فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

گزارش عباس

وقتی سپاه آهنگ حرکت می کند عباس بن عبدالمطلب- عموی پیامبر- نامه ای نوشته سر آن را می بندد و مردی از بنی غفار را به مزد می گیرد و با او قرار می گذارد که آن نامه را سه روزه به رسول خدابرساند. در آن به وی خبر می دهد که قریش تصمیم به لشکرکشی به مدینه گرفته اند و اقدامات لازم را برای مقابله با آنها انجام دهد، و تعدادشان سه هزار نفر است، دویست اسب یدک می کشند، هفتصد نفر زره پوشند و سه هزار شتر دارند و ساز و برگ بسیار برداشته اند. پیک به مدینه می رسد و می بیند پیامبر در شهر نیست. به قبا می رود، و حضرت را بر درب مسجد قبا می بیند که می خواهد سوار الاغ شود، نامه را تقدیم می کند. پیامبر نامه را به ابی بن کعب می دهد تا برایش بخواند. بعد به ابی سفارش می کند که نگذارد کسی از مضمون آن مطلع شود. سپس به سرای سعد بن ربیع در می آید و از او می پرسد: در خانه کسی هست؟ سعد می گوید: نه، هر چه می خواهی بگو. گزارشی را که عباس بن عبدالمطلب داده است برایش شرح می دهد. سعد می گوید: ای پیامبر خدا، امیدوارم این پیشامد خوبی باشد. یهودیان مدینه و منافقان خوشحال می شوند و شایعه می پراکنند که به محمد گزارش بدی آمده است! پیامبر پس از این که به سعد بن ربیع سفارش می کند که خبر را پنهان نگهدارد راه مدینه را در پیش می گیرد. وقتی می رود همسر سعد آمده به وی می گوید: پیامبر خدا به تو چه گفت؟ می گوید: به تو چه مربوطاست! می گوید: من داشتم گوش می کردم! و آنچه را شنیده است برای او باز می گوید: دیگر نبینم وقتی به پیامبر خدا می گویم هر چه می خواهی بگو، کسی در خانه نیست، استراق سمع کنی! آنگاه گریبان زنش را گرفته او را دوان می برد تا در سر پل بطحان به پیامبر می رسد در حالیکه برای آن زن رمقی نمانده است. و عرض می کند: ای پیامبر خدا، زنم از من پرسید که پیامبر با تو چه گفت. من حاضر به گفتن نشدم. آنوقت گفت که گفتگوی ما را شنیده است و همه آن خبر را برایم باز گفت. من ترسیدم که پاره ای از آن خبر افشا شود و تو گمان بری که من رازت را افشا کرده ام. پیامبر به او می فرماید: این زن را رها کن. چیزی نمی گذرد که مردم از لشکرکشی قریش با خبر می شوند. (307)

سپاه قریش در راه

عمرو بن سالم خزاعی با چند نفر از قبیله اش از مکه سفر می کنند، و قریش را در ذی طوی می بینند که اردو زده اند. در مدینه، مشهودات خویش را به پیامبر خبر می دهند، و بر می گردند. در برگشتن قریش را در رابغ که چند روز با مدینه فاصله دارد می بینند و راه خود را کج می کنند. در ابواءبه ابو سفیان خبر می رسد که عمرو بن سالم و چند دوستش دیروز به طرف مکه راه افتاده اند. می گوید: سوگند می خورم که آنها نزد محمد رفته از لشکرکشی ما به او خبر داده اند و به او هشدار داده اند و تعداد ما را گفته اند. و آنها اکنون به قلعه و برج و باروهای خویش پناه برده اند. من فکر نمی کنم در این سفر بتوانیم به آنها دسترسی پیدا کنیم. صفوان بن امیه می گوید: اگر در دشت با ما روبرو نشدند رو به نخلستان اوس و خزرج می آوریم و همه درختانش را قطع می کنیم تا هیچ ملک و مزرعه ای برای آنها باقی نماند و تا آخر عمرشان نتوانند باغ و نخلستانی مانندش بوجود آورند. و اگر در دشت با ما روبرو شدند نفرات ما بیش از آنهاست و سلاح و ساز و برگ ما بیشتر از آنهاست و ما اسب داریم و آنها ندارند، و ما به انگیزه خونخواهی با آنها می جنگیم و آنها چنین انگیزه ای ندارند. (308)
زنان هم دایره برداشته با سپاه همراه شده اند و در هر نقطه ای که فرود می آیند مردان را با یاد آوردن از کشته های بدر تحریک می کنند. سپاه بر سر هر آبی اردو می زند، و شتر سر می برند و می خورند و توشه راه می کنند واز توشه ای که با سود کالاهای کاروان خریده اند نیز استفاده می کنند. چون به ابواءمی رسند عده ای به دیگران می گویند: شما زنانتان را همراه آورده اید و ما از این که زنانمان اسیر شوند نگرانیم. بیایید گور مادر محمد را بشکافیم. زیرا زنان نقطه ضعف ما هستند. اگر یکی از زنانتان را به اسارت در آورد توانید گفت که استخوانهای مادرت در دست ماست. اگر مادرش را چنانکه ادعا دارد دوست داشته باشد در ازای آن استخوانها اسیرتان را آزاد خواهد کرد. و اگر هیچیک از زنانتان را اسیر نکرد اگر مادرش را دوست داشته باشد با پرداخت پولی هنگفت آن استخوانها را از شما تحویل خواهد گرفت. ابوسفیان درباره این پیشنهاد با عده ای از صاحبنظران قریش مشورت می کند. آنها می گویند: حرفش را نزن که اگر این کار را بکنیم دو قبیله بنی بکر و خزاعه گور مرده های ما را خواهند شکافت.
شب پنجشنبه پنجم شوال، پیامبر دو دیده بان بنام انس و مونس پسران فضاله را برای کسب اطلاعات درباره دشمن می فرستد. آن دو، قریش را در عقیق می بینند و از پی آنها می آیند تا قریش در وطاءاردو می زنند. از آنجا برای عرض گزارش به خدمت پیامبر باز می گردند.
سپاه قریش پس از ده روز راهپیمایی روز پنجشنبه پنجم شوال به ذو الحلیفه می رسد. آنها سه هزار شتر و دویست اسب همراه دارند. صبحگاهان از ذوالحلیفه به وطاءآمده اردو می زنند. (309)

در مدینه

عبدالله بن عمرو بن حرام- پدر جابر بن عبدالله انصاری در خواب مبشر بن عبد المنذر را می بیند. مبشر به او می گوید: چند روز دیگر تو پیش ما می آیی. از او می پرسد: تو در کجایی ک جواب می دهد: در بهشت. به هر جای آن که دلمان می خواهد می رویم و می گردیم. می پرسد: مگر تو در جنگ بدر کشته نشدی؟ می گوید: آری، بعد زنده شدم. عبدالله بن عمرو این خواب را برای رسول خداداستان می کند. می فرماید: ابوجابر! این یعنی شهادت. (310)
مسلمانان زمینی را که از وطاءواقع در احد تا جرف و عرصه امتداد دارد کاشته اند. در این زمین وسیع، عشایر بنی سلمه و حارثه و ظفر و عبدالاشهل ساکنند. آب فراوانی هم در جرف هست در چاههایی که کم عمق است و با یک حرکت دست میتوان سطل آبی از آن کشید. اسید بن حضیر تنها زمینی را که بیست شتر آب می دهند جو کاشته است. گندم و جو می رود که خوشه ببندد. مسلمانان که از غارت مشرکان بیمناکند شب پنجشنبه وسائل آبیاری و کشت و کار و شترانی را که در مزارع کار می کنند و کارگرانشان را به مدینه می آورند. مشرکان شتران و اسبهای خود را در میان مزارع گندم و جورها می کنند و تمام روز پنجشنبه را می چرند. شبانگاه آنها را گرد آورده برای آنها علف درو شده می ریزند. صبح روز جمعه دوباره شتران و اسبها را در کشتزاررها می کنند بطوریکه تا شب هیچ سبزه ای در آن بر جا نمی ماند. (311)
بمحض این که سپاه مشرکان در آنحدود اردو می زند و استقرار می یابد پیامبر، حباب بن منذر را مخفیانه مأموریت می دهد تا نیروی دشمن را ارزیابی کند و اطلاعات لازم را گرد آورده گزارش دهد. و تأکید می فرماید که گزارش خود را در حضور دیگران ندهد مگر این که نیروی دشمن اندک باشد. حباب خود را به سپاه دشمن نزدیک کرده آن را بدقت برسی و ارزیابی می کند، و برگشته پیامبر را به تنهایی ملاقات می کند. پیامبر از او می پرسد: چه دیدی؟ می گوید: سپاه پرشماری را دیدم ای رسول خدا. به سه هزار نفر تخمین زده ام. کمی بیشترند یا اندکی کم تر. دویست اسب دارند. زره هایی؟ پوشیده اند نمایان است و به هفتصد تا تخمین زده ام. می پرسد: زن هم دیدی؟ می گوید: زنانی دیدم که دایره تنبک همراه داشتند. می فرماید: این زنها می خواهند مردها را تحریک کنند و کشته های جنگ بدر را به خاطر آنها بیاورند. اینطور به من گزارش داده اند. کلمه ای از این احوال با کسی در میان مگذار. خدا برای پشتیبانی ما کافی است و او بهترین پاسدار است. خدایا، حرکت و حمله من به مدد تو است. (312)
شب جمعه، چهرهای برجسته اوس و خزرج: سعد بن معاذ، و اسید بن حضیر، و سعد بن عباده، همراه عده ای مسلح در مسجد و بر درب خانه پیامبر به نگهبانی می ایستند از ترس این که مشرکان شبیخون بزنند. و شهر مدینه آن شب تا به صبح پاسداری می شود. در آن شب، پیامبر خوابی می بیند. بامدادان که مسلمانان گرد می آیندبه منبر بر می آید و پس از ستایش و سپاس خداوند می فرماید: مردم، من در خواب دیشبم رویایی دیدم. دیدم در دژی مستحکم قرار دارم، و دیدم یکطرف شمشیرم ذوالفقار شکسته است، و دیدم گاوی را سر می برند، و دیدم قوچی را بر ترک خویش بسته دارم. مردم می پرسند: ای رسول خدا، رویای خویش را چه تعبیر کرده ای؟ می فرماید: دژ مستحکم، مدینه است. بنابراین در آن بمانید. شکستن یکطرف شمشیرم مصیبتی است که بر من وارد می آید. گاو سر بریده شده حکایت از کشته هایی است که در میان یارانم رخ می دهد. قوچی که بر ترک خویش بسته داشتم این است که سردار سپاه دشمن را انشاءالله خواهیم کشت.
آنگاه پیامبر به یارانش می فرماید: در این باره نظر بدهید، در حالیکه بر اثر آن خواب مایل است که از مدینه بیرون نرود، و دوست می دارد که نظر یارانش با نظر وی یکی باشد و با تعبیری که از خواب خویش کرده است مطابقت داشته باشد. عبدالله بن ابی برخاسته می گوید: ای پیامبر خدا، ما در دوره جاهلیت در درون این شهر می جنگیدیم. زن و بچه هایمان را در درون این برجها می گذاشتیم و سنگ در کنارشان می نهادیم. گاهی پسران ما یک ماه تمام سنگ به درون برجها می بردند برای روبرو شدن با دشمن. و شهر را از هر سو دیوار می کشیدیم تا مثل یک دژ می شد. زن و بچه ما از فراز برج ها سنگ می پراندند و ما در کوچه با شمشیرها می جنگیدیم. ای پیامبرخدا، این شهر ما تا کنون باکره مانده است و هیچ دشمنی نتوانسته است آن را بگشاید. هر بار که از شهر بیرون رفته و در دشت با دشمن مصاف داده ایم از دشمن شکست خورده ایم و هر بار که دشمن خواسته به شهر ما در آید ضرب شستی به او نشان داده ایم. بنابراین ای پیامبر خدا، آنها را به حال خودشان بگذار تا اگر ماندند در بدترین وضعی مانده اند و اگر بازگشتند سر شکسته و نومید و بدون کوچکترین موفقیتی برگشته باشند. ای پیامبرخدا، در این امر از نظریه من پیروی کن و بدان که من این نظریه را از بزرگان قبیله ام و از مردان کار آزموده شان به میراث برده ام و آنان مردان جنگ و دارای تجربه رزمی بوده اند. پیامبر با عبدالله بن ابی همرأی است و رأی اصحاب بزرگ پیامبر چه مهاجران و چه انصار نیز بر همین است. از اینرو می فرماید: در مدینه بمانید. زنان و بچه ها را در برج و باروها بگذارید. اگر به ما حمله کردند در کوچه ها خواهیم جنگید. ما بهتر از آنها با کوچه های شهرمان آشناییم. از فراز برج و باروها نیز به طرف آنها سنگ پرتاب کنید. مدینه از هر سو با دیواره ای سد کرده اند تا مانند دژی شده است. عده ای از نوجوانان که در جنگ بدر شرکت نداشته اند و مشتاق شهادتند و شیفته برخورد و رویارویی با دشمنند از رسول خدا می خواهند که آنها را به میدان رزم با دشمن ببرد، و می گویند: نا را برای رویارویی با دشمن از شهر بیرون ببر. مردانی بزرگسال و دل به شهادت بسته از جمله حمزه بن عبدالمطلب، سعد بن عباده، نعمان بن مالک و عده دیگری از اوس و خزرج می گویند: ای پیامبر خدا، ما می ترسیم دشمن ما خیال کند که ما از روبرو شدن با او ترسیده ایم و نخواسته ایم از شهر بیرون برویم. و این باعث شود که بر ما دلیر شوند. از طرفی در جنگ بدر سیصد مرد جنگی بیشتر همراه نداشتی و خدا ترا بر آنان پیروز ساخت و ما امروز عده ای بیشماریم. ما مدتها بود که آرزوی این روز را داشتیم و از خدا می خواستیم چنین روزی را پیش آورد. و اینک خدا آن را پیش روی ما آورده است. پیامبر از اصرار آنان خوشش نمی آید، و آنان در حالیکه لباس رزم پوشیده اند شمشیرهای خود را در هوا حرکت می دهند و مثل شیر تمرین حمله می کنند. مالک بن سنان- پدر ابو سعید خدری- می گوید: ای پیامبر خدا، ما بخدا قسم بر سر دو راهی خوشبختی قرار گرفته ایم: یا خدا ما را بر آنها پیروز می گرداند و به مراد خویش می رسیم که در آنصورت خدا آنها را به خاک ذلت نشانده است و جنگی مثل جنگ بدر رخ داده است و از آنها جز گریز پایی نمی ماند. و یا خدا شهادت را نصیب ما می گرداند. بخدا قسم ای پیامبر خدا، من ذره ای نمی اندیشم که کدامیک از این دو اتفاق می افتد، زیرا در هر دوی اینها خیر است. پیامبر همچنان خاموش می ماند و کلمه ای بر زبان نمی آورد. حمزه بن عبدالمطلب که روزه دار است می گوید: قسم به آنکه قرآن بر تو فرستاد تا بیرون مدینه با شمشیر خویش با آنها نجنگم لب به غذا نخواهم زد. حمزه آن جمعه و شنبه را روزه دار است. نعمان بن مالک می گوید: ای پیامبرخدا، من گواهی می دهم که آن گاو سر بریده که در خواب دیده ای کشته هایی از یاران توست و من از جمله آنها هستم. پس چرا ما از بهشت محروم می سازی؟ قسم به آنکه خدایی جز او نیست من به بهشت در خواهم آمد. پیامبر از او می پرسد: به چه دلیل؟ پاسخ می دهد: به این دلیل که من خدا و پیامبرش را دوست می دارم و بهنگام پیشروی نمی گریزم. می فرماید: درست می گویی. و فردایش در احد به شهادت می رسد. أیاس بن اوس می گوید: ای پیامبر خدا، ما عشیره بنی عبدالاشهل از همان گاو سر بریده ایم. امیداواریم ای پیامبر خدا که سر از دشمن ببریم و سرمان بدست دشمن بریده شودتا به بهشت در آییم و آنها به آتش در آیند. وانگهی من ای رسول خدا خوش نمی دارم که قریش پیش کس و کارشان برگردند و بگویند محمد را در برج و باروهای یثرب محاصره کردیم! و این قریش را گستاخ و بر ما دلیر کند. اینک کشتزارهای ما را لگدمال کرده اند. اگر از کشتزارمان دفاع نکنیم دیگر نباید آن را بکاریم. ما ای رسول خدا در دوره جاهلیت وقتی که عرب به ما حمله می آورد و قصد کشتزار ما را می کرد با شمشیر بیرون می تاختیم و آنها را پس می راندیم. امروز که خدا ما را بوسیله تو مدد کرده است و سر نوشت و آینده ما را به ما شناسانده است سزاوارتریم به این که از نبرد با دشمن استقبال کنیم. ما خودمان را در خانه هایمان محبوس و در حصار نخواهیم ساخت. خیثمه- پدر سعد بن خیثمه- برخاسته می گوید: ای رسول خدا، قریش یک سال تمام است که نیرو فراهم می آورد و صحرانشینان را در بادیه و نیز کسانی از احابیش را که با او همراهی می کنند بسیج می کند تا اینک در حالیکه شتر و اسب همراه دارند به جنگ ما آمده اند و در زمین ما اردو زده اند. اگر ما را در خانه هاو برج و بارو هایمان محاصره کنند بعد با بارهایی از غنیمت برگردند بدون این که زخمی بردارند باعث می شود که بر ما دلیر شوند و در صدد تاخت و تاز به قلمرو ما بر آیند و بر هر سوی منطقه ما دست اندازند و در اطراف ما دیده بان و گروههای گشتی ضربتی بگمارند، بعلاوه آنچه اینک با کشتزارهای ما کرده اند. در نتیجه، قبائلی که پیرامون ما هستند اگر دیدند که به میدان نبرد با اینها نرفتیم و اینها را از کنار خویش نراندیم بر ما دلیر خواهند شد و در هستی ما طمع خواهند بست. اگر به میدان نبرد آنها برویم امید هست که خدا ما را بر آنها چیره گرداند زیرا سابقه رفتار خدا با ما چنین بوده است و گرنه به شهادت نائل خواهیم گشت. من که مشتاق بودم که در جنگ بدر شرکت کنم فرصت شرکت نیافتم. من آنقدر مشتاق بودم که پسرم را در آن لشکرکشی شرکت دادم و افتخار شهادت نصیب او گشت نه من که سخت شیفته شهادت بودم. دیشب پسرم را در خواب دیدم که در نیکوترین جلوه ای بود و زیر درختان میوه بهشت و کنار جویبارانش می گشت و می گفت: به ما بپیوند تا در بهشت به کنار ما باشی که من وعده خدا را با خویشتن به تحقق یافتم. بخدا سوگند ای پیامبر خدا من به این که در بهشت به کنار او باشم سخت مشتاقم و سالخورده و فرتوت گشته ام و دوست می دارم که به دیدار پروردگارم نائل آیم. ای پیامبر خدا، از خدا بخواه تا شهادت و همدمی با سعد را در بهشت را نصیبم گرداند. پیامبر همین دعا را در حقش می فرماید. و او در احد به شهادت می رسد.
انس بن قتاده می گوید: ای پیامبر خدا، این یکی از دو خوشبختی است: یا شهادت است یا غنیمت و موفقیت در کشتن آنها. پیامبر می فرماید: من از این نگرانم که شکست بخورید. (313)
چون بر بیرون رفتن از شهر اصرار می ورزند پیامبر نماز جمعه را با مسلمانان اقامه می کند، سپس به زبان اندرزشان می گشاید و آنان را به جدیت و جهاد سفارش می کند و می فرماید که اگر شکیبایی ورزند پیروزی از آن ایشان خواهد بود. مردم از این فرمایشات خشنود می شوند چون می فهمند که پیامبر تصمیم دارد به میدان نبرد با دشمن بشتابد. عده کثیری از یاران وی نیزاز این امر ناراضی اند. پیامبر به مسلمانان دستور می دهد خودشان را برای جنگیدن با دشمن آماده سازند. آنگاه نماز عصر را به جماعت برگزار می فرماید، در حالیکه مردم بسیج شده اند و اهالی منطقه بالای مدینه زنان را در برج و باروها گذاشته اند و خود در شهر حاضرگشته اند. بنی عمرو بن عوف ووابستگان آنان و عشیره نبیت و وابستگان آنان در حالیکه جامه رزم بر تن دارند آمده اند. پیامبر به درون خانه می رود تا جامه رزم بپوشد... مجاهدان از درب خانه تا به کنار منبرش به انتظار بیرون آمدنش صف بسته اند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر آمده به آنان می گویند: شما آن حرفها را به پیامبر زدید و او را مجبور ساختید تااو از شهر بیرون برود در حالیکه برای او فرمان از آسمان می آید. بنابراین تصمیم گیری را به او واگذارید تا هر چه فرمان داد اجرا کنید و هر کاری را که دیدید به آن مایل است یا نظر به آن دارد انجام دهید. در همین احوال، و در حالیکه بعضی به دیگران می گویند: سخن درست همین است که سعد می گوید و بعضی نظر به بیرون رفتن از مدینه دارند و برخی آن را نمی پسندند پیامبر کلاهخود برسر و زره برتن و بند چرمین شمشیر بر کمر و عمامه بر سر و شمشیر به کمر از خانه بیرون می آید. وقتی بدین حال بیرون می آید همگی از کرده خویش پشیمان می شوند، و کسانی که قبلاًبر بیرون رفتن از شهر اصرار ورزیده بودند با خود می گویند: حق نداشتیم اصرار بر امری بورزیم که پیامبر تمیل به خلاف آن دارد. صاحبنظرانی هم که قبلاًمی گفتند که بهتر است در شهر بمانیم زبان به سرزنش آنان می گشایند و می گویند: ای پیامبر خدا، ما حق نداشتیم نظری بر خلاف نظرت بدهیم. بنابراین تصمیم با تو است. شایسته نبود که ترا به کاری که درست نمی بینی. واداریم حال آنکه فرمان بدست خداست و پس از خدا به دست تو. می فرماید: من شما را به همین که می گویید خواندم اما نپذیرفتید. هر پیامبری چون جامه رزم بپوشد تا خدا سر نوشت جنگ او با دشمنانش را روشن نساخته است شایسته نباشد که آن جامه ازتن بدر کند. آنگاه می افزاید: دقت کنید تا چه فرمان می دهم آن را بکار بندید. در پناه نام خدا حرکت کنید که در صورت شکیبایی پیروزی با شما خواهد بود. (314)
در همین روز، مالک بن عمرو نجاری می میرد. پیامبر وقتی با جامه رزم از خانه بیرون می آید نعش وی در جایگاه جنازه ها نهاده است. بر او نماز می گزارد. در همین حال، جعال بن سراقه در حالیکه آهی از درد بر می آورد به او می گوید: ای پیامبر خدا، در رویا به من گفته شد که تو فردا کشته خواهی شد! پیامبر با زدن دستی بر سینه وی می فرماید: مگر فردا روزگار آینده را سراسر در بر نمی گیرد؟ (315)
آنگاه دستور می دهد تا سه نیزه بیاورند. سه پرچم می سازد. پرچم اوس را به اسید بن حضیر می سپارد، پرچم خزرج را به حباب بن منذر و پرچم مهاجران را به علی ابن ابیطالب.