فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

تغییر مسیر جنگ

در این حال، بعضی از تیراندازان به دیگران می گویند: چرا اینجا بیکار نشسته اید؟ اینک خدا دشمن را به شکست کشاند و این برادران شما هستندکه دارند اردوی دشمن را به غنیمت می برند. به اردوگاه مشرکان در آیید و با بردرانتان در غنیمت شرکت بجویید. بعضی می گویند: مگر نمی دانید که پیامبر به شمافرمود: پشت سپاه ما را پاسداری کنیدو از جای خودتان تکان نخورید. و اگر دیدید ما داریم غنیمت می بریم با ما شرکت نجویید و پشت سپاه را پاسداری کنید؟ عده ای می گویند: مقصود رسول خدا این نبوده است. اکنون خدا مشرکان را خوار ساخته و به شکست کشانده است، بنابراین به اردوی دشمن در آیید و همراه برادرانتان غنیمت برگیرید. چون کارشان به اختلاف می کشد فرماندهشان- عبدالله بن جبیر- که خود را با جامه ای سپید نشاندار ساخته است زبان به نطقی می گشاید، و پس از سپاس و ستایش خداوند، به آنان سفارش می کند و دستور می دهد که از خدا فرمان برند و از پیامبر فرمان برند و هیچیک از دستورهای رسول خدا را نافرمانی نکنند. آما آنها نافرمانی نموده از موضع خویش سرازیر می شوندو از آنها با فرماندهشان جز چند نفری که به ده نمی رسند باقی نمی ماند که از آنجمله حارث پسر انس بن رافع که می گوید: ای یاران، سفارشی را که پیامبرتان به شما کرده است بیاد آورید و از فرمانده خویش فرمان برید. سر می پیچند و برای غنیمت بردن رو ب اردم وی دشمن می نهند و کوه را خالی می گذارند و سرگرم برداشتن این چیز و آن چیز می شوند.
نسطاس- آزاد شده صفوان بن امیه که بعدها مسلمان خوبی می شود- می گوید: من برده ای بودم که مرا همراه عدهای دیگر در اردوگاه گذاشته بودند. در آن روز هیچیک از بردگان در جنگ شرکت نجستند جز وحشی و صواب- برده بنی عبدالدار- چون ابوسفیان گفته بود: ای گروه قریش، بردگانتان را به حفاظت از بار بنه و نگهداری ستوران بگمارید. ما شتران را گرد آوردیم وپابندزدیم. و سپاهیان به ترتیب دادن جناح راست و جناح چپ پرداختند، و ما بر روی بنه و پالانها رو پوشی کشیدیم. دو سپاه به هم نزدیک و با هم در گیر شدند و ساعتی جنگیدند، بعد سپاهیان ما شکست خوردند و رو به گریز نهادند، و یاران محمد به اردوی ما در آمدنددر حالیکه ما نگهبان اثاثیه و اردو بودیم. دور ما را گرفتند، و خودم جزو اسیران بودم. اردو را به بدترین شکلی به غارت گرفتند بطوریکه یکی از آنان از من پرسید: اموال صفوان بن امیه کجاست؟ گفتم: جز بقدر مخارج با خود بر نداشته است که آنهم در آن خورجین است. مرا جلو انداخته برد تا نشانش دهم و آنرا که یکصد و پنجاه مثقال بود از خورجین بیرون آوردم. سپاهیان ما پشت کرده می رفتند چنانکه ما از آنها نومید شدیم، و زنها و پریشان و سراسیمه شدند و در چادر خویش تسلیم هرکسی بودند که بیاید و آنها را بگیرد. دستهای مجاهدان آکنده از غنیمت شده بود. ما بدین حال و چنین تسلیم بودیم که ناگهان به کوه نگرستیم و دیدم سواره نظام ما از آنسو وارد می آید، و به اردو در آمدند بی آنکه کسی بتواند جلوگیر آنها باشد. مراکز دفاعی تیراندازان در آن کوه برچیده شده بود و آمده بودند برای غنیمت بردن و داشتند می بردند، و من آنان را می دیدم که کمان و ترکش خویش را زیر بغل گرفته بودند و هر یک در دستها یا در بغل خویش چیزی را گرفته بودند. وقتی سواره نظام ما آمد بر جمعی تاختن آورد که در نهایت آسودگی خاطر مشغول غارت بودند. بهمین سبب آنان را به دم شمشیر گرفتند و بشدت کشتار کردند، و مسلمانان به هر طرف پراکنده شدند و هر چه به غنیمت گرفته بودند گذاشتند و از اردوگاه ما بیرون رفتند. ما هم اثاقیه و بار بنه خویش را گرد آوردیم بی هیچ کم و کاست. آنان اسیران ما را نیز رها کردند. آن طلاها را هم در میدان یافتیم. من مرد مسلمانی را دیدم که صفوان بن امیه را گرفته بود و بشدت به خود می فشرد بطوریکه فکر کردم خواهد مرد. هنوز رمقی در او باقی بود که سر رسیدم و با خنجری که همراه داشتم بر او زدم تا در غلتید. بعدها درباره او پرسیدم.به من گفتند: مردی از بنی ساعده است. سپس خدای عزو جل مرا به اسلام ره نمود.(344)
واقعه چنین است که وقتی تیر اندازان برای بدست آوردن غنیمت موضع خویش را رها می کنند و عده کمی می مانند خالد بن ولید می بیند که کوه خالی شده است و جز تنی چند بر آن نیستند. با سواره نظام خویش حمله می برد. عکرمه نیز با سواره نظام خویش از پی او حمله می آورد تا با همان چند تیر انداز درگیر می شوند. تیر اندازان آنقدر مقاومت می کنند تا از پا در می آیند. عبدالله بن جبیر هم هر چه تیردارد پرتاب می کند، بعد با نیزه می جنگد تا نیزه اش می شکند، سپس با شکستن غلاف شمشیرش بنا می کند به جنگیدن تا کشته می شود. جعال بن سراقه و ابو برده بن نیار که شاهد کشته شدن عبدلله بن جبیر از کوه سرازیر می شوند و به همرزمان خویشس می پیوندند. مشرکان سواره می تازند و صفوف مسلمانان را از هم می پراکنند...
بانگی بر می آید که محمد کشته شد! و سه بار تکرار می شود...
مسلمانان دست و پای خود را گم می کنند و هم بدست دشمن کشته می شوند و هم نشناخته یکدیگر را می زنند از شدت هراس و از شتابی که دارند. اسید بن حضیر دوزخم بر می دارد. یکی را ابو برده ندانسته می زند و می گوید: بگیراز من که جوان انصاری ام! و ابو زعنه به ابو برده می تازد و بی آنکه او را بشناسد دوضربه بر او وارد می آورد و می گوید: بگیر از من که ابو زعنه ام! تا او را می شناسد. بعدها هرگاه او را می بیند ملامت می کند که ببین چه بر سرم آوردی! و ابوزعنه می گوید: تو ندانسته اسید بن حضیر را زدی! و این زخمی است که در راه خداخورده ای. چون رسول خدا این گفتگو را می شنود می فرماید: آن زخم در راه خداست. پاداش آن از آن توست ای ابو برده چنان که آنرا مشرکی زده باشد. و هر کس از چنین زخمی کشته شود شهید است.
حسیل بن جابر- ملقب به یمان- و رفاعه بن وقش پیرمردان کهنسالی هستند که همراه زنان در برج و باروهای مدینه قرار گرفته اند. یکی به دیگری می گوید: ما که امروز و فردا می میریم و از عمرمان جز ساعاتی باقی نمانده است چرا باید جان خویش را حفظ کنیم؟ اگر شمشیرمان را برداریم و خودمان را به رسول خدابرسانیم ممکن است خدا شهادت را نصیب ما گرداند. همان روزجنگ، خود را در احد به رسول خدا می رسانند. رفاعه را مشرکان می کشند، و حسیل بن جابر هنگامی که مسلمانان با سواره نظام دشمن در می آمیزند و شمشیر مجاهدان بی آنکه دوست را از دشمن باز شناسد فرود می آید و در حالیکه حذیفه فریاد برداشته است که این پدر من است! این پدر من است! کشته می شود. حذیفه به مسلمانان می گوید: خدای ارحمالراحمین از شما در گذرد. این چه کاری بود که کردید! این گفته وی بر منزلتی که در نظر پیامبر دارد می افزاید. بعدها رسول خدا دستور می دهد تا خونبهای وی را از بیت المال بدهند، اما حذیفه بن یمان از خونبهای پدر خویش بنفع مسلمانان چشم می پوشد.
حباب پسر منذر بن جموع فریاد بر می آوردکه آی آل سلمه! بصورت گروه فشرده ای روی می آورند که بفرمانیم ای دعوت کننده الهی! جبار بن صخر در آن گیر و دار بدون این که او را بشناسد ضربه ای مهلک بر سر وی فرود می آورد. تا آنکه بانگ به شعار خویش بر می دارند و می گویند: أمت! أمت! بدین سان افراد خودی را شناخته یکدیگر را نمی زنند.(345)
با پیامبر جز تنی چند نمی مانند. پرچم افراشته ای نمی ماند و نه دسته و گروه متمرکزی. واحدهای مشرکان در آن دره در حالیکه می آیند و می روند مسلمانان را می زنند و می تارانند، با مسلمانان درگیر می شوند و جدا می شوند، و هیچکس نیست که در برابرشان تاب ایستادگی داشته باشد.(346)مسلمانان رو به کوه می گریزند و به ندای پیامبر که آنان را فرا می خواند اعتنایی نمی کنند. داد می زند که آی فلان بیا! آی فلان بیا! من پیامبر خدایم! هیچیک از آندو اعتنایی نمی کنند و به راه خود ادامه می دهند.(347)
مشرکان در حالیکه نعره برداشته اند که آی طرفداران عزی! آی پیروان هبل! بر مسلمانان می تازند و کشتاری بیرحمانه می کنند.(348)
سی نفر به دور پیامبر مقاومت می کنند و می گویند: وجودم سپر وجودت، و جانم فدای جانت. تو را رها نخواهم کرد! هشت تن با وی پیمان مرگ می بندند، سه مهاجرو پنج انصاری: علی، زبیر، و طلحه. ابودجانه، حارث بن صمه، حباب بن منذر بن جموح، عاصم بن ثابت، و سهل بن حنیف، که هیچیک هم کشته نمی شوند.(349)
عمرو بن جموح با پای لنگش پیشاپیش دیگران با سواره نظام دشمن مقابله می کند و درحالیکه پسرش از پی او روان است می جنگد تا هر دو به شهدات می رسند.(350)
پیامبر در حالیکه دشمن به او نزدیک شده است بانگ بر می دارد که چه کسی جان خویش می فروشد؟ پنج تن از انصار به یاریش می شتابند از جمله عماره بن زیاد بن سکن که می جنگد تا از پای در می آید.(351)
مشرکی از قبیله بنی عامر بن لوی(352)سوار بر اسبی به رنگ قهوه ای تیره و در حالیکه غرق در آهن است و نیزه بلندی در دست دارد پیش آمده فریاد بر می دارد که من ابوذات الودع هستم! محمد را نشان من بدهید! طلحه پیش می رود و با زدن ضربه شمشیری بر بند پای اسبش او را در می غلتاند، و نیزه او را گرفته به چشم او فرو می برد تا مثل گاونری بانگ بر می کشد، آنگاه پای خویش را بر گونه او نهاده او را می کشد.(353)
در یک طرف علی علیه السلام یک تنه راه بر دسته ای از مهاجمان می بندد، و در طرف دیگر ابو دجانه دسته ای ر می راند و در آنسوسعد بن ابی وقاص بر دسته ای از آنها می تازد... علی به تنهایی شمشیر بدست خود را به سواره نظامی که بفرماندهی عکرمه بن ابی جهل است می زند تا به میان آنها می رود و آنطرف بیرون می آید و این کار را برای باردوم تکرار می کند تا آنها را به خود مشغول کند و از شخص پیامبر باز دارد.(354)بانگی رسا طنین می افکند که لا سیف الا ذوالفقار- و لا فتی الاعلی شمشیری بهتر از ذوالفقار نیست و رزمنده ای برتر از علی.(355)
در حالیکه سواره نظام دشمن از هر سو پیامبر را احاطه کرده است و می تازد و مدافعان برای دفع حملات آنها از پیامبر دور و نزدیک می شوند طلحه یکدم از او جدا نمی شود. خود را سپر او می سازد و آماج تیر و شمشیر و نیزه دشمن می گرداند(356)و سراسیمه است که پیش روی او دفاع کند یا پشت سروی. مالک بن زهیر جشمی- که تیرش به خطا نمی رود- تیری به طرف پیامبر پرتاب می کند. طلحه دست خویش را برابر صورت پیامبر می گیرد و تیر بر کلک او فرود آمده آن را قطع می کند. پیامبر اشاره به وی می فرماید: او به عهد خویش وفا کرد(357).(358)
در حالیکه تیر از هر سو بر پیامبر می بارد هیچیک به وی اصابت نمی کند. عبدالله بن شهاب زهری آمده می گوید: محمدرانشان من بدهید که بمیرم اگر بگذارم جان بدر ببرد! حال آنکه پیامبر به تنهایی در کنار اوست، و عبدالله بن شهاب از کنار او می گذرد. بعد که مسافتی باز می گردد و به صفوان بن امیه می رسد صفوان به او پرخاش می کند که بمیری! تو که به محمد دست یافتی نتوانستی او را بزنی و ریشه این بلا را برکنی؟! با شگفتی می پرسد: مگر تو او را دیدی؟! می گوید: آری، تو در کنارش بودی! قسم می خورد که او را ندیده است، و تأکید می کند که براستی او را از گزند ما در امان است. چهار نفر از ما با هم پیمان بستیم و قرار قتلش را گذاشتیم اما دست ما به او نرسید(359)(360)
کعب بن مالک که زخمی شده است وقتی می بیند مشرکان نعش شهیدان را به بدترین شکلی مثله می کنند آهسته از میان کشته ها دور می شودو خود را در گوشه ای پنهان می کند. می بیند خالد بن اعلم عقیلی در حالیکه سراپا در زره است پیش می آید و مسلمانان را عقب می راند و به دارودسته اش می گوید: دست و پای اینها را مثل گوسفند گر ببندید! آی گروه قریش! محمد را نکشید، او را اسیر بگیرید تا او را بخاطر کارهایی که کرده است محاکمه کنیم! قزمان به مقابله او می شتابد و شمشیر بر شانه او فرود می آورد که تا ریه او می شکافد. آنگاه شمشیر او را برداشته بر می گردد. مشرک دیگری که جز دو چشمش پیدا نیست سر می رسد. قزمان با یک ضربه او را به دو نیم می کند. بعد معلوم می شود ولید پسر عاصم بن هشام است.(361)
نسیبه دختر کعب- ملقب به ام عماره- که بامدادان با مشکی آب به میدان آمده است وقتی می بیند اطراف پیامبر خالی شده است و همراهانش به ده نفر نمی رسند خود را به او می رساند و شمشیری گرفته می جنگد و با کمانی تیر اندازی می کند. چون ابن قمیئه حمله می آورد مصعب بن عمیر با عده ای از جمله نسیبه به مقابله او می روند. نسیبه چند ضربه شمشیر بر او وارد می آورد اما چون دو زره پوشیده است کاگر نمی افتد، و او ضربه ای بر شانه نسیبه وارد می آورد.(362)
همسر و دو پسر وی نیز سر می رسند و به دفاع از پیامبر کمر می بندند. عده ای در حال گریز از کنار پیامبر می گذرند. وقتی می بیند نسیبه بدون سپر است به اولین فراری سپر بدستی که می رسد می فرماید: آی سپر بدست! سپرت را بینداز برای کسی که می جنگد! سپرش را می اندازد و می رود. نسیبه سپر را برداشته به حمایت پیامبر می گیرد. مردی سواره می آید و شمشیری به طرف نسیبه فرود می آورد، و او با سپر خویش آنرا دفع می کند و شمشیر آسیبی نمی زند. تا می خواهد برود نسیبه شمشیر بر پای اسبش می زند تا به پشت در می غلتد. پیامبر فریاد بر می دارد که آی پسر ام عماره! به کمک مادرت بشتاب! به کمک مادرت! پسر به کمک نسیبه می آید و آن مشرک را می کشند.(363)
پیامبر به عبدالله بن زید- پسر نسیبه- می فرماید: دشمن را بزن. با فلاخن سنگی به سوی سوار مشرکی که در آن نزدیکی است پرتاب می کند. سنگ بر چشم اسب می خورد و تعادل خویش را از دست داده با سوار به زمین می غلتد. عبدالله بر فراز او رفته چندان سنگ بر او می افکند تا در زیر آنها می ماند. پیامبر همچنان شاهد صحنه است و لبخندی بر لب دارد. نگاهی به نسیبه می افکند و می بیند شانه اش مجروح شده است. به عبدالله می فرماید: بدو سراغ مادرت! زخمش را ببند. آفرین بر خانواده شما! نقش مادرت بهتر از نقش فلانشخص و فلانشخص است! نقش ناپدری ات ارزنده تر از نقش فلانشخص و فلانشخص است! نقش تو بهتر از نقش فلانشخص و فلانشخص است! رحمت خدا بر خاندان شما باد! نسیبه عرض می کند: دعایی بفرما تا در بهشت همراه تو باشیم. می فرماید: خدایا، ایشان را همراه من در بهشت بگردان. نسیبه می گوید: دیگر باک ندارم که در دنیا چه بر سر من می آید.(364)
مشرکی بلند قامت سواره می آید و ضربه ای بر بازوی چپ عبدالله بن زید- پسر نسیبه- وارد می سازد و برای ضربه نهایی بر نمی گردد و به راه خود ادمه می دهد. خون بازوی عبدالله بند نمی آید. رسول خدا به او سفارش می فرماید که زخم خود را ببندد. مادرش- نسیبه- با پارچه هایی که برای زخمبندی همراه داردفرا می رسد، و در حالیکه رسول خدا نظاره می کند زخم پسر را می بندد، آنگاه به او می گوید: برخیز پسرم و با دشمن بجنگ! پیامبر به او.ء فرماید: ای مادر عماره! تاب و تحملی را که تو داری که دارد! مشرکی که آن ضربه را به بازوی عبدالله زده است برمی گردد. پیامبر به نسیبه می فرماید: این همان است که پسرت را زخمی کرده است. نسیبه برسر راه او رفته ضربه شمشیری بر پای او می زند تا در می غلتد. پیامبر در حالیکه می خندد می فرماید: انتقام پسرت را از او گرفتی ای مادر عماره! آنگاه مادر و پسر به سراغ آن مشرک رفته او را می کشند. پیامبر به نسیبه می فرماید: خدا را سپاس که تو چیره ساخت و داد تو را از دشمن گرفت تا انتقام خویش را از دشمن ستاندی.(365)
ابو اسیره پسر حارث بن علقمه با مشرکی از بنی عوف بر خورد می کند. هر یک چند ضربه ای به دیگری نشانه می رود و دیگری آن را به مهارت رد می کند. مثل دو شیر گلاویزند. گاهی می جنگند و لحظه ای چند باز می ایستند. تا با هم دست به گریبان می شوند و یکی دیگری را بر زمین می زند. ابو اسیره طرف را به زیر می گیرد، و مثل گوسفند سر می برد. وقتی از روی لاشه او بر می خیزد خالد بن ولید که سوار بر اسب سیاهی سوار است و نیزه بلندی در دست دارد فرامی رسد و از پشت سر نیزه را بر او فرو می برد تا از سینه اش بیرون می آید و به شهادت می رسد، و خالد بن ولید در حالیکه می گوید: من ابو سلیمانم! راه خویش را می گیرد.(366)
وهب بن قابوس مزنی با برادرزاده اش- حارث بن عقبه- همراه گله گوسفندشان از کوهستان مزینه به مدینه می رسند. می بینند مردم از شهر بیرون رفته اند. می پرسند: مردم کجایند؟ جواب می دهند: در احد پیامبر رفته است تا با مشرکان قریش بجنگد. با خود می گویند: منتظر چه بمانیم؟ و خود را در احد به پیامبر می رسانند در حالیکه مسلمانان سر گرم جنگیدن با دشمنند و غلبه با ایشان است. همراه مسلمانان به اردوگاه دشمن در می آیند. ناگهان سواره نظام دشمن از پشت سر حمله می آورد، و جنگ مغلوبه می شود. این دو مجاهد مردانه می جنگند. دسته ای سواره پیش می تازند. پیامیر می پرسد: چه کسی جلو آنها را می گیرد؟ وهب بن قابوس می گوید: من ای رسول خدا. و برخاسته با پرتاب زوبین آنها را پس می راند. دسته ای دیگر پیش می تازند. پیامبر می پرسد: چه کسی جلو این دسته را می گیرد؟ همین مزنی می گوید: من ای رسول خدا. و برخاسته با شمشیر به مقابله آنها می رود تا عقب می نشینند. و او بر می گردد. ناگهان دسته سواره دیگری پدیدار می شوند. می فرماید: چه کسی جلو آنها را می گیرد؟ همین مزنی می گوید: من ای رسول خدا. می فرماید: انجام بده، و بهشت ترا مژده باد. مزنی خوشحال می گوید: دست از این کار بر نخواهم داشت. آنگاه خود را به آنها می زند و در حالیکه پیامبر و مسلمانان او را می بینند شمشیر می زند تا از آن سو بیرون می آید،در حالیکه پیامبر می فرماید: خدایا، او را رحمت کن! ناگهان از آن سو دوباره از میان آنها شمشیر زنان می آید تا از هر سو او را احاطه کرده با شمشیر و نیزه بر سر او می ریزند و او را به شهادت می رسانند. بعد که از نعش شهیدان بازدید بعمل می آید می بینند جای بیست ضربه نیزه که همه مهلک است در بدن او پیداست و پیکرش را به بدترین شکلی مثله کرده اند. برادرزاده اش- حارث بن عقبه- نیز مثل او می جنگد تا به شهادت می رسد.(367)
ابن قمیئه پیش می تازد و می گوید: محمد را نشان من بدهید که قسم می خورم اگر او را ببینم خواهم کشت. و شمشیرش را بلند می کند تا بزند که عتبه پسرابی وقاص با سنگی که در فلاخن دارد بر لب مبارک وی می زند تا لبش از درون می شکافد و دندان پیشین سمت راست فک زیرین وی می شکند و پایش در یکی از چاله هایی که ابو عامر زشتکار کنده است فرو رفته در می غلتد و زانوهایش آسیب می بیند و چون دو زره بر تن دارد شمشیر در حال افتادن کارگر نمی افتد و تنها شانه او را می کوبد. حلقه های زرهی که در پایین کلاهخود وی است در گونه وی فرو می رود.(368)شماس بن عثمان که شمشیر بدست به دور پیامبر می چررسول خداو در هر سو دفاع می کند در کنار آن چاله چندان می جنگد تا به شهادت می رسد.(369)علی ابن ابیطالب خود را به پیامبر می رساند و دستهای وی را می گیرد طلحه زیر دو بازوی وی را می گیرد تا از درون چاله بیرون می آید. تنی چند از رزمندگان که در آن نزدیکی هستند خود را به او می رسانند.(370)
در این حال، عبدالله پسر حمید بن زهیر در حالیکه سراپا در آهن است اسب خویش را بدانسو می تازاند و فریاد می زند: من پسر زهیرم! محمد را نشان من بدهید که سوگند می خورم یا او را بکشم یا در این راه کشته شوم! ابودجانه به مقابله او می شتابد که بیا به سراغ کسی که جان خویش را سپر محمد ساخته است! و با ضربه شمشیری اسب او را پی می کند تااسب در می غلتد، و شمشیر خویش را بالا برده فرود می آورد و می گوید: این ضربه را از من که پسر خرشه هستم بگیر! رسول خدا که ناظر صحنه است می فرماید: خدایا از پسر خرشه همانگونه که من خرسندم خرسند باش.(371)
سواری در پی ذکوان بن عبد قیس که پیاده است می تازد و می گوید: بمیرم اگر بگذارم از دستم بگریزی! و در حالیکه می گوید: این ضربه را از من که پسر علاجم بگیر ضربه ای بر او وارد می آورد. علی ابن ابیطالب خود را به سوار مشرک می رساند و ضربه شمشیری بر ران او می زند و او را در می غلتاند و با ضرباتی دیگر به زندگی او خاتمه می دهد، و می بیند ابوالحکم پسر اخنس بن شریق(372)است.(373)
ضرار بن خطاب سواره و در حالیکه نیزه بلندی در دست دارد پیش می تازد و نیزه را در بدن عمرو بن معاذ فرو می برد. عمرو به طرف او می رود ولی از پا در می آید. ضرار با تمسخر به او می گوید: به ستیز مردی میا که تو را همسری حوریان سیه چشم در می آورد! و به رفقای مشرک خویش می گوید: ده نفر از یاران محمد را به همسری حوریان سیه چشم در آوردم! در واقع، سه تن از مومنان را به شهادت می رساند. عمر بن خطاب را در حال گریز می بیند، با نیزه اش آهسته بر او می زند. بعدها به او می گوید: من نمی خواستم ترا بکشم. باید خیلی ممنون من باشی!(374)
طلحه به مقابله ضرار بن خطاب فهری که سواره می آید می شتابد. ضرار شمشیری بر سر طلحه فرود می آورد که چون کلاهخود بر سر دارد شکاف کوچکی می دهد. سپس در حالیکه بر می گردد ضربه دیگری بر سر او وارد می سازد که شکاف دیگری بوجود می آورد.(375)
یاران پیامبر دوراو را می گیرند و او را به طرف دره احد بالا می برند.(376)در حالیکه پیامبر روان است عثمان پسر عبدالله بن مغیره مخزومی سوار بر اسب سپید وسیاهی و با زره کاملی بر تن آهنگ کشتن پیامبر می کند و فریاد می زند: بمیرم اگر بگذارم جان بدر بری! پیامبر می ایستد، و پای اسب عثمان مخزومی در یکی از چاله هایی که ابو عامر کنده است فرورفته اسب به رو می غلتد. اسب آسیب دیده بالا می آید و یاران پیامبر او را گرفته پی می کنند. و حارث بن صمه به طرف عثمان شتافته با او به زد و خورد می پردازد و با ضربه ای که بر پای او می زند او را می خواباند و با ضربه های بعدی او را می کشد، و زره و کلاهخود و شمشیر گرانبهای او را بر می دارد- و این تنها غنیمت آن جنگ است!- رسول خدا که شاهد آن کشمکش مسلحانه است از نام مقتول می پرسد. به عرض می رسد که عثمان پسر عبدالله بن مغیره است. می فرماید: خدای را سپاس که او را به هلاکت رسانید!(377)عبیدبن حاجز عامری با دیدن کشته شدن عثمان مثل درنده ای پیش می رود و ضربه شمشیری بر شانه حارث بن صمه وارد می آورد تا زخمگین بر زمین می افتد، و یارانش آمده او را می برند. ابودجانه به عبید بن حاجز حمله می آورد و لختی زد و خورد می کنند و هریک ضزبه شمشیردیگری را با سپر خویش می گیرد، تا آنکه ابو دجانه بر او تاخته او را در بغل می گیرد و بر زمین می کوبد و چون گوسفندی سر می برد. سپس برخاسته خود را به پیامبر می رساند.(378)

گریختگان

عده ای از مسلمانان به شنیدن خبر کشته شدن پیامبر به هر سوی پراکنده می شوند، و برخی می گریزند. خالد بن ولید که در رأس سواره نظامی سرگرم تاختن به مسلمانان است عمربن خطاب را می بیند که به تنهایی در حال فرار است. چون خویشاونداوست(379)راه خود را کج می کند و می ترسد که اگر او را به همراهان خویش بشناساند با او در آویزند. می نگرد که او به طرف دره احد می رود.(380)
انس بن نضر- عموی انس بن مالک- به عمر بن خطاب و عده ای از مسلمانان که نشسته اند می رسد. از آنها می پرسد: چرا نشسته اید؟ می گویند: رسول خدا کشته شد! می گوید: زندگی پس از وی به چه دردتان می خورد! برخیزید و برای هدفی که او در راهش کشته شد کشته شوید! آنگاه رفته آنقدر می جنگد تا به شهادت می رسد درحالیکه هفتاد ضربه بر پیکرش خورده است بطوریکه شناخته نمی شود و تنها خواهرش او را از روی انگشتان کشیده اش- یا دندانهای زیبایش- می شناسد. مالک بن دخشم می بیند خارجه بن زید در حال احتضار است، و سیزده ضربه عمیق کشنده برداشته است. به او می گوید: مگر خبر نداری که محمد کشته شد؟ خارجه می گوید: اگر او کشته شده باشد خداوند زنده است و نمی میرد. محمد پیام الهی را رساند. تو هم از دین خودت دفاع کن! مالک به سعد بن ربیع می رسد که دوازده زخم عمیق جانکاه برداشته است. به او می گوید: مگر خبر نداری که محمد کشته شد؟ سعد بن ربیع می گوید: من گواهم که محمد پیام پروردگارش را رسانید. تو هم از دین خودت دفاع کن، زیرا خداوند زنده و نمردنی است! منافقی بانگ بر می دارد که رسول خداکشته شد. برگردید پیش زن وبچه تان، چون دشمن دارد وارد خانه ها می شود!(381)
عده ای از گریختگان به مدینه می رسند. اولین کسی که وارد مدینه شده می گویدکه رسول خداکشته شده است ابوعباده- سعد بن عثمان- است. پس از او عده ای می آیند و پیش زنهای خویش می روند. زنان، آنها را سرزنش می کنند که رسول خدا را بیدفاع گذاشته می گریزید! از جمله فراریان، عمر و عثمان(382)هستند و حارث بن حاطب، ثعلبه بن حاطب، سوادبن غزیه، سعد بن عثمان، عقبه بن عثمان، خارجه بن عامر- که تا ملل میرسد- اوس بن قیظی با چند نفر از بنی حارثه- که به شقره می رسند- و ام ایمن آنها را می بیند و خاک به رویشان می پاشد و به یکی از آنها می گوید: بیا این دوک را بگیر و بریس، و شمشیرت را به من بده! و همراه عده ای از زنان به احد می شتابد. ابن ام مکتوم- که جانشین پیامبر در مدینه است و امام جماعت مردم- فراریان را سر زنش می کند که رسول خدارا بیدفاع رها کرده می گریزد؟!اه!اه!(383)

پیوستن مجدد مجاهدان

نخستین کسانی که پس از گریز باز می گردند قیس بن محرث با جمعی از انصارند که تا محله بنی حارثه می رسند و از آنجا به سرعت باز می گردند. آنان باحمله مجدد مشرکان برخورد می کنند و به درون سپاه دشمن فرو می روند. هیچیک جان سالم بدر نمی برند و همه کشته می شوند. قیس بن محرث آنقدر شمشیر می زند که چند نفری را می کشد، بعد هم نیزه داران دشمن او را دوره می کنند و چاک چاک می سازند. بعدها در پیکرش چهارده زخم عمیق کشنده می یابندده ضربه آن در تنش.
عباس پسر عباده بن نضله، و خارجه پسر زید بن ابی زهیر، و اوس پسر ارقم بن زید، با همند. عباس بانگ بر می دارد که آی مسلمانان! خدایرا در دفاع از پیامبرتان بکوشید! این که بر سرتان آمده از این است که پیامبرتان را فرمان نبردید. به شما وعده پیروزی داد اما شکیبایی ننمودید! آنگاه کلاهخود از سر فرود می گذارد و زره از تن بر می کند، و از خارجه بن زید می پرسد: زره و کلاهخود مرا می خواهی؟ خارجه می گوید: نه، من نیز همان تصمیمی را دارم که تو داری. پس دسته جمعی با دشمن درگیر می شوند در حالیکه عباس می گوید: اگر ما زنده باشیم و صدمه ای به پیامبر خورد چه عذری به درگاه پروردگارمان داریم؟ و خارجه می گوید: به درگاه پروردگارمان نه عذری داریم و نه دلیلی. عباس بدست سفیان پسر عبد شمس سلمی کشته می شود. عباس پیش از کشته شدن، دو ضربه سخت بر سفیان وارد می آورد که تا یکسال زخمی می ماند. اوس بن ارقم نیز به شهادت می رسد. خارجه بن زید هم گرفتار سواران نیزه بدست می شود و بیش از ده زخم بر می دارد. در حالیکه هنوز رمقی در او باقی است صفوان پسر امیه بن خلف از کنارش می گذرد، و او را می شناسد و می گوید: این از یاران بزرگ محمد استو به زندگی وی پایان می دهد. بعد او را مثله می کند و می گوید: این از کسانی است که در جنگ بدر تشویق به کشتن پدرم کرد. الآن که یاران برجسته محمد را کشتم دلم خنک شد. پسر قوقل را کشتم و پسر ابو زهیر، و اوس بن ارقم را کشتم!(384)
ثابت بن دحداحه بانگ بر می آوردکه آی انصار! من ثابت بن دحداحه ام. بیایید، بیایید. اگر محمد کشته شده باشد خداوند زنده و نمردنی است. در دفاع از دینتان بجنگید که خدا از شما پشتیبانی و شما را یاری خواهد کرد. عده ای از انصار به دور او گرد می آیند و او همراه آنان به دشمن حمله می برد. واحدی پرنفر و مقتدر با آنان درگیر می شود که سران شرک در آن جمعند: خالد بن ولید، عمرو بن عاص، عکرمه بن ابی جهل، و ضرار بن خطاب با آنان زد و خوردمی کنند. خالد بن ولید با نیزه بر او حمله می برد و آنرا بر پیکر او فرو می برد تا به شهادت می رسد. انصاری هم که با وی هستند کشته می شوند. اینها آخرین شهیدان جنگ احد هستند. زیرا پیامبر با یارانش به فراز دره می رسند و آنجا دیگر جنگی اتفاق نمی افتد.(385)
در دره، نخستین کسی که پیامبر را می بیند کعب بن مالک است. به بانگ بلند مژده سلامتی و زنده بودن وی را به مومنان می دهد. پیامبر با نهادن انگشت بر دهان او به او اشاره می کند که خاموش گردد. آنگاه زره کعب را همه یا پاره ای از آن زرد رنگ است می ستاند و زره خویش را از تن بدر کرده آن را می پوشد. و کعب که مردانه جنگیده و هفده زخم برداشته است زره پیامبر را بر تن می آراید.(386)
پیامبر، عماره بن زیاد بن سکن را که چهارده زخم برداشته است می خواند تا نزدیک وی آید و سر بر زانوی او نهد، در این حال آن دلیر فداکار جان می سپارد.(387)
امیه پسر ابو حذیفه بن مغیره سرا پا در زره سواره پیش می آید، و می گوید: این جنگ به تلافی جنگ بدر! مجاهدی به مقابله او می شتابد، اما امیه او را می کشد. علی علیه السلام به نبرد او رفته شمشیر بر پیشانی او فرود می آورد، ولی چون کلاهخود بر سر دارد شمشیر بر می گردد. امیه ضربه شمشیری به طرف علی علیه السلام نشانه می رود و او آن را با سپر خویش دفع می کند، شمشیر در سپر فرو رفته گیر می کند. چون زره امیه پایش را نپوشانده است علی با ضربه شمشیری پای او را قطع می کند تا در می غلتد. امیه تلاش می کند و شمشیر خود را از لای سپر علی بیرون می کشد و در حالیکه زانو بر زمین زده با او می جنگد. علی می بیند زیر بغل وی بی زره است. نوک شمشیر خویش را در آنجا فرو می برد. امیه می غلتد و می میرد.(388)
مسلمانانی که از کوه بالا رفته اند از خبر کشته شدن پیامبر و مشاهده کشته شدن یارانشان چندا اندوهگین و افسرده اند که بی حرکت افتاده و خود را به باد حوادث سپرده اند در حالیکه مشرکان در پایین کوه ایستاده اند. در این حال، اشخاص مومن را خواب سبکی در می رباید و آرامش پیدا می کنند. بعضی به خواب عمیقی فرو می روند بطوریکه صدای خرو خروشان بلند می شود، سپرهای چرمین آنان به هم می خورد و شمشیر بعضی از دستشان فرو می افتد، چنانکه شمشیر بشر پسر براءبن معرور از دستش بر سنگ فرو افتاده کند می شود و شمشیر ابو طلحه نیز می افتد. بعضی در حالیکه نشسته اند چانه خویش را بر سینه نهاده به خواب می روند. خواب آرامش بخش تنها صاحبان ایمان و یقین را می رباید، و منافقان و دو دلان بیدار می مانند و هر یک آنچه را در دل دارند به زبان می آورند. زبیر بن عوام در میان خواب و بیداری می شنود که معتب بن قشیر می گوید: اگر سهمی در فرماندهی می داشتیم در اینجا به کشتن نمی رفتیم(389). مومنان صاحب یقین، از خواب بیدار می شوند با نهایت آرامش خاطر و چنانکه گویی حادثه ناگواری پیش نیامده باشد.(390)
چون خبر کشته شدن پیامبر به مشرکان می رسد ابو سفیان از قریش می پرسد می پرسد: چه کسی محمد را کشته است؟ ابن قمیئه می گوید:من او را کشته ام. ابو سفیان می گوید: همانگونه که رسم ایرانیان در مورد قهرمانان است تاج بر سرت خواهیم نهاد. آنگاه ابو عامر زشتکار را برداشته در آوردگاه می چرخاند تا ببیند محمد در میان کشتگان هست یا نه؟ بر نعش خارجه پسر زید بن ابی زهیر می گذرند. از ابو سفیان می پرسد: می دانی این کشته کیست؟ جواب می دهد: نه. می گوید: این خارجه پسر بن ابی زهیر خزرجی است. این رئیس عشیره بلحارث بن خزرج است. چشمش به نعش عباس پسر عباده بن نضله که در کنار اوست می افتد، و می گوید: این ابن قوقل است. اشراف زاده ای از خاندانی اشرافی. بر سر نعش ذکوان بن عبد قیس می گویدکه این یکی از مهتران ایشان است. نعش پسر خویش- حنظله- را می بیند. ابو سفیان از ابو عامر می پرسد: این کیست؟ جواب می دهد: این از همه کسانی که اینجا افتاده اند برایم عزیزتر است. این حنظله بن ابی عامر است. ابوسفیان می گوید: کشته محمد را در اینجا نمی بینم. اگر او را کشته بود قطعاًدیده بودیم.ابن قمیئه دروغ می گوید: بعد، به خالد بن ولید بر می خورد، و از او می پرسد:درباره کشته شدن محمد اطلاعی داری؟ می گوید: او را دیدم که همراه عده ای از یارانش از کوه بالا می رفتند. ابوسفیان می گوید: این درست است. ابن قمیئه دروغ گفت که ادعا کرد او را کشته است.(391)
ابو عامر زشتکار بر نعش پسرش- حنظله شهید- می گذرد که بر کنار نعش حمزه بن عبدالمطلب و عبدالله بن جحش افتاده است. در حالیکه به نعش پسرش می نگرد می گوید: گر چه من پیش از این تو را از این مرد یهنی پیامبر خدا بر حذر می داشتم ولی براستی تو با پدرت نیکرفتاربودی و در زندگی اخلاقی بزرگوارانه داشتی، و مرگت هم با بزرگان و شخصیت های برجسته پیرو محمد بود. اگر خدا به این کشته اشاره به حمزه یا یکی از یاران محمد پاداش نیک داد ترا نیز پاداش نیک دهد. آنگاه فریاد بر می آورد: که آی گروه قریش! گر چه حنظله سر از فرمان من و فرمان شما پیچید ولی برای دستیابی به آنچه بنظر خودش خوب می آمد از هیچ کوششی فرو گذار نکرد. بنابراین نباید پیکرش مثله شود. بهمین جهت، پیکرهمه شهیدان اسلام را مثله می کنند بجز پیکر حنظله.(392)
هند نخستین کسی است که دست به مثله کردن نعش شهیدان می برد، و به زنهای مشرک می گوید تا چنین کنند. بینی و گوش همه شهیدان- باستثنای حنظله پسر ابو عامر- را می برند و از آنها برای خود دستبند و خلخال و گردنبند می سازد، بطوریکه همه زنهای مشرک چنین چیزی برخود می آرایند.
سپاه مشرکان از احد رو به بازگشت می آورد. پیامبر و مسلمانان ناراحت می شوند. ناراحتی آنان هنگامی شدت می گیرد که این نگرانی بوجود می آید که به مدینه بتازند و زنان و کودکان کشته و اسیر شوند. پیامبر به سعد بن ابی وقاص می فرماید: برو و اطلاعاتی از سپاه دشمن بیاور تا اگر سوار شترها شدند و اسبها را یدک کشیدند آهنگ بازگشت دارند، و اگر سوار اسبها شدند و شترها را یدک کشیدندقصد حمله به مدینه دارند. اگر دیدی قصد حمله به مدینه را دارند در تنهایی به من گزارش بده و مگذار روحیه مسلمانان ضعیف شود. قسم به آنکه جانم در اختیار اوست اگر به طرف مدینه بروند به طرف آنها حرکت کرده نبرد خواهم کرد. سعد با قدمهای سریع سپاه دشمن را دنبال می کند، و با خود می اندیشد که اگر احساس خطر کرد بشتاب به خدمت پیامبر باز گردد. همچنان رد آنها را می گیرد تا به عقیق می رسند. در آنجا دقایقی توقف کرده به مشورت می پردازند که آیا به مدینه در آیند یا نه؟ صفوان بن امیه به آنها می گوید: شما به آنها آسیب زده اید، و بهتر است برگردید و با وجود پیروزی در حالیکه خسته شده اید به شهر آنها در نیایید، زیرا معلوم نیست چه پیشامد کند. بطوریکه به ما خبر رسیده است پسر ابی یک سوم سپاه را به مدینه بازگردانده است و عده ای از دو قبیله اوس و خزرج در مدینه مانده اند. بیم آن می رود در حالیکه زخمیان ما بسیار است و بیشتر اسبهای ما از تیر و زوبین از پا در آمده اند بر ما حمله آورند. وانگهی در جنگ بدر که گرختید با اینکه غلبه با آنان بود به تعقیب شما نیامدند. در نتیجه، تصمیم می گیرند که به مکه برگردند. سعد بن ابی وقاص که از دور مراقب آنهاست می بیند سوار شترها شده اسبها را یدک می کشند. می فهمد که قصد بازگشت به شهر خویش را دارند. با اندکی درنگ می کند و می بیند که به مکیمن در آمدند. باز می گردد به سوی پیامبر. چون می رسد بی اختیار از خوشحالی فریاد می آرد که برگشتند. پیامبر به او اشاره می فرماید که فریاد نزن! و می افزاید: جنگ، فریبدادن دشمن است. بنابراین نباید از بازگشت دشمن جلو مردم چنین شادمانی کنی. در واقع، خدای تبارک و تعالی آنها را دفع فرمود.(393)
عقبه بن وهب بن کلده، دو حلقه زره متصل به کلاهخود را که در گونه پیامبر فرو رفته است از گونه مبارکش بیرون می کشد، خون از آن سرازیر می شود.(394)
فاطمه سلام الله علیها بهمراه چند زن انصاری در حالیکه آشامیدنی و غذا بر پشت خود حمل می کنند به میدان نبرد می شتابند. چون چشم فاطمه به صورت پیامبر می افتد دستهایش را به گردن او می آویزد و خون از چهره اش می سترد. پیامبر می فرماید: خشم خدا بر قومی که چهره پیامبرش را به خون آغشتند سخت است! علی علیه السلام می رود تا از مهراس آبی بیاورد، شمشیر خون آلودش را به فاطمه می دهد و می گوید: این شمشیر ستوده را بستان. و رفته در سپر خویش آب می آورد. پیامبر که سخت تشنه است می خواهد از آن آب بیاشامد نمی تواند و آب را هم بد بو، می یابد، می فرماید: این آب، بدبواست. چون دهانش خونین است، جرعه ای از آن در دهان می چرخاند و بیرون می ریزد. فاطمه با آن آب خون از صورت پدر می شوید. محمد بن مسلمه از چند زنی که همراه فاطمه آمده اند جویای آب می شود، می بیند آبی همراه ندارند. ناچار مشکی برداشته به طرف قنات حسی پیش می رود و آب خوشگوار از آن می آورد. رسول خدا از آب می آشامد و در حق وی دعا می کند. خون از زخم صورت پیامبر بند نمی آید، و او دمبدم می فرماید: تا روزی که دست بر رکن کعبه بمالید چنین آسبی به ما نتواند زد. علی علیه السلام همچنان آب می ریزد و فاطمه می شوید. فاطمه می بیند خون بند نمی آید، ناچار تکه حصیری گرفته آن را می سوزاند تا خاکستر می شود و آن خاکستر را بر زخم گونه پدر می نهد تا خون بند می آید.(395)
صفیه دختر عبدالمطلب در حالیکه شمشیر بدست دارد از برج فارع که عده ای از زنان و کودکان در آن جای دارند پایین آمده به سوی میدان جنگ می رود. در محله بنی حارثه به عده ای از زنان انصاری از جمله ام ایمن بر می خورد. از آنجا با دو آهسته می روند تا به پیامبر می رسند و می بینند که سپاه بصورت دسته های پراکنده در آمده است. نخست علی بن ابیطالب را می بیند. علی به صفیه می گوید: عمع جان سپاه دچار پراکندگی شده است. می پرسد: پیامبر خدا کجاست؟ علی می گوید: الحمدالله سالم است. می گوید:او را نشان من بده تا به چشم خودم ببینم. علی در حالیکه سعی می کند مشرکان متوجه او نشوند او را به اشاره نشان می دهد. صفیه به خدمت وی می شتابد و می بیند زخمی شده است. رسول خدا می پرسد: عمویم چه شده است؟ عمویم حمزه چه شده است؟ حارث بن صمه به جستجوی حمزه می رود ولی تأخیر می کند. علی ابن ابیطالب از پی او می رود درحالیکه این سرود رزمی را زمزمه می کند:
یا رب ان الحارث بن الصمه - کان رفیقاًو بنا ذا ذمه
قد ضل فی مهامه مهمه - یلتمس الجنه فیما تمه
سرانجام حارث را پیدا می کند، و می بینند حمزه به شهادت رسیده است. می آیند و به پیامبر خبر می دهند. برخاسته می آید و بر فراز نعش او می ایستدت و می فرماید: منظره ای که مرا تا بدین حد به خشم آورد تا کنون ندیده ام. صفیه از دور پیدا می شود. پیامبر به زبیر می فرماید: مادرت را دور کن از اینجا. زبیر می گوید: مادرم، سپاه دچار پراکندگی شده است. برگرد. می گوید: برنمی گردم تا پیامبر را ببینم. وقتی به پیامبر می رسد می گوید: ای پیامبر خدا، برادرم حمزه کجاست؟ تا او را نبینم بر نمی گردم. زبیر مادرش را گرفته بر زمین می نشاند و او را نشسته نگاه می دارد تا حمزه را به خاک سپارند! پیامبر درباره حمزه می فرماید: دیدم که فرشتگان او را غسل می دهند و می شویند. و دستور می دهد تا پیکر شهیدان را بدون این که غسل دهند همانطور با خون و زخمشان در کفن بپیچند و به خاک بسپارند.(396)
هند دختر عمرو بن حرام در حالیکه نعش همسرش- عمرو بن جموح- و نعش پسرش خلاد بن عمرو و نعش برادرش عبدالله بن عمرو بن حرام پدر جابر بن عبدالله انصاری را بر شتری نهاده است به طرف مدینه می رود. عائشه- همسر پیامبر- که با چند زن برای کسب خبر جنگ از شهر بیرون آمده است وقتی از محله بنی حارثه به طرف دره سرازیر می شود به هند بر می خورد. از او می پرسد: چه خبر از میدان جنگ؟ هند می گوید: خیر است. پیامبر خدا سالم است، و با وجود وی هر مصیبتی نا چیز است. عده ای از مومنان هم شهید شده اند. می پرسد: اینها نعش کیست؟ جواب می دهد: برادرم، و پسرم خلاد، و همسرم عمرو بن جموح. می پرسد: آنها را کجا می بری؟ می گوید: به مدینه تا در آنجا به خاک بسپارم. و شترش را هی می زند. چند قدم آنطرفتر شتر زانو می زند. عائشه می گوید: بخاطر بار سنگینی است که دارد. می گوید: نه. گاهی باندازه بار دوشتر حمل می کند. فکر می کنم علت دیگری داشته باشد. شتر را هی می زند تا بر می خیزد، ولی وقتی او را به طرف مدینه می گرداند شتر زانو می زند، چون شتر را به طرف احد می گرداند بشتاب می رود. ناچار هند به میدان جنگ و خدمت پیامبر باز می گردد و جریان را شرح می دهد. پیامبر از او می پرسد: این شتر مأموریتی دارد. آیا همسرت چیزی به تو گفته است؟ جواب می دهد: عمرو بن جموح وقتی می خواست به طرف احد بیاید روی خود را به قبله گردانید و گفت، خدایا، مرا سر افکنده پیش خانواده ام برمگردان و شهادت را نصیب من ساز. می فرماید: بهمین جهت است که شتر به مدینه باز نمی گردد. بیشک در میان شما انصار کسانی هستند که اگر به درگاه خدا دعایی کنند خداوند دعایشان را اجابت می فرماید، از آنجمله عمرو بن جموح است. ای هند، از آندم که برادرت کشته شده است فرشتگان همچنان بر برادرت بال گسترده اند تا کجا به خاک سپرده می شود.(397)
حمنه دختر جحش که با دیگر زنان برای آب دادن و بستن زخم مجروحان به میدان آمده است به خدمت پیامبر می آید. به او می فرماید: حمنه تسلیت می گویم! می پرسد: چه کسی ای رسول خدا؟ می فرماید: دائی ات حمزه! می گوید: انا الله و ان الیه راجعون. خدا او را بیامرزد و قرین رحمت دارد. فرخنده باد شهادت برای او. بعد می فرماید: باز هم تسلیت می گویم. می پرسد: چه کسی ای رسول خدا؟ می فرماید:برادرت (عبدالله بن جحش)تت. می گوید: انا الله و انا الیه راجعون. خدا او را بیامرزد و قرین رحمت دارد. بهشت او را گوارا باد! سپس می فرماید: باز هم تسلیت می گویم. می پرسد: چه کسی ای رسول خداک می فرماید: مصعب بن عمیر. می گوید: آه جگرم! پیامبر می فرماید: شوهر در دل زن مقامی دارد که هیچکس ندارد. و از او می پرسد: چرا چنین کلمه سوزناکی گفتی؟ می گوید: یتیم شدن پسرانش را بیاد آوردم و چنین دلم سوخت. پیامبر در حق فرزندانش دعا می کند که سرپرست شایسته ای نصیبشان شود. بعدها طلحه بن عبیدالله با وی ازدواج می کند و محمد بن طلحه نسبت به فرزندان وی پر مهرترین پدر می شود.(398)
سمیراءدختر قیس که زنی از عشیره بنی دینار است به میدان نبرد می رود. دو پسر رزمنده اش نعمان بن عمرو، و سلیم بن حارث در کنار پیامبر به شهادت رسیده اند. خبر شهادت آندو را به وی می دهند. می پرسد: رسول خدا در چه حال است؟ جواب می دهند: خوب است و الحمدالله به بهترین حالی که تصورکنی. می گوید: او را به من نشان بدهید تا ببینم. با اشاره نشان می دهند، و می گوید: هر مصیبتی باوجود تو ای پیامبر خدا ناچیز است. آنگاه نعش دو پشرش را بر شتر نهاده رهسپار مدینه می شود. نزدیک مدینه، عائشه به او بر می خورد و می پرسد: چه خبر بود؟ می گوید: اما رسول خدا الحمدالله خوب است نمرده است، و خدا شهادت را نصیب عده ای از مومنان ساخته است. می پرسد: اینها نعش کیست؟ می گوید: دو پسرم و شترش را هی می زند و می رود...(399)