فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

آرایش جنگی

پیامبر صفوف سپاه را می آراید و پنجاه کماندار را به فرماندهی عبدالله بن جبیر بر کوه عینین می گمارد. تکیه سپاه را به کوهستان احد می دهد و روی آن را به مدینه می نهد بطوریکه کوه عینین در سمت چپ سپاه قرار می گیرد. سپاه مشرکان آمده در دره احد پشت به مدینه و رو به احد متمرکز می شوند. پس از صف آرایی، خالدبن ولید را به فرماندهی جناح راست، و عکرمه بن ابی جهل را به فرماندهی جناح چپ، و عبدالله بن ابی ربیعه را به فرماندهی یکصد تیرانداز خویش می گمارند. پرچم را به طلحه بن ابی طلحه می سپارند. ابوسفیان فریاد بر می آورد که آی بنی عبد الدار، ما می دانیم که شما به پرچمداری بیش از ما سزاوارید. لکن در جنگ بدر، شکست ما از ناحیه پرچم رخ داد، و شکست در هر سپاهی از ناحیه پرچم آن رخ می دهد. بنابراین، به دور پرچمتان با صفوف فشرده گرد آیید و از آن دفاع کنید و ما را بگذارید تا حساب خودمان را با تسویه کنیم، زیرا ما جمعی خونخواه هستیم و در پی خونی که تازه ریخته شده است و بر سر این کار دست از جان شسته ایم. و پیوسته این حرف را تکرار می کند که اگر پرچم سپاهی درغلتد دیگر آن سپاه برای چه می خواهد دوام آورد! بنی عبد الدار از این حرف او به خشم می آیند و می گویند: ما پرچم خویش را رها می کنیم؟! این محال است. اما این که از آن دفاع کنیم، خواهی دید که چه خواهیم کرد! آنگاه بنی عبد الدار گرداگرد پرچم را می گیرند و نیزه های خود را به آن تکیه می دهند، و به ابو سفیان کلمات تند می گویند. ابو سفیان می گوید: بگذارید پرچم دیگری هم ترتیب دهیم. می گویند: باشد، ولی آن را هم باید یکی از بنی عبدالدار بر دوش گیرد، و جز این نتواند بود! (319)
پیامبر پیاده به تنظیم صفوف می پردازد و مواضع رزمی مجاهدان را مشخص می سازد، و می فرماید: فلانی جلو بیا. فلانی عقب برو. حتی گاهی که شانه یکی جلو آمده است آن را به عقب می راند. آنان را چنان منظم می سازدکه گویی تیرها را مرتب می سازد. پس از ترتیب صفوف می پرسد: پرچم مشرکان در دست کیست؟ جواب می دهند: در دست بنی عبدالدار. می فرماید: ما به وفاداری و پاسداری سزاوارتراز آنهاییم. مصعب بن عمیر کجاست؟ جواب می دهد: اینجا هستم من. می فرماید: این پرچم را بگیر. آن را می ستاند و پیشاپیش رسول خدا افراشته می دارد. (320)
قزمان که از منافقان است با سپاه اسلام همراه نشده و در مدینه مانده است. زنان بنی ظفر او را سر زنش می کنند و می گویند: ای قزمان، همه مردان با لشکر رفته اند و تو مانده ای! تا او را به خشم می آورند. او که مردی است با آوازه دلیری، به خانه خویش رفته کمان و ترکش و شمشیرش را می آورد، و دوان می رود تا وقتی می رسد که پیامبر سرگرم تنظیم صفوف سپاه است. (321)
حنظله پسر ابو عامر، با جمیله دختر عبدالله بن ابی ازدواج می کند. شب شنبه شب زفاف اوست. از پیامبر اجازه می گیرد تا آنشب را در مدینه بماند. به او اجازه می دهد. پس از خواندن نماز صبح شنبه می خواهد که به میدان جنگ بشتابد جمیله او را می گیرد و به اطاق باز می برد. حنظله بی آنکه فرصت غسل کردن پیدا کند به میدان نبرد می رود. پیش از این، جمیله به چهار نفر از خویشاوندانش پیغام فرستاده تا گواه باشند که عروسی آنان به انجام رسیده است. بعدها از او می پرسند: چرا چهار شاهد برای عروسی خویش گرفتی؟ جواب می دهد: آنشب در خواب دیدم که آسمان بشکافت و حنظله بدرون آن رفت آنگاه دو پاره آسمان به هم پیوست. با خود اندیشیدم که این شهادت است. از اینرو، شاهد گذراندم که وی عروسی کرده است. عبدالله بن حنظله از این ازدواج به دنیامی آید.
حنظله در حالی به میدان جنگ می رسد که پیامبر مشغول منظم کردن صفوف سپاه است. (322)
مخیریق که از احبار یهود است روز شنبه ای که پیامبر در احد است رو به یهودان کرده می گوید: بخدا قسم شما می دانید که محمد پیامبر است و کمک به او وظیفه شماست. می گویند: امروز روز شنبه است! می گوید: این کار تعطیل بردارنیست! آنگاه ساز و برگ خویش برداشته وصیت می کند که اگر کشته شدم دارایی و باغ ومزرعه من از آن محمد خواهد بود تا در هر راهی که خدا به او می فرماید مصرف کند. و به میدان جنگ رفته کشته می شود. بعدها بخش اعظم صدقه های پیامبر از دارایی مخیریق است. (323)
آنگاه پیامبر برخاسته نطقی بدین شرح ایراد می فرماید: هان ای مردم، شما را به آنچه خدا در کتابش به من سفارش فرموده است سفارش می کنم، و آن کار کردن به فرمان اوست و دوری از آنچه حرام فرموده است. وانگهی اینک شما در موقیعت پاداش بری و اندخته گری قرار گرفته اید پاداش و اندوخته برای کسی که وظیفه خویش فریاد آرد و تصمیم خویش بر انجام آن وضیفه استوار گرداند در نهایت شکیبایی و یقین و جدیت و تلاش. زیرا جهاد علیه دشمن کاری سخت دشوار است و ناراحتی های بسیار دارد، و کسانی که در صول آن شکیبا بمانند کم اند مگر کسی که خدا آهنگ رشد او کرده باشد. بیگمان، خدا با کسی است که از او فرمان برد، و بیشک در جریان جهاد آغاز کنید و بدین کار در پی آن باشید که خدا به شما وعده فرموده است. و آنچه را که خدا انجامش را به شما فرمانداده است پاس دارید. زیرا من سخت دلبسته و شیفته رشد شما هستم. اختلاف و کشمکش و سست کردن اراده یکدیگرمایه کوتاهی و ناتوانی است که خدا دوستش نمی دارد و یاری و پیروزی را بر آن مترتب نمی گرداند. هان ای مردم، در اندرون خویش چنین می بینم که هر کس برحرام باشد خدا میان او و آن جدایی می اندازد و هر که بخاطر خدا از روی حرام بگرداند خدا از گناه وی در گذرد، و هر کس بر من درود فرستد خدا و فرشتگانش بر او ده بار درود می فرستند، و هر مسلمان یا کافری که کار نیک کند پاداش وی بر عهده خدا باشد که یا در دنیا کنونی او دهد یا در باز پسین زندگانی او که مدتی بعد بیاید، و هر کس به خدا و دوران باز پسین ایمان دارد موظف است که نماز جمعه را در روز جمعه بر پا دارد مگر کودکی باشد یا زنی یا بیماری یا برده ای در تصرف دیگری. هر کس خویشتن را از نماز جمعه بی نیاز انگارد خداوند او را بی نیاز باشد و خداوند توانگری ستوده است. هر کاری که بدانم شما را به خدا نزدیک می گرداند شما را بدان فرمان خواهم داد و هر عملی که بدانم شما را به آتش نزدیک می گرداند شما را از آن بر حذر خواهم ساخت. روح الامین در دلم چنین دمیده است که تاکسی روزی خویش را تا به آخر مصرف نکند نخواهدمرد، و هیچ از این روزی کاسته نخواهدگشت هر چند دستیابی بدان زمانی به تأخیر افتد. بنابراین از خدا که پروردگار شماست پروا گیرید و در جستجوی روزی نیکرفتار باشید، دیر رسیدن روزی شما را بر آن ندارد که از طریقی که نافرمانی پروردگار شماست از پی آن بر آیید، زیرا به آنچه نزد اوست جز از طریقی که فرمانبرداری اوست دست نتوان یافت. اینک حلال و حرام را برای شما بیان داشته است اما اموری میان ایندو هست که به آنها شباهت دارد و بسیاری از مردم آنها را نمی شناسند مگر کسانی که خدا آنان را در عصمت داشته است. پس هر کس آنها را ترک گوید آبرو ودینش را در امان داشته باشد و هر کس در آنها فرو غلتد مثل چوپانی خواهد بود که در کنار چراگاه قرقی بچراند که بیم آن می رود که به آن در آید. هر شهریاری منطقه ممنوعه ای دارد، و بدانید که منطقه ممنوعه خدا کارهای حرام شده اوست. رابطه مومن با مومنان مانند رابطه سر با تن است، چون به درد آید همه اندامهای دیگر از هرسو برای رفع آن هماهنگی خواهند کرد. با درود بر شما. (324)
پیامبر نزدیک تیر اندازان آمده به آنها می فرماید: پشت جبهه ما را حراست کنید، زیرا بیم آن داریم که از پشت سر به ما حمله شود. موضع خودتان را محکم نگاه دارید و از آن تکان نخورید. حتی اگر دیدید آنان را شکست داده ووارد اردوگاهشان شده ایم از جای خودتان تکان نخورید. و اگر دیدید دارند ما را می کشند به کمک ما نیایید و از ما دفاع نکنید. خدایا، تو را بر اینها شاهد می گیرم. شما باید اسبهای آنها را با تیر بزنید و برمانید زیرا اسبها از برابر تیر می گریزند.(325)
چون مشرکان جناح راست و جناح چپ ترتیبداده اند پیامبر خدا برای سپاه اسلام دو جناح راست و چپ تشکیل می دهد.(326)چهار نفر در موقع حمله، نشانه ای بر سر می نهند. علی ابن ابیطالب علیه السلام پارچه پشمین سپیدی بر سر می بندد. زبیر بن عوام پارچه زردی وابودجانه پارچه سرخی بر سر می بندند. حمزه پر شتر مرغی بر کلاهخود خویش می نهد.(327)
پیش از شروع درگیری، زنهای مشرک پیشاپیش صفوف جنگجویان آمده ضرب می گیرند ودایره می زنند. سپس با پیشروی سپاه، خود را عقب و به پشت صفوف می کشانند. در اثنای جنگ بدر او را تشویق و تحریک به جنگیدن می کنند.(328)

درگیری

اولین کسی که باعث درگیری دو سپاه می شودابوعامر است. با پنجاه نفر از عشیره اش و عده ای از بردگان قریش پیش آمده فریاد می زند: آی آل اوس، من ابو عامرم! می گویند: گمشو ای زشتکار! می گویدن در غیاب من، قوم من دچار بد بختی شدند! مسلمانان و اینها به طرف یکدیگر سنگ می پرانند تا ابو عامر و دارودسته اش می گریزند.(329)
طلحه بن ابی طلحه فریاد برمی دارد که چه کسی به نبرد من می آید؟ علی ابن ابیطالب علیه السلام از او می پرسد: مایلی نبرد تن به تن کنیم؟ جواب می دهد: آری. در میان دو سپاه به نبرد می پردازند، در حالیکه رسول خدازیر پرچم نشسته است و دو زره برتن و کلاهخودی بر سر دارد. درگیر می شوند، و علی پیشدستی کرده ضربه شمشیری بر سر او وارد می آورد که فرق او را شکافته تا چانهاو پایین می آید، و بر زمین می غلتد. و علی علیه السلام باز می گردد. از او می پرسند: چرا ضربه نهایی را بر او وارد نساختی؟ می فرماید: وقتی بر زمین غلتید عورت او در برابرم نمایان گشت و پیوند خویشاوندیمان ترحم مرا به او بر انگیخت، و ضمناًمی دانستم که خدای تبارک و تعالی او را خواهد کشت، چه او قوچ(330)سپاه دشمن است.
با کشته شدن طلحه، پیامبر خوشحال می شود و بانگ تکبیر بر می دارد و مسلمانان به تکبیر وی بانگ تکبیر بر می آورند. آنگاه یاران پیامبر بر واحدهای رزمی مشرکان حمله می برند و چندان شمشیر می زنند که صفوف آنها از هم می پراکند، ولی کشته ای، جز طلحه نمی دهند. پرچم را پس از طلحه، برادرش عثمان بن ابی طلحه- که ابو شیبه لقب دارد- برمی دارد، و پیشاپیش زنهای آوازه خوان این سرود رزمی را می خواند:
ان علی اهل اللواءحقاً - أن تخضب الصعده أو تندقاً
او با پرچم پیش می آید، و زنها دایره می زنند و با خواندن شعری لشکریان را تشویق می کنند. چنین می خوانند:
نحن بنات طارق - نمشی علی النمارق
ان تقبلوا نعانق - أو تدبروا نفارق
فراق غیروامق
حمزه بن عبدالمطلب به پرچمدار جدید حمله می برد و ضربه شمشیری بر شانه او وارد می آورد که دست و شانه را تا پاره ای از تنه او قطع می کند بطوریکه ریه او نمایان می شود. حمزه در حالیکه می گوید: من پسر ساقی حاجیانم باز می گردد. پرچم را ابوسعد پسر ابو طلحه بر دوش می گیرد. زنهای مشرک از پی او چنین می خوانند:
ضرباًبنی عبدالدار - ضرباًحماه الادبار
ضرباًبکل بتار
سعد بن ابی وقاص به او حمله می برد و با وارد آوردن ضربه شمشیری دست راستش را قطع می کند. او با دست چپ پرچم را می گیرد. سعد با ضربه ای دست چپ او را قطع می کند. او با دو بازویش پرچم را به سینه می فشارد و خود را خم می کند.سعد سر کمانش را به میان زره و کلاهخود او فرو برده کلاهخود را از سرش پایین می اندازد، آنگاه با ضربه شمشیریکه بر سرش می زند او را می کشد. بعد می خواهد زره و ابزار جنگ او را بر گیرد که سبیع بن عبد عوف با چند نفر آمده مانع وی می شوند، و ابزار جنگی وی بهترین ابزار جنگی در سپاه مشرکان است.(331)
آنگاه پرچم را مسافع پسر طلحه بن ابی طلحه بر می دارد. عاصم پسر ثابت بن ابی اقلح، او را به تیر می زند در حالیکه می گوید: این تیر را از من که پسر ابو اقلح هستم بگیر!
کلاب پسر دیگر طلحه بن ابی طلحه پرچم را بدست می گیرد. مسافع را که تیر خورده است پیش مادرش سلافه دختر سعد که همراه زنان مشرک است می برند. از او می پرسد: چه کسی تو را به تیر زد؟ می گوید: نمی دانم. فقط شنیدم که می گفت: این تیر را از من که پسر ابو اقلح هستم بگیر! سلافه می گوید: آه. از خانواده اقلح و از خویشاوندان خود ماست! مسافع می میرد، و مادرش سلافه سوگند می خورد که در کاسه سر عاصم بن ثابت شراب بنوشد! و می گوید: هر کس سر عاصم بن ثابت را برایم بیاورد به او یکصد شتر جایزه خواهم داد!
تیراندازان نامداری در سپاه اسلامند: سعد بن ابی وقاص، سائب پسر عثمان بن مظعون، مقداد بن عمرو، زید بن حارثه، حاطب بن ابی بلتعه، عتبه بن غزوان، خراش بن صمه، قطبه بن عامر، بشر پسر براءبن معرور، ابونائله- سلکان بن سلامه- ابو طلحه، عاصم پسر ثابت بن ابی الاقلح، و قتاده بن نعمان.
عده ای از تیراندازان مشرک، سپاه اسلام را با تیر اندازی خود به ستوه می آورند، از جمله حبان بن عرقه، و ابو اسامه جشمی. ازینرو پیامبر سعد بن ابی وقاص را تشویق می کند که به دامن ام ایمن- که برای آب دادن به زخمیان آمده است- می خورد و او به زمین می غلتد و بدنش هویدا می شود، و حبان از آن منظره قهقهه سر می دهد. این امر بر پیامبر گران می آید. تیری بی پیکان به سعد بن ابی وقاص داده می فرماید: تیر اندازی کن. آن تیر بر گلوگاه حبان خورده به پشت در می غلتد و عورتش هویدا می شود. پیامبر با خنده ای می فرماید: سعد، انتقام ام ایمن را گرفت. و در حق وی دعا می کند. مالک بن زهیر جشمی- برادر ابو اسامه جشمی- هم تیر اندازی می کند. او و حبان بن عرقه با تیر اندازی خود عده ای از یاران پیامبر را می کشند. پشت صخره ها پنهان می شوند و به طرف کسلمانان تیر اندازی می کنند. در یکی از این حالات، سعد بن ابی وقاص، مالک بن زهیر را پشت صخره ای می بیند که تیر انداخته و سر بر آورده است. تیری به طرف مالک پرتاب می کند که بر چشم او نشسته از پس گردنش بیرون می آید، و بلندشده بر زمین می افتد، و می میرد.
پیامبر هم چندان تیراندازی می کند تا تیری در ترکش او نمی ماند و کمان وی می شکند و زه آن پاره می شود. عکاشه بن محصن، آن را گرفته درست می کند و تقدیم می نماید. پیامبر به تیر اندازی ادامه می دهد. ابو طلحه جلو پیامبر و کسانی که با اویند ایستاده و خود را سپر آنان ساخته است. پیامبر در حق وی که تیر اندازی ماهر است و صدایی رسا دارد می فرماید: صدای رسای ابو طلحه در ارتش ارزنده تر از چهل مرد جنگی است. او پنجاه تیری را که در ترکش دارد پیش پای پیامبر می ریزد و می گوید: ای پیامبر خدا، جانم فدای جانت. خدامرا فدای تو کند.
تیری از دشمن بر گلو گاه ابو رهم غفاری می نشیند. به خدمت پیامبر می شتابد. پیامبر زخم وی را با آب دهان نوازش می دهد، و بر اثرش بهبود می یابد. بهمین جهت بعدها ابو رهم منحور یعنی کسی که تیر بر گلوگاهش خورده است- لقب می دهند.
تیر دیگری بر کنار چشم قتاده بن نعمان می نشیند بطوریکه چشمش روی گونه اش می آویزد. به خدمت پیامبر می شتابد و می گوید: ای رسول خدا، من زن جوان زیبایی دارم که دوستش می دارم و او هم مرا دوست می دارد. می ترسم، بخاطر این چشمم محبتش با من کم شود. پیامبر، چشم او را به جای اولش باز می گرداند تا شفا می یابد و به حالت نخست باز می گردد. بعدهادر سالخوردگی می گوید: بخدا سوگند این چشمم از آن دیگری بیناتر است!(332)
نخستین شهید بر خاک می افتد. عبدالله پسر عمرو بن حرام- پدر جابر بن عبدالله انصاری- بدست سفیان بن عبد شمس- ملقب به ابو اعور سلمی- به شهادت می رسد. پیامبر در کشاکش نبرد بر او نماز می گزارد.(333)
پیامبر در حالیکه شمشیری را نشان یارانش می دهد می پرسد: چه کسی حق این شمشیر را ادا می کند؟ می پرسند: حق آن چیست؟ می فرماید: دشمن را با آن زدن. عمر می گوید: من. پیامبر روی از او گردانده همان شرط را تکرار می فرماید:زیبر می گوید: من. از او هم روی می گرداند بطوریکه عمر و زیبر هر دو دلگیر می شوند. در سومین بار، ابو دجانه می گوید: من ای پیامبر خدا حق آن را ادا می کنم. آن را به وی می سپارد. ابو دجانه با آن شمشیر در میان دو سپاه می خرامد. پیامبر می فرماید: این راه رفتنی است که خدا جز در چنین موقعیتی منفور می دارد. چون با دشمن روبرو می شود به عهد خویش وفاو حق آن شمشیر را ادا می کند. یکی از آندونفر که از گرفتن شمشیر محروم شده اند مشاهده می کند که ابو دجانه خیلی خوب می جنکد، ووقتی شمشیر کند می شود و بیم آن می رود که نبرد به کناری رفته آن را بر سنگ تیز می کند و باز به سراغ دشمن می شتابد. تا در پایان جنگ آن را که بصورت داسی در آمده است تحویل می دهد.(334)
ابو دجانه که شمشیر اهدایی پیامبر را در دست دارد عمره دختر حارث را می بیند که به مسلمانان سنگ می پراکند و بیرحمانه به آنان حمله می برد بطوریکه از برابرش عقب می نشینند. متوجه نمی شود که زن است. شمشیر بر آورده او را می زند.(335)
مشرکی از بنی کنانه که سراپا زره پوش است پیش می آید. وی می گوید: من پسر عویم هستم! سعد آزاد شده حاطب به مقابله او می رود. مشرک با یک ضربه او را دو پاره می کند. رشید فارسی- آزاد شده بنی معاویه- پیش رفته ضربه ای بر شانه او فرود می آورد که زره را شکافته او را دوپاره می کند، و می گوید: این ضربه را از من که جوانی فارسی ام بگیر! پیامبر که شاهد این صحنه است به رشید می فرماید: چرا نگفتی از من که جوانی انصاریم بگیر؟ لحظاتی بعد، برادر آن مشرک مثل سگی پیش می رود و می گوید: من پسر عویم هستم! رشید شمشیر بر کلاهخود او می کوبد تا فرقش می شکافد، و می گوید از من که جوانی انصاریم بگیر! رسول خدا با لبخندی می فرماید: آفرین بر تو ای ابو عبدالله!- در حالیکه وی هنوز صاحب پسری نشده است!(336)
سعد بن ابی وقاص بیش از هر چیز سعی دارد تا برادر کافرش- عتبه بن ابی وقاص- را بکشد، برادری را که بد اخلاق و با پدر بد رفتار است. دوبار برای دست یابی بر برادر وارد صفوف سپاه دشمن می شود ولی او مثل روباهی می گریزد و پنهان می شود. بار سوم، پیامبر به او هشدار می دهد و می فرماید: چه می خواهی بکنی؟ می خواهی خودت را به کشتن بدهی! ناچار دست از تعقیب او بر می دارد. (337)
ابی بن خلف در مکه به رفقایش می گوید: اسبی دارم که هر روز به آن مقداری ذرت می خورانم و آن را می پرورانم تا بر آن سوار شده محمد را بکشم. خبر به پیامبر در مدینه می رسد، می فرماید: انشاءالله من او را در حالیکه سوار بر آن اسب است خواهم کشت! چون رسول خدادر میدان جنگ معمولاًواپس نمی نگرد، به یارانش می گوید من از این نگرانم که ابی بن خلف از پشت سرم حمله کند، بنابراین اگر او را دیدیدبه من اطلاع بدهید. ابی چشمش به پیامبر می افتد و او را می شناسد. در حالیکه بر اسب پیش می تازد با تمام قدرت فریاد می زند: آی محمد! بمیرم اگر بگذارم از چنگم بگریزی! رزمندگان اسلام می گویند: ای رسول خدا، اگر به تو برسد چه خواهی کرد؟ دارد می رسد! اگر بفرمایی یکی از ما به مقابله او بشتابد. پیامبر نمی پذیرد، و ابی نزدیک می رسد. پیامبر نیزه کوتاهی از حارث بن صمه- یا زیبر بن عوام- گرفته نهیبی به یارانش می زند تا مثل یک مشت پشه از دور او می پراکنند- و چون آهنگ نبردی سخت کند هیچکس به صولت پیامبر نیست- آنگاه با آن نیزه کوتاه به گلوی ابی که سوار بر اسب است می زند تا چون گاو نری خروش بر می آورد و می گریزد. پیش رفقایش که میرسد.با تعجب به او می گویند: آخر تو را که چیزی نشده است! اگر ای زخم که بر گلوی تو است در چشم یکی از ما هم می بود گزندی به او نمی زد! ابی می گوید: به لات و عزی سوگند اگراین گزند که به من رسیده است به شرکت کنندگان بازار ذوالمجاز(338)برسد همه را بکشد! مگراو به من نگفته بود که حتماًترا خواهم کشت؟. او را بر دوش خود حمل کرده می برند...(339)
در میان زنان و کودکانی که در برج و باروهای مدینه پنهان شده اند صفیه دختر عبدالمطلب است که در برج فارع جای گرفته است. حسان بن ثابت هم آنجاست. در ابتدای جنگ که پیشروی با مسلمانان است حسان پیش آمده به کنار دیوار برج به تماشای میدان جنگ می ایستد. وقتی صفوف مسلمانان پراکنده می شود از ترس به عقب برج پناه می برد، و صفیه همچنان به تماشای کشمکش می ایستد. عده ای از یهودیان به کناره برج آمده بنای سنگ پرانی و تیر اندازی می گذارند. صفیه بر سر حسان بن ثابت فریاد می کشد که پسر فریعه!برخیز و کاری بکن. می گوید: نه بخدا، نمی توانم. چرا نتوانم با پیامبربروم به احد! یکی از یهودیان بالا آمده خود را به درب برج می رساند. صفیه به حسان بن ثابت می گوید: شمشیر را به دست من بده و کاری نداشته باش. همین کار را می کند. صفیه با شمشیر برگردن آن یهودی می زند، آنگاه سر او را به پایین پیش رفقایش پرت می کند. وقتی سر رفیقشان را می بینند رو به فرار می گذارند. صفیه همچنان که در فارع است به دیگر برجها که پایین ترند می نگرد. از همان دور میدان نبرد را هم می بیند. مشاهده می کند که زوبین پرتاب می شود. با خود می گوید: مگر دشمن زوبین هم بکار می برد؟ نکند زوبینی بر پیکر برادرم- حمزه- فرود آید(340)
وحشی برده حبشی است متعلق به جبیر بن مطعم. هند دختر عتبه هر وقت به او می رسد می گوید: انتقام مرا از اینها بگیر! وحشی می اندیشد که چه کسی را بکشد؟ به رسول خدا که دسترسی ندارم و یارانش هرگز نخواهند گذاشت دست من به وی برسد. حمزه بن عبدالمطلب را اگر خفته هم ببینم جرأت بیدار کردنش را ندارم. پس علی ابن ابیطالب را به چنگ آورم. چون جنگ احد در می گیرد وحشی بدنبال علی ابن ابیطالب می گردد تا او را بیابد. ناگهان علی پدیدار می شود. وحشی می بیند جنگاوری است هوشیار وورزیده و نگران همه سوی. با خود می گوید: این نه آن کسی است که بدنبالش می گردم! در آن سو می بیند حمزه مشرکان را از دم تیغ می گذراند. پشت صخره ای که بر فراز پشته ای شنی قرار دارد کمین می کند. سباع پسر ام انمار- که مادرش ختنه گر دختران مکه است- به نبرد حمزه می آید. حمزه خشمگین به او پرخاش می کندکهحتی تو ای پسر ختنه گر دختران مکه به نبرد ما آمده ای؟! بیا جلو! آنگاه او را گرفته بلند می کند و بر زمین می کوبد و بر سینه او زانو زده او را مثل گوسفندی سر می برد. سپس برخاسته چشمش به وحشی می افتد، و به طرف او پیش می رود. پیش پای او آبراهه ای است. چون قدم بر لبه آبراهه می گذارد لبه خاکی آن فرو ریخته به روی در می لغزد. وحشی از فرصت استفاده کرده زوبین خود را نشانه می رود، ووقتی آن خوب نشانه می رود به طرف او پرتاب می کند تا بر زیر ناف او فرود می آید. عده ای از مسلمانان به طرف او رفته صدا می زنند: ابو عماره! اما جوابی از او بر نمی آید. وحشی یقین می کند که حمزه کشته شده است. به یاد هند و ناراحتی او از کشته شدن پدر و عمو و برادرش می افتد. آن چند مسلمان وقتی می فهمند حمزه به شهادت رسیده است از پی نبرد می روند. وحشی بر سر نعش حمزه آمده شکم او را می شکافد و جگرش را بیرون می کشد و برای هند دختر عتبه می برد. از او می پرسد: اگر قاتل پدرت را بکشم به من چه می دهی؟ می گوید: هر چ در بردارم از زیور و جامه. می گوید: بیا این جگر حمزه است! هند آن را می گیرد و می جود، ولی آن را از دهان بیرون می افکند. آنگاه هر چه جواهر و زیور و جامه بر تن دارد بیرون آورده به وحشی می دهد. و می افزاید: وقتی به مکه رسیدیم ده دینار هم به تو خواهم داد. حالا بیا نعش او را نشانم بده. وحشی او را با خود بر سر نعش حمزه می برد. هند، اندامهای مردی و بینی و گوشهای حمزه را قطع می کند. و از آنها دو دستبند و دو بازو بند و دو خلخال می سازد و در حالیکه خود را با آنها آراسته است و جگر حمزه را در دست دارد به مکه در می آید.
زبیر بن عوام، پرچمدار سپاه کفر- کلاب پسر طلحه بن ابی طلحه- را از پای در می آورد. درگیری در اطراف پرچم سپاه کفر به شدت ادامه دارد. ارطاه بن شر حبیل هم که پرچم را بدست گرفته است به شمشیر علی علیه السلام بر خاک می افتد. آنگاه شریح بن قارظ آن را بر می دارد که او هم بدست مجاهد دیگری به هلاکت می رسد. سپس صواب که برده آن قبیله است آن را بر می دارد که قزمان او را می کشد.(341)
وقتی پرچمداران سپاه شرک یکی پس از دیگری کشته می شوند صفوف سپاه گسیخته می شود و روی به هزیمت می نهند. مسلمانان به تعقیب آنها می پردازند و آنها از دم تیغ می گدرانند و از اردوگاهشان پس می رانند و بنا می کنند بع ه غنیمت گرفتن آنچه در اردوگاه است.(342)
حنظله پسر ابو عامر به ابو سفیان حمله می برد و با پی کردن اسب وی او را در می غلتاند، و می رود تا او را سر ببرد. ابوسفیان فریاد بر می دارد که آی قریش! من ابوسفیان پسر حربم! اما قریش که در حال گریزند با این که صدای استمداداش را می شنوند اعتنایی به او نمی کنند. تا آنکه اسود بن شعوب به کمک او می آید و با نیزه ای که در دست دارد بر پشت حنظله فرو می برد. اما اسود با ضربه دیگری او را از پای در می آورد. ابوسفیان می گریزد و خود را به یکی از مشرکان قریش می رساند. مشرک ازاسب پیاده شده ابوسفیان را می نشاند و خود بر ترک وی سوار می شود.(343)

تغییر مسیر جنگ

در این حال، بعضی از تیراندازان به دیگران می گویند: چرا اینجا بیکار نشسته اید؟ اینک خدا دشمن را به شکست کشاند و این برادران شما هستندکه دارند اردوی دشمن را به غنیمت می برند. به اردوگاه مشرکان در آیید و با بردرانتان در غنیمت شرکت بجویید. بعضی می گویند: مگر نمی دانید که پیامبر به شمافرمود: پشت سپاه ما را پاسداری کنیدو از جای خودتان تکان نخورید. و اگر دیدید ما داریم غنیمت می بریم با ما شرکت نجویید و پشت سپاه را پاسداری کنید؟ عده ای می گویند: مقصود رسول خدا این نبوده است. اکنون خدا مشرکان را خوار ساخته و به شکست کشانده است، بنابراین به اردوی دشمن در آیید و همراه برادرانتان غنیمت برگیرید. چون کارشان به اختلاف می کشد فرماندهشان- عبدالله بن جبیر- که خود را با جامه ای سپید نشاندار ساخته است زبان به نطقی می گشاید، و پس از سپاس و ستایش خداوند، به آنان سفارش می کند و دستور می دهد که از خدا فرمان برند و از پیامبر فرمان برند و هیچیک از دستورهای رسول خدا را نافرمانی نکنند. آما آنها نافرمانی نموده از موضع خویش سرازیر می شوندو از آنها با فرماندهشان جز چند نفری که به ده نمی رسند باقی نمی ماند که از آنجمله حارث پسر انس بن رافع که می گوید: ای یاران، سفارشی را که پیامبرتان به شما کرده است بیاد آورید و از فرمانده خویش فرمان برید. سر می پیچند و برای غنیمت بردن رو ب اردم وی دشمن می نهند و کوه را خالی می گذارند و سرگرم برداشتن این چیز و آن چیز می شوند.
نسطاس- آزاد شده صفوان بن امیه که بعدها مسلمان خوبی می شود- می گوید: من برده ای بودم که مرا همراه عدهای دیگر در اردوگاه گذاشته بودند. در آن روز هیچیک از بردگان در جنگ شرکت نجستند جز وحشی و صواب- برده بنی عبدالدار- چون ابوسفیان گفته بود: ای گروه قریش، بردگانتان را به حفاظت از بار بنه و نگهداری ستوران بگمارید. ما شتران را گرد آوردیم وپابندزدیم. و سپاهیان به ترتیب دادن جناح راست و جناح چپ پرداختند، و ما بر روی بنه و پالانها رو پوشی کشیدیم. دو سپاه به هم نزدیک و با هم در گیر شدند و ساعتی جنگیدند، بعد سپاهیان ما شکست خوردند و رو به گریز نهادند، و یاران محمد به اردوی ما در آمدنددر حالیکه ما نگهبان اثاثیه و اردو بودیم. دور ما را گرفتند، و خودم جزو اسیران بودم. اردو را به بدترین شکلی به غارت گرفتند بطوریکه یکی از آنان از من پرسید: اموال صفوان بن امیه کجاست؟ گفتم: جز بقدر مخارج با خود بر نداشته است که آنهم در آن خورجین است. مرا جلو انداخته برد تا نشانش دهم و آنرا که یکصد و پنجاه مثقال بود از خورجین بیرون آوردم. سپاهیان ما پشت کرده می رفتند چنانکه ما از آنها نومید شدیم، و زنها و پریشان و سراسیمه شدند و در چادر خویش تسلیم هرکسی بودند که بیاید و آنها را بگیرد. دستهای مجاهدان آکنده از غنیمت شده بود. ما بدین حال و چنین تسلیم بودیم که ناگهان به کوه نگرستیم و دیدم سواره نظام ما از آنسو وارد می آید، و به اردو در آمدند بی آنکه کسی بتواند جلوگیر آنها باشد. مراکز دفاعی تیراندازان در آن کوه برچیده شده بود و آمده بودند برای غنیمت بردن و داشتند می بردند، و من آنان را می دیدم که کمان و ترکش خویش را زیر بغل گرفته بودند و هر یک در دستها یا در بغل خویش چیزی را گرفته بودند. وقتی سواره نظام ما آمد بر جمعی تاختن آورد که در نهایت آسودگی خاطر مشغول غارت بودند. بهمین سبب آنان را به دم شمشیر گرفتند و بشدت کشتار کردند، و مسلمانان به هر طرف پراکنده شدند و هر چه به غنیمت گرفته بودند گذاشتند و از اردوگاه ما بیرون رفتند. ما هم اثاقیه و بار بنه خویش را گرد آوردیم بی هیچ کم و کاست. آنان اسیران ما را نیز رها کردند. آن طلاها را هم در میدان یافتیم. من مرد مسلمانی را دیدم که صفوان بن امیه را گرفته بود و بشدت به خود می فشرد بطوریکه فکر کردم خواهد مرد. هنوز رمقی در او باقی بود که سر رسیدم و با خنجری که همراه داشتم بر او زدم تا در غلتید. بعدها درباره او پرسیدم.به من گفتند: مردی از بنی ساعده است. سپس خدای عزو جل مرا به اسلام ره نمود.(344)
واقعه چنین است که وقتی تیر اندازان برای بدست آوردن غنیمت موضع خویش را رها می کنند و عده کمی می مانند خالد بن ولید می بیند که کوه خالی شده است و جز تنی چند بر آن نیستند. با سواره نظام خویش حمله می برد. عکرمه نیز با سواره نظام خویش از پی او حمله می آورد تا با همان چند تیر انداز درگیر می شوند. تیر اندازان آنقدر مقاومت می کنند تا از پا در می آیند. عبدالله بن جبیر هم هر چه تیردارد پرتاب می کند، بعد با نیزه می جنگد تا نیزه اش می شکند، سپس با شکستن غلاف شمشیرش بنا می کند به جنگیدن تا کشته می شود. جعال بن سراقه و ابو برده بن نیار که شاهد کشته شدن عبدلله بن جبیر از کوه سرازیر می شوند و به همرزمان خویشس می پیوندند. مشرکان سواره می تازند و صفوف مسلمانان را از هم می پراکنند...
بانگی بر می آید که محمد کشته شد! و سه بار تکرار می شود...
مسلمانان دست و پای خود را گم می کنند و هم بدست دشمن کشته می شوند و هم نشناخته یکدیگر را می زنند از شدت هراس و از شتابی که دارند. اسید بن حضیر دوزخم بر می دارد. یکی را ابو برده ندانسته می زند و می گوید: بگیراز من که جوان انصاری ام! و ابو زعنه به ابو برده می تازد و بی آنکه او را بشناسد دوضربه بر او وارد می آورد و می گوید: بگیر از من که ابو زعنه ام! تا او را می شناسد. بعدها هرگاه او را می بیند ملامت می کند که ببین چه بر سرم آوردی! و ابوزعنه می گوید: تو ندانسته اسید بن حضیر را زدی! و این زخمی است که در راه خداخورده ای. چون رسول خدا این گفتگو را می شنود می فرماید: آن زخم در راه خداست. پاداش آن از آن توست ای ابو برده چنان که آنرا مشرکی زده باشد. و هر کس از چنین زخمی کشته شود شهید است.
حسیل بن جابر- ملقب به یمان- و رفاعه بن وقش پیرمردان کهنسالی هستند که همراه زنان در برج و باروهای مدینه قرار گرفته اند. یکی به دیگری می گوید: ما که امروز و فردا می میریم و از عمرمان جز ساعاتی باقی نمانده است چرا باید جان خویش را حفظ کنیم؟ اگر شمشیرمان را برداریم و خودمان را به رسول خدابرسانیم ممکن است خدا شهادت را نصیب ما گرداند. همان روزجنگ، خود را در احد به رسول خدا می رسانند. رفاعه را مشرکان می کشند، و حسیل بن جابر هنگامی که مسلمانان با سواره نظام دشمن در می آمیزند و شمشیر مجاهدان بی آنکه دوست را از دشمن باز شناسد فرود می آید و در حالیکه حذیفه فریاد برداشته است که این پدر من است! این پدر من است! کشته می شود. حذیفه به مسلمانان می گوید: خدای ارحمالراحمین از شما در گذرد. این چه کاری بود که کردید! این گفته وی بر منزلتی که در نظر پیامبر دارد می افزاید. بعدها رسول خدا دستور می دهد تا خونبهای وی را از بیت المال بدهند، اما حذیفه بن یمان از خونبهای پدر خویش بنفع مسلمانان چشم می پوشد.
حباب پسر منذر بن جموع فریاد بر می آوردکه آی آل سلمه! بصورت گروه فشرده ای روی می آورند که بفرمانیم ای دعوت کننده الهی! جبار بن صخر در آن گیر و دار بدون این که او را بشناسد ضربه ای مهلک بر سر وی فرود می آورد. تا آنکه بانگ به شعار خویش بر می دارند و می گویند: أمت! أمت! بدین سان افراد خودی را شناخته یکدیگر را نمی زنند.(345)
با پیامبر جز تنی چند نمی مانند. پرچم افراشته ای نمی ماند و نه دسته و گروه متمرکزی. واحدهای مشرکان در آن دره در حالیکه می آیند و می روند مسلمانان را می زنند و می تارانند، با مسلمانان درگیر می شوند و جدا می شوند، و هیچکس نیست که در برابرشان تاب ایستادگی داشته باشد.(346)مسلمانان رو به کوه می گریزند و به ندای پیامبر که آنان را فرا می خواند اعتنایی نمی کنند. داد می زند که آی فلان بیا! آی فلان بیا! من پیامبر خدایم! هیچیک از آندو اعتنایی نمی کنند و به راه خود ادامه می دهند.(347)
مشرکان در حالیکه نعره برداشته اند که آی طرفداران عزی! آی پیروان هبل! بر مسلمانان می تازند و کشتاری بیرحمانه می کنند.(348)
سی نفر به دور پیامبر مقاومت می کنند و می گویند: وجودم سپر وجودت، و جانم فدای جانت. تو را رها نخواهم کرد! هشت تن با وی پیمان مرگ می بندند، سه مهاجرو پنج انصاری: علی، زبیر، و طلحه. ابودجانه، حارث بن صمه، حباب بن منذر بن جموح، عاصم بن ثابت، و سهل بن حنیف، که هیچیک هم کشته نمی شوند.(349)
عمرو بن جموح با پای لنگش پیشاپیش دیگران با سواره نظام دشمن مقابله می کند و درحالیکه پسرش از پی او روان است می جنگد تا هر دو به شهدات می رسند.(350)
پیامبر در حالیکه دشمن به او نزدیک شده است بانگ بر می دارد که چه کسی جان خویش می فروشد؟ پنج تن از انصار به یاریش می شتابند از جمله عماره بن زیاد بن سکن که می جنگد تا از پای در می آید.(351)
مشرکی از قبیله بنی عامر بن لوی(352)سوار بر اسبی به رنگ قهوه ای تیره و در حالیکه غرق در آهن است و نیزه بلندی در دست دارد پیش آمده فریاد بر می دارد که من ابوذات الودع هستم! محمد را نشان من بدهید! طلحه پیش می رود و با زدن ضربه شمشیری بر بند پای اسبش او را در می غلتاند، و نیزه او را گرفته به چشم او فرو می برد تا مثل گاونری بانگ بر می کشد، آنگاه پای خویش را بر گونه او نهاده او را می کشد.(353)
در یک طرف علی علیه السلام یک تنه راه بر دسته ای از مهاجمان می بندد، و در طرف دیگر ابو دجانه دسته ای ر می راند و در آنسوسعد بن ابی وقاص بر دسته ای از آنها می تازد... علی به تنهایی شمشیر بدست خود را به سواره نظامی که بفرماندهی عکرمه بن ابی جهل است می زند تا به میان آنها می رود و آنطرف بیرون می آید و این کار را برای باردوم تکرار می کند تا آنها را به خود مشغول کند و از شخص پیامبر باز دارد.(354)بانگی رسا طنین می افکند که لا سیف الا ذوالفقار- و لا فتی الاعلی شمشیری بهتر از ذوالفقار نیست و رزمنده ای برتر از علی.(355)
در حالیکه سواره نظام دشمن از هر سو پیامبر را احاطه کرده است و می تازد و مدافعان برای دفع حملات آنها از پیامبر دور و نزدیک می شوند طلحه یکدم از او جدا نمی شود. خود را سپر او می سازد و آماج تیر و شمشیر و نیزه دشمن می گرداند(356)و سراسیمه است که پیش روی او دفاع کند یا پشت سروی. مالک بن زهیر جشمی- که تیرش به خطا نمی رود- تیری به طرف پیامبر پرتاب می کند. طلحه دست خویش را برابر صورت پیامبر می گیرد و تیر بر کلک او فرود آمده آن را قطع می کند. پیامبر اشاره به وی می فرماید: او به عهد خویش وفا کرد(357).(358)
در حالیکه تیر از هر سو بر پیامبر می بارد هیچیک به وی اصابت نمی کند. عبدالله بن شهاب زهری آمده می گوید: محمدرانشان من بدهید که بمیرم اگر بگذارم جان بدر ببرد! حال آنکه پیامبر به تنهایی در کنار اوست، و عبدالله بن شهاب از کنار او می گذرد. بعد که مسافتی باز می گردد و به صفوان بن امیه می رسد صفوان به او پرخاش می کند که بمیری! تو که به محمد دست یافتی نتوانستی او را بزنی و ریشه این بلا را برکنی؟! با شگفتی می پرسد: مگر تو او را دیدی؟! می گوید: آری، تو در کنارش بودی! قسم می خورد که او را ندیده است، و تأکید می کند که براستی او را از گزند ما در امان است. چهار نفر از ما با هم پیمان بستیم و قرار قتلش را گذاشتیم اما دست ما به او نرسید(359)(360)
کعب بن مالک که زخمی شده است وقتی می بیند مشرکان نعش شهیدان را به بدترین شکلی مثله می کنند آهسته از میان کشته ها دور می شودو خود را در گوشه ای پنهان می کند. می بیند خالد بن اعلم عقیلی در حالیکه سراپا در زره است پیش می آید و مسلمانان را عقب می راند و به دارودسته اش می گوید: دست و پای اینها را مثل گوسفند گر ببندید! آی گروه قریش! محمد را نکشید، او را اسیر بگیرید تا او را بخاطر کارهایی که کرده است محاکمه کنیم! قزمان به مقابله او می شتابد و شمشیر بر شانه او فرود می آورد که تا ریه او می شکافد. آنگاه شمشیر او را برداشته بر می گردد. مشرک دیگری که جز دو چشمش پیدا نیست سر می رسد. قزمان با یک ضربه او را به دو نیم می کند. بعد معلوم می شود ولید پسر عاصم بن هشام است.(361)
نسیبه دختر کعب- ملقب به ام عماره- که بامدادان با مشکی آب به میدان آمده است وقتی می بیند اطراف پیامبر خالی شده است و همراهانش به ده نفر نمی رسند خود را به او می رساند و شمشیری گرفته می جنگد و با کمانی تیر اندازی می کند. چون ابن قمیئه حمله می آورد مصعب بن عمیر با عده ای از جمله نسیبه به مقابله او می روند. نسیبه چند ضربه شمشیر بر او وارد می آورد اما چون دو زره پوشیده است کاگر نمی افتد، و او ضربه ای بر شانه نسیبه وارد می آورد.(362)
همسر و دو پسر وی نیز سر می رسند و به دفاع از پیامبر کمر می بندند. عده ای در حال گریز از کنار پیامبر می گذرند. وقتی می بیند نسیبه بدون سپر است به اولین فراری سپر بدستی که می رسد می فرماید: آی سپر بدست! سپرت را بینداز برای کسی که می جنگد! سپرش را می اندازد و می رود. نسیبه سپر را برداشته به حمایت پیامبر می گیرد. مردی سواره می آید و شمشیری به طرف نسیبه فرود می آورد، و او با سپر خویش آنرا دفع می کند و شمشیر آسیبی نمی زند. تا می خواهد برود نسیبه شمشیر بر پای اسبش می زند تا به پشت در می غلتد. پیامبر فریاد بر می دارد که آی پسر ام عماره! به کمک مادرت بشتاب! به کمک مادرت! پسر به کمک نسیبه می آید و آن مشرک را می کشند.(363)
پیامبر به عبدالله بن زید- پسر نسیبه- می فرماید: دشمن را بزن. با فلاخن سنگی به سوی سوار مشرکی که در آن نزدیکی است پرتاب می کند. سنگ بر چشم اسب می خورد و تعادل خویش را از دست داده با سوار به زمین می غلتد. عبدالله بر فراز او رفته چندان سنگ بر او می افکند تا در زیر آنها می ماند. پیامبر همچنان شاهد صحنه است و لبخندی بر لب دارد. نگاهی به نسیبه می افکند و می بیند شانه اش مجروح شده است. به عبدالله می فرماید: بدو سراغ مادرت! زخمش را ببند. آفرین بر خانواده شما! نقش مادرت بهتر از نقش فلانشخص و فلانشخص است! نقش ناپدری ات ارزنده تر از نقش فلانشخص و فلانشخص است! نقش تو بهتر از نقش فلانشخص و فلانشخص است! رحمت خدا بر خاندان شما باد! نسیبه عرض می کند: دعایی بفرما تا در بهشت همراه تو باشیم. می فرماید: خدایا، ایشان را همراه من در بهشت بگردان. نسیبه می گوید: دیگر باک ندارم که در دنیا چه بر سر من می آید.(364)
مشرکی بلند قامت سواره می آید و ضربه ای بر بازوی چپ عبدالله بن زید- پسر نسیبه- وارد می سازد و برای ضربه نهایی بر نمی گردد و به راه خود ادمه می دهد. خون بازوی عبدالله بند نمی آید. رسول خدا به او سفارش می فرماید که زخم خود را ببندد. مادرش- نسیبه- با پارچه هایی که برای زخمبندی همراه داردفرا می رسد، و در حالیکه رسول خدا نظاره می کند زخم پسر را می بندد، آنگاه به او می گوید: برخیز پسرم و با دشمن بجنگ! پیامبر به او.ء فرماید: ای مادر عماره! تاب و تحملی را که تو داری که دارد! مشرکی که آن ضربه را به بازوی عبدالله زده است برمی گردد. پیامبر به نسیبه می فرماید: این همان است که پسرت را زخمی کرده است. نسیبه برسر راه او رفته ضربه شمشیری بر پای او می زند تا در می غلتد. پیامبر در حالیکه می خندد می فرماید: انتقام پسرت را از او گرفتی ای مادر عماره! آنگاه مادر و پسر به سراغ آن مشرک رفته او را می کشند. پیامبر به نسیبه می فرماید: خدا را سپاس که تو چیره ساخت و داد تو را از دشمن گرفت تا انتقام خویش را از دشمن ستاندی.(365)
ابو اسیره پسر حارث بن علقمه با مشرکی از بنی عوف بر خورد می کند. هر یک چند ضربه ای به دیگری نشانه می رود و دیگری آن را به مهارت رد می کند. مثل دو شیر گلاویزند. گاهی می جنگند و لحظه ای چند باز می ایستند. تا با هم دست به گریبان می شوند و یکی دیگری را بر زمین می زند. ابو اسیره طرف را به زیر می گیرد، و مثل گوسفند سر می برد. وقتی از روی لاشه او بر می خیزد خالد بن ولید که سوار بر اسب سیاهی سوار است و نیزه بلندی در دست دارد فرامی رسد و از پشت سر نیزه را بر او فرو می برد تا از سینه اش بیرون می آید و به شهادت می رسد، و خالد بن ولید در حالیکه می گوید: من ابو سلیمانم! راه خویش را می گیرد.(366)
وهب بن قابوس مزنی با برادرزاده اش- حارث بن عقبه- همراه گله گوسفندشان از کوهستان مزینه به مدینه می رسند. می بینند مردم از شهر بیرون رفته اند. می پرسند: مردم کجایند؟ جواب می دهند: در احد پیامبر رفته است تا با مشرکان قریش بجنگد. با خود می گویند: منتظر چه بمانیم؟ و خود را در احد به پیامبر می رسانند در حالیکه مسلمانان سر گرم جنگیدن با دشمنند و غلبه با ایشان است. همراه مسلمانان به اردوگاه دشمن در می آیند. ناگهان سواره نظام دشمن از پشت سر حمله می آورد، و جنگ مغلوبه می شود. این دو مجاهد مردانه می جنگند. دسته ای سواره پیش می تازند. پیامیر می پرسد: چه کسی جلو آنها را می گیرد؟ وهب بن قابوس می گوید: من ای رسول خدا. و برخاسته با پرتاب زوبین آنها را پس می راند. دسته ای دیگر پیش می تازند. پیامبر می پرسد: چه کسی جلو این دسته را می گیرد؟ همین مزنی می گوید: من ای رسول خدا. و برخاسته با شمشیر به مقابله آنها می رود تا عقب می نشینند. و او بر می گردد. ناگهان دسته سواره دیگری پدیدار می شوند. می فرماید: چه کسی جلو آنها را می گیرد؟ همین مزنی می گوید: من ای رسول خدا. می فرماید: انجام بده، و بهشت ترا مژده باد. مزنی خوشحال می گوید: دست از این کار بر نخواهم داشت. آنگاه خود را به آنها می زند و در حالیکه پیامبر و مسلمانان او را می بینند شمشیر می زند تا از آن سو بیرون می آید،در حالیکه پیامبر می فرماید: خدایا، او را رحمت کن! ناگهان از آن سو دوباره از میان آنها شمشیر زنان می آید تا از هر سو او را احاطه کرده با شمشیر و نیزه بر سر او می ریزند و او را به شهادت می رسانند. بعد که از نعش شهیدان بازدید بعمل می آید می بینند جای بیست ضربه نیزه که همه مهلک است در بدن او پیداست و پیکرش را به بدترین شکلی مثله کرده اند. برادرزاده اش- حارث بن عقبه- نیز مثل او می جنگد تا به شهادت می رسد.(367)
ابن قمیئه پیش می تازد و می گوید: محمد را نشان من بدهید که قسم می خورم اگر او را ببینم خواهم کشت. و شمشیرش را بلند می کند تا بزند که عتبه پسرابی وقاص با سنگی که در فلاخن دارد بر لب مبارک وی می زند تا لبش از درون می شکافد و دندان پیشین سمت راست فک زیرین وی می شکند و پایش در یکی از چاله هایی که ابو عامر زشتکار کنده است فرو رفته در می غلتد و زانوهایش آسیب می بیند و چون دو زره بر تن دارد شمشیر در حال افتادن کارگر نمی افتد و تنها شانه او را می کوبد. حلقه های زرهی که در پایین کلاهخود وی است در گونه وی فرو می رود.(368)شماس بن عثمان که شمشیر بدست به دور پیامبر می چررسول خداو در هر سو دفاع می کند در کنار آن چاله چندان می جنگد تا به شهادت می رسد.(369)علی ابن ابیطالب خود را به پیامبر می رساند و دستهای وی را می گیرد طلحه زیر دو بازوی وی را می گیرد تا از درون چاله بیرون می آید. تنی چند از رزمندگان که در آن نزدیکی هستند خود را به او می رسانند.(370)
در این حال، عبدالله پسر حمید بن زهیر در حالیکه سراپا در آهن است اسب خویش را بدانسو می تازاند و فریاد می زند: من پسر زهیرم! محمد را نشان من بدهید که سوگند می خورم یا او را بکشم یا در این راه کشته شوم! ابودجانه به مقابله او می شتابد که بیا به سراغ کسی که جان خویش را سپر محمد ساخته است! و با ضربه شمشیری اسب او را پی می کند تااسب در می غلتد، و شمشیر خویش را بالا برده فرود می آورد و می گوید: این ضربه را از من که پسر خرشه هستم بگیر! رسول خدا که ناظر صحنه است می فرماید: خدایا از پسر خرشه همانگونه که من خرسندم خرسند باش.(371)
سواری در پی ذکوان بن عبد قیس که پیاده است می تازد و می گوید: بمیرم اگر بگذارم از دستم بگریزی! و در حالیکه می گوید: این ضربه را از من که پسر علاجم بگیر ضربه ای بر او وارد می آورد. علی ابن ابیطالب خود را به سوار مشرک می رساند و ضربه شمشیری بر ران او می زند و او را در می غلتاند و با ضرباتی دیگر به زندگی او خاتمه می دهد، و می بیند ابوالحکم پسر اخنس بن شریق(372)است.(373)
ضرار بن خطاب سواره و در حالیکه نیزه بلندی در دست دارد پیش می تازد و نیزه را در بدن عمرو بن معاذ فرو می برد. عمرو به طرف او می رود ولی از پا در می آید. ضرار با تمسخر به او می گوید: به ستیز مردی میا که تو را همسری حوریان سیه چشم در می آورد! و به رفقای مشرک خویش می گوید: ده نفر از یاران محمد را به همسری حوریان سیه چشم در آوردم! در واقع، سه تن از مومنان را به شهادت می رساند. عمر بن خطاب را در حال گریز می بیند، با نیزه اش آهسته بر او می زند. بعدها به او می گوید: من نمی خواستم ترا بکشم. باید خیلی ممنون من باشی!(374)
طلحه به مقابله ضرار بن خطاب فهری که سواره می آید می شتابد. ضرار شمشیری بر سر طلحه فرود می آورد که چون کلاهخود بر سر دارد شکاف کوچکی می دهد. سپس در حالیکه بر می گردد ضربه دیگری بر سر او وارد می سازد که شکاف دیگری بوجود می آورد.(375)
یاران پیامبر دوراو را می گیرند و او را به طرف دره احد بالا می برند.(376)در حالیکه پیامبر روان است عثمان پسر عبدالله بن مغیره مخزومی سوار بر اسب سپید وسیاهی و با زره کاملی بر تن آهنگ کشتن پیامبر می کند و فریاد می زند: بمیرم اگر بگذارم جان بدر بری! پیامبر می ایستد، و پای اسب عثمان مخزومی در یکی از چاله هایی که ابو عامر کنده است فرورفته اسب به رو می غلتد. اسب آسیب دیده بالا می آید و یاران پیامبر او را گرفته پی می کنند. و حارث بن صمه به طرف عثمان شتافته با او به زد و خورد می پردازد و با ضربه ای که بر پای او می زند او را می خواباند و با ضربه های بعدی او را می کشد، و زره و کلاهخود و شمشیر گرانبهای او را بر می دارد- و این تنها غنیمت آن جنگ است!- رسول خدا که شاهد آن کشمکش مسلحانه است از نام مقتول می پرسد. به عرض می رسد که عثمان پسر عبدالله بن مغیره است. می فرماید: خدای را سپاس که او را به هلاکت رسانید!(377)عبیدبن حاجز عامری با دیدن کشته شدن عثمان مثل درنده ای پیش می رود و ضربه شمشیری بر شانه حارث بن صمه وارد می آورد تا زخمگین بر زمین می افتد، و یارانش آمده او را می برند. ابودجانه به عبید بن حاجز حمله می آورد و لختی زد و خورد می کنند و هریک ضزبه شمشیردیگری را با سپر خویش می گیرد، تا آنکه ابو دجانه بر او تاخته او را در بغل می گیرد و بر زمین می کوبد و چون گوسفندی سر می برد. سپس برخاسته خود را به پیامبر می رساند.(378)