فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

به سوی میدان نبرد

به دستور پیامبر اسبش را می آورند و سوار می شود. کمان خویش بدوش می گیرد و نیزهای با پیکان مسین در دست. مسلمانان جامه رزم پوشیده اند و یکصدتن زره بر تن دارند. سعد بن عباده و سعد بن معاذ زره پوشیده پیشاپیش سردار شتابانند و مجاهدان از راست و چپ وی در حرکتند و از بدائع عبور می کنند و از زقاق حی گذشته به دو برجک شیخان می رسند که در جاهلیت پیرمردی و پیرزنی نابینا در آن نشسته بودند و سخن می گفتند. از آنجا هم گذشته به سر گردنه می رسند. ناگهان می بیند واحدی انبوه با همهمه ای بلند از پشت سر می آیند. می پرسد: اینها چه کسانی هستند؟ می گویند: ای پیامبر خدا، اینها همپیمانان یهودی ابن ابی هستند. می فرماید: برای جنگیدن با مشرکان یاری جستن از مشرکان روا نباشد.
عمرو بن جموح مردی لنگ است، چهار پسر دارد که با پیامبر در جنگها مثل شیر می جنگند. چون جنگ احد پیش می آید خویشاوندانش مانع شرکت وی شده می گویند: پایت لنگ است ووظیفه جهاد از دوش تو برداشته شده است و پسرانت با پیامبر به جنگ می روند. می گوید: به! آنان به بهشت بروند، و من اینجا پیش شما بمانم! همسرش- هند دختر عمرو بن حرام- وی را می بیند که سپرش را حمایل کرده به جنگ می رود در حالیکه این دعا را بر لب دارد: خدایا، مرا سر افکنده پیش خویشاوندانم بر مگردان. پسرانش خود را به او رسانده اصرار می کنند که از شرکت در جنگ خودداری کند. به خدمت پیامبر آمده عرض می کند: ای رسول خدا، پسرانم می خواهند نگذارند در این سفر جنگی همراه تو شرکت کنم. بخدا آرزوی من این است که همین پای لنگم را بر زمین بهشت بسایم. پیامبر می فرماید: تو را خداوند متعال معذور داشته ووظیفه جهاد را از دوش تو برداشته است. نمی پذیرد. در نتیجه پیامبر به پسران وی می فرماید: گناهی بر شما نیست اگر مانع او نشوید. شاید خدا شهادت را نصیب او گرداند. آزادش می گذارند، و شرکت می کند و به شهادت می رسد. (316)
در گردنه اردو می زند. نوجوانانی داوطلب جهاد به حضور وی می آیند که عبارتند از: عبدالله بن عمرو، زید بن ثابت، اسامه بن زید، نعمان بن بشیر، زیدبن ارقم، براءبن عازب، اسید بن ظهیر، عرابه بن اوس، ابو سعید خدری، سمره بن جندب، و رافع بن خدیج. با شرکت آنان در جنگ موافقت نمی فرماید. ظهیر بن رافع اشاره به رافع بن خدیج می گوید: ای پیامبر خدا، او تیر انداز است. رافع هم در حالیکه دو موزه بر پای دارد تظاهر به بلند قدی می کند. پیامبر به او اجازه شرکت می دهد. سمره بن جندب به ناپدری اش- مری بن سنان حارثی- می گوید: پدرجان، پیامبر خدا به رافع بن خدیج اجازه شرکت مرحمت فرمود و به من اجازه نفرمود حال آنکه من رافع را در کشتی بر زمین می زنم. مری بن سنان حارثی می گوید: ای پیامبر خدا، پسرم را منع فرمودی و به رافع اجازه شرکت دادی حال آنکه پسرم او را بر زمین می زند. رسول خدا می فرماید: کشتی بگیرید. سمره، رافع را بر زمین می زند، و رسول خدا به وی- که مادرش ازبنی اسد است- اجازه شرکت می دهد.
ابن ابی آمده در آن طرف اردو فرود می آید. همپیمانان او و منافقانی که همراه اویند به او می گویند: تو نظر صائب را به وی دادی و راهنمایی دلسوزانه کردی و گفتی که این رأی نیاکان تو نیز بوده است. رأی او هم با رأی تو یکی بود ولی سر از پذیرفتن آن پیچید و از این نوجوانانی که با او هستند تبیعت کرد! می بینند نا خالصی و نفاق می نماید.
عبدالله بن جحش به پیامبر عرض می کند: ای رسول خدا، دشمن در آنجا که میدانی اردو زده است. من قبلاًاز خدای عزوجل و پیامبرش تمنا کرده ام که خدایا، ترا قسم می دهم که فردا با دشمن درگیر شویم و مرا بکشند و شکمم را بدرندو پیکرم را مثله کنند تا تو را با چنین وضعی دیدار کنم و بپرسی: در چه راهی با تو چنین کرده اند؟ و بگویم: در راه تو. من ای پیامبر خدا تقاضای دیگری از تو دارم و آن اینست که متولی میراثم شوی. می فرماید: می پذیرم. (317)پیامبر شب را در شیخان می گذارند، و ابن ابی نیز همراه دارودسته اش می ماند. پیامبر از سپاهیانش بازدید می کند. چون خورشید ناپدید می گردد بلال اذان مغرب می گوید و پیامبر نماز را به جماعت می خواند. سپس اذان گفته می شود و نماز عشاءرا به جماعت می خوانند. پیامبر بنی نجار را در برگرفته اند. آنشب، محمد بن مسلمه را همراه پنجاه مجاهد مأمور پاسداری می فرماید تا به گرد اردو در گشت و دیده بانی باشند.
مشرکان مراقب پیامبر و اردو زدن وی در شیخان اند. اسبها و شتران خود را گرد می آورند و عده ای از سواره نظام خود را به فرماندهی عکرمه بن ابی جهل به نگهبانی می گمارند. سراسر شب اسبها شیهه می کشند. هرگاه طلایه داران آنها پیش می آیند و به حره نزدیک می شوند هنوز چیزی بالا نرفته اسبها از مشاهده پاسدارانی که به فرماندهی محمد بن مسلمه در حره متمرکزند رمیده و پس می نشینند. سحرگاهان پیامبر می پرسد: راه بلدها کجایند؟ چه کسی می تواند راهی نشان ما بدهد تا به نقطه ای برویم که دشمن را از نزدیک و دقیق ببینیم؟ ابو حثمه می گوید: من. پیامبر سوار بر اسب از محله بنی حارثه می گذرد، سپس از مزارع عبور می کند تا به باغ مربع بن قیظی که منافقی نابیناست می رسد. چون با یارانش وارد باغ وی می شود بنا می کند خاک پاشیدن بر چهره آنان و می گوید: اگر تو پیامبر خدایی نباید وارد باغ من شوی! سعد بن زید اشهلی با کمانی که در دست دارد بر سر او می کوبد تا خون از آن می ریزد. یکی از بنی حارثه که هم مسلک اوست به خشم آمده می گوید: ای بنی عبدالاشهل، این از دشمنی دیرینه ای است که با ما دارید و از آن دست بردار نیستید. اسید بن حضیر می گوید: نه بخدا، بلکه از نفاق شماست. بخدا قسم چون نمیدانم که پیامبر راضی است یا نه گردن تو و گردن کسانی را که با تو هم عقیده اند نمی زنم. در نتیجه، لب فرو می بندد.
رسول خدا در راه است که اسب ابو برده دمش را تکان می دهد و به میخی که در قبضه شمشیر اوست گیر می کند و شمشیر از نیام کشیده می شود. پیامبر که فال نیک را دوست می دارد و از فال بد زدن نفرت دارد می فرماید: ای صاحب شمشیر، شمشیرت را ببوی که من چنین می بینم که شمشیرها بسیار از نیام کشیده خواهد گشت. (318)
پیامبر که از شیخان تا رسیدن به احد یک زره پوشیده است، زره دیگری می پوشد و کلاهخودی بر سر می نهد.
سپاه مشرکان با اطلاع از حرکت پیامبر از شیخان، در مواضع خویش مستقر می شوند و تا زمینی که امروز اواخر قرن دوم متعلق به ابن عامر است پیش می آیند. سپاه اسلام هم چون به احد و محل پل کنونی می رسند هنگام نماز می شود و پیامبر در حالیکه مشرکان را می بیند به بلال دستور می دهد تا بانگ اذان و اقامه بر دارد. آنگاه نماز صبح را به جماعت بجا می آورد. ابن ابی هم در حالیکه چون شتر مرغی پیشاپیش ادرودسته خویش روان است باز می گردد. عبدالله بن عمرو بن حرام از پی آنان روانه شده به آنها می گوید: خدا و دینتان و پیامبرتان را به یادتان می دهم و آن تعهداتی را که کردید که از او چون خودتان و فرزندان و زنانتان دفاع کنید. ابن ابی می گوید: فکر نمی کنم جنگی بین آنها اتفاق بیافتد. اگر گوش به من بسپاری تو هم باید برگردی چون صاحبنظران و اشخاص خردمند همه برگشته اند. ما در شهر خویش از او دفاع می کنیم. با این که رأی صحیح را به او نشان دادیم باز بر خلاف آن و مطابق میل نوجوانان عمل کرد. وقتی حاضر نمی شوند به توصیه عبدالله بن عمرو عمل کنند ووارد کوچه های مدینه می شوند به آنها می گوید: خدا شما را گم گرداند، بیشک خدا پیامبر و مومنان را از کمک شما بی نیاز خواهد فرمود. ابن ابی در حالیکه می گوید: حرف مرا گوش نمی کند و گوش به حرف بچه ها می کند! راه خود را می گیرد. عبدالله بن عمرو هم دوان باز می گردد و به پیامبر که در حال آراستن سپاه اسلام است می رسد.

آرایش جنگی

پیامبر صفوف سپاه را می آراید و پنجاه کماندار را به فرماندهی عبدالله بن جبیر بر کوه عینین می گمارد. تکیه سپاه را به کوهستان احد می دهد و روی آن را به مدینه می نهد بطوریکه کوه عینین در سمت چپ سپاه قرار می گیرد. سپاه مشرکان آمده در دره احد پشت به مدینه و رو به احد متمرکز می شوند. پس از صف آرایی، خالدبن ولید را به فرماندهی جناح راست، و عکرمه بن ابی جهل را به فرماندهی جناح چپ، و عبدالله بن ابی ربیعه را به فرماندهی یکصد تیرانداز خویش می گمارند. پرچم را به طلحه بن ابی طلحه می سپارند. ابوسفیان فریاد بر می آورد که آی بنی عبد الدار، ما می دانیم که شما به پرچمداری بیش از ما سزاوارید. لکن در جنگ بدر، شکست ما از ناحیه پرچم رخ داد، و شکست در هر سپاهی از ناحیه پرچم آن رخ می دهد. بنابراین، به دور پرچمتان با صفوف فشرده گرد آیید و از آن دفاع کنید و ما را بگذارید تا حساب خودمان را با تسویه کنیم، زیرا ما جمعی خونخواه هستیم و در پی خونی که تازه ریخته شده است و بر سر این کار دست از جان شسته ایم. و پیوسته این حرف را تکرار می کند که اگر پرچم سپاهی درغلتد دیگر آن سپاه برای چه می خواهد دوام آورد! بنی عبد الدار از این حرف او به خشم می آیند و می گویند: ما پرچم خویش را رها می کنیم؟! این محال است. اما این که از آن دفاع کنیم، خواهی دید که چه خواهیم کرد! آنگاه بنی عبد الدار گرداگرد پرچم را می گیرند و نیزه های خود را به آن تکیه می دهند، و به ابو سفیان کلمات تند می گویند. ابو سفیان می گوید: بگذارید پرچم دیگری هم ترتیب دهیم. می گویند: باشد، ولی آن را هم باید یکی از بنی عبدالدار بر دوش گیرد، و جز این نتواند بود! (319)
پیامبر پیاده به تنظیم صفوف می پردازد و مواضع رزمی مجاهدان را مشخص می سازد، و می فرماید: فلانی جلو بیا. فلانی عقب برو. حتی گاهی که شانه یکی جلو آمده است آن را به عقب می راند. آنان را چنان منظم می سازدکه گویی تیرها را مرتب می سازد. پس از ترتیب صفوف می پرسد: پرچم مشرکان در دست کیست؟ جواب می دهند: در دست بنی عبدالدار. می فرماید: ما به وفاداری و پاسداری سزاوارتراز آنهاییم. مصعب بن عمیر کجاست؟ جواب می دهد: اینجا هستم من. می فرماید: این پرچم را بگیر. آن را می ستاند و پیشاپیش رسول خدا افراشته می دارد. (320)
قزمان که از منافقان است با سپاه اسلام همراه نشده و در مدینه مانده است. زنان بنی ظفر او را سر زنش می کنند و می گویند: ای قزمان، همه مردان با لشکر رفته اند و تو مانده ای! تا او را به خشم می آورند. او که مردی است با آوازه دلیری، به خانه خویش رفته کمان و ترکش و شمشیرش را می آورد، و دوان می رود تا وقتی می رسد که پیامبر سرگرم تنظیم صفوف سپاه است. (321)
حنظله پسر ابو عامر، با جمیله دختر عبدالله بن ابی ازدواج می کند. شب شنبه شب زفاف اوست. از پیامبر اجازه می گیرد تا آنشب را در مدینه بماند. به او اجازه می دهد. پس از خواندن نماز صبح شنبه می خواهد که به میدان جنگ بشتابد جمیله او را می گیرد و به اطاق باز می برد. حنظله بی آنکه فرصت غسل کردن پیدا کند به میدان نبرد می رود. پیش از این، جمیله به چهار نفر از خویشاوندانش پیغام فرستاده تا گواه باشند که عروسی آنان به انجام رسیده است. بعدها از او می پرسند: چرا چهار شاهد برای عروسی خویش گرفتی؟ جواب می دهد: آنشب در خواب دیدم که آسمان بشکافت و حنظله بدرون آن رفت آنگاه دو پاره آسمان به هم پیوست. با خود اندیشیدم که این شهادت است. از اینرو، شاهد گذراندم که وی عروسی کرده است. عبدالله بن حنظله از این ازدواج به دنیامی آید.
حنظله در حالی به میدان جنگ می رسد که پیامبر مشغول منظم کردن صفوف سپاه است. (322)
مخیریق که از احبار یهود است روز شنبه ای که پیامبر در احد است رو به یهودان کرده می گوید: بخدا قسم شما می دانید که محمد پیامبر است و کمک به او وظیفه شماست. می گویند: امروز روز شنبه است! می گوید: این کار تعطیل بردارنیست! آنگاه ساز و برگ خویش برداشته وصیت می کند که اگر کشته شدم دارایی و باغ ومزرعه من از آن محمد خواهد بود تا در هر راهی که خدا به او می فرماید مصرف کند. و به میدان جنگ رفته کشته می شود. بعدها بخش اعظم صدقه های پیامبر از دارایی مخیریق است. (323)
آنگاه پیامبر برخاسته نطقی بدین شرح ایراد می فرماید: هان ای مردم، شما را به آنچه خدا در کتابش به من سفارش فرموده است سفارش می کنم، و آن کار کردن به فرمان اوست و دوری از آنچه حرام فرموده است. وانگهی اینک شما در موقیعت پاداش بری و اندخته گری قرار گرفته اید پاداش و اندوخته برای کسی که وظیفه خویش فریاد آرد و تصمیم خویش بر انجام آن وضیفه استوار گرداند در نهایت شکیبایی و یقین و جدیت و تلاش. زیرا جهاد علیه دشمن کاری سخت دشوار است و ناراحتی های بسیار دارد، و کسانی که در صول آن شکیبا بمانند کم اند مگر کسی که خدا آهنگ رشد او کرده باشد. بیگمان، خدا با کسی است که از او فرمان برد، و بیشک در جریان جهاد آغاز کنید و بدین کار در پی آن باشید که خدا به شما وعده فرموده است. و آنچه را که خدا انجامش را به شما فرمانداده است پاس دارید. زیرا من سخت دلبسته و شیفته رشد شما هستم. اختلاف و کشمکش و سست کردن اراده یکدیگرمایه کوتاهی و ناتوانی است که خدا دوستش نمی دارد و یاری و پیروزی را بر آن مترتب نمی گرداند. هان ای مردم، در اندرون خویش چنین می بینم که هر کس برحرام باشد خدا میان او و آن جدایی می اندازد و هر که بخاطر خدا از روی حرام بگرداند خدا از گناه وی در گذرد، و هر کس بر من درود فرستد خدا و فرشتگانش بر او ده بار درود می فرستند، و هر مسلمان یا کافری که کار نیک کند پاداش وی بر عهده خدا باشد که یا در دنیا کنونی او دهد یا در باز پسین زندگانی او که مدتی بعد بیاید، و هر کس به خدا و دوران باز پسین ایمان دارد موظف است که نماز جمعه را در روز جمعه بر پا دارد مگر کودکی باشد یا زنی یا بیماری یا برده ای در تصرف دیگری. هر کس خویشتن را از نماز جمعه بی نیاز انگارد خداوند او را بی نیاز باشد و خداوند توانگری ستوده است. هر کاری که بدانم شما را به خدا نزدیک می گرداند شما را بدان فرمان خواهم داد و هر عملی که بدانم شما را به آتش نزدیک می گرداند شما را از آن بر حذر خواهم ساخت. روح الامین در دلم چنین دمیده است که تاکسی روزی خویش را تا به آخر مصرف نکند نخواهدمرد، و هیچ از این روزی کاسته نخواهدگشت هر چند دستیابی بدان زمانی به تأخیر افتد. بنابراین از خدا که پروردگار شماست پروا گیرید و در جستجوی روزی نیکرفتار باشید، دیر رسیدن روزی شما را بر آن ندارد که از طریقی که نافرمانی پروردگار شماست از پی آن بر آیید، زیرا به آنچه نزد اوست جز از طریقی که فرمانبرداری اوست دست نتوان یافت. اینک حلال و حرام را برای شما بیان داشته است اما اموری میان ایندو هست که به آنها شباهت دارد و بسیاری از مردم آنها را نمی شناسند مگر کسانی که خدا آنان را در عصمت داشته است. پس هر کس آنها را ترک گوید آبرو ودینش را در امان داشته باشد و هر کس در آنها فرو غلتد مثل چوپانی خواهد بود که در کنار چراگاه قرقی بچراند که بیم آن می رود که به آن در آید. هر شهریاری منطقه ممنوعه ای دارد، و بدانید که منطقه ممنوعه خدا کارهای حرام شده اوست. رابطه مومن با مومنان مانند رابطه سر با تن است، چون به درد آید همه اندامهای دیگر از هرسو برای رفع آن هماهنگی خواهند کرد. با درود بر شما. (324)
پیامبر نزدیک تیر اندازان آمده به آنها می فرماید: پشت جبهه ما را حراست کنید، زیرا بیم آن داریم که از پشت سر به ما حمله شود. موضع خودتان را محکم نگاه دارید و از آن تکان نخورید. حتی اگر دیدید آنان را شکست داده ووارد اردوگاهشان شده ایم از جای خودتان تکان نخورید. و اگر دیدید دارند ما را می کشند به کمک ما نیایید و از ما دفاع نکنید. خدایا، تو را بر اینها شاهد می گیرم. شما باید اسبهای آنها را با تیر بزنید و برمانید زیرا اسبها از برابر تیر می گریزند.(325)
چون مشرکان جناح راست و جناح چپ ترتیبداده اند پیامبر خدا برای سپاه اسلام دو جناح راست و چپ تشکیل می دهد.(326)چهار نفر در موقع حمله، نشانه ای بر سر می نهند. علی ابن ابیطالب علیه السلام پارچه پشمین سپیدی بر سر می بندد. زبیر بن عوام پارچه زردی وابودجانه پارچه سرخی بر سر می بندند. حمزه پر شتر مرغی بر کلاهخود خویش می نهد.(327)
پیش از شروع درگیری، زنهای مشرک پیشاپیش صفوف جنگجویان آمده ضرب می گیرند ودایره می زنند. سپس با پیشروی سپاه، خود را عقب و به پشت صفوف می کشانند. در اثنای جنگ بدر او را تشویق و تحریک به جنگیدن می کنند.(328)

درگیری

اولین کسی که باعث درگیری دو سپاه می شودابوعامر است. با پنجاه نفر از عشیره اش و عده ای از بردگان قریش پیش آمده فریاد می زند: آی آل اوس، من ابو عامرم! می گویند: گمشو ای زشتکار! می گویدن در غیاب من، قوم من دچار بد بختی شدند! مسلمانان و اینها به طرف یکدیگر سنگ می پرانند تا ابو عامر و دارودسته اش می گریزند.(329)
طلحه بن ابی طلحه فریاد برمی دارد که چه کسی به نبرد من می آید؟ علی ابن ابیطالب علیه السلام از او می پرسد: مایلی نبرد تن به تن کنیم؟ جواب می دهد: آری. در میان دو سپاه به نبرد می پردازند، در حالیکه رسول خدازیر پرچم نشسته است و دو زره برتن و کلاهخودی بر سر دارد. درگیر می شوند، و علی پیشدستی کرده ضربه شمشیری بر سر او وارد می آورد که فرق او را شکافته تا چانهاو پایین می آید، و بر زمین می غلتد. و علی علیه السلام باز می گردد. از او می پرسند: چرا ضربه نهایی را بر او وارد نساختی؟ می فرماید: وقتی بر زمین غلتید عورت او در برابرم نمایان گشت و پیوند خویشاوندیمان ترحم مرا به او بر انگیخت، و ضمناًمی دانستم که خدای تبارک و تعالی او را خواهد کشت، چه او قوچ(330)سپاه دشمن است.
با کشته شدن طلحه، پیامبر خوشحال می شود و بانگ تکبیر بر می دارد و مسلمانان به تکبیر وی بانگ تکبیر بر می آورند. آنگاه یاران پیامبر بر واحدهای رزمی مشرکان حمله می برند و چندان شمشیر می زنند که صفوف آنها از هم می پراکند، ولی کشته ای، جز طلحه نمی دهند. پرچم را پس از طلحه، برادرش عثمان بن ابی طلحه- که ابو شیبه لقب دارد- برمی دارد، و پیشاپیش زنهای آوازه خوان این سرود رزمی را می خواند:
ان علی اهل اللواءحقاً - أن تخضب الصعده أو تندقاً
او با پرچم پیش می آید، و زنها دایره می زنند و با خواندن شعری لشکریان را تشویق می کنند. چنین می خوانند:
نحن بنات طارق - نمشی علی النمارق
ان تقبلوا نعانق - أو تدبروا نفارق
فراق غیروامق
حمزه بن عبدالمطلب به پرچمدار جدید حمله می برد و ضربه شمشیری بر شانه او وارد می آورد که دست و شانه را تا پاره ای از تنه او قطع می کند بطوریکه ریه او نمایان می شود. حمزه در حالیکه می گوید: من پسر ساقی حاجیانم باز می گردد. پرچم را ابوسعد پسر ابو طلحه بر دوش می گیرد. زنهای مشرک از پی او چنین می خوانند:
ضرباًبنی عبدالدار - ضرباًحماه الادبار
ضرباًبکل بتار
سعد بن ابی وقاص به او حمله می برد و با وارد آوردن ضربه شمشیری دست راستش را قطع می کند. او با دست چپ پرچم را می گیرد. سعد با ضربه ای دست چپ او را قطع می کند. او با دو بازویش پرچم را به سینه می فشارد و خود را خم می کند.سعد سر کمانش را به میان زره و کلاهخود او فرو برده کلاهخود را از سرش پایین می اندازد، آنگاه با ضربه شمشیریکه بر سرش می زند او را می کشد. بعد می خواهد زره و ابزار جنگ او را بر گیرد که سبیع بن عبد عوف با چند نفر آمده مانع وی می شوند، و ابزار جنگی وی بهترین ابزار جنگی در سپاه مشرکان است.(331)
آنگاه پرچم را مسافع پسر طلحه بن ابی طلحه بر می دارد. عاصم پسر ثابت بن ابی اقلح، او را به تیر می زند در حالیکه می گوید: این تیر را از من که پسر ابو اقلح هستم بگیر!
کلاب پسر دیگر طلحه بن ابی طلحه پرچم را بدست می گیرد. مسافع را که تیر خورده است پیش مادرش سلافه دختر سعد که همراه زنان مشرک است می برند. از او می پرسد: چه کسی تو را به تیر زد؟ می گوید: نمی دانم. فقط شنیدم که می گفت: این تیر را از من که پسر ابو اقلح هستم بگیر! سلافه می گوید: آه. از خانواده اقلح و از خویشاوندان خود ماست! مسافع می میرد، و مادرش سلافه سوگند می خورد که در کاسه سر عاصم بن ثابت شراب بنوشد! و می گوید: هر کس سر عاصم بن ثابت را برایم بیاورد به او یکصد شتر جایزه خواهم داد!
تیراندازان نامداری در سپاه اسلامند: سعد بن ابی وقاص، سائب پسر عثمان بن مظعون، مقداد بن عمرو، زید بن حارثه، حاطب بن ابی بلتعه، عتبه بن غزوان، خراش بن صمه، قطبه بن عامر، بشر پسر براءبن معرور، ابونائله- سلکان بن سلامه- ابو طلحه، عاصم پسر ثابت بن ابی الاقلح، و قتاده بن نعمان.
عده ای از تیراندازان مشرک، سپاه اسلام را با تیر اندازی خود به ستوه می آورند، از جمله حبان بن عرقه، و ابو اسامه جشمی. ازینرو پیامبر سعد بن ابی وقاص را تشویق می کند که به دامن ام ایمن- که برای آب دادن به زخمیان آمده است- می خورد و او به زمین می غلتد و بدنش هویدا می شود، و حبان از آن منظره قهقهه سر می دهد. این امر بر پیامبر گران می آید. تیری بی پیکان به سعد بن ابی وقاص داده می فرماید: تیر اندازی کن. آن تیر بر گلوگاه حبان خورده به پشت در می غلتد و عورتش هویدا می شود. پیامبر با خنده ای می فرماید: سعد، انتقام ام ایمن را گرفت. و در حق وی دعا می کند. مالک بن زهیر جشمی- برادر ابو اسامه جشمی- هم تیر اندازی می کند. او و حبان بن عرقه با تیر اندازی خود عده ای از یاران پیامبر را می کشند. پشت صخره ها پنهان می شوند و به طرف کسلمانان تیر اندازی می کنند. در یکی از این حالات، سعد بن ابی وقاص، مالک بن زهیر را پشت صخره ای می بیند که تیر انداخته و سر بر آورده است. تیری به طرف مالک پرتاب می کند که بر چشم او نشسته از پس گردنش بیرون می آید، و بلندشده بر زمین می افتد، و می میرد.
پیامبر هم چندان تیراندازی می کند تا تیری در ترکش او نمی ماند و کمان وی می شکند و زه آن پاره می شود. عکاشه بن محصن، آن را گرفته درست می کند و تقدیم می نماید. پیامبر به تیر اندازی ادامه می دهد. ابو طلحه جلو پیامبر و کسانی که با اویند ایستاده و خود را سپر آنان ساخته است. پیامبر در حق وی که تیر اندازی ماهر است و صدایی رسا دارد می فرماید: صدای رسای ابو طلحه در ارتش ارزنده تر از چهل مرد جنگی است. او پنجاه تیری را که در ترکش دارد پیش پای پیامبر می ریزد و می گوید: ای پیامبر خدا، جانم فدای جانت. خدامرا فدای تو کند.
تیری از دشمن بر گلو گاه ابو رهم غفاری می نشیند. به خدمت پیامبر می شتابد. پیامبر زخم وی را با آب دهان نوازش می دهد، و بر اثرش بهبود می یابد. بهمین جهت بعدها ابو رهم منحور یعنی کسی که تیر بر گلوگاهش خورده است- لقب می دهند.
تیر دیگری بر کنار چشم قتاده بن نعمان می نشیند بطوریکه چشمش روی گونه اش می آویزد. به خدمت پیامبر می شتابد و می گوید: ای رسول خدا، من زن جوان زیبایی دارم که دوستش می دارم و او هم مرا دوست می دارد. می ترسم، بخاطر این چشمم محبتش با من کم شود. پیامبر، چشم او را به جای اولش باز می گرداند تا شفا می یابد و به حالت نخست باز می گردد. بعدهادر سالخوردگی می گوید: بخدا سوگند این چشمم از آن دیگری بیناتر است!(332)
نخستین شهید بر خاک می افتد. عبدالله پسر عمرو بن حرام- پدر جابر بن عبدالله انصاری- بدست سفیان بن عبد شمس- ملقب به ابو اعور سلمی- به شهادت می رسد. پیامبر در کشاکش نبرد بر او نماز می گزارد.(333)
پیامبر در حالیکه شمشیری را نشان یارانش می دهد می پرسد: چه کسی حق این شمشیر را ادا می کند؟ می پرسند: حق آن چیست؟ می فرماید: دشمن را با آن زدن. عمر می گوید: من. پیامبر روی از او گردانده همان شرط را تکرار می فرماید:زیبر می گوید: من. از او هم روی می گرداند بطوریکه عمر و زیبر هر دو دلگیر می شوند. در سومین بار، ابو دجانه می گوید: من ای پیامبر خدا حق آن را ادا می کنم. آن را به وی می سپارد. ابو دجانه با آن شمشیر در میان دو سپاه می خرامد. پیامبر می فرماید: این راه رفتنی است که خدا جز در چنین موقعیتی منفور می دارد. چون با دشمن روبرو می شود به عهد خویش وفاو حق آن شمشیر را ادا می کند. یکی از آندونفر که از گرفتن شمشیر محروم شده اند مشاهده می کند که ابو دجانه خیلی خوب می جنکد، ووقتی شمشیر کند می شود و بیم آن می رود که نبرد به کناری رفته آن را بر سنگ تیز می کند و باز به سراغ دشمن می شتابد. تا در پایان جنگ آن را که بصورت داسی در آمده است تحویل می دهد.(334)
ابو دجانه که شمشیر اهدایی پیامبر را در دست دارد عمره دختر حارث را می بیند که به مسلمانان سنگ می پراکند و بیرحمانه به آنان حمله می برد بطوریکه از برابرش عقب می نشینند. متوجه نمی شود که زن است. شمشیر بر آورده او را می زند.(335)
مشرکی از بنی کنانه که سراپا زره پوش است پیش می آید. وی می گوید: من پسر عویم هستم! سعد آزاد شده حاطب به مقابله او می رود. مشرک با یک ضربه او را دو پاره می کند. رشید فارسی- آزاد شده بنی معاویه- پیش رفته ضربه ای بر شانه او فرود می آورد که زره را شکافته او را دوپاره می کند، و می گوید: این ضربه را از من که جوانی فارسی ام بگیر! پیامبر که شاهد این صحنه است به رشید می فرماید: چرا نگفتی از من که جوانی انصاریم بگیر؟ لحظاتی بعد، برادر آن مشرک مثل سگی پیش می رود و می گوید: من پسر عویم هستم! رشید شمشیر بر کلاهخود او می کوبد تا فرقش می شکافد، و می گوید از من که جوانی انصاریم بگیر! رسول خدا با لبخندی می فرماید: آفرین بر تو ای ابو عبدالله!- در حالیکه وی هنوز صاحب پسری نشده است!(336)
سعد بن ابی وقاص بیش از هر چیز سعی دارد تا برادر کافرش- عتبه بن ابی وقاص- را بکشد، برادری را که بد اخلاق و با پدر بد رفتار است. دوبار برای دست یابی بر برادر وارد صفوف سپاه دشمن می شود ولی او مثل روباهی می گریزد و پنهان می شود. بار سوم، پیامبر به او هشدار می دهد و می فرماید: چه می خواهی بکنی؟ می خواهی خودت را به کشتن بدهی! ناچار دست از تعقیب او بر می دارد. (337)
ابی بن خلف در مکه به رفقایش می گوید: اسبی دارم که هر روز به آن مقداری ذرت می خورانم و آن را می پرورانم تا بر آن سوار شده محمد را بکشم. خبر به پیامبر در مدینه می رسد، می فرماید: انشاءالله من او را در حالیکه سوار بر آن اسب است خواهم کشت! چون رسول خدادر میدان جنگ معمولاًواپس نمی نگرد، به یارانش می گوید من از این نگرانم که ابی بن خلف از پشت سرم حمله کند، بنابراین اگر او را دیدیدبه من اطلاع بدهید. ابی چشمش به پیامبر می افتد و او را می شناسد. در حالیکه بر اسب پیش می تازد با تمام قدرت فریاد می زند: آی محمد! بمیرم اگر بگذارم از چنگم بگریزی! رزمندگان اسلام می گویند: ای رسول خدا، اگر به تو برسد چه خواهی کرد؟ دارد می رسد! اگر بفرمایی یکی از ما به مقابله او بشتابد. پیامبر نمی پذیرد، و ابی نزدیک می رسد. پیامبر نیزه کوتاهی از حارث بن صمه- یا زیبر بن عوام- گرفته نهیبی به یارانش می زند تا مثل یک مشت پشه از دور او می پراکنند- و چون آهنگ نبردی سخت کند هیچکس به صولت پیامبر نیست- آنگاه با آن نیزه کوتاه به گلوی ابی که سوار بر اسب است می زند تا چون گاو نری خروش بر می آورد و می گریزد. پیش رفقایش که میرسد.با تعجب به او می گویند: آخر تو را که چیزی نشده است! اگر ای زخم که بر گلوی تو است در چشم یکی از ما هم می بود گزندی به او نمی زد! ابی می گوید: به لات و عزی سوگند اگراین گزند که به من رسیده است به شرکت کنندگان بازار ذوالمجاز(338)برسد همه را بکشد! مگراو به من نگفته بود که حتماًترا خواهم کشت؟. او را بر دوش خود حمل کرده می برند...(339)
در میان زنان و کودکانی که در برج و باروهای مدینه پنهان شده اند صفیه دختر عبدالمطلب است که در برج فارع جای گرفته است. حسان بن ثابت هم آنجاست. در ابتدای جنگ که پیشروی با مسلمانان است حسان پیش آمده به کنار دیوار برج به تماشای میدان جنگ می ایستد. وقتی صفوف مسلمانان پراکنده می شود از ترس به عقب برج پناه می برد، و صفیه همچنان به تماشای کشمکش می ایستد. عده ای از یهودیان به کناره برج آمده بنای سنگ پرانی و تیر اندازی می گذارند. صفیه بر سر حسان بن ثابت فریاد می کشد که پسر فریعه!برخیز و کاری بکن. می گوید: نه بخدا، نمی توانم. چرا نتوانم با پیامبربروم به احد! یکی از یهودیان بالا آمده خود را به درب برج می رساند. صفیه به حسان بن ثابت می گوید: شمشیر را به دست من بده و کاری نداشته باش. همین کار را می کند. صفیه با شمشیر برگردن آن یهودی می زند، آنگاه سر او را به پایین پیش رفقایش پرت می کند. وقتی سر رفیقشان را می بینند رو به فرار می گذارند. صفیه همچنان که در فارع است به دیگر برجها که پایین ترند می نگرد. از همان دور میدان نبرد را هم می بیند. مشاهده می کند که زوبین پرتاب می شود. با خود می گوید: مگر دشمن زوبین هم بکار می برد؟ نکند زوبینی بر پیکر برادرم- حمزه- فرود آید(340)
وحشی برده حبشی است متعلق به جبیر بن مطعم. هند دختر عتبه هر وقت به او می رسد می گوید: انتقام مرا از اینها بگیر! وحشی می اندیشد که چه کسی را بکشد؟ به رسول خدا که دسترسی ندارم و یارانش هرگز نخواهند گذاشت دست من به وی برسد. حمزه بن عبدالمطلب را اگر خفته هم ببینم جرأت بیدار کردنش را ندارم. پس علی ابن ابیطالب را به چنگ آورم. چون جنگ احد در می گیرد وحشی بدنبال علی ابن ابیطالب می گردد تا او را بیابد. ناگهان علی پدیدار می شود. وحشی می بیند جنگاوری است هوشیار وورزیده و نگران همه سوی. با خود می گوید: این نه آن کسی است که بدنبالش می گردم! در آن سو می بیند حمزه مشرکان را از دم تیغ می گذراند. پشت صخره ای که بر فراز پشته ای شنی قرار دارد کمین می کند. سباع پسر ام انمار- که مادرش ختنه گر دختران مکه است- به نبرد حمزه می آید. حمزه خشمگین به او پرخاش می کندکهحتی تو ای پسر ختنه گر دختران مکه به نبرد ما آمده ای؟! بیا جلو! آنگاه او را گرفته بلند می کند و بر زمین می کوبد و بر سینه او زانو زده او را مثل گوسفندی سر می برد. سپس برخاسته چشمش به وحشی می افتد، و به طرف او پیش می رود. پیش پای او آبراهه ای است. چون قدم بر لبه آبراهه می گذارد لبه خاکی آن فرو ریخته به روی در می لغزد. وحشی از فرصت استفاده کرده زوبین خود را نشانه می رود، ووقتی آن خوب نشانه می رود به طرف او پرتاب می کند تا بر زیر ناف او فرود می آید. عده ای از مسلمانان به طرف او رفته صدا می زنند: ابو عماره! اما جوابی از او بر نمی آید. وحشی یقین می کند که حمزه کشته شده است. به یاد هند و ناراحتی او از کشته شدن پدر و عمو و برادرش می افتد. آن چند مسلمان وقتی می فهمند حمزه به شهادت رسیده است از پی نبرد می روند. وحشی بر سر نعش حمزه آمده شکم او را می شکافد و جگرش را بیرون می کشد و برای هند دختر عتبه می برد. از او می پرسد: اگر قاتل پدرت را بکشم به من چه می دهی؟ می گوید: هر چ در بردارم از زیور و جامه. می گوید: بیا این جگر حمزه است! هند آن را می گیرد و می جود، ولی آن را از دهان بیرون می افکند. آنگاه هر چه جواهر و زیور و جامه بر تن دارد بیرون آورده به وحشی می دهد. و می افزاید: وقتی به مکه رسیدیم ده دینار هم به تو خواهم داد. حالا بیا نعش او را نشانم بده. وحشی او را با خود بر سر نعش حمزه می برد. هند، اندامهای مردی و بینی و گوشهای حمزه را قطع می کند. و از آنها دو دستبند و دو بازو بند و دو خلخال می سازد و در حالیکه خود را با آنها آراسته است و جگر حمزه را در دست دارد به مکه در می آید.
زبیر بن عوام، پرچمدار سپاه کفر- کلاب پسر طلحه بن ابی طلحه- را از پای در می آورد. درگیری در اطراف پرچم سپاه کفر به شدت ادامه دارد. ارطاه بن شر حبیل هم که پرچم را بدست گرفته است به شمشیر علی علیه السلام بر خاک می افتد. آنگاه شریح بن قارظ آن را بر می دارد که او هم بدست مجاهد دیگری به هلاکت می رسد. سپس صواب که برده آن قبیله است آن را بر می دارد که قزمان او را می کشد.(341)
وقتی پرچمداران سپاه شرک یکی پس از دیگری کشته می شوند صفوف سپاه گسیخته می شود و روی به هزیمت می نهند. مسلمانان به تعقیب آنها می پردازند و آنها از دم تیغ می گدرانند و از اردوگاهشان پس می رانند و بنا می کنند بع ه غنیمت گرفتن آنچه در اردوگاه است.(342)
حنظله پسر ابو عامر به ابو سفیان حمله می برد و با پی کردن اسب وی او را در می غلتاند، و می رود تا او را سر ببرد. ابوسفیان فریاد بر می دارد که آی قریش! من ابوسفیان پسر حربم! اما قریش که در حال گریزند با این که صدای استمداداش را می شنوند اعتنایی به او نمی کنند. تا آنکه اسود بن شعوب به کمک او می آید و با نیزه ای که در دست دارد بر پشت حنظله فرو می برد. اما اسود با ضربه دیگری او را از پای در می آورد. ابوسفیان می گریزد و خود را به یکی از مشرکان قریش می رساند. مشرک ازاسب پیاده شده ابوسفیان را می نشاند و خود بر ترک وی سوار می شود.(343)