فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

جنگ قینقاع

وقتی پیامبر به مدینه آمده یهودیان با وی صلحی بسته اند و تعهداتی از آنها گرفته است. از جمله این که از هیچیک از دشمنان او پشتیبانی نکنند. چون در بدر دشمن را شکست می دهد و پیروزمندانه به مدینه باز می آید بنای تعدی را می گذارند و عهد و پیمانهای گذشته را می شکنند. (258) رسول خدا آنها را در بازار بنی قینقاع گرد می آورد و برای آنها نطقی بدین شرح می کند: ای گروه یهود، بترسید از خدا که بلایی را که بر سر قریش وارد آورد بر سرتان بیاورد، و پشیمان شوید زیرا می دانید که من پیامبری صاحب رسالتم که در کتاب آسمانیتان و سفارشی که خدا به شما کرده است وصفش را می خوانید. می گویند: ای محمد، تو خیال می کنی ما قبیله تو هستیم! اشتباه نکن و مغرور نشو. تو با قومی روبرو گشتی که هیچ از جنگ نمی دانند و در نبردی بر آنها پیروز شدی. بخدا اگر ما با تو بجنگیم خواهی فهمید که ما مرد جنگیم! (259)چند روز بعد زنی از قبائل عرب که با همسر انصاری خویش در مدینه بسر می برد (260)چند تکه جنسی را برای فروش به بازار بنی قینقاع می برد. بعد برای خرید به مغازه یک زرگر یهودی می نشیند. چند یهودی که در مغازه اند تلاش می کنند تا آن زن حجاب از چهره بر گیرد، و او بر نمی گیرد. زرگر آهسته دامن آن زن را از پشت با سوزنی به بالای جامه می بندد. وقتی زن بر می خیزد بدنش نمایان می شود ویهودیان قهقهه سرداده او را مسخره می کنند. زن مسلمان فریاد بر می دارد. مرد مسلمانی به زرگر حمله برده او را می کشد. یهودیان به مرد مسلمان حمله برده او را به شهادت می رسانند. خانواده آن شهید، مسلمانان را به انتقام گیری از یهود می خوانند. مسلمانان سخت به خشم می آیند. (261)
پس این آیات فرود می آید:
ان شر الدواب عندالله الذین کفرو فهم لا یومنون، الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فی کل مره و هم لا یتقون...
بیگمان بدترین جانوران نزد خدا کسانی هستند که کافر شدند و آنان ایمان نیاورند، همانان که از ایشان پیمان گرفتی سپس پیمانشان را هر بار می شکنند در حالیکه آنان پروا نمی گیرند. پس هرگاه در جنگ بر آنان دست یافتی با آنان چنان کن که کسانی که پشت سرشان هستند پراکنده شوند مگر آنان پند گیرند. و هرگاه از مردمی بیم خیانت در پیمان برداشتی به آنان اعلام کن که پیمان گسسته است زیرا که خدا پیمان شکنان خائنان را دوست نمیدارد. و کسانی که کافر شدند نپندارند که پیشی جسته واز چنگمان بدر رفتهاند، بیشک آنان بستوه نیاورند. و برای بازدارندگی آنان هر چه از نیرو و از اسبان پرواری بهترین وسائل که می توانید تدارک کنید تا بوسیله اش دشمن خداو دشمنتان و دیگرانی را که جز آنان هستند و شما نمی شناسید و خدا آنان را می شناسد بترسانید واز تجاوز باز دارید، و هر چیزی که در راه خدا انفاق کنید بتمامی به شما باز می گرداند در حالیکه هیچ ستمی بر شما نمیرود. و اگر به صلح گراییدند به آن بگرا و بر خدا توکل کن زیرا اوست شنوای دانا. و اگر بخواهند که ترا بفریبند بدان که خدا تو را کفایت است، اوست که تو را یاری خویش و با مومنان پشتیبانی کرد، و دلهایشان را بهم الفت بخشید، اگر همه آنچه را که در روی زمین است خرج کرده بودی دلهایشان را بهم الفت تنوانستی داد اما خدا دلهایشان را بهم الفت داد زیرا که او مقتدری حکیم است. هان ای پیامبر خدا، خدا و هر کس از مومنان که پیروی تو کرد تو را کفایت است. هان ای پیامبر، مومنان را به جنگیدن تشویق کن. اگر از شما بیست تن شکیبا باشند بر دویست تن غلبه کند و اگر از شما یکصدتن باشند بر دو هزار تن از کسانی که کافرشدند غلبه کنند بدین سبب که آنان مردمی هستند دین نشناس... (262)
رسول خدا به استناد این آیه روز شنبه پانزدهم شوال لشکر به سوی بنی قینقاع می کشد. (263)
عبدالله بن ابی- که همپیمان ایشان است- به آنها سفارش می کند که حصاری شوند و قول می دهد که به آنان بپیوندد. عباده بن صامت- همپیمان دیگر آنها- به حضور پیامبر رسیده می گوید: من بیزاری خود را از آنها و از پیمانی که با آنها دارم اعلام می کنم. عبدالله بن ابی به عباده بن صامت می گوید: از پیمانی که با دوستانت داری بیزاری می جویی و آن را می گسلی؟ این آن قراری نیست که با آنها داری و جنگهایی را به یادش می آورد که در آنها در دفاع از عشیره آندو سخت کوشیده اند. عباده می گوید: دلها دگرگون گشته است و اسلام پیمانها ی جاهلیت را ابطال کرده است. بخدا تو به کاری آویخته ای که فردا عاقبت تلخش را خواهی دید! (264)
پیامبر، ابو لبابه را به ادراه مدینه در غیاب خویش می گمارد و خود با سپاهی از شهر بیرون آمده یهود بنی قینقاع را در دژهای آنها به مدت پانزده روز محاصره می کند. عبدالله بن ابی هم جرأت اقدامی نمی یابد. تا خداوند وحشت به دلهای آنها می افکند، و می گویند: اجازه می دهی از دژها بیرون آمده کوچ کنیم؟ می فرماید: نه فقط باید تسلیم حکم من شوید! روز اول ذیقعده از دژها بیرون آمده خود را تسلیم حکم وی می کنند. بدستور پیامبر، آنها را کت بند می کنند. مسوول این کار، منذر بن قدامه سالمی است. عبدالله بن ابی به سراغشان می رود، و می گوید: اینها را باز کنید! منذر می گوید: می خواهید افرادی را بازکنید که پیامبر خدا بسته است؟! بخدا هرکس آنها را باز کند گردنش را می زنم. عبدالله بن ابی از آنجا به خدمت پیامبر می آید و از پشت سر دست خویش را به پهلوی زره وی می برد و می گوید: ای محمد، با دوستان متحد من خوشرفتاری کن! پیامبر در حالیکه به خشم آمده و خشم در چهره اش نمایان است بر می گردد و تشر می زند که دست بکش! می گوید: تا با دوستان متحد من خوشرفتاری نکنی دست نمی کشم، چهارصد زره پوشند و سیصد بی زره کهدر جنگ حدائق و جنگ بعاث در برابر مهاجمان گوناگون از من حمایت و دفاع کرده اند و تو می خواهی آنها را در یک روز درو کنی؟ ای محمد، من کسی هستم در معرض حوادث ناگوار و حملات دشمن! می فرماید: رهایشن کنید، خدا آنها را لعنت کند، واین را هم با آنها لعنت کند! آنگاه دستور می دهد تا آنها را از مدینه کوچ دهند. وقتی آماده کوچ می شوند عبدالله بن ابی با همپیمانانش آمده می خواهد با پیامبر گفتگو کند تا بگذارد آنها در مدینه بمانند. بر درب خانه پیامبر، عویم بن ساعده ایستاده است. عبدالله می خواهد وارد خانه شود عویم به او می گوید: تا پیامبر اجازه نداده است نمی توانی وارد بشوی. عبدالله، او را با دست به کنار می زند. عویم با او گلاویز می شود و صورت او را به دیوار می زند تا خون از آن جاری می شود. یهودیان همپیمان او فریاد بر می آورند که ما هرگز در سرزمینی زندگی نخواهیم کرد که صورت تو اینطور شود و نتوانیم جلوگیری کنیم. عبدالله بن ابی در حالیکه خون صورتش را پاک می کند فریاد می زند که وای بر شما، بمانید! و آنها پیوسته فریاد بر می آورند که ما هرگز در سرزمینی زندگی نخواهیم کرد که صورت تو اینطور شود و نتوانیم جلوگیری کنیم!
محمد بن مسلمه بدستور پیامبر اموال آنها را از دژها و خانه هایشان بیرون می آورد. آنها زمین و کار کشاورزی ندارند و بیشترشان زرگرند. در دژهای آنها اسلحه و ابزار زرگری بسیاری کشف می کنند. پیامبر، از سلاحهای آنها سه کمان و دو زره و سه شمشیر و سه نیزه بر می دارد. کمانها کتوم و روحاءو بیضاءنام دارند. زرهی صغدیه نام دارد و دیگری سیمین است. شمشیری قلعی و شمشیری بنام بتار است. زرهی را به محمد بم مسلمه و دیگری را بنام سحل به سعد بن معاذ هدیه می کند. سپس خمس آن غنائم را برداشته بقیه را میان مسلمانان تقسیم می کند.
عباده بن صامت رامأمور کوچاندن آنها می کند. بنی قینقاع از او گله می کنند که از میان دو قبیله اوس و خزرج، تو که همپیمان ما هستی این رفتار را با ما کنی؟ عباده می گوید: وقتی کمر به جنگ با رسول خدا بستید به حضورش رفته عرض کردم: من بیزاری خودرا از آنها و پیمانی که با آنها دارم اعلام می کنم. یهود قینقاع از پیامبر مهلت می خواهند تامطالبات خویش را از مردم مدینه وصول کنند. می فرماید: عجله کنید و فعلاًدست از آن بکشید! عبده آنها را وادار به کوچ می کند. از او خواهش می کنند مهلت بیشتری دهد. می گوید:حتی یک ساعت هم مهلت بیشتر نمی دهم. سه روز وقت دارید تا کوچ کنید. این دستور پیامبر است. اگر من هم بودم بیش از این به شما وقت نمی دادم. پس از سه روز، در پی آنان می رود تا به اردن (265)می رسند. همچنان که در پی آنها روان است می گوید: دورتر، دورتر! تا به اذرعات- واقع در نزدیکی امان- (266)می رسند. (267)
آیه 66 سالها بعد می آید. و سه آیه 67،68،69 در مورد غنائم و اسیران نخله است که تا این زمان بلا تکلیف مانده است:
ما کان لنبی ان یکون له اسری حتی یثخن فی الارض تریدون عرض الدنیا و الله یریدالاخره و الله عزیز حکیم. لولا کتاب من الله سبق لمسکم فی ما اخذتم عذاب عظیم. فکلوامما غنمتم حلالاًطیباًو اتقوالله ان الله غفور رحیم.
هیچ پیامبری را نسزد که اسیرانی داشته باشد مگر این که در زمین پیکاری سخت خونین کند، شما متاع گذاری دنیا را می خواهید و خدا آخرت را می خواهد و خدا مقتدری حکیم است. و اگر نبود که فرمانی از خدا رقم زده شد قطعاًبسبب آنچه بر گرفتید عذابی سهمگین به شما میرسید. اینک از آنچه به غنیمت گرفته اید بخورید که حلال و پاکیزه است و از خدا پروا گیرید زیرا خدا آمرزنده ای مهربان است. هان ای پیامبر، به اسیرانی که در دست شما هستند (268)بگو: اگر خدابداند که در دلهای شما خیری هست به شما چیزی بهتر از آنچه از شما گرفته شده است می دهد و شما را می آمرزد و خدا آمرزنده ای مهربان است. و اگر بخواهند به تو خیانت کنند بیقین پیش از آن به خدا خیانت کردند و آنان را به چنگ آورد و خدا دانایی حکیم است. بیگمان، کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و با مال و جان در راه خدا جهاد کردند و کسانی که مأوا دادند و یاری نمودند اینان اولیاءیکدیگرند، و کسانی که ایمان آوردند و هجرت نکردند هیچ از ولایت آنان با شما نیست تا آنکه هجرت کنند، و هرگاه بر سر دین از شما یاری بجویند وظیفه شماست که یاری دهید مگر علیه مردمی که میان شما و آنان پیمانی هست، و خدا بدانچه می کنید بیناست. و کسانی که کافر شدند اولیاءیکدیگرند، اگر اینکار ولایت میان مومنان و قطع آن از کافران را انجام ندهید شرایط از دین بدر رفتنی و فسادی سهمگین در روی زمین خواهد بود. و کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا جهاد کردند و کسانی که مأوا دادند و یاری نمودند اینان همان مومنان راستین باشند، آمرزشی و روزیی بزرگمنشانه دارند. و کسانی که بعداًایمان آوردند و هجرت کردند و همراهتان جهاد کردند ایشان از شما هستند و خویشاوندان را در کتاب خدا ولایت بیکدیگر بیشتر است ذیحق ترند زیرا خدابه هر چیزی داناست. (269)

هیأت مسیحیان نجران

هیأتی از مسیحیان نجران مرکب از شصت نفر به مدینه و خدمت پیامبر می آیند. چهارده نفرشان افراد برجسته ای هستند بدین نام: عبدالمسیح ملقب به عاقب، ایهم ملقب به سید، ابوحارثه از قبیله بکر بن وائل، اوس، حارث، زید، قیس، یزید، نبیه، خویلد، عمرو، خالد، عبدالله، یوهانس، رئیس هیأت و صاحبنظر آنان عاقب است که جز به مشورت وی کاری انجام نمی دهند. سید، کارواندارو مسوول جلسه آنهاست. ابوحارثه، حبر و پیشوا و استاد و استاد درس دین آنهاست. وی که مطالعات عمیقی در کیش مسیحیت دارد با مقام علمی خویش از احترام مسیحیان نجران برخودار است. پادشاهان مسیحی روم هم به او کمکهای مالی داده و از هیچ خدمتی به وی کوتاهی ننموده اند، کلیساها برای وی ساخته اند و هدایا برایش فرستاده اند، و اینهمه را بخاطر دانش وی در دین مسیحیت وتلاش پیگیرش در نشر این آیین کرده اند.
وقتی ابو حارثه بر قاطر سوار می شود تا رهسپار مدینه گردد پای قاطر می لغزد. برادرش کوز بن علقمه که در کنار او ایستاده است می گوید: سر نگون شود آن خائن به قوم! و مقصودش رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است. ابوحارثه می گوید: نه، تو سرنگون شوی! می پرسد: چرا می گوید: چون بخدا سوگند او همان پیامبری است که ما انتظارش را می کشیدیم. کوز می پرسد: تو که این را می دانی پس چرا به او ایمان نمی آوری؟ جواب می دهد: این حکام می بینی که ما را چه احترامی می کنند و چه پولهایی به ما می دهند و چه قدر ما را گرامی می دارند. اینها مخالف او هستند. اگر من به او ایمان بیاورم همه این امتیازاتی را که به ما داده اند از ما پس خواهند گرفت! کوز بن علقمه، این سخن برادرش را در دل نگهمیدارد ودرباره آن به تأمل می نشیند تا سر انجام مسلمان می شود، و این ماجرا را نیز خود وی بعدها برای دیگران داستان می کند.
این هیأت وقتی به مدینه می آیند یکراست به مسجد وارد می شوند. پیامبر نماز عصر را تمام کرده است. در حالیکه جامه ای از برد یمانی بر تن دارند و با آراستگی هر چه تمامتر به مسجد در می آیند. بعضی از یاران پیامبر که آنها را می بینند بعدها می گویند: پس از این هیأت هیچ هیأتی را ندیدیم که بدین شکوه و آراستگی باشند! چون هنگام نیایش آنان فرا رسد در همان مسجد به نیایش می ایستند. رسول خدا به یارانش می فرماید: کاری به آنها نداشته باشید و بگذارید به عبادت بپردازند. آنها رو به سوی مشرق نیایش می کنند. سپس ابو حارثه و عبدالمسیح ملقب به عاقب، و ایهم ملقب به سید،- که هرسه معتقد به مسلکی از کیش مسیحند که مسلک پادشاه است- با پیامبر به گفتگو می نشینند. و چون عقایدشان مختلف است سه نظر می دهند: مسیح، خداست. مسیح پسر خداست. مسیح سومین خداست پس از خدای پدر و مریم. در استدلال بر این که مسیح، خداست می گویند: او مردگان را زنده می کرد، بیماران را شفامی بخشید، و از غیب خیر می داد، پرنده ای گلین می ساخت و در آن می دمید تا پرنده ای جاندار می گشت حال آنکه همه این امور را وی به امر خدای تبارک و تعالی کرد تا به فرموده قرآن وی آیتی برای آدمیان باشد. در اثبات این که مسیح پسر خداست می گویند: برای وی پدر سراغ نداریم، در گهواره سخن می گفت، و این کاری است که هیچ آدمیزادی پیش از وی نکرده است! در اثبات این که او سومین خداست می گویند: خداوند می فرماید: انجام دادیم. فرمان دادیم. افریدیم. مقدر ساختیم! در حالیکه اگر خداوند، یگانه می بود می فرمود: انجام دادم. فرمان دادم. افریدم. مقدر ساختم. اما چون او وعیسی و مریم سه خدایند چنین می فرماید.
بعد از این که آن دو حبر سخن می گویند، رسول خدا به آنها می فرماید: به اسلام در آیید. می گویند: ما پیش از تو حق را پذیرفته و تسلیم شده ایم! می فرماید: دروغ می گویید. آنچه باعث می شود به دین اسلام در نیایید این است که برای خداوند پسری قائل شده اید و صلیب را می پرستید و گوشت خوک می خورید وشراب می خورید(270)- و به روایتی: عشقتان به صلیب و شرابخواری و خوردن گوشت خوک. (271)
می پرسند: ای محمد، پس پدر عیسی که بود؟ رسول خدا پاسخی به آنها نمی دهد. سپس خداوند متعال درباره حرفهای آنها و عقاید مختلفشان صد سوره آل عمران را تا هشتاد و چند آیه فرو می فرستد: (272)

سوره مبارکه آل عمران