فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکرکشی به بحران

به پیامبر گزارش می رسد که جمعیت انبوهی از قبیله بنی سلیم دربحران (294)متمرکز شده اند. برای یک سفر جنگی آماده می شود ولی مقصد خود را آشکار نمی سازد. چند روزی از آغاز جمادی الاولی گذشته ابن ام مکتوم را به اداره شهر می گمارد ودررأس سپاهی مرکب از سیصد رزمنده حرکت می کند. به سرعت پیش می رود تا به فاصله یک شب راه با بحران می رسد. مردی از بنی سلیم رامی بیند. از او درباره آن قبیله و تمرکزش می پرسد. می گوید: دیروز از هم جدا شده و به سر آب خویش برگشته اند. بدستور پیامبر، یکی از سپاهیان وی را تحت نظر می گیرد. آنگاه به بحران می رود، و می بیند هیچکس آنجا نیست. چند روز در آنجا می ماند و بدون اینکه بر خوردی پیش آید به مدینه بر می گردد. آن مرد را نیز آزاد می کند. سفر جنگی او، ده روز به طول می انجامد. (295)

اعزام واحد رزمی به قرده

قریش از این که راه شام- یا فلسطین- را در سفر تجارتی خویش بپیمایند بیمناکند و از تعرض سپاه اسلام به کاروان خویش می ترسند. صفوان بن امیه با دوستان خود می گوید: محمد و پیروانش راه کشور تجارتی ما را به خطر انداخته اند. نمی دانیم با پیروان او که راه ساحلی را زیر نظر دارند چه کنیم مخصوصاًکه ساکنان کناره این راه ساحلی با مسلمانان پیمان دوستی و صلح بسته اند. نمی دانیم از کدام راه به تجارت برویم. اگر در شهر خود بمانیم و از سرمایه خویش خرج کنیم بزودی تمام خواهد شد. در حالیکه اکنون سرمایه خویش را در تجارت به کار می بریم و تابستان به فلسطین می رویم و زمستان به کشور حبشه. اسود بن مطلب می گوید: راه ساحلی را ترک کن و راه عراق را در پیش گیر. صفوان می گوید: من این راه را بلد نیستم. ابو زمعه می گوید: من کسی را به تو معرفی خواهم کرد که بهتر از هر کسی این راه را می شناسد و با چشم بسته آن را می پیماید! می پرسد: چه کسی است او؟ می گوید: فرات بن حیان عجلی که صد بار این راه را پیموده است. صفوان می گوید: راست می گویی. و به دنبال فرات می فرستد. وقتی می آید، به او می گوید: من می خواهم از راه عراق بروم. فرات می گوید: من تو را از راه عراق می برم که پای هیچیک از یاران محمد به آن نمی رسد، و راه همه مرتفع و پر آب و گیاه است. صفوان می گوید: من چنین راهی را می خواهم، ولی چون اکنون فصل بارندگی است به آب خیلی کم احتیاج پیدا خواهیم کرد. و بار وبنه سفر آماده می کند. ابو زمعه با کاروان تجارتی وی سیصد مثقال طلا با چند شمش نقره می فرستد. عده ای از توانگران قریش هم کالاهایی همراه او می کنند. عبدالله پسر ابو ربیعه، و حویطب پسر عبدالعزی و چند نفر دیگر ملازم کاروان می شوند. و صفوان سرمایه هنگفتی بار می کند از شمش های نقره گرفته تا جامهای سیمین بوزن سی هزاردرهم... و رو به سوی ذات عرق- مرز میان نجد و تهامه (296)- می نهند.
از این طرف، نعیم بن مسعود اشجعی که هنوز کافر است در محله یهودیان بنی نضیر- نزدیک مدینه- به خانه کنانه پسر ابو الحقیق می آید و به باده گساری سرگرم می شود. سلیط پسر نعمان بن اسلم- که مسلمان است- گاهی به خانه یهودیان بنی نضیر می آید و چون هنوز شراب حرام نشده لبی تر می کند. اتفاقاًاو هم به خانه کنانه یهودی می آید و در کنار آندو سرگرم می شود. نعیم می گوید که صفوان بن امیه همراه کاروانی با اموال بسیار از مکه به راه افتاده است. سلیط بیدرنگ به مدینه و خدمت پیامبر آمده خبر را گزارش می دهد. رسول خدا زید بن حارثه را به فرماندهی یکصد سواره مأموریت می دهد تا آن کاروان را تصرف کنند. شب اول جمادی الآخر، این واحد رزمی از مدینه حرکت می کند و خود را به کاروان می رساند. سران کاروان می گریزند، و دو نفر اسیر می شوند و اموال به مدینه آورده می شود. پیامبر، خمس آنها را که بیست هزار درهم است جدا می کند و بقیه را که هشتاد هزار درهم می ارزد میان رزمندگان همان واحد تقسیم می فرماید. به فرات بن حیان پیشنهاد می شود به دین اسلام در آید. می پذیرد و مسلمان می شود. (297)

ازدواج با حفصه و زینب ام المساکین

در ماه شعبان، حفصه- خواهر عمر بن خطاب- به همسری پیامبر در می آید. او که پنج سال پیش از بعثت به دنیا آمده است با خنیس بن حذافه ازدواج می کند و هر دو که مسلمانند به مدینه هجرت می کنند. خنیس پس از جنگ بدر از دنیا می رود. پیامبر برای سرپرستی خانواده وی همسری این زن را که بسیار نماز می خواند و روزه می گیرد می پذیرد. (298)
در ماه رمضان، زینب دختر خزیمه هلالیه ملقب به ام المساکین را به همسری خویش بر می گزیند. وی که زنی سی ساله است همسر عبیده بن حارث بوده و شوهرش در جنگ بدر به شهادت رسیده است. زینب- ام المساکین- 9 ماه بعد و در آخر ربیع الآخر سال چهارم هجری، از دنیا می رود و پیامبر او را در بقیع به خاک می سپارد. (299)