فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

در مدینه

عبدالله بن عمرو بن حرام- پدر جابر بن عبدالله انصاری در خواب مبشر بن عبد المنذر را می بیند. مبشر به او می گوید: چند روز دیگر تو پیش ما می آیی. از او می پرسد: تو در کجایی ک جواب می دهد: در بهشت. به هر جای آن که دلمان می خواهد می رویم و می گردیم. می پرسد: مگر تو در جنگ بدر کشته نشدی؟ می گوید: آری، بعد زنده شدم. عبدالله بن عمرو این خواب را برای رسول خداداستان می کند. می فرماید: ابوجابر! این یعنی شهادت. (310)
مسلمانان زمینی را که از وطاءواقع در احد تا جرف و عرصه امتداد دارد کاشته اند. در این زمین وسیع، عشایر بنی سلمه و حارثه و ظفر و عبدالاشهل ساکنند. آب فراوانی هم در جرف هست در چاههایی که کم عمق است و با یک حرکت دست میتوان سطل آبی از آن کشید. اسید بن حضیر تنها زمینی را که بیست شتر آب می دهند جو کاشته است. گندم و جو می رود که خوشه ببندد. مسلمانان که از غارت مشرکان بیمناکند شب پنجشنبه وسائل آبیاری و کشت و کار و شترانی را که در مزارع کار می کنند و کارگرانشان را به مدینه می آورند. مشرکان شتران و اسبهای خود را در میان مزارع گندم و جورها می کنند و تمام روز پنجشنبه را می چرند. شبانگاه آنها را گرد آورده برای آنها علف درو شده می ریزند. صبح روز جمعه دوباره شتران و اسبها را در کشتزاررها می کنند بطوریکه تا شب هیچ سبزه ای در آن بر جا نمی ماند. (311)
بمحض این که سپاه مشرکان در آنحدود اردو می زند و استقرار می یابد پیامبر، حباب بن منذر را مخفیانه مأموریت می دهد تا نیروی دشمن را ارزیابی کند و اطلاعات لازم را گرد آورده گزارش دهد. و تأکید می فرماید که گزارش خود را در حضور دیگران ندهد مگر این که نیروی دشمن اندک باشد. حباب خود را به سپاه دشمن نزدیک کرده آن را بدقت برسی و ارزیابی می کند، و برگشته پیامبر را به تنهایی ملاقات می کند. پیامبر از او می پرسد: چه دیدی؟ می گوید: سپاه پرشماری را دیدم ای رسول خدا. به سه هزار نفر تخمین زده ام. کمی بیشترند یا اندکی کم تر. دویست اسب دارند. زره هایی؟ پوشیده اند نمایان است و به هفتصد تا تخمین زده ام. می پرسد: زن هم دیدی؟ می گوید: زنانی دیدم که دایره تنبک همراه داشتند. می فرماید: این زنها می خواهند مردها را تحریک کنند و کشته های جنگ بدر را به خاطر آنها بیاورند. اینطور به من گزارش داده اند. کلمه ای از این احوال با کسی در میان مگذار. خدا برای پشتیبانی ما کافی است و او بهترین پاسدار است. خدایا، حرکت و حمله من به مدد تو است. (312)
شب جمعه، چهرهای برجسته اوس و خزرج: سعد بن معاذ، و اسید بن حضیر، و سعد بن عباده، همراه عده ای مسلح در مسجد و بر درب خانه پیامبر به نگهبانی می ایستند از ترس این که مشرکان شبیخون بزنند. و شهر مدینه آن شب تا به صبح پاسداری می شود. در آن شب، پیامبر خوابی می بیند. بامدادان که مسلمانان گرد می آیندبه منبر بر می آید و پس از ستایش و سپاس خداوند می فرماید: مردم، من در خواب دیشبم رویایی دیدم. دیدم در دژی مستحکم قرار دارم، و دیدم یکطرف شمشیرم ذوالفقار شکسته است، و دیدم گاوی را سر می برند، و دیدم قوچی را بر ترک خویش بسته دارم. مردم می پرسند: ای رسول خدا، رویای خویش را چه تعبیر کرده ای؟ می فرماید: دژ مستحکم، مدینه است. بنابراین در آن بمانید. شکستن یکطرف شمشیرم مصیبتی است که بر من وارد می آید. گاو سر بریده شده حکایت از کشته هایی است که در میان یارانم رخ می دهد. قوچی که بر ترک خویش بسته داشتم این است که سردار سپاه دشمن را انشاءالله خواهیم کشت.
آنگاه پیامبر به یارانش می فرماید: در این باره نظر بدهید، در حالیکه بر اثر آن خواب مایل است که از مدینه بیرون نرود، و دوست می دارد که نظر یارانش با نظر وی یکی باشد و با تعبیری که از خواب خویش کرده است مطابقت داشته باشد. عبدالله بن ابی برخاسته می گوید: ای پیامبر خدا، ما در دوره جاهلیت در درون این شهر می جنگیدیم. زن و بچه هایمان را در درون این برجها می گذاشتیم و سنگ در کنارشان می نهادیم. گاهی پسران ما یک ماه تمام سنگ به درون برجها می بردند برای روبرو شدن با دشمن. و شهر را از هر سو دیوار می کشیدیم تا مثل یک دژ می شد. زن و بچه ما از فراز برج ها سنگ می پراندند و ما در کوچه با شمشیرها می جنگیدیم. ای پیامبرخدا، این شهر ما تا کنون باکره مانده است و هیچ دشمنی نتوانسته است آن را بگشاید. هر بار که از شهر بیرون رفته و در دشت با دشمن مصاف داده ایم از دشمن شکست خورده ایم و هر بار که دشمن خواسته به شهر ما در آید ضرب شستی به او نشان داده ایم. بنابراین ای پیامبر خدا، آنها را به حال خودشان بگذار تا اگر ماندند در بدترین وضعی مانده اند و اگر بازگشتند سر شکسته و نومید و بدون کوچکترین موفقیتی برگشته باشند. ای پیامبرخدا، در این امر از نظریه من پیروی کن و بدان که من این نظریه را از بزرگان قبیله ام و از مردان کار آزموده شان به میراث برده ام و آنان مردان جنگ و دارای تجربه رزمی بوده اند. پیامبر با عبدالله بن ابی همرأی است و رأی اصحاب بزرگ پیامبر چه مهاجران و چه انصار نیز بر همین است. از اینرو می فرماید: در مدینه بمانید. زنان و بچه ها را در برج و باروها بگذارید. اگر به ما حمله کردند در کوچه ها خواهیم جنگید. ما بهتر از آنها با کوچه های شهرمان آشناییم. از فراز برج و باروها نیز به طرف آنها سنگ پرتاب کنید. مدینه از هر سو با دیواره ای سد کرده اند تا مانند دژی شده است. عده ای از نوجوانان که در جنگ بدر شرکت نداشته اند و مشتاق شهادتند و شیفته برخورد و رویارویی با دشمنند از رسول خدا می خواهند که آنها را به میدان رزم با دشمن ببرد، و می گویند: نا را برای رویارویی با دشمن از شهر بیرون ببر. مردانی بزرگسال و دل به شهادت بسته از جمله حمزه بن عبدالمطلب، سعد بن عباده، نعمان بن مالک و عده دیگری از اوس و خزرج می گویند: ای پیامبر خدا، ما می ترسیم دشمن ما خیال کند که ما از روبرو شدن با او ترسیده ایم و نخواسته ایم از شهر بیرون برویم. و این باعث شود که بر ما دلیر شوند. از طرفی در جنگ بدر سیصد مرد جنگی بیشتر همراه نداشتی و خدا ترا بر آنان پیروز ساخت و ما امروز عده ای بیشماریم. ما مدتها بود که آرزوی این روز را داشتیم و از خدا می خواستیم چنین روزی را پیش آورد. و اینک خدا آن را پیش روی ما آورده است. پیامبر از اصرار آنان خوشش نمی آید، و آنان در حالیکه لباس رزم پوشیده اند شمشیرهای خود را در هوا حرکت می دهند و مثل شیر تمرین حمله می کنند. مالک بن سنان- پدر ابو سعید خدری- می گوید: ای پیامبر خدا، ما بخدا قسم بر سر دو راهی خوشبختی قرار گرفته ایم: یا خدا ما را بر آنها پیروز می گرداند و به مراد خویش می رسیم که در آنصورت خدا آنها را به خاک ذلت نشانده است و جنگی مثل جنگ بدر رخ داده است و از آنها جز گریز پایی نمی ماند. و یا خدا شهادت را نصیب ما می گرداند. بخدا قسم ای پیامبر خدا، من ذره ای نمی اندیشم که کدامیک از این دو اتفاق می افتد، زیرا در هر دوی اینها خیر است. پیامبر همچنان خاموش می ماند و کلمه ای بر زبان نمی آورد. حمزه بن عبدالمطلب که روزه دار است می گوید: قسم به آنکه قرآن بر تو فرستاد تا بیرون مدینه با شمشیر خویش با آنها نجنگم لب به غذا نخواهم زد. حمزه آن جمعه و شنبه را روزه دار است. نعمان بن مالک می گوید: ای پیامبرخدا، من گواهی می دهم که آن گاو سر بریده که در خواب دیده ای کشته هایی از یاران توست و من از جمله آنها هستم. پس چرا ما از بهشت محروم می سازی؟ قسم به آنکه خدایی جز او نیست من به بهشت در خواهم آمد. پیامبر از او می پرسد: به چه دلیل؟ پاسخ می دهد: به این دلیل که من خدا و پیامبرش را دوست می دارم و بهنگام پیشروی نمی گریزم. می فرماید: درست می گویی. و فردایش در احد به شهادت می رسد. أیاس بن اوس می گوید: ای پیامبر خدا، ما عشیره بنی عبدالاشهل از همان گاو سر بریده ایم. امیداواریم ای پیامبر خدا که سر از دشمن ببریم و سرمان بدست دشمن بریده شودتا به بهشت در آییم و آنها به آتش در آیند. وانگهی من ای رسول خدا خوش نمی دارم که قریش پیش کس و کارشان برگردند و بگویند محمد را در برج و باروهای یثرب محاصره کردیم! و این قریش را گستاخ و بر ما دلیر کند. اینک کشتزارهای ما را لگدمال کرده اند. اگر از کشتزارمان دفاع نکنیم دیگر نباید آن را بکاریم. ما ای رسول خدا در دوره جاهلیت وقتی که عرب به ما حمله می آورد و قصد کشتزار ما را می کرد با شمشیر بیرون می تاختیم و آنها را پس می راندیم. امروز که خدا ما را بوسیله تو مدد کرده است و سر نوشت و آینده ما را به ما شناسانده است سزاوارتریم به این که از نبرد با دشمن استقبال کنیم. ما خودمان را در خانه هایمان محبوس و در حصار نخواهیم ساخت. خیثمه- پدر سعد بن خیثمه- برخاسته می گوید: ای رسول خدا، قریش یک سال تمام است که نیرو فراهم می آورد و صحرانشینان را در بادیه و نیز کسانی از احابیش را که با او همراهی می کنند بسیج می کند تا اینک در حالیکه شتر و اسب همراه دارند به جنگ ما آمده اند و در زمین ما اردو زده اند. اگر ما را در خانه هاو برج و بارو هایمان محاصره کنند بعد با بارهایی از غنیمت برگردند بدون این که زخمی بردارند باعث می شود که بر ما دلیر شوند و در صدد تاخت و تاز به قلمرو ما بر آیند و بر هر سوی منطقه ما دست اندازند و در اطراف ما دیده بان و گروههای گشتی ضربتی بگمارند، بعلاوه آنچه اینک با کشتزارهای ما کرده اند. در نتیجه، قبائلی که پیرامون ما هستند اگر دیدند که به میدان نبرد با اینها نرفتیم و اینها را از کنار خویش نراندیم بر ما دلیر خواهند شد و در هستی ما طمع خواهند بست. اگر به میدان نبرد آنها برویم امید هست که خدا ما را بر آنها چیره گرداند زیرا سابقه رفتار خدا با ما چنین بوده است و گرنه به شهادت نائل خواهیم گشت. من که مشتاق بودم که در جنگ بدر شرکت کنم فرصت شرکت نیافتم. من آنقدر مشتاق بودم که پسرم را در آن لشکرکشی شرکت دادم و افتخار شهادت نصیب او گشت نه من که سخت شیفته شهادت بودم. دیشب پسرم را در خواب دیدم که در نیکوترین جلوه ای بود و زیر درختان میوه بهشت و کنار جویبارانش می گشت و می گفت: به ما بپیوند تا در بهشت به کنار ما باشی که من وعده خدا را با خویشتن به تحقق یافتم. بخدا سوگند ای پیامبر خدا من به این که در بهشت به کنار او باشم سخت مشتاقم و سالخورده و فرتوت گشته ام و دوست می دارم که به دیدار پروردگارم نائل آیم. ای پیامبر خدا، از خدا بخواه تا شهادت و همدمی با سعد را در بهشت را نصیبم گرداند. پیامبر همین دعا را در حقش می فرماید. و او در احد به شهادت می رسد.
انس بن قتاده می گوید: ای پیامبر خدا، این یکی از دو خوشبختی است: یا شهادت است یا غنیمت و موفقیت در کشتن آنها. پیامبر می فرماید: من از این نگرانم که شکست بخورید. (313)
چون بر بیرون رفتن از شهر اصرار می ورزند پیامبر نماز جمعه را با مسلمانان اقامه می کند، سپس به زبان اندرزشان می گشاید و آنان را به جدیت و جهاد سفارش می کند و می فرماید که اگر شکیبایی ورزند پیروزی از آن ایشان خواهد بود. مردم از این فرمایشات خشنود می شوند چون می فهمند که پیامبر تصمیم دارد به میدان نبرد با دشمن بشتابد. عده کثیری از یاران وی نیزاز این امر ناراضی اند. پیامبر به مسلمانان دستور می دهد خودشان را برای جنگیدن با دشمن آماده سازند. آنگاه نماز عصر را به جماعت برگزار می فرماید، در حالیکه مردم بسیج شده اند و اهالی منطقه بالای مدینه زنان را در برج و باروها گذاشته اند و خود در شهر حاضرگشته اند. بنی عمرو بن عوف ووابستگان آنان و عشیره نبیت و وابستگان آنان در حالیکه جامه رزم بر تن دارند آمده اند. پیامبر به درون خانه می رود تا جامه رزم بپوشد... مجاهدان از درب خانه تا به کنار منبرش به انتظار بیرون آمدنش صف بسته اند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر آمده به آنان می گویند: شما آن حرفها را به پیامبر زدید و او را مجبور ساختید تااو از شهر بیرون برود در حالیکه برای او فرمان از آسمان می آید. بنابراین تصمیم گیری را به او واگذارید تا هر چه فرمان داد اجرا کنید و هر کاری را که دیدید به آن مایل است یا نظر به آن دارد انجام دهید. در همین احوال، و در حالیکه بعضی به دیگران می گویند: سخن درست همین است که سعد می گوید و بعضی نظر به بیرون رفتن از مدینه دارند و برخی آن را نمی پسندند پیامبر کلاهخود برسر و زره برتن و بند چرمین شمشیر بر کمر و عمامه بر سر و شمشیر به کمر از خانه بیرون می آید. وقتی بدین حال بیرون می آید همگی از کرده خویش پشیمان می شوند، و کسانی که قبلاًبر بیرون رفتن از شهر اصرار ورزیده بودند با خود می گویند: حق نداشتیم اصرار بر امری بورزیم که پیامبر تمیل به خلاف آن دارد. صاحبنظرانی هم که قبلاًمی گفتند که بهتر است در شهر بمانیم زبان به سرزنش آنان می گشایند و می گویند: ای پیامبر خدا، ما حق نداشتیم نظری بر خلاف نظرت بدهیم. بنابراین تصمیم با تو است. شایسته نبود که ترا به کاری که درست نمی بینی. واداریم حال آنکه فرمان بدست خداست و پس از خدا به دست تو. می فرماید: من شما را به همین که می گویید خواندم اما نپذیرفتید. هر پیامبری چون جامه رزم بپوشد تا خدا سر نوشت جنگ او با دشمنانش را روشن نساخته است شایسته نباشد که آن جامه ازتن بدر کند. آنگاه می افزاید: دقت کنید تا چه فرمان می دهم آن را بکار بندید. در پناه نام خدا حرکت کنید که در صورت شکیبایی پیروزی با شما خواهد بود. (314)
در همین روز، مالک بن عمرو نجاری می میرد. پیامبر وقتی با جامه رزم از خانه بیرون می آید نعش وی در جایگاه جنازه ها نهاده است. بر او نماز می گزارد. در همین حال، جعال بن سراقه در حالیکه آهی از درد بر می آورد به او می گوید: ای پیامبر خدا، در رویا به من گفته شد که تو فردا کشته خواهی شد! پیامبر با زدن دستی بر سینه وی می فرماید: مگر فردا روزگار آینده را سراسر در بر نمی گیرد؟ (315)
آنگاه دستور می دهد تا سه نیزه بیاورند. سه پرچم می سازد. پرچم اوس را به اسید بن حضیر می سپارد، پرچم خزرج را به حباب بن منذر و پرچم مهاجران را به علی ابن ابیطالب.

به سوی میدان نبرد

به دستور پیامبر اسبش را می آورند و سوار می شود. کمان خویش بدوش می گیرد و نیزهای با پیکان مسین در دست. مسلمانان جامه رزم پوشیده اند و یکصدتن زره بر تن دارند. سعد بن عباده و سعد بن معاذ زره پوشیده پیشاپیش سردار شتابانند و مجاهدان از راست و چپ وی در حرکتند و از بدائع عبور می کنند و از زقاق حی گذشته به دو برجک شیخان می رسند که در جاهلیت پیرمردی و پیرزنی نابینا در آن نشسته بودند و سخن می گفتند. از آنجا هم گذشته به سر گردنه می رسند. ناگهان می بیند واحدی انبوه با همهمه ای بلند از پشت سر می آیند. می پرسد: اینها چه کسانی هستند؟ می گویند: ای پیامبر خدا، اینها همپیمانان یهودی ابن ابی هستند. می فرماید: برای جنگیدن با مشرکان یاری جستن از مشرکان روا نباشد.
عمرو بن جموح مردی لنگ است، چهار پسر دارد که با پیامبر در جنگها مثل شیر می جنگند. چون جنگ احد پیش می آید خویشاوندانش مانع شرکت وی شده می گویند: پایت لنگ است ووظیفه جهاد از دوش تو برداشته شده است و پسرانت با پیامبر به جنگ می روند. می گوید: به! آنان به بهشت بروند، و من اینجا پیش شما بمانم! همسرش- هند دختر عمرو بن حرام- وی را می بیند که سپرش را حمایل کرده به جنگ می رود در حالیکه این دعا را بر لب دارد: خدایا، مرا سر افکنده پیش خویشاوندانم بر مگردان. پسرانش خود را به او رسانده اصرار می کنند که از شرکت در جنگ خودداری کند. به خدمت پیامبر آمده عرض می کند: ای رسول خدا، پسرانم می خواهند نگذارند در این سفر جنگی همراه تو شرکت کنم. بخدا آرزوی من این است که همین پای لنگم را بر زمین بهشت بسایم. پیامبر می فرماید: تو را خداوند متعال معذور داشته ووظیفه جهاد را از دوش تو برداشته است. نمی پذیرد. در نتیجه پیامبر به پسران وی می فرماید: گناهی بر شما نیست اگر مانع او نشوید. شاید خدا شهادت را نصیب او گرداند. آزادش می گذارند، و شرکت می کند و به شهادت می رسد. (316)
در گردنه اردو می زند. نوجوانانی داوطلب جهاد به حضور وی می آیند که عبارتند از: عبدالله بن عمرو، زید بن ثابت، اسامه بن زید، نعمان بن بشیر، زیدبن ارقم، براءبن عازب، اسید بن ظهیر، عرابه بن اوس، ابو سعید خدری، سمره بن جندب، و رافع بن خدیج. با شرکت آنان در جنگ موافقت نمی فرماید. ظهیر بن رافع اشاره به رافع بن خدیج می گوید: ای پیامبر خدا، او تیر انداز است. رافع هم در حالیکه دو موزه بر پای دارد تظاهر به بلند قدی می کند. پیامبر به او اجازه شرکت می دهد. سمره بن جندب به ناپدری اش- مری بن سنان حارثی- می گوید: پدرجان، پیامبر خدا به رافع بن خدیج اجازه شرکت مرحمت فرمود و به من اجازه نفرمود حال آنکه من رافع را در کشتی بر زمین می زنم. مری بن سنان حارثی می گوید: ای پیامبر خدا، پسرم را منع فرمودی و به رافع اجازه شرکت دادی حال آنکه پسرم او را بر زمین می زند. رسول خدا می فرماید: کشتی بگیرید. سمره، رافع را بر زمین می زند، و رسول خدا به وی- که مادرش ازبنی اسد است- اجازه شرکت می دهد.
ابن ابی آمده در آن طرف اردو فرود می آید. همپیمانان او و منافقانی که همراه اویند به او می گویند: تو نظر صائب را به وی دادی و راهنمایی دلسوزانه کردی و گفتی که این رأی نیاکان تو نیز بوده است. رأی او هم با رأی تو یکی بود ولی سر از پذیرفتن آن پیچید و از این نوجوانانی که با او هستند تبیعت کرد! می بینند نا خالصی و نفاق می نماید.
عبدالله بن جحش به پیامبر عرض می کند: ای رسول خدا، دشمن در آنجا که میدانی اردو زده است. من قبلاًاز خدای عزوجل و پیامبرش تمنا کرده ام که خدایا، ترا قسم می دهم که فردا با دشمن درگیر شویم و مرا بکشند و شکمم را بدرندو پیکرم را مثله کنند تا تو را با چنین وضعی دیدار کنم و بپرسی: در چه راهی با تو چنین کرده اند؟ و بگویم: در راه تو. من ای پیامبر خدا تقاضای دیگری از تو دارم و آن اینست که متولی میراثم شوی. می فرماید: می پذیرم. (317)پیامبر شب را در شیخان می گذارند، و ابن ابی نیز همراه دارودسته اش می ماند. پیامبر از سپاهیانش بازدید می کند. چون خورشید ناپدید می گردد بلال اذان مغرب می گوید و پیامبر نماز را به جماعت می خواند. سپس اذان گفته می شود و نماز عشاءرا به جماعت می خوانند. پیامبر بنی نجار را در برگرفته اند. آنشب، محمد بن مسلمه را همراه پنجاه مجاهد مأمور پاسداری می فرماید تا به گرد اردو در گشت و دیده بانی باشند.
مشرکان مراقب پیامبر و اردو زدن وی در شیخان اند. اسبها و شتران خود را گرد می آورند و عده ای از سواره نظام خود را به فرماندهی عکرمه بن ابی جهل به نگهبانی می گمارند. سراسر شب اسبها شیهه می کشند. هرگاه طلایه داران آنها پیش می آیند و به حره نزدیک می شوند هنوز چیزی بالا نرفته اسبها از مشاهده پاسدارانی که به فرماندهی محمد بن مسلمه در حره متمرکزند رمیده و پس می نشینند. سحرگاهان پیامبر می پرسد: راه بلدها کجایند؟ چه کسی می تواند راهی نشان ما بدهد تا به نقطه ای برویم که دشمن را از نزدیک و دقیق ببینیم؟ ابو حثمه می گوید: من. پیامبر سوار بر اسب از محله بنی حارثه می گذرد، سپس از مزارع عبور می کند تا به باغ مربع بن قیظی که منافقی نابیناست می رسد. چون با یارانش وارد باغ وی می شود بنا می کند خاک پاشیدن بر چهره آنان و می گوید: اگر تو پیامبر خدایی نباید وارد باغ من شوی! سعد بن زید اشهلی با کمانی که در دست دارد بر سر او می کوبد تا خون از آن می ریزد. یکی از بنی حارثه که هم مسلک اوست به خشم آمده می گوید: ای بنی عبدالاشهل، این از دشمنی دیرینه ای است که با ما دارید و از آن دست بردار نیستید. اسید بن حضیر می گوید: نه بخدا، بلکه از نفاق شماست. بخدا قسم چون نمیدانم که پیامبر راضی است یا نه گردن تو و گردن کسانی را که با تو هم عقیده اند نمی زنم. در نتیجه، لب فرو می بندد.
رسول خدا در راه است که اسب ابو برده دمش را تکان می دهد و به میخی که در قبضه شمشیر اوست گیر می کند و شمشیر از نیام کشیده می شود. پیامبر که فال نیک را دوست می دارد و از فال بد زدن نفرت دارد می فرماید: ای صاحب شمشیر، شمشیرت را ببوی که من چنین می بینم که شمشیرها بسیار از نیام کشیده خواهد گشت. (318)
پیامبر که از شیخان تا رسیدن به احد یک زره پوشیده است، زره دیگری می پوشد و کلاهخودی بر سر می نهد.
سپاه مشرکان با اطلاع از حرکت پیامبر از شیخان، در مواضع خویش مستقر می شوند و تا زمینی که امروز اواخر قرن دوم متعلق به ابن عامر است پیش می آیند. سپاه اسلام هم چون به احد و محل پل کنونی می رسند هنگام نماز می شود و پیامبر در حالیکه مشرکان را می بیند به بلال دستور می دهد تا بانگ اذان و اقامه بر دارد. آنگاه نماز صبح را به جماعت بجا می آورد. ابن ابی هم در حالیکه چون شتر مرغی پیشاپیش ادرودسته خویش روان است باز می گردد. عبدالله بن عمرو بن حرام از پی آنان روانه شده به آنها می گوید: خدا و دینتان و پیامبرتان را به یادتان می دهم و آن تعهداتی را که کردید که از او چون خودتان و فرزندان و زنانتان دفاع کنید. ابن ابی می گوید: فکر نمی کنم جنگی بین آنها اتفاق بیافتد. اگر گوش به من بسپاری تو هم باید برگردی چون صاحبنظران و اشخاص خردمند همه برگشته اند. ما در شهر خویش از او دفاع می کنیم. با این که رأی صحیح را به او نشان دادیم باز بر خلاف آن و مطابق میل نوجوانان عمل کرد. وقتی حاضر نمی شوند به توصیه عبدالله بن عمرو عمل کنند ووارد کوچه های مدینه می شوند به آنها می گوید: خدا شما را گم گرداند، بیشک خدا پیامبر و مومنان را از کمک شما بی نیاز خواهد فرمود. ابن ابی در حالیکه می گوید: حرف مرا گوش نمی کند و گوش به حرف بچه ها می کند! راه خود را می گیرد. عبدالله بن عمرو هم دوان باز می گردد و به پیامبر که در حال آراستن سپاه اسلام است می رسد.

آرایش جنگی

پیامبر صفوف سپاه را می آراید و پنجاه کماندار را به فرماندهی عبدالله بن جبیر بر کوه عینین می گمارد. تکیه سپاه را به کوهستان احد می دهد و روی آن را به مدینه می نهد بطوریکه کوه عینین در سمت چپ سپاه قرار می گیرد. سپاه مشرکان آمده در دره احد پشت به مدینه و رو به احد متمرکز می شوند. پس از صف آرایی، خالدبن ولید را به فرماندهی جناح راست، و عکرمه بن ابی جهل را به فرماندهی جناح چپ، و عبدالله بن ابی ربیعه را به فرماندهی یکصد تیرانداز خویش می گمارند. پرچم را به طلحه بن ابی طلحه می سپارند. ابوسفیان فریاد بر می آورد که آی بنی عبد الدار، ما می دانیم که شما به پرچمداری بیش از ما سزاوارید. لکن در جنگ بدر، شکست ما از ناحیه پرچم رخ داد، و شکست در هر سپاهی از ناحیه پرچم آن رخ می دهد. بنابراین، به دور پرچمتان با صفوف فشرده گرد آیید و از آن دفاع کنید و ما را بگذارید تا حساب خودمان را با تسویه کنیم، زیرا ما جمعی خونخواه هستیم و در پی خونی که تازه ریخته شده است و بر سر این کار دست از جان شسته ایم. و پیوسته این حرف را تکرار می کند که اگر پرچم سپاهی درغلتد دیگر آن سپاه برای چه می خواهد دوام آورد! بنی عبد الدار از این حرف او به خشم می آیند و می گویند: ما پرچم خویش را رها می کنیم؟! این محال است. اما این که از آن دفاع کنیم، خواهی دید که چه خواهیم کرد! آنگاه بنی عبد الدار گرداگرد پرچم را می گیرند و نیزه های خود را به آن تکیه می دهند، و به ابو سفیان کلمات تند می گویند. ابو سفیان می گوید: بگذارید پرچم دیگری هم ترتیب دهیم. می گویند: باشد، ولی آن را هم باید یکی از بنی عبدالدار بر دوش گیرد، و جز این نتواند بود! (319)
پیامبر پیاده به تنظیم صفوف می پردازد و مواضع رزمی مجاهدان را مشخص می سازد، و می فرماید: فلانی جلو بیا. فلانی عقب برو. حتی گاهی که شانه یکی جلو آمده است آن را به عقب می راند. آنان را چنان منظم می سازدکه گویی تیرها را مرتب می سازد. پس از ترتیب صفوف می پرسد: پرچم مشرکان در دست کیست؟ جواب می دهند: در دست بنی عبدالدار. می فرماید: ما به وفاداری و پاسداری سزاوارتراز آنهاییم. مصعب بن عمیر کجاست؟ جواب می دهد: اینجا هستم من. می فرماید: این پرچم را بگیر. آن را می ستاند و پیشاپیش رسول خدا افراشته می دارد. (320)
قزمان که از منافقان است با سپاه اسلام همراه نشده و در مدینه مانده است. زنان بنی ظفر او را سر زنش می کنند و می گویند: ای قزمان، همه مردان با لشکر رفته اند و تو مانده ای! تا او را به خشم می آورند. او که مردی است با آوازه دلیری، به خانه خویش رفته کمان و ترکش و شمشیرش را می آورد، و دوان می رود تا وقتی می رسد که پیامبر سرگرم تنظیم صفوف سپاه است. (321)
حنظله پسر ابو عامر، با جمیله دختر عبدالله بن ابی ازدواج می کند. شب شنبه شب زفاف اوست. از پیامبر اجازه می گیرد تا آنشب را در مدینه بماند. به او اجازه می دهد. پس از خواندن نماز صبح شنبه می خواهد که به میدان جنگ بشتابد جمیله او را می گیرد و به اطاق باز می برد. حنظله بی آنکه فرصت غسل کردن پیدا کند به میدان نبرد می رود. پیش از این، جمیله به چهار نفر از خویشاوندانش پیغام فرستاده تا گواه باشند که عروسی آنان به انجام رسیده است. بعدها از او می پرسند: چرا چهار شاهد برای عروسی خویش گرفتی؟ جواب می دهد: آنشب در خواب دیدم که آسمان بشکافت و حنظله بدرون آن رفت آنگاه دو پاره آسمان به هم پیوست. با خود اندیشیدم که این شهادت است. از اینرو، شاهد گذراندم که وی عروسی کرده است. عبدالله بن حنظله از این ازدواج به دنیامی آید.
حنظله در حالی به میدان جنگ می رسد که پیامبر مشغول منظم کردن صفوف سپاه است. (322)
مخیریق که از احبار یهود است روز شنبه ای که پیامبر در احد است رو به یهودان کرده می گوید: بخدا قسم شما می دانید که محمد پیامبر است و کمک به او وظیفه شماست. می گویند: امروز روز شنبه است! می گوید: این کار تعطیل بردارنیست! آنگاه ساز و برگ خویش برداشته وصیت می کند که اگر کشته شدم دارایی و باغ ومزرعه من از آن محمد خواهد بود تا در هر راهی که خدا به او می فرماید مصرف کند. و به میدان جنگ رفته کشته می شود. بعدها بخش اعظم صدقه های پیامبر از دارایی مخیریق است. (323)
آنگاه پیامبر برخاسته نطقی بدین شرح ایراد می فرماید: هان ای مردم، شما را به آنچه خدا در کتابش به من سفارش فرموده است سفارش می کنم، و آن کار کردن به فرمان اوست و دوری از آنچه حرام فرموده است. وانگهی اینک شما در موقیعت پاداش بری و اندخته گری قرار گرفته اید پاداش و اندوخته برای کسی که وظیفه خویش فریاد آرد و تصمیم خویش بر انجام آن وضیفه استوار گرداند در نهایت شکیبایی و یقین و جدیت و تلاش. زیرا جهاد علیه دشمن کاری سخت دشوار است و ناراحتی های بسیار دارد، و کسانی که در صول آن شکیبا بمانند کم اند مگر کسی که خدا آهنگ رشد او کرده باشد. بیگمان، خدا با کسی است که از او فرمان برد، و بیشک در جریان جهاد آغاز کنید و بدین کار در پی آن باشید که خدا به شما وعده فرموده است. و آنچه را که خدا انجامش را به شما فرمانداده است پاس دارید. زیرا من سخت دلبسته و شیفته رشد شما هستم. اختلاف و کشمکش و سست کردن اراده یکدیگرمایه کوتاهی و ناتوانی است که خدا دوستش نمی دارد و یاری و پیروزی را بر آن مترتب نمی گرداند. هان ای مردم، در اندرون خویش چنین می بینم که هر کس برحرام باشد خدا میان او و آن جدایی می اندازد و هر که بخاطر خدا از روی حرام بگرداند خدا از گناه وی در گذرد، و هر کس بر من درود فرستد خدا و فرشتگانش بر او ده بار درود می فرستند، و هر مسلمان یا کافری که کار نیک کند پاداش وی بر عهده خدا باشد که یا در دنیا کنونی او دهد یا در باز پسین زندگانی او که مدتی بعد بیاید، و هر کس به خدا و دوران باز پسین ایمان دارد موظف است که نماز جمعه را در روز جمعه بر پا دارد مگر کودکی باشد یا زنی یا بیماری یا برده ای در تصرف دیگری. هر کس خویشتن را از نماز جمعه بی نیاز انگارد خداوند او را بی نیاز باشد و خداوند توانگری ستوده است. هر کاری که بدانم شما را به خدا نزدیک می گرداند شما را بدان فرمان خواهم داد و هر عملی که بدانم شما را به آتش نزدیک می گرداند شما را از آن بر حذر خواهم ساخت. روح الامین در دلم چنین دمیده است که تاکسی روزی خویش را تا به آخر مصرف نکند نخواهدمرد، و هیچ از این روزی کاسته نخواهدگشت هر چند دستیابی بدان زمانی به تأخیر افتد. بنابراین از خدا که پروردگار شماست پروا گیرید و در جستجوی روزی نیکرفتار باشید، دیر رسیدن روزی شما را بر آن ندارد که از طریقی که نافرمانی پروردگار شماست از پی آن بر آیید، زیرا به آنچه نزد اوست جز از طریقی که فرمانبرداری اوست دست نتوان یافت. اینک حلال و حرام را برای شما بیان داشته است اما اموری میان ایندو هست که به آنها شباهت دارد و بسیاری از مردم آنها را نمی شناسند مگر کسانی که خدا آنان را در عصمت داشته است. پس هر کس آنها را ترک گوید آبرو ودینش را در امان داشته باشد و هر کس در آنها فرو غلتد مثل چوپانی خواهد بود که در کنار چراگاه قرقی بچراند که بیم آن می رود که به آن در آید. هر شهریاری منطقه ممنوعه ای دارد، و بدانید که منطقه ممنوعه خدا کارهای حرام شده اوست. رابطه مومن با مومنان مانند رابطه سر با تن است، چون به درد آید همه اندامهای دیگر از هرسو برای رفع آن هماهنگی خواهند کرد. با درود بر شما. (324)
پیامبر نزدیک تیر اندازان آمده به آنها می فرماید: پشت جبهه ما را حراست کنید، زیرا بیم آن داریم که از پشت سر به ما حمله شود. موضع خودتان را محکم نگاه دارید و از آن تکان نخورید. حتی اگر دیدید آنان را شکست داده ووارد اردوگاهشان شده ایم از جای خودتان تکان نخورید. و اگر دیدید دارند ما را می کشند به کمک ما نیایید و از ما دفاع نکنید. خدایا، تو را بر اینها شاهد می گیرم. شما باید اسبهای آنها را با تیر بزنید و برمانید زیرا اسبها از برابر تیر می گریزند.(325)
چون مشرکان جناح راست و جناح چپ ترتیبداده اند پیامبر خدا برای سپاه اسلام دو جناح راست و چپ تشکیل می دهد.(326)چهار نفر در موقع حمله، نشانه ای بر سر می نهند. علی ابن ابیطالب علیه السلام پارچه پشمین سپیدی بر سر می بندد. زبیر بن عوام پارچه زردی وابودجانه پارچه سرخی بر سر می بندند. حمزه پر شتر مرغی بر کلاهخود خویش می نهد.(327)
پیش از شروع درگیری، زنهای مشرک پیشاپیش صفوف جنگجویان آمده ضرب می گیرند ودایره می زنند. سپس با پیشروی سپاه، خود را عقب و به پشت صفوف می کشانند. در اثنای جنگ بدر او را تشویق و تحریک به جنگیدن می کنند.(328)