه آشامیدنی و غذا بر پشت خود حمل می کنند به میدان نبرد می شتابند. چون چشم فاطمه به صورت پیامبر می افتد دستهایش را به گردن او می آویزد و خون از چهره اش می سترد. پیامبر می فرماید: خشم خدا بر قومی که چهره پیامبرش را به خون آغشتند سخت است! علی علیه السلام می رود تا از مهراس آبی بیاورد، شمشیر خون آلودش را به فاطمه می دهد و می گوید: این شمشیر ستوده را بستان. و رفته در سپر خویش آب می آورد. پیامبر که سخت تشنه است می خواهد از آن آب بیاشامد نمی تواند و آب را هم بد بو، می یابد، می فرماید: این آب، بدبواست. چون دهانش خونین است، جرعه ای از آن در دهان می چرخاند و بیرون می ریزد. فاطمه با آن آب خون از صورت پدر می شوید. محمد بن مسلمه از چند زنی که همراه فاطمه آمده اند جویای آب می شود، می بیند آبی همراه ندارند. ناچار مشکی برداشته به طرف قنات حسی پیش می رود و آب خوشگوار از آن می آورد. رسول خدا از آب می آشامد و در حق وی دعا می کند. خون از زخم صورت پیامبر بند نمی آید، و او دمبدم می فرماید: تا روزی که دست بر رکن کعبه بمالید چنین آسبی به ما نتواند زد. علی علیه السلام همچنان آب می ریزد و فاطمه می شوید. فاطمه می بیند خون بند نمی آید، ناچار تکه حصیری گرفته آن را می سوزاند تا خاکستر می شود و آن خاکستر را بر زخم گونه پدر می نهد تا خون بند می آید.(395)
صفیه دختر عبدالمطلب در حالیکه شمشیر بدست دارد از برج فارع که عده ای از زنان و کودکان در آن جای دارند پایین آمده به سوی میدان جنگ می رود. در محله بنی حارثه به عده ای از زنان انصاری از جمله ام ایمن بر می خورد. از آنجا با دو آهسته می روند تا به پیامبر می رسند و می بینند که سپاه بصورت دسته های پراکنده در آمده است. نخست علی بن ابیطالب را می بیند. علی به صفیه می گوید: عمع جان سپاه دچار پراکندگی شده است. می پرسد: پیامبر خدا کجاست؟ علی می گوید: الحمدالله سالم است. می گوید:او را نشان من بده تا به چشم خودم ببینم. علی در حالیکه سعی می کند مشرکان متوجه او نشوند او را به اشاره نشان می دهد. صفیه به خدمت وی می شتابد و می بیند زخمی شده است. رسول خدا می پرسد: عمویم چه شده است؟ عمویم حمزه چه شده است؟ حارث بن صمه به جستجوی حمزه می رود ولی تأخیر می کند. علی ابن ابیطالب از پی او می رود درحالیکه این سرود رزمی را زمزمه می کند:
یا رب ان الحارث بن الصمه - کان رفیقاًو بنا ذا ذمه
قد ضل فی مهامه مهمه - یلتمس الجنه فیما تمه
سرانجام حارث را پیدا می کند، و می بینند حمزه به شهادت رسیده است. می آیند و به پیامبر خبر می دهند. برخاسته می آید و بر فراز نعش او می ایستدت و می فرماید: منظره ای که مرا تا بدین حد به خشم آورد تا کنون ندیده ام. صفیه از دور پیدا می شود. پیامبر به زبیر می فرماید: مادرت را دور کن از اینجا. زبیر می گوید: مادرم، سپاه دچار پراکندگی شده است. برگرد. می گوید: برنمی گردم تا پیامبر را ببینم. وقتی به پیامبر می رسد می گوید: ای پیامبر خدا، برادرم حمزه کجاست؟ تا او را نبینم بر نمی گردم. زبیر مادرش را گرفته بر زمین می نشاند و او را نشسته نگاه می دارد تا حمزه را به خاک سپارند! پیامبر درباره حمزه می فرماید: دیدم که فرشتگان او را غسل می دهند و می شویند. و دستور می دهد تا پیکر شهیدان را بدون این که غسل دهند همانطور با خون و زخمشان در کفن بپیچند و به خاک بسپارند.(396)
هند دختر عمرو بن حرام در حالیکه نعش همسرش- عمرو بن جموح- و نعش پسرش خلاد بن عمرو و نعش برادرش عبدالله بن عمرو بن حرام پدر جابر بن عبدالله انصاری را بر شتری نهاده است به طرف مدینه می رود. عائشه- همسر پیامبر- که با چند زن برای کسب خبر جنگ از شهر بیرون آمده است وقتی از محله بنی حارثه به طرف دره سرازیر می شود به هند بر می خورد. از او می پرسد: چه خبر از میدان جنگ؟ هند می گوید: خیر است. پیامبر خدا سالم است، و با وجود وی هر مصیبتی نا چیز است. عده ای از مومنان هم شهید شده اند. می پرسد: اینها نعش کیست؟ جواب می دهد: برادرم، و پسرم خلاد، و همسرم عمرو بن جموح. می پرسد: آنها را کجا می بری؟ می گوید: به مدینه تا در آنجا به خاک بسپارم. و شترش را هی می زند. چند قدم آنطرفتر شتر زانو می زند. عائشه می گوید: بخاطر بار سنگینی است که دارد. می گوید: نه. گاهی باندازه بار دوشتر حمل می کند. فکر می کنم علت دیگری داشته باشد. شتر را هی می زند تا بر می خیزد، ولی وقتی او را به طرف مدینه می گرداند شتر زانو می زند، چون شتر را به طرف احد می گرداند بشتاب می رود. ناچار هند به میدان جنگ و خدمت پیامبر باز می گردد و جریان را شرح می دهد. پیامبر از او می پرسد: این شتر مأموریتی دارد. آیا همسرت چیزی به تو گفته است؟ جواب می دهد: عمرو بن جموح وقتی می خواست به طرف احد بیاید روی خود را به قبله گردانید و گفت، خدایا، مرا سر افکنده پیش خانواده ام برمگردان و شهادت را نصیب من ساز. می فرماید: بهمین جهت است که شتر به مدینه باز نمی گردد. بیشک در میان شما انصار کسانی هستند که اگر به درگاه خدا دعایی کنند خداوند دعایشان را اجابت می فرماید، از آنجمله عمرو بن جموح است. ای هند، از آندم که برادرت کشته شده است فرشتگان همچنان بر برادرت بال گسترده اند تا کجا به خاک سپرده می شود.(397)
حمنه دختر جحش که با دیگر زنان برای آب دادن و بستن زخم مجروحان به میدان آمده است به خدمت پیامبر می آید. به او می فرماید: حمنه تسلیت می گویم! می پرسد: چه کسی ای رسول خدا؟ می فرماید: دائی ات حمزه! می گوید: انا الله و ان الیه راجعون. خدا او را بیامرزد و قرین رحمت دارد. فرخنده باد شهادت برای او. بعد می فرماید: باز هم تسلیت می گویم. می پرسد: چه کسی ای رسول خدا؟ می فرماید:برادرت (عبدالله بن جحش)تت. می گوید: انا الله و انا الیه راجعون. خدا او را بیامرزد و قرین رحمت دارد. بهشت او را گوارا باد! سپس می فرماید: باز هم تسلیت می گویم. می پرسد: چه کسی ای رسول خداک می فرماید: مصعب بن عمیر. می گوید: آه جگرم! پیامبر می فرماید: شوهر در دل زن مقامی دارد که هیچکس ندارد. و از او می پرسد: چرا چنین کلمه سوزناکی گفتی؟ می گوید: یتیم شدن پسرانش را بیاد آوردم و چنین دلم سوخت. پیامبر در حق فرزندانش دعا می کند که سرپرست شایسته ای نصیبشان شود. بعدها طلحه بن عبیدالله با وی ازدواج می کند و محمد بن طلحه نسبت به فرزندان وی پر مهرترین پدر می شود.(398)
سمیراءدختر قیس که زنی از عشیره بنی دینار است به میدان نبرد می رود. دو پسر رزمنده اش نعمان بن عمرو، و سلیم بن حارث در کنار پیامبر به شهادت رسیده اند. خبر شهادت آندو را به وی می دهند. می پرسد: رسول خدا در چه حال است؟ جواب می دهند: خوب است و الحمدالله به بهترین حالی که تصورکنی. می گوید: او را به من نشان بدهید تا ببینم. با اشاره نشان می دهند، و می گوید: هر مصیبتی باوجود تو ای پیامبر خدا ناچیز است. آنگاه نعش دو پشرش را بر شتر نهاده رهسپار مدینه می شود. نزدیک مدینه، عائشه به او بر می خورد و می پرسد: چه خبر بود؟ می گوید: اما رسول خدا الحمدالله خوب است نمرده است، و خدا شهادت را نصیب عده ای از مومنان ساخته است. می پرسد: اینها نعش کیست؟ می گوید: دو پسرم و شترش را هی می زند و می رود...(399)

برسرنعش شهیدان

چون نعش حمزه بن عبدالمطلب در برابر پیامبر نهاده می شود بر او نماز می گزارد و چهار تکبیر می گوید. سپس پیکر دیگر شهیدان را یکایک به کنار پیکر حمزه می نهند، و هر پیکری را که می نهند پیامبر بر او و بر دیگر شهیدان نماز می گزارد بطوریکه هفتاد و چند نماز بر او خوانده می شود، زیرا شماره شهیدان هفتاد و چند است. آنگاه پیامبر می فرماید: من در دوران رستاخیز برایتان شهیدم و گواه. هرکس در راه خدا زخمی شود در دوران رستاخیز همانگونه زخمگین می آید در حالیکه زخمش خونین است و بوی مشک از آن به مشام می رسد. ابوبکر: ای رسول خدا، مگر اینها برادران و همتای ما نیستند، مثل ما مسلمان شدند و مثل ما جهاد کردند؟ می فرماید: آری، ولی اینان هیچ از پاداششان نخوردند و نکاستند و من نمیدانم شما پس از من چه خواهید کرد؟! ابوبکر در حالیکه گریه می کندمی گوید: مگر ما پس از تو زنده خواهیم بود؟(400)
آنگاه به مسلمانان دستور می دهد تا آرامگاهی برای آنان حفر کنند، و می فرماید: زمین را بکنید، و آرامگاهی گشاده و زیبا درست کنید، و هر دو یا سه پیکر را در یک آرامگاه بنهید. هر کدام را که بیش از دیگران قرآن شناس است نخست در آرامگاه نهید و مقدم بدارید. بدینسان، مسلمانان هر شهیدی را که قرآن شناس تر است بیش از دیگران و مقدم بر آنان در آرامگاه می نهند. از شهیدانی که میدانم در یگ آرامگاه نهده شده اند اینها هستند: عبدالله پسر عمرو بن حرام، عمرو بن جموح، خارجه بن زید، سعد بن ربیع، نعمان بن مالک، و عبده بن حسحاس در یک آرامگاه. پیامبر در باره عبدالله پسر عمرو بن حرام، و عمرو بن جموح که پیکرشان بدست مشرکان پاره پاره شده است می فرماید:این دو نفر را که در دنیا دوست صمیمی یکدیگر بودند در یک آرامگاه به خاک بسپارید(401)
چون حمزه را در آرامگاهش می نهند پیامبر دستور می دهد تا عبای پشمین سیاهی را بر روی پیکر او بکشند. عبا را چون بر سر و چهره او می کشند پاهایش عریان می ماند و چون پایین و بر روی پاهایش می کشند چهره اش نمایان می شود. می فرماید: چهره اش را بپوشانید. بر روی پاهایش بوته های خشک می نهند. مسلمانان گریه سر می دهند که ای پیامبر خدا، حتی برای عموی پیامبر خدا پارچه ای بقدر کفایت نداریم! می فرماید: شهرها و کشورها گشوده خواهد گشت و مردم به آنجا کوچ خواهند کرد و به خویشاوندان خود در مدینه پیغام خواهند فرستاد که شما در سرزمینی بی آب و درخت زندگی می کنید! حال آنکه اگر بدانند زندگی در مدینه برای آنان بهتر است. سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر کسی بر کم آبی و سختی زندگی در مدینه بسازد من در دوران رستاخیز شفیع یا شاهد و شهید او خواهم بود.(402)آنگاه دستور می دهد عبدالله بن جحش را هم که مشرکان او را به بدترین شکلی مثله کرده اند در آرامگاه حمزه جای دهند.(403)
برای مصعب بن عمیر هم بیش از یک عبا نیست تا بر پیکرش بکشند. در حالیکه به پسکر به خون آغشته اش می نگرد و می فرماید: تو را در مکه دیدم که جامه ابریشمین نازک و لطیف و خوش دوختی در برداشتی که هیچکس مانند آن در بر نداشت، و اینک تو را می بینم که با موهای آشفته و پریشان در عبایی آرامیده ای. آنگاه دستور می دهد تا پیکر پاکش را در آرامگاهش بنهند. برادرش- ابو الروم- و عامر بن ربیعه، و سویبط بن عمرو بن حرمله وارد آرامگاهش می شوند و سپس پیکرش را در آن می نهند.(404)
پیامبر به نعش وهب بن قابوس مزنی می نگرد و جانبازی و قهرمانی وی را بیاد می آورد و می فرماید: خدااز تو خشنود است و من هم از تو خشنودم. آنگاه بسختی و ناراحتی از زمین بلند شده بر سر آرامگاه او می ایستد تا او را در آن جای می دهند، و عبای پشمینی را که نقش های سبز دارد بر روی پیکرش می کشند. پیامبر آن عبا را بر روی صورت او می کشد و او را می پوشاند ولی نیمی از ساق پایش عریان می ماند. بعد دستور می دهد تا از گیاهان خشکیده بیاورند و بر روی پاهایش بنهند.(405)
عمرو پسر ثابت بن وقش در مسلمان شدن تردید دارد. همشهریانش اسلام را بر او عرضه می کنند. جواب می دهد: اگر بدانم آنچه می گویید حقیقت دارد لحظه ای درنگ نمی کنم! روز جنگ احد در حالیکه پیامبر در احد است تصمیم به مسلمان شدن می گیرد. مسلمان می شود و شمشیرش را برداشته از شهر بیرون می رود و با دشمن می جنگد تا از پا در می آید. او را در میان کشته ها می بینند که رمقی در او باقی مانده است. نزدیکش رفته از او می پرسند: عمرو! چرا آمدی؟ می گوید: اسلام مرا آورد. به خدا و پیامبرش ایمان آوردم، آنگاه شمشیرخویش برداشته به میدان آمدم و خدا شهادت را نصیب من ساخت. و در حضور آنان جان می سپارد. پیامبر می فرماید: او از بهشتیان است.(406)