فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکر کشی به کدر

گزارش می آورند که جمعیتی از دو قبیله غطفان و سلیم در قراره الکدر- واقع در پشت سد معونه به فاصله هشت منزلی مدینه- متمرکز شده اند. در نیمه محرم با دویست مجاهد از مدینه حرکت می کند و به آن منطقه می رسد. می بیند آثار شتران و آب خوردن آنها نمودار است اما هیچکس در آنجا نیست. چند نفر را به فرازه دره می فرستد تا دیده بانی کنند، و رسول خدااز ته دره به طرف بالا می رود. می بیند چند چوپان هستند از جمله برده ای بنام یسار. از آنها درباره تمرکز دو قبیله می پرسد. یسار می گوید: من اطلاعی ندارم. من برای آبگیری آمده ام و امروز از روزهای بهار ووقت آبگیری است و همه بدین کار رفته اند. مادور از محله قبیله با این شتران بسر می بریم. رمه های شتر را که پانصد رأساست می گیرند و به طرف مدینه رهسپار می شوند. چون صبح نماز می خوانند پیامبر می بیند که یسار به نماز ایستاده است. به سپاه دستور می دهد غنائم را تقسیم کنند. می گویند: آسان تر این است که شتران را با هم و یکجا برانیم، چون کسانی در میان ما هستند که نمی توانند سهمیه خویش را برانند! می فرماید: تقسیم کنید! عرض می کنند: ای پیامبر خدا، اگر بخاطر آن برده ای است که دیدی نماز می خواند ما آن را در سهمیه تو قرار می دهیم. می پرسد: از دل و جان این کار را می کنید؟ می گویند: آری. پیامبر می پذیرد و او را آزاد می کند. شتران را می رانند و پیش می آیند. در صرار- سه میلی مدینه- خمس رمه ها را جدا می کند و بقیه را که چهار صد رأس است میان مجاهدان تقسیم می کند. به هر نفری دو رأس می رسد. پس از پانزده روز به مدینه باز می گردند.
در این ایام، ابن ام مکتوم که از طرف پیامبر به اداره شهر گماشته شده است نماز جماعت وجمعه را برگزار می کند. خطبه نماز جمعه را در کنار منبر می خواند بطوریکه منبر در سمت چپ او قرار می گیرد. (288)

کشتن پسر اشرف

وقتی پیامبر به مدینه هجرت می کند مردم آن شهر مختلط اند. عده ای مسلمانند و دعوت اسلام آنان را به هم می پیوندد. عده ای اهل جنگند و در دژها و برج و باروهایی بسر می برند. و عده ای با هر دو قبیله اوس و خزرج پیمان حمایت و دفاع مشترک دارند. پیامبر می خواهد همه آنها را با هم به آشتی و مسالمت آورد و با همه آنها به آشتی بسربرد. زیرا مثلاًمسلمان است و پدرش مشرک. اما مشرکان و یهودیانی که در مدینه بسر می برند و پیوسته پیامبر و پیروانش رامی آزارند و خیلی اذیت می کنند. خداوند، پیامبر و مسلمانان را به شکیبایی و گذشت و عفو آنان می خواند... در وصف آزار و بد خواهی آنها هم می فرماید:
ود کثیر من اهل کتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفاراًحسداًمن عند انفسهم من بعد ما تبیین لهم الحق. فاعفوا و اصلحوا حتی یاتی الله بامره، ان الله علی کل شی قدیر (289)
بسیاری از اهل کتاب از راه حسدی که در اندرونشان هست دوست داشتند شما را پس از ایمانتان به حالت کفار برگردانند آنهم پس از آنکه حق برای آنان نمودار گشت. پس، ببخشید و در گذرید تا آنکه خدا فرمانش را به تحقق آرد زیرا که خدا بر هر چیز تواناست.
از یهودیانی که در پی آزار و اهانت مسلمانانند کعب پسر اشرف است که شعردر هجای پیامبر و یارانش می گوید و کفار قریش را علیه مسلمانان تحریک و تشویق به انتقام و جنگ می کند، و بهیچوجه حاضر نیست دست از کارش بردارد. وقتی زید بن حارثه، مژده فتح بدر و مرگ مشرکان و اسارت عده ای از آنان را می آورد، و پسرف اشرف می بیند که اشرف مکه را دسته بسته آورده اند سر افکنده و دل شکسته می شود و به یهودیان می گوید: اینک دیگر شکم زمین برای شما بهتر از روی آن است! اینها سروران مردم اند که چنین کشته و اسیر شده اند. چه خواهید کرد؟ می گویند: دشمنی با اوتا جان داریم. می گوید: با او که قبیله خویش را مالانده و شکست داده است از شما چه بر می آید! من پیش قریش می روم تا آنها را تحریک کنم و گریه آنها را بر کشته هایشان در آورم، شاید برای انتقامگیری بسیج شوند و من با آنها همراه شوم! رخت سفر بر می بندد و به مکه می رود. به میهمانی ابو وداعه سهمی در می آید که شوهر عاتکه دختر اسید است، و بنا می کند به مرثیه سازی برای کشته های قریش. و این ابیات را می گوید:
طحنت رحی بدر لمهلک اهله - و لمثل بدر تستهل و تدمع
قتلت سراه الناس حول حیاضه - لا تبعدواان الملوک تصرع
حسان بن ثابت- شاعراسلام- در جوابش چنین می سراید:
ابکی لکعب عل بعبره - منه و عاش مجدعاًلا یسمع
و لقد رأیت ببطن بدر منهم - قتلی تسح لها العیون و تدمع
فابکی فقد ابکیت عبداًراضعاً - شبه الکلیب للکلیبه یتبع
و لقد شفی الرحمن منهم سیداً - و احان قوماًقاتلوه و صرعوا
و نجاو أفلت منهم من قلبه - شغف یظل لخوفه یتصدع
و نجاو أفلت منهم متسرعاً - فل فلیل هارب یتهزع
پیامبر، حسان را فرا می خواند و به او اصلاع می دهد که پسر اشرف به سرای چه کسی در آمده است. حسان شعری در نکوهش آن خانواده می سراید:
الا ابلغوا عنی اسیداًرساله - فخالک عبد بالسراب مجرب
لعمرک ما أوفی اسید بجاره - و لا خالد و لا المفاضه زینب
و عتاب عبد غیر موف بذمه - کذوب شوون ارأس قرد مدرب
چون این پیام نکوهش به عاتکه می رسد رخت سفر پسر اشرف را از خانه بیرون می افکند و می گوید: ما را چه به این یهودی! مگر نمی بینی که حسان چه به روز ما می آورد؟ پسر اشرف به سرای دیگری می رود. به هر جا می رود پیامبر حسان را فرا می خواند و به او می گوید: پسر اشرف به خانه فلانی رفته است. و او در نکوهش صاحبخانه پیوسته شعر می سراید و منتشر می کند تا ناچار ترک آن خانه می گوید. وقتی جایی برای ماندن پیدا نمی کند به مدینه باز می گردد. با آمدن پسر اشرف به حوالی مدینه، پیامبر چنین دعا می کند: خدایا، شر پسر اشرف را که علناًتحریک می کند و چنین اشعاری می گوید به هر طرقی که صلاح می بینی دفع بفرما. و به یارانش می فرماید: پسر اشرف مرا خیلی اذیت می کند. چه کسی برایم کارش را یکسره می کند؟ محمد بن مسلمه می گوید: من کارش را یکسره خواهم کرد ای پیامبر خدا، و من او را می کشم. می فرماید: بکش. محمد بن مسلمه چند روزی دست به غذا نمی برد. پیامبر او را احضار می کند و می فرماید: ای محمد، تو دست از غذا خوردن و آشامیدن کشیده ای؟ می گوید: آری پیامبر خدا، من به تو قولی دادم و نمی دانم می توانم از عهده اش بر آیم یا نه؟ می فرماید: آنچه بر عهده تو است فقط کوشش است و می افزاید: در این کار، با سعد بن معاذ مشورت کن. در نتیجه آن مشورت، محمد بن مسلمه و چند نفر از قبیله اوس از جمله، عباد بن بشر، ابو نائله، حارث بن اوس، و ابو عبس، دسته جمعی به خدمت پیامبر می روند و عرض می کنند: ما او را می کشیم. اما به ما اجازه بده سخنانی که لازم است به دروغ بگوییم برای فریب دشمن. زیرا چاره ای جز آن نیست. می فرماید: بگویید.
ابو نائله- که برادر شیری پسر اشرف است- از مدینه به قصد پسر اشرف بیرون می رود. تا چشم وی که در انجمن عشیره اش نشسته است به ابو نائله می افتد به شک می افتد و چیزی نمی ماند که به وحشت افتد، و فکر می کند پشت او دسته ای مترصد حمله باشند. ابونائله به او می گوید: نیازی به تو پیدا کرده ایم. پسر اشرف در حالیکه رنگ و رویش از ترس باخته است او را دعوت می کند تا نزدیک آمده مطلب خود را بگوید. ساعتی سخن می گویند و برای هم شعر می خوانند. و پسر اشرف خوشحال می شود و در میان سخن و شعر پیوسته می پرسد: نیازت چیست؟ اما ابو نائله هم چنان به مبادله شعر ادامه می دهد. سر انجام پسر اشرف می گوید: مطلب چیست؟ شاید می خواهی حاضران از پیش ما بروند؟ حاضران به شنیدن این سخن، بر می خیزند. ابونائله می گوید: من نخواستم اینها با شنیدن پاره ای از گفتگوی ما به شک و گمان در افتند. آمدن این مرد به شهر ما بلایی بود. بر اثرش مردم عرب به جنگ ما برخاستند و یکپارچه علیه ما شدند. راههای داد و ستد و مبادلات ما بسته شده است بطوریکه جانمان به لب رسیده و زن و بچه مان دارند از دست می روند. چیزی نداریم بخوریم از ما مالیات صدقه یا زکات می گیرد.پسر اشرف می گوید: من قبلاًبه تو می گفتم که عاقبت کار به همین جا خواهد کشید. ابو نائله می افزاید: من دوستانی دارم که با من همعقیده اند. می خواستم آنها را با خود بیاورم تا از تو مقداری خواروبار یا خرما بخرند و در این معامله با ما ارزان حساب کنی، و چیزهایی ارزش داشته باشد به تو گرو دهیم. می گوید: انبارهای من از خرما لبریز است از آنگونه خرمای پر گوشت که دندان در آن پنهان می شود! ولی تو از هر کس برایم عزیزتری، تو برادر من هستی و با تو بر سر پستان مادر رقابت داشته ام، و نمی خواستم تو را به این وضع و حال ببینم. ابونائله می گوید: آنچه درباره محمد با تو گفتم پنهان بدار و نگذار کسی از آن خبر دار شود. قول می دهد که کلمه ای از آن را با کسی نخواهم گفت. و اصرار می کند که ابو نائله! آنچه در دل داری با من در میان بگذار، شما با او چه می خواهید بکنید؟ می گوید: می خواهیم از همکاری با او خودداری کنیم و از او کناره بگیریم. با خوشحالی می گوید: مرا دلشاد ساختی ای ابو نائله! چه چیز را به من گرو می دهید؟ پسرانتان و زنانتانرا؟ می گوید: می خواهی ما را افشاو رسوا کنی؟ نه، از اسلحه و زره هر قدر بخواهی گرو می گذاریم. پسر اشرف می پذیرد و می گوید: اسلحه و زره، کافی است. ابو نائله این پیشنهاد را از آنجهت می کند که اگر اسلحه ای با خودشان آوردند او شک نکند و نترسد. سپس با او قراری گذاشته از آنجا می رود، و نزد دوستانش آمده با هم تصمیم می گیرند که شب موعودش پیش او بروند. آنگاه آخر شب چهاردهم ربیع الاول به حضور پیامبر رسیده جریان را با وی در میان می گذارند. آنان را تا بقیع مشایعت می کند آنگاه به آنان می فرماید: با اتکا به برکت و کمک خدا بروید.
زیر پرتو ماه شب چهاردهم به سوی دژی که پسر اشرف در آن بسر می برد پیش می روند. پای دیوار دژ، ابو نائله او را به نام صدا می زند. پسر اشرف که تازه داماد است از بستر بر می خیزد تا برود. زنش گوشه ملافه ای را که به دور خود پیچیده است می کشد که کجا می روی؟تو مردی جنگجو یی، و مردی مثل تو در این وقت شب از دژ پایین نمی رود! می گوید: قراری داریم. او ابونائله برادر من است. اگر می دانست در خوابم هرگز مرا بیدار نمی کرد و در حالیکه ملافه را با ضربه دستش به یکسو می زند می گوید: جوانمرد را اگر برای ضربه ای دعوت کنند دعوت را رد نمی کند! آنگاه از دژ پایین آمده به آنها شب بخیر می گوید، و می نشینند به حرف زدن. پس از ساعتی حرف زدن که شاد و آرام می شود به او می گویند: موافقی تا تپه عجوز قدم زنان برویم و تا آخر شب به صحبت بگذرانیم؟ قبول می کند، و قدم زنان می روند تا به نزدیک آن تپه می رسند. ابو نائله دست خود را به موهای سر پسر اشرف می مالد و می گوید: چه عطر خوشبویی داری پسر اشرف! او که جوانی زیبا با موهای مجعد است همیشه با مشکی که در آب حل کرده و با عنبر آمیخته است سر و موی خویش را می آراید تا موی بنا گوشش آکنده است. چند دقیقه بعد، در اثنای قدم زدن، ابو نائله همین کار را تکرار می کند، تا اعتماد او را جلب کند. بالاخره هر دو دست خود را در موهای او فروبرده کاکل او را محکم می چسبد، و به یارانش می گوید: بکشید این دشمن خدا را! شمشیر هایشان را بر او فرو می آرند، اما به هم می خورند و کارگر نمی افتند، و او خود را به ابو نائله می چسباند. محمد بن مسلمه به یاد کارد باریکی می افتد که به کنار شمشیر اوست. آن را بیرون کشیده بر ناف او می گذارد و با همه توانش می فشارد تا به مثانه او می رسد. آن دشمن خدا چنان نعره ای می کشد که به همه قلعه های یهودی نشین آن سامان می رسد و همه آنها آتش روشن می کنند. ابن سنینه- از یهودیان بنی حارثه- در سه میلی- آن نقطه، صدا را می شنودو می گوید: من بوی خونی می شنوم که در اطراف یثرب ریخته شده است! یکی از شمشیر هایی که فرود آورده اند بر پای حارث بن اوس خورده و آنرا چاک داده است. پس از کشتن، سر او را بریده با خود می برند، و از ترس این که نگهبانان قلعه های یهودی نشین برای دستگیری آنها بیایند به شتاب باز می گردند. نخست از محله بنی امیه بن زید می گذرند، سپس از محله یهودیان قریظه که بر بالای برجهای خود آتشی افروخته اند، آنگاه از مزرعه ای به کنار قلعه ای بنام بعاث در دو میلی مدینه، تا به سنگستان عریض می رسند. چون خونریزی حارث بن اوس شدید است عقب می ماند، و به دوستانش می گوید: سلام مرا به پیامبر خدا برسانید! دلشان به حال او می سوزد. او را بر دوش خویش گرفته می برند. همین که به گورستان بقیع می رسند بانگ تکبیر بر می دارند. پیامبر که آنشب را به نماز بسر آورده به شنیدن بانگ تکبیرشان از بقیع، تکبیر می گوید و می فهمد که او را کشته اند. آنگاه دوان خود را به پیامبر می رسانند که بر درب مسجد ایستاده است. می فرماید: چهره تان رخشان! می گویند: و چهره تو ای پیامبر خدا! و آن کله را نثار قدمش می کنند. خدای را بر کشته شدن او سپاس می برد. سپس آمده دوستانش حارث را به خدمت وی می برند. با نوازشی بر زخم وی آن را شفا می بخشد، و بزودی التیام می یابد.
عباد بن بشر در این باره چنین می سراید:
صرخت به فلم یجفل - و أوفی طالعاًمن فوق قصر
فعدت فقال من هذا المنادی - فقلت أخوک عباد بن بشر
فقال محمد أسرع الینا - فقد جئنا لتشکرنا و تقری
وتر فدنا فقد جئنا سغاباً - بنصف الوسق من حب و تمر
و هذی درعنا رهناًفخذها - لشهران و فی أو نصف شهر
فقال معاشر سغبوا و جاعوا - لقد عدموا الغنی من غیر فقر
و أقبل نحونا یهوی سریعاً - و قال لنا لقد جئتم لامر
و فی أیماننا بیض حداد - مجربه بها الکفار نفری
فعانقه ابن مسلمه المرادی - به الکفان کاللیث الهزبر
و شد بسیفه صلتاًعلیه - فقطره ابو عبس بن جبر
و صلت و صاحبای فکان لما - قتلناه الخبیث کذبح عتر
و مر برأسه نفر کرام - هم ناهوک من صدق و بر
و کان الله سادسنا فأبنا - بأفضل نعمه و أعز نصر
فردای آنروز پیامبر به مسلمانان می فرماید: بر هر مرد یهودی که دست یافتید او را بکشید. یهودیان سخت می ترسند، و هیچیک از سران آنها خود را نشان نمی دهد و دم نمی زند، و می ترسند که مثل پسر اشرف غافلگیرانه کشته شوند.
عده ای از یهودیان به خدمت پیامبر آمده می گویند: دیشب این رئیس ما که از سران یهود است غافلگیرانه کشته شده است بدون اینکه تا جایی که می دانیم جرمی مرتکب شده یا آشوبی براه انداخته باشد. می فرماید: اگر او مثل دیگر هم مذهبانش سر جای خود نشسته بود کشته نمیشد، ولی او دائماًما را اذیت می کرد و اشعاری در نکوهش ما می گفت. هر کس از شما هم چنین کاری بکند سر و کارش با شمشیر خواهد بود.
ابن سنینه از یهودیان بنی حارثه و همپیمان حویصه پسر مسعود است و حویصه هنوز مسلمان نشده است. برادرش محیصه بن مسعود دست برده ابن سنینه را می کشد. حویصه که بزرگتراز اوست شروع می کند به زدن وی که او را کشتی! بسیاری از چربیهای شکم تو از مال اوست! محیصه می گوید: آری بخدا،اگر آن شخصی که به من دستور قتل او را داد دستور بدهد تو را هم خواهم کشت. سراسیمه می پرسد: اگر محمد به تو دستور بدهد مرا هم خواهی کشت؟ می گوید: آری. حویصه می گوید: دینی که اثرش تا بدین پایه باشد براستی دین شگفت آور و خوبی است! و مسلمان می شود.
محیصه در این باره چنین می سراید:
یلوم ابن امی لو امرت بقتله - لطبقت ذفراه بأبیض قاضب
حسام کلون الملح أخلص صقله - متی ما تصوبه فلیس بکاذب
و ما سرنی انی قتلتک طائعاً - و لوأن لی مابین بصری و مأرب
سپس پیامبر از یهودیان دعوت می کند تا قراردادی بنویسند که به شرایط آن عمل کنند. در خانه رمله دختر حارث، زیر درخت خرمایی که خوشه آویخته است قرارداد می نویسند. یهودیان از آنروز بر حذر می مانند و در ترس و زبونی بسر می برند. (290)

لشکر کشی به ذی امر

به پیامبر گزارش می رسد که جمعیتی از ثعلبه و محارب، در ذی امر متمرکز شده اند و قصد تاخت و تاز در منطقه مدینه دارند، و فرماندهی آنها با مردی به نام دعثور است. فرمان بسیج می دهد، و روز پنجشنبه دوازدهم ربیع الاول در رأس سپاهی مرکب از چهار صد و پنجاه مسلح لشکر به آن نقطه می کشد. در غیاب خویش، عثمان بن عفان را به اداره شهر می گمارد. تعدادی اسب همراه سپاه است. از منقی- که میان مدینه و کوه احد است (291)- می رود و از تنگه خبیت- واقع در یک منزلی مدینه (292)- عبور می کند، سپس به طرف ذی القصه- که در راه مدینه به نجد واقع است- می رود. یکی از آنها را به نام جبار که از بنی ثعلبه است در آنجا می بینند. از او می پرسند: مقصدت کجاست؟ می گوید:(( ((یثرب)). می پرسند: در یثرب چه کار داری؟ می گوید: در اندیشه یافتن چیزی هستم. می پرسند: با جمعیتی برخورده ای یا از قبیله ات خودت خبری به گوشت رسیده است؟ جواب می دهد: نه. فقط اطلاع پیدا کرده ام که دعثور پسر حارث با عده ای از قبیله اش از محله خارج شده است. او را به خدمت پیامبر می برند. او را به اسلام دعوت می کند. مسلمان می شود. و می گوید: ای محمد، آنها به مقابله با تو نخواهند آمد، و اگر از حرکت تو خبردار شوند به قله های کوه خواهند گریخت. من همراه تو می آیم و راههای نفوذی و نقاط ضعف آنها را به تو نشان خواهم داد. پیامبر او را به بلال می سپارد و همراه سپاه می برد. او راهی را نشان می دهد که از فراز یک تپه شنی به آنها می رسند. بیابان نشین ها از برابر سپاه به قله های کوه می گریزند، و پیشتر رمه هاو زن و فرزند خویش را در سر کوهها پنهان کرده اند. در نتیجه، پیامبر با هیچیک از آنها برخورد نمی کند، و فقط آنها را که در سر کوهها هستنداز دور می بیند. آنگاه در ذی امر اردو می زند. باران تندی می گیرد. جامه پیامبر که برای کاری از اردو دور شده است خیس می شود. در حالیکه دره ذی امر میان او و سپاهش فاصله است جامه خویش را بیرون آورده روی درختی پهن می کند تا بخشکد و رسول خدازیر همان درخت دراز می کشد. بیابان نشین ها همچنان از فراز کوه ناظر حال وی اند. به دعثور- که فرمانده و شجاع ترین آنهاست- می گویند: محمد در دسترس تو قرار گرفته است. از یارانش بقدری فاصله گرفته است که اگر آنها را به کمک بخواند قبل از رسیدن آنها می توانی او را بکشی. شمشیر برنی برداشته حمایل می کند و می آید تا با شمشیر آخته بالای سر پیامبر قرار می گیرد و می گوید: ای محمد، اینک چه کسی داری تا از تو در برابرم دفاع کند؟ می فرماید: خدا را.دستی از غیب بر سینه او می خورد تا شمشیر از دستش فرو می افتد. و پیامبر آن بر گرفته بر فرازش می ایستد که اینک چه کسی از تو در برابرم دفاع خواهد کرد؟ می گوید: هیچکس! اینک گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد پیامبر اوست. بخدا سوگند، تا ابد به هیچ سپاهی علیه تو نخواهم پیوست. پیامبر شمشیر او را به خودش می دهد، و او راه خویش می گیرد، سپس برگشته می گوید: بخدا تو برتر از منی. می فرماید: من سزاوارتربه اینم. دعثور پیش افراد قبیله اش برمی گردد. از او می پرسند:تو که شمشیر بدست بر او دست یافتی چرا کاری نکردی؟ می گوید: آری، همینطور شد، ولی مردی سپید گون و بلند بالا دیدم که بر سینه ام کوفت تا به پشت در غلتیدم. و دانستم که فرشته است. و گفتم: خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد پیامبر خداست. و دیگر به هیچ سپاهی علیه او نخواهم پیوست. آنگاه افراد قبیله خویش را به اسلام دعوت می کند.
رسول خدا پس از یازده روز به مدینه باز می گردد. (293)