فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکر کشی به ذی امر

به پیامبر گزارش می رسد که جمعیتی از ثعلبه و محارب، در ذی امر متمرکز شده اند و قصد تاخت و تاز در منطقه مدینه دارند، و فرماندهی آنها با مردی به نام دعثور است. فرمان بسیج می دهد، و روز پنجشنبه دوازدهم ربیع الاول در رأس سپاهی مرکب از چهار صد و پنجاه مسلح لشکر به آن نقطه می کشد. در غیاب خویش، عثمان بن عفان را به اداره شهر می گمارد. تعدادی اسب همراه سپاه است. از منقی- که میان مدینه و کوه احد است (291)- می رود و از تنگه خبیت- واقع در یک منزلی مدینه (292)- عبور می کند، سپس به طرف ذی القصه- که در راه مدینه به نجد واقع است- می رود. یکی از آنها را به نام جبار که از بنی ثعلبه است در آنجا می بینند. از او می پرسند: مقصدت کجاست؟ می گوید:(( ((یثرب)). می پرسند: در یثرب چه کار داری؟ می گوید: در اندیشه یافتن چیزی هستم. می پرسند: با جمعیتی برخورده ای یا از قبیله ات خودت خبری به گوشت رسیده است؟ جواب می دهد: نه. فقط اطلاع پیدا کرده ام که دعثور پسر حارث با عده ای از قبیله اش از محله خارج شده است. او را به خدمت پیامبر می برند. او را به اسلام دعوت می کند. مسلمان می شود. و می گوید: ای محمد، آنها به مقابله با تو نخواهند آمد، و اگر از حرکت تو خبردار شوند به قله های کوه خواهند گریخت. من همراه تو می آیم و راههای نفوذی و نقاط ضعف آنها را به تو نشان خواهم داد. پیامبر او را به بلال می سپارد و همراه سپاه می برد. او راهی را نشان می دهد که از فراز یک تپه شنی به آنها می رسند. بیابان نشین ها از برابر سپاه به قله های کوه می گریزند، و پیشتر رمه هاو زن و فرزند خویش را در سر کوهها پنهان کرده اند. در نتیجه، پیامبر با هیچیک از آنها برخورد نمی کند، و فقط آنها را که در سر کوهها هستنداز دور می بیند. آنگاه در ذی امر اردو می زند. باران تندی می گیرد. جامه پیامبر که برای کاری از اردو دور شده است خیس می شود. در حالیکه دره ذی امر میان او و سپاهش فاصله است جامه خویش را بیرون آورده روی درختی پهن می کند تا بخشکد و رسول خدازیر همان درخت دراز می کشد. بیابان نشین ها همچنان از فراز کوه ناظر حال وی اند. به دعثور- که فرمانده و شجاع ترین آنهاست- می گویند: محمد در دسترس تو قرار گرفته است. از یارانش بقدری فاصله گرفته است که اگر آنها را به کمک بخواند قبل از رسیدن آنها می توانی او را بکشی. شمشیر برنی برداشته حمایل می کند و می آید تا با شمشیر آخته بالای سر پیامبر قرار می گیرد و می گوید: ای محمد، اینک چه کسی داری تا از تو در برابرم دفاع کند؟ می فرماید: خدا را.دستی از غیب بر سینه او می خورد تا شمشیر از دستش فرو می افتد. و پیامبر آن بر گرفته بر فرازش می ایستد که اینک چه کسی از تو در برابرم دفاع خواهد کرد؟ می گوید: هیچکس! اینک گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد پیامبر اوست. بخدا سوگند، تا ابد به هیچ سپاهی علیه تو نخواهم پیوست. پیامبر شمشیر او را به خودش می دهد، و او راه خویش می گیرد، سپس برگشته می گوید: بخدا تو برتر از منی. می فرماید: من سزاوارتربه اینم. دعثور پیش افراد قبیله اش برمی گردد. از او می پرسند:تو که شمشیر بدست بر او دست یافتی چرا کاری نکردی؟ می گوید: آری، همینطور شد، ولی مردی سپید گون و بلند بالا دیدم که بر سینه ام کوفت تا به پشت در غلتیدم. و دانستم که فرشته است. و گفتم: خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد پیامبر خداست. و دیگر به هیچ سپاهی علیه او نخواهم پیوست. آنگاه افراد قبیله خویش را به اسلام دعوت می کند.
رسول خدا پس از یازده روز به مدینه باز می گردد. (293)

لشکرکشی به بحران

به پیامبر گزارش می رسد که جمعیت انبوهی از قبیله بنی سلیم دربحران (294)متمرکز شده اند. برای یک سفر جنگی آماده می شود ولی مقصد خود را آشکار نمی سازد. چند روزی از آغاز جمادی الاولی گذشته ابن ام مکتوم را به اداره شهر می گمارد ودررأس سپاهی مرکب از سیصد رزمنده حرکت می کند. به سرعت پیش می رود تا به فاصله یک شب راه با بحران می رسد. مردی از بنی سلیم رامی بیند. از او درباره آن قبیله و تمرکزش می پرسد. می گوید: دیروز از هم جدا شده و به سر آب خویش برگشته اند. بدستور پیامبر، یکی از سپاهیان وی را تحت نظر می گیرد. آنگاه به بحران می رود، و می بیند هیچکس آنجا نیست. چند روز در آنجا می ماند و بدون اینکه بر خوردی پیش آید به مدینه بر می گردد. آن مرد را نیز آزاد می کند. سفر جنگی او، ده روز به طول می انجامد. (295)

اعزام واحد رزمی به قرده

قریش از این که راه شام- یا فلسطین- را در سفر تجارتی خویش بپیمایند بیمناکند و از تعرض سپاه اسلام به کاروان خویش می ترسند. صفوان بن امیه با دوستان خود می گوید: محمد و پیروانش راه کشور تجارتی ما را به خطر انداخته اند. نمی دانیم با پیروان او که راه ساحلی را زیر نظر دارند چه کنیم مخصوصاًکه ساکنان کناره این راه ساحلی با مسلمانان پیمان دوستی و صلح بسته اند. نمی دانیم از کدام راه به تجارت برویم. اگر در شهر خود بمانیم و از سرمایه خویش خرج کنیم بزودی تمام خواهد شد. در حالیکه اکنون سرمایه خویش را در تجارت به کار می بریم و تابستان به فلسطین می رویم و زمستان به کشور حبشه. اسود بن مطلب می گوید: راه ساحلی را ترک کن و راه عراق را در پیش گیر. صفوان می گوید: من این راه را بلد نیستم. ابو زمعه می گوید: من کسی را به تو معرفی خواهم کرد که بهتر از هر کسی این راه را می شناسد و با چشم بسته آن را می پیماید! می پرسد: چه کسی است او؟ می گوید: فرات بن حیان عجلی که صد بار این راه را پیموده است. صفوان می گوید: راست می گویی. و به دنبال فرات می فرستد. وقتی می آید، به او می گوید: من می خواهم از راه عراق بروم. فرات می گوید: من تو را از راه عراق می برم که پای هیچیک از یاران محمد به آن نمی رسد، و راه همه مرتفع و پر آب و گیاه است. صفوان می گوید: من چنین راهی را می خواهم، ولی چون اکنون فصل بارندگی است به آب خیلی کم احتیاج پیدا خواهیم کرد. و بار وبنه سفر آماده می کند. ابو زمعه با کاروان تجارتی وی سیصد مثقال طلا با چند شمش نقره می فرستد. عده ای از توانگران قریش هم کالاهایی همراه او می کنند. عبدالله پسر ابو ربیعه، و حویطب پسر عبدالعزی و چند نفر دیگر ملازم کاروان می شوند. و صفوان سرمایه هنگفتی بار می کند از شمش های نقره گرفته تا جامهای سیمین بوزن سی هزاردرهم... و رو به سوی ذات عرق- مرز میان نجد و تهامه (296)- می نهند.
از این طرف، نعیم بن مسعود اشجعی که هنوز کافر است در محله یهودیان بنی نضیر- نزدیک مدینه- به خانه کنانه پسر ابو الحقیق می آید و به باده گساری سرگرم می شود. سلیط پسر نعمان بن اسلم- که مسلمان است- گاهی به خانه یهودیان بنی نضیر می آید و چون هنوز شراب حرام نشده لبی تر می کند. اتفاقاًاو هم به خانه کنانه یهودی می آید و در کنار آندو سرگرم می شود. نعیم می گوید که صفوان بن امیه همراه کاروانی با اموال بسیار از مکه به راه افتاده است. سلیط بیدرنگ به مدینه و خدمت پیامبر آمده خبر را گزارش می دهد. رسول خدا زید بن حارثه را به فرماندهی یکصد سواره مأموریت می دهد تا آن کاروان را تصرف کنند. شب اول جمادی الآخر، این واحد رزمی از مدینه حرکت می کند و خود را به کاروان می رساند. سران کاروان می گریزند، و دو نفر اسیر می شوند و اموال به مدینه آورده می شود. پیامبر، خمس آنها را که بیست هزار درهم است جدا می کند و بقیه را که هشتاد هزار درهم می ارزد میان رزمندگان همان واحد تقسیم می فرماید. به فرات بن حیان پیشنهاد می شود به دین اسلام در آید. می پذیرد و مسلمان می شود. (297)