فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

تروریست تائب

روزی عمیر بن وهب جمحی آمده به کنار صفوان بن امیه در حجر می نشیند. صفوان می گوید: زندگی پس از کشته های بدر تلخ است. عمیر بن وهب می گوید: آری، زندگی پس از آنان لطفی ندارد. اگر نه این بود که قرضی دارم که نمی توانم بپردازم، و خانواده ای دارم که چیزی برای آنها ذخیره نکرده ام می رفتم پیش محمد تا اگر فرصتی دست می داد او را می کشتم، چون اطلاع پیدا کردم که او در کوچه و بازار راه می رود، می گویم: آمده ام درباره آزادی پسرم که اسیر شماست گفتگو کنم. صفوان از این حرف او خوشحال می شود و می گوید: آیا واقعاًاین کار را می کنی؟ جواب می دهد: آری به پروردگار این خانه! صفوان می گوید: قرضی که داری بر عهده من، و خانواده ات در ردیف خانواده من، و تو خود می دانی که در مکه هیچکس بیش از من در خرج خانواده اش بریزو بپاش ندارد. عمیر می گوید: من این را می دانم. صفوان می گوید:
پس خانواده ات با خانواده من باشد و نمی گذارم چیزی داشته باشم و آنها از آن محروم باشند. قرضت هم به عهده من. آنگاه صفوان او را سوار شتری می کند و توشه راهی به او می دهد، و هر آنچه به خانواده خویش می دهد برای خانواده وی نیز مقرر می دارد. عمیر شمشیرش را می دهد تا برایش تیز کنند و به زهر بیالایند. سپس رهسپار مدینه می شود. قبل از رفتن به صفوان سفارش می کند که این راز را چند روزی پنهان دارد تا او به مدینه برسد. عمیر می رود و صفوان نامی از او نمی برد.
عمیر به مدینه می رسد. بر درب مسجد پیاده می شود، و شترش را پابند می زند، و شمشیرش را بر گرفته حمایل می کند. و به طرف رسول خدا به راه می افتد. عمربن خطاب با چند نفر نشسته است، داستان می گویند و از نعمت خدا در بدر یاد می کنند. چشم عمر بن خطاب به او می افتد، می بیند عمیر با شمشیر حمایل دارد می آید. وحشت می زند و به دوستانش می گوید: جلو این سگ را بگیرید! این همان دشمن خدایی است که روز بدر دو سپاه را تحریک به درگیری می کرد، و مارا برای دشمن ارزیابی کرد و سپاه ما را از هر سو ورانداز کرد و به قریش گزارش داد که نه نیروی ذخیره ای
داریم و نه کمینی. برخاسته به طرف اومی روند و او را می گیرند. عمر هم به خدمت پیامبر رفته می گوید: عمیر بن وهب اینجاست، مسلحانه وارد مسجد شده است، و او همان نابکار پلیدی است که به هیچ وجه قابل اطمینان نیست. می فرماید: او را پیش من بیاور. عمر رفته بند شمشیر او را می گیرد و بدینحال او را به خدمت پیامبر خدا می آورد. پیامبر با دیدن او می فرماید: عمر! دست از او بردار! عمیر نزدیک آمده می گوید: صبح بخیر! می فرماید: خداوند، ما را کرامت بخشیده و بری از عبادت خوشامدگویی اهل بهشت است. عمیر می گوید: دیر زمانی نیست که تو همین عبارت را بکار می بری! پیامبر از او می پرسد: به چه منظور آمده ای؟ می گوید: آمده ام درباره اسیری که در دست شما دارم گفتگو کنم تا شما که با من همعشیره و خویشاوند هستید در این مورد ما را رعایت کنید. می فرماید: پس چرا با شمشیر آمده ای؟ جواب می دهد: گم شود این شمشیر! مگر بدرد خورده است؟! این به گردنم آویخته بود که از شتر پیاده شدم و فراموش کردم از خودم دور سازم. بجان خودم من در اندیشه دیگری غرقم! می فرماید: راست بگو، برای چه آمده ای؟ می گوید: فقط برای آزاد کردن اسیرم آمده ام. می فرماید: در حجر(حجر اسماعیل بکنار کعبه)با صفوان بن امیه چه قرار و مداری گذاشتی؟ در حالیکه لرزه بر اندام عمیر افتاده است می گوید: چه قرار و مداری با او گذاشته ام؟ می فرماید: در برابر تعهد کردی که مرا بکشی بدین شرط که قرض ترا بپردازد و هزینه خانواده ترا متکفل شود، و خدا میان من و تو سپر شده است! عمیر می گوید: گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی و تو راستگویی، و گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست. ما ای پیامبر خدا این را که وحی به تو برسد و آنچه را که از آسمان به تو می رسد دوروغ می شمردیم، حال آنکه این گفتگوها فقط میان من و صفوان رفته است و جز من واو هیچکس از آن خبر دار نشده است، و من به او دستور دادم که چند شبی را که من در راهم آنرا مکتوم بدارد. پس خدا تو را از آن مطلع گردانید. بدین سبب به خدای یگانه و پیامبرش ایمان آوردم و گواهی دادم که آنچه آورده ای حق است. خدا را سپاس می برم که مرا به این را کشانید!
مسلمانان از هدایت شدن وی شادمان می شوند و عمر بن خطاب می گوید: اولی که آمد برایم از خوک منفورتر بود و الآن برایم از بعضی از فرزندانم دوست داشتنی تر است. پیامبر به یارانش می فرماید: به برادرتان قرآن بیاموزید و اسیرش را آزاد سازید.
چند روز بعد (254)به پیامبر می گوید: من برای این که نور خدا را خاموش سازم سخت می کوشیدم. اکنون او را سپاس می برم که مرا هدایت فرمود. به من اجازه بده تا بروم تا پیش قریش و آنها را به خدا و به اسلام دعوت کنم شاید خدا آنها را هدایت کند و از گمراهی و هلاکت برهاند. پیامبر به وی اجازه می دهد. عمیر می رود به مکه. صفوان- در غیاب عمیر- (255)از هر کس که از مدینه می رسد می پرسد: آیا حادثه ای در مدینه اتفاق افتاده است؟ و به قریش می گوید: به شما مژده می دهم حادثه ای رخ خواهد داد که مصیبت جنگ بدر را فراموش خواهید کرد! روزی مردی از مدینه فرا می رسد. صفوان از او درباره عمیر می پرسد. آن شخص می گوید: مسلمان شده است. صفوان، زبان به دشنام عمیرمی گشاید و مشرکان مکه نیز به او دشنام داده می گویند: عمیر از دین اجدادی بدر شده است! صفوان سوگند می خورد که تا ابد کلمه ای با او سخن نگوید، و هیچ خدمتی و کمکی به او نکند. و خانواده اش را طرد می کند. در این احوال، عمیر به مکه می آید و بدون این که به سراغ صفوان بن امیه رود یکسره می رود به خانه خویش. اعلام می کند که مسلمان شده است، و مردم را به اسلام دعوت می کند. خبر به صفوان می رسد. می گوید: از همین که ابتدا پیش من نیامد با این که از خانه من رخت سفر بر بست فهمیدم که او چپه شده است! تا ابد با او حرف نخواهم زد و تا زنده ام هیچ خدمتی و کمکی به او یا خانواده اش نخواهم کرد. ساعتی که صفوان در حجر نشسته است به کنارش می ایستد و او را مخاطب می سازد، صفوان روی از او می گرداند. عمیر می گوید: تو یکی از مهتران ما هستی. آیا هیچ اندیشیده ای که چگونه سنگ را می پرستیدیم و برایش قربانی می گذراندیم؟ آیا این دین و شیوه پرستش است؟ گواهی می دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و این که محمد بنده او و پیامبر اوست. صفوان در جواب وی کلمه ای بر زبان نمی آورد. (256)

آمدن زینب به مدینه

پیامبر با دامادش-ابوالعاص بن ربیع- قرار گذاشته است که پس از رسیدن به مکه زینب را آزاد بگذارد تا به مدینه آید. این امر پنهان می ماند، ولی پس از رفتن وی، پیامبر، زید بن حارثه و مردی از انصار را می فرستد تا در یأجج- هشت میلی مکه- بمانند تا زینب از مکه به آنجا برسد و او را همراه خویش نزد پیامبر بیاورند. درحدود یکماه پس از جنگ بدر، این دو از مدینه رهسپار یأجج می شوند. ابوالعاص هم در مکه به زینب می گوید آماده سفرشده پیش پدرش برود. در حالیکه زینب مشغول تدارک سفر خویش است هند دختر عتبه به دیدنش می آید و می گوید: ای دختر محمد! نمیدانستم که تو می خواهی پیش پدرت بروی. می گوید: من چنین قصدی ندارم. می گوید: دختر عموجان! پنهان نکن. اگر برای سفرت به چیزی احتیاج داری یا به پولی که خرج کنی تا به پدرت برسی من همه چیز دارم و از من شرم نکن، چون آنچه در میان مردان می گذرد ربطی به ما زنان ندارد. زینب که احتمال قوی می دهد او در گفتارش صادق است باز از ترس افشای قضیه، سفر خویش را انکار می کند. و همچنان در تدارک سفر است. چون دختر پیامبر آماده سفر می شود برادرشوهرش کنانه بن ربیع شتری می آورد و او سوار می شود، ووی ترکش و کمان خویش بر می گیرد و در حالیکه عنان شتر را در دست دارد وسط روز به راه می افتد. خبر به محفل قریش می برند و به تعقیب آنها می پردازند، و در ذی طوی به آنها می رسند. اولین کسی که به آنها می رسد هبار بن اسود است. با زدن نیزه خویش به اطاقکی که زینب در آن است باعث وحشت او می شود، و او که حامله است سقط جنین می کند. برادر شوهرش- کنانه - تیرهای ترکش خود را می ریزد و آنها را تهدید می کند که هر کس به من نزدیک شود تیری در دلش خواهم نشاند. مهاجمان فاصله می گیرند. ابوسفیان با تنی چند از مهتران قریش سر می رسند. به کنانه می گوید: ای مرد، تیر اندازی نکن تا با تو حرف بزنم. دست از کمان بر می دارد. ابوسفیان پیش می آید و می گوید: تو درست عمل نکرده ای. روز روشن و پیش روی مردم این زن را از شهر بیرون می بری حال آنکه می دانی چه مصیبت و چه بدبختی بر سر ما آمده است و محمد چه به روز ما آورده است. اگر دختر او را روز روشن و پیش روی ما ببری مردم فکر می کنند که بر اثر آن مصیبت که بر ما وارد شده است پاک بیچاره شده ایم، و این از ضعف و سستی ماست. به جان خودم ما نمی خواهیم دخترش را از او جدا کنیم و نه می خواهیم انتقام خودمان را از او از دخترش بگیریم. تو این زن را به شهر برگردان تا سرو صداها بخوابد، و مردم بگویند که ما او را برگرداندیم. آنوقت او را پنهان بیرون ببر و به پدرش برسان. کنانه می پذیرد. زینب چند شبی را می گذراند تا سروصداها می خوابد بعد کنانه شبانه او را از شهر بیرون برده به زید بن حارثه و همراهش می سپارد. و آنها او را به خدمت رسول خدا می برند. (257)

جنگ قینقاع

وقتی پیامبر به مدینه آمده یهودیان با وی صلحی بسته اند و تعهداتی از آنها گرفته است. از جمله این که از هیچیک از دشمنان او پشتیبانی نکنند. چون در بدر دشمن را شکست می دهد و پیروزمندانه به مدینه باز می آید بنای تعدی را می گذارند و عهد و پیمانهای گذشته را می شکنند. (258) رسول خدا آنها را در بازار بنی قینقاع گرد می آورد و برای آنها نطقی بدین شرح می کند: ای گروه یهود، بترسید از خدا که بلایی را که بر سر قریش وارد آورد بر سرتان بیاورد، و پشیمان شوید زیرا می دانید که من پیامبری صاحب رسالتم که در کتاب آسمانیتان و سفارشی که خدا به شما کرده است وصفش را می خوانید. می گویند: ای محمد، تو خیال می کنی ما قبیله تو هستیم! اشتباه نکن و مغرور نشو. تو با قومی روبرو گشتی که هیچ از جنگ نمی دانند و در نبردی بر آنها پیروز شدی. بخدا اگر ما با تو بجنگیم خواهی فهمید که ما مرد جنگیم! (259)چند روز بعد زنی از قبائل عرب که با همسر انصاری خویش در مدینه بسر می برد (260)چند تکه جنسی را برای فروش به بازار بنی قینقاع می برد. بعد برای خرید به مغازه یک زرگر یهودی می نشیند. چند یهودی که در مغازه اند تلاش می کنند تا آن زن حجاب از چهره بر گیرد، و او بر نمی گیرد. زرگر آهسته دامن آن زن را از پشت با سوزنی به بالای جامه می بندد. وقتی زن بر می خیزد بدنش نمایان می شود ویهودیان قهقهه سرداده او را مسخره می کنند. زن مسلمان فریاد بر می دارد. مرد مسلمانی به زرگر حمله برده او را می کشد. یهودیان به مرد مسلمان حمله برده او را به شهادت می رسانند. خانواده آن شهید، مسلمانان را به انتقام گیری از یهود می خوانند. مسلمانان سخت به خشم می آیند. (261)
پس این آیات فرود می آید:
ان شر الدواب عندالله الذین کفرو فهم لا یومنون، الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فی کل مره و هم لا یتقون...
بیگمان بدترین جانوران نزد خدا کسانی هستند که کافر شدند و آنان ایمان نیاورند، همانان که از ایشان پیمان گرفتی سپس پیمانشان را هر بار می شکنند در حالیکه آنان پروا نمی گیرند. پس هرگاه در جنگ بر آنان دست یافتی با آنان چنان کن که کسانی که پشت سرشان هستند پراکنده شوند مگر آنان پند گیرند. و هرگاه از مردمی بیم خیانت در پیمان برداشتی به آنان اعلام کن که پیمان گسسته است زیرا که خدا پیمان شکنان خائنان را دوست نمیدارد. و کسانی که کافر شدند نپندارند که پیشی جسته واز چنگمان بدر رفتهاند، بیشک آنان بستوه نیاورند. و برای بازدارندگی آنان هر چه از نیرو و از اسبان پرواری بهترین وسائل که می توانید تدارک کنید تا بوسیله اش دشمن خداو دشمنتان و دیگرانی را که جز آنان هستند و شما نمی شناسید و خدا آنان را می شناسد بترسانید واز تجاوز باز دارید، و هر چیزی که در راه خدا انفاق کنید بتمامی به شما باز می گرداند در حالیکه هیچ ستمی بر شما نمیرود. و اگر به صلح گراییدند به آن بگرا و بر خدا توکل کن زیرا اوست شنوای دانا. و اگر بخواهند که ترا بفریبند بدان که خدا تو را کفایت است، اوست که تو را یاری خویش و با مومنان پشتیبانی کرد، و دلهایشان را بهم الفت بخشید، اگر همه آنچه را که در روی زمین است خرج کرده بودی دلهایشان را بهم الفت تنوانستی داد اما خدا دلهایشان را بهم الفت داد زیرا که او مقتدری حکیم است. هان ای پیامبر خدا، خدا و هر کس از مومنان که پیروی تو کرد تو را کفایت است. هان ای پیامبر، مومنان را به جنگیدن تشویق کن. اگر از شما بیست تن شکیبا باشند بر دویست تن غلبه کند و اگر از شما یکصدتن باشند بر دو هزار تن از کسانی که کافرشدند غلبه کنند بدین سبب که آنان مردمی هستند دین نشناس... (262)
رسول خدا به استناد این آیه روز شنبه پانزدهم شوال لشکر به سوی بنی قینقاع می کشد. (263)
عبدالله بن ابی- که همپیمان ایشان است- به آنها سفارش می کند که حصاری شوند و قول می دهد که به آنان بپیوندد. عباده بن صامت- همپیمان دیگر آنها- به حضور پیامبر رسیده می گوید: من بیزاری خود را از آنها و از پیمانی که با آنها دارم اعلام می کنم. عبدالله بن ابی به عباده بن صامت می گوید: از پیمانی که با دوستانت داری بیزاری می جویی و آن را می گسلی؟ این آن قراری نیست که با آنها داری و جنگهایی را به یادش می آورد که در آنها در دفاع از عشیره آندو سخت کوشیده اند. عباده می گوید: دلها دگرگون گشته است و اسلام پیمانها ی جاهلیت را ابطال کرده است. بخدا تو به کاری آویخته ای که فردا عاقبت تلخش را خواهی دید! (264)
پیامبر، ابو لبابه را به ادراه مدینه در غیاب خویش می گمارد و خود با سپاهی از شهر بیرون آمده یهود بنی قینقاع را در دژهای آنها به مدت پانزده روز محاصره می کند. عبدالله بن ابی هم جرأت اقدامی نمی یابد. تا خداوند وحشت به دلهای آنها می افکند، و می گویند: اجازه می دهی از دژها بیرون آمده کوچ کنیم؟ می فرماید: نه فقط باید تسلیم حکم من شوید! روز اول ذیقعده از دژها بیرون آمده خود را تسلیم حکم وی می کنند. بدستور پیامبر، آنها را کت بند می کنند. مسوول این کار، منذر بن قدامه سالمی است. عبدالله بن ابی به سراغشان می رود، و می گوید: اینها را باز کنید! منذر می گوید: می خواهید افرادی را بازکنید که پیامبر خدا بسته است؟! بخدا هرکس آنها را باز کند گردنش را می زنم. عبدالله بن ابی از آنجا به خدمت پیامبر می آید و از پشت سر دست خویش را به پهلوی زره وی می برد و می گوید: ای محمد، با دوستان متحد من خوشرفتاری کن! پیامبر در حالیکه به خشم آمده و خشم در چهره اش نمایان است بر می گردد و تشر می زند که دست بکش! می گوید: تا با دوستان متحد من خوشرفتاری نکنی دست نمی کشم، چهارصد زره پوشند و سیصد بی زره کهدر جنگ حدائق و جنگ بعاث در برابر مهاجمان گوناگون از من حمایت و دفاع کرده اند و تو می خواهی آنها را در یک روز درو کنی؟ ای محمد، من کسی هستم در معرض حوادث ناگوار و حملات دشمن! می فرماید: رهایشن کنید، خدا آنها را لعنت کند، واین را هم با آنها لعنت کند! آنگاه دستور می دهد تا آنها را از مدینه کوچ دهند. وقتی آماده کوچ می شوند عبدالله بن ابی با همپیمانانش آمده می خواهد با پیامبر گفتگو کند تا بگذارد آنها در مدینه بمانند. بر درب خانه پیامبر، عویم بن ساعده ایستاده است. عبدالله می خواهد وارد خانه شود عویم به او می گوید: تا پیامبر اجازه نداده است نمی توانی وارد بشوی. عبدالله، او را با دست به کنار می زند. عویم با او گلاویز می شود و صورت او را به دیوار می زند تا خون از آن جاری می شود. یهودیان همپیمان او فریاد بر می آورند که ما هرگز در سرزمینی زندگی نخواهیم کرد که صورت تو اینطور شود و نتوانیم جلوگیری کنیم. عبدالله بن ابی در حالیکه خون صورتش را پاک می کند فریاد می زند که وای بر شما، بمانید! و آنها پیوسته فریاد بر می آورند که ما هرگز در سرزمینی زندگی نخواهیم کرد که صورت تو اینطور شود و نتوانیم جلوگیری کنیم!
محمد بن مسلمه بدستور پیامبر اموال آنها را از دژها و خانه هایشان بیرون می آورد. آنها زمین و کار کشاورزی ندارند و بیشترشان زرگرند. در دژهای آنها اسلحه و ابزار زرگری بسیاری کشف می کنند. پیامبر، از سلاحهای آنها سه کمان و دو زره و سه شمشیر و سه نیزه بر می دارد. کمانها کتوم و روحاءو بیضاءنام دارند. زرهی صغدیه نام دارد و دیگری سیمین است. شمشیری قلعی و شمشیری بنام بتار است. زرهی را به محمد بم مسلمه و دیگری را بنام سحل به سعد بن معاذ هدیه می کند. سپس خمس آن غنائم را برداشته بقیه را میان مسلمانان تقسیم می کند.
عباده بن صامت رامأمور کوچاندن آنها می کند. بنی قینقاع از او گله می کنند که از میان دو قبیله اوس و خزرج، تو که همپیمان ما هستی این رفتار را با ما کنی؟ عباده می گوید: وقتی کمر به جنگ با رسول خدا بستید به حضورش رفته عرض کردم: من بیزاری خودرا از آنها و پیمانی که با آنها دارم اعلام می کنم. یهود قینقاع از پیامبر مهلت می خواهند تامطالبات خویش را از مردم مدینه وصول کنند. می فرماید: عجله کنید و فعلاًدست از آن بکشید! عبده آنها را وادار به کوچ می کند. از او خواهش می کنند مهلت بیشتری دهد. می گوید:حتی یک ساعت هم مهلت بیشتر نمی دهم. سه روز وقت دارید تا کوچ کنید. این دستور پیامبر است. اگر من هم بودم بیش از این به شما وقت نمی دادم. پس از سه روز، در پی آنان می رود تا به اردن (265)می رسند. همچنان که در پی آنها روان است می گوید: دورتر، دورتر! تا به اذرعات- واقع در نزدیکی امان- (266)می رسند. (267)
آیه 66 سالها بعد می آید. و سه آیه 67،68،69 در مورد غنائم و اسیران نخله است که تا این زمان بلا تکلیف مانده است:
ما کان لنبی ان یکون له اسری حتی یثخن فی الارض تریدون عرض الدنیا و الله یریدالاخره و الله عزیز حکیم. لولا کتاب من الله سبق لمسکم فی ما اخذتم عذاب عظیم. فکلوامما غنمتم حلالاًطیباًو اتقوالله ان الله غفور رحیم.
هیچ پیامبری را نسزد که اسیرانی داشته باشد مگر این که در زمین پیکاری سخت خونین کند، شما متاع گذاری دنیا را می خواهید و خدا آخرت را می خواهد و خدا مقتدری حکیم است. و اگر نبود که فرمانی از خدا رقم زده شد قطعاًبسبب آنچه بر گرفتید عذابی سهمگین به شما میرسید. اینک از آنچه به غنیمت گرفته اید بخورید که حلال و پاکیزه است و از خدا پروا گیرید زیرا خدا آمرزنده ای مهربان است. هان ای پیامبر، به اسیرانی که در دست شما هستند (268)بگو: اگر خدابداند که در دلهای شما خیری هست به شما چیزی بهتر از آنچه از شما گرفته شده است می دهد و شما را می آمرزد و خدا آمرزنده ای مهربان است. و اگر بخواهند به تو خیانت کنند بیقین پیش از آن به خدا خیانت کردند و آنان را به چنگ آورد و خدا دانایی حکیم است. بیگمان، کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و با مال و جان در راه خدا جهاد کردند و کسانی که مأوا دادند و یاری نمودند اینان اولیاءیکدیگرند، و کسانی که ایمان آوردند و هجرت نکردند هیچ از ولایت آنان با شما نیست تا آنکه هجرت کنند، و هرگاه بر سر دین از شما یاری بجویند وظیفه شماست که یاری دهید مگر علیه مردمی که میان شما و آنان پیمانی هست، و خدا بدانچه می کنید بیناست. و کسانی که کافر شدند اولیاءیکدیگرند، اگر اینکار ولایت میان مومنان و قطع آن از کافران را انجام ندهید شرایط از دین بدر رفتنی و فسادی سهمگین در روی زمین خواهد بود. و کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا جهاد کردند و کسانی که مأوا دادند و یاری نمودند اینان همان مومنان راستین باشند، آمرزشی و روزیی بزرگمنشانه دارند. و کسانی که بعداًایمان آوردند و هجرت کردند و همراهتان جهاد کردند ایشان از شما هستند و خویشاوندان را در کتاب خدا ولایت بیکدیگر بیشتر است ذیحق ترند زیرا خدابه هر چیزی داناست. (269)