فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

جنگ احد (302)

در مکه

چون مشرکان ازبدر به مکه باز می گردند بار کاروانی که ابو سفیان از شام آورده است طبق معمول همچنان در دارالندوه متوقف است و ابو سفیان بعلت نبودن صاحبان کالاها از توزیع آنها خودداری کرده است. اشراف قریش: اسود بن مطلب، جبیر بن مطعم، صفوان بن امیه، عکرمه پسر ابوجهل، حارث بن هشام، عبدالله بن ابی ربیعه، حویطب بن عبدالعزی، و حجیر بن ابی أهاب، پیش ابو سفیان رفته می گویند: این کاروانی که آورده ای و بارش را نگهداشته ای می دانی که اینها اموال مردم مکه و سرمایه تجارتی قریش است. آنان با رضایتی از ته دل می خواهند تا بوسیله سود این اموال لشکری برای جنگ با محمد تدارک کنند. و خود می دانی که چه کسانی از پدران و فرزندان و خویشاوندان ما کشته شده اند. ابو سفیان می پرسد: واقعاًقریش این را از ته دل می گویند؟ جواب می دهند: آری. می گوید: اگر اینطور باشد من و عشیره ام بنی عبد مناف اولین کسانی هستیم که با این پیشنهاد موافقت کنند. زیرا من داغدیده و در پی خونخواهیم، پسرم حنظله و بزرگان خانواده ام در بدر کشته شده اند.
کاروان مرکب از یک هزار شتر است، و کالاهایی که بار دارد پنجاه هزار دینار است و در تجارت خویش که همواره به مقصد غزه است دیناری یک دینار سود می برند. پس پنجاه هزار دینار سود این سفر تجارتی را به تدارک سپاه اختصاص می دهند. پس از فروش کالاها، سود را تبدیل به طلای ناب می کنند و نزد ابو سفیان امانت می ماند.
ابو سفیان، از تحویل دادن کالاهی عشیره زهره بدلیل این که از نیمه راه بدر بازگشته اند خودداری می کند. آنچه مال مخزمه نوفل و خویشاوندانش هست و آنچه متعلق به بنی عبد مناف بن زهره است به آنها تحویل می دهد. مخزمه می گوید تا اموال بنی زهره را تا به آنها تحویل ندهی من حاضر به گرفتن اموال خویش نیستم. اخنس به ابو سفیان می گوید: از میان اموال قریش چرا اموال بنی زهره را به آنان نمی دهی؟ می گوید: چون در نیمه راه از سپاه قریش جدا شدند. می گوید: تو خودت برای قریش پیغام فرستادی که حالا که کاروان از خطر جست برگردید، و بی جهت لشکر نکشید. ماهم برگشتیم. در نتیجه، عشیره زهره هم کالای خویش را تحویل می گیرد. افرادی هم که عشیره و پشت و پناهی ندارند و تنگدست هستند کالاهی خویش را با سودی که کرده است می گیرند.
درباره این صرف مال که توانگران و مشرکان مکه می کنند بعدهاخداوند چنین می فرماید:
ان الذین کفروا ینفقون اموالهم لیصدوا عن سبیل الله... (303)
چون تصمیم به لشکرکشی می گیرند با خود می گویند: در میان قبائل بیابانگرد می گردیم و از آنها کمک می خواهیم چه عبد مناه که محکم ترین پیوندهای خویشاوندی را با ما دارند ما تنها نخواهند گذاشت. همچنین هر کس از احابیش با ما همراه شود. اتفاق نظر بر این پیدا می کنند که چهار نفر از قریش را به میان قبائل بیابان نشین بفرستند تا از آنها دعوت به همراهی و کمک کنند، و عبارتند از: عمروعاص، هبیره پسر ابو وهب، ابن زبعری، و ابو عزه. سه نفر اول می پذیرند و ابو عزه جمحی نمی پذیرد و می گوید: پس از جنگ بدر، محمد تنها بر من منت نهاده بی گرفتن فدیه مرا آزاد ساخت و سوگند خوردم تا ابد از هیچ دشمنی در برابر وی پشتیبانی نکنم. صفوان بن امیه پیش او رفته می گوید: بیا برو! نمی پذیرد و می گوید: پس از جنگ بدر به محمد تعهد سپرده ام که از هیچ دشمنی در برابر وی پشتیبانی نکنم. و من به تعهد خویش وفادارم. او بر من منت نهاده آزادم ساخت و هیچکس را آزاد نکرد و یا کشت و یا فدیه گرفت. می گوید: با ما همراه شو، اگر سالم برگشتی هر قدر پول بخواهی به تو خواهم داد و اگر کشته شدی سرپرستی خانواده ات بر عهده من خواهد بود. نمی پذیرد. فردایش صفوان بن امیه جبیر بن مطعم می آید پیش او، و پس از تکرار گفتگوی روز قبل، جبیر به او می گوید: من فکر نمی کردم زنده بمانم و روزی را ببینم که شخص محترمی مثل صفوان پیش تو بیاید و تقاضایی بکند و تو نپذیری! ابو عزه با شنیدن این حرف، می پذیرد و می گوید به مأموریت میروم. به میان قبائل بیابان نشین میرود و آنها را تشویق و بسیج می کند، و این ابیات را می خواند:
یا بنی عبد مناه الرزام - انتم حماه و ابوکم حام
لا تسلمونی لا کل اسلام - لا تعدونی نصرکم بعدالعام
آن سه نفر هم به تحریک و بسیج آن قبائل همت می گمارند. به قبیله ثقیف می روند و آنها را بسیج می کنند. (304)
از طرفی پس از هجرت پیامبر به مدینه، ابو عامر زشتکار به عشیره خویش می گوید: محمد در اینجا مسلط است بیایید به مکه و پیش قریش رفته آنها را یاری دهیم. و با پنجاه نفر از قبیله اوس کوچ کرده به مکه می رود و قریش را علیه مسلمانان تحریک کرده می گوید که آنها بر حق هستند و آنچه محمد آورده باطل است. در لشکرکشی قریش به بدر شرکت نمی کند، ولی وقتی قریش آهنگ احد می کنند با آنها همراه می رود، و می گوید: اینها پنجاه نفرند از عشیره من، ووقتی به سرزمین قوم خویش برسم همه آنها به طرفداری من بر خواهند خاست. قریش حرف او را باور کرده به کمکش امید می بندند. (305)
چون آهنگ لشکرکشی می کنند بر سر مسأله بردن یا نبردن زنان خویش میان آنها اختلاف می افتد. صفوان بن امیه می گوید: زنهایتان را با خدتان به جنگ ببرید، و من پیش از همه اینکار را خواهم کرد. چه آنها برای شما از کشته های جنگ بدر یاد می کنند و باعث می شوند که در میدان استوار بمانید. خون کشته های ما تازه است و ما مردمی هستیم دل به مرگ سپرده که نمی خواهیم پیش از این که انتقام خویش بستانیم یا در اینراه کشته شویم به خانه برگردیم. عکرمه پسر ابوجهل می گوید: من نخستین کسی هستم که با پیشنهاد تو موافقت می نمایم. عمروعاص هم موافقت می نماید. نوفل بن معاویه دیلی به مخالفت با این پیشنهاد برخاسته در میان انجمن های قریش می گوید: ای گروه قریش، این عاقلانه نیست که زنانتان را به دم تیغ دشمن ببرید، و من خوف دارم که جنگ را دشمن ببرد و زنانتان به اسارت درآمده سر شکسته شوید. صفوان می گوید: نمی گذارم جز آن شود که من می گویم. نوفل پیش ابوسفیان رفته مخالفت خویش را تکرار می کند.
هند دختر عتبه- زن ابوسفیان- فریاد بر می آورد که تو از جنگ بدر جان بدر برده پیش زنت برگشته ای. آری، ما در میدان جنگ حاضر خواهیم شد. در لشکرکشی به بدر، کنیزهای نوازنده را از جحفه برگرداندند و آن عزیزان ما به کشتن رفتند. ابوسفیان می گوید: من با تصمیم دسته جمعی قریش مخالفت نخواهم کرد و تابع تصمیمات آنها خواهم بود. بدینسان زنان خویش را با خود به جنگ می برند. ابوسفیان دو زن همراه خود می برد: هند دختر عتبه، و امیمه دختر سعدبن وهب. صفوان بن امیه هم دو زن همراه می برد: برزه دختر مسعود ثقفی، و بغوم دختر معذل بن کنانه. طلحه بن ابی طلحه، همسرش سلافه را که از قبیله اوس است همراه می برد. عکرمه پسر ابوجهل زنش ام جهیم را همراه می برد. عمروعاص با زنش هند دختر منبه بن حجاج می رود. خناس دختر مالک با پسرش ابو عزیز می رود... غراب بن سفیان زنش عمره را همراه می برد که بعد در جنگ وقتی قریش عقب نشینی می کنند و پرچم آنها می افتد را برداشته بالا می برد... (306)
قبیله بنی کنانه هم بسیج می شوند. از قبیله ثقیف صد نفر بسیج می شوند. سپاه قریش و متحدانش مرکب است از سه هزار مرد جنگی که هفتصد نفر شان زره پوشند. دویست اسب یدک می کشند و سه هزار شتر دارند با ساز وبرگ و اسلحه بسیار. یگانه پرچم سیاه در دست طلحه بن ابی طلحه است.

گزارش عباس

وقتی سپاه آهنگ حرکت می کند عباس بن عبدالمطلب- عموی پیامبر- نامه ای نوشته سر آن را می بندد و مردی از بنی غفار را به مزد می گیرد و با او قرار می گذارد که آن نامه را سه روزه به رسول خدابرساند. در آن به وی خبر می دهد که قریش تصمیم به لشکرکشی به مدینه گرفته اند و اقدامات لازم را برای مقابله با آنها انجام دهد، و تعدادشان سه هزار نفر است، دویست اسب یدک می کشند، هفتصد نفر زره پوشند و سه هزار شتر دارند و ساز و برگ بسیار برداشته اند. پیک به مدینه می رسد و می بیند پیامبر در شهر نیست. به قبا می رود، و حضرت را بر درب مسجد قبا می بیند که می خواهد سوار الاغ شود، نامه را تقدیم می کند. پیامبر نامه را به ابی بن کعب می دهد تا برایش بخواند. بعد به ابی سفارش می کند که نگذارد کسی از مضمون آن مطلع شود. سپس به سرای سعد بن ربیع در می آید و از او می پرسد: در خانه کسی هست؟ سعد می گوید: نه، هر چه می خواهی بگو. گزارشی را که عباس بن عبدالمطلب داده است برایش شرح می دهد. سعد می گوید: ای پیامبر خدا، امیدوارم این پیشامد خوبی باشد. یهودیان مدینه و منافقان خوشحال می شوند و شایعه می پراکنند که به محمد گزارش بدی آمده است! پیامبر پس از این که به سعد بن ربیع سفارش می کند که خبر را پنهان نگهدارد راه مدینه را در پیش می گیرد. وقتی می رود همسر سعد آمده به وی می گوید: پیامبر خدا به تو چه گفت؟ می گوید: به تو چه مربوطاست! می گوید: من داشتم گوش می کردم! و آنچه را شنیده است برای او باز می گوید: دیگر نبینم وقتی به پیامبر خدا می گویم هر چه می خواهی بگو، کسی در خانه نیست، استراق سمع کنی! آنگاه گریبان زنش را گرفته او را دوان می برد تا در سر پل بطحان به پیامبر می رسد در حالیکه برای آن زن رمقی نمانده است. و عرض می کند: ای پیامبر خدا، زنم از من پرسید که پیامبر با تو چه گفت. من حاضر به گفتن نشدم. آنوقت گفت که گفتگوی ما را شنیده است و همه آن خبر را برایم باز گفت. من ترسیدم که پاره ای از آن خبر افشا شود و تو گمان بری که من رازت را افشا کرده ام. پیامبر به او می فرماید: این زن را رها کن. چیزی نمی گذرد که مردم از لشکرکشی قریش با خبر می شوند. (307)