فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

کشتن ابو عفک

در مدینه بهنگام هجرت پیامبر، پیرمردی سالخورده است به نام ابو عفک. وی نه تنها مسلمان نمی شود بلکه مردم را به دشمنی با پیامبر تحریک می کند. وقتی رسول خدا از جنگ بدر پیروزمند بر می گردد ابوعفک به او حسد برده بنای تعدی وتوطئه را می گذارد، و چنین ابیاتی می گوید:
قدعشت حیناًو ما ان اری - من الناس داراًو لا مجمعاً
اجم عقولاًوااتی الی - منیب سراعاًاذامادعا
فسلبهم امرهم راکب - حراماًحلالاًلشتی معاً
فلوکان بالملک صدقتم - و بالنصرتابعتم تبعاً
سالم بن عمیر- یکی از مسلمانان بنی نجار- می گوید: نذر می کنم که ابو عفک را بکشم یا در این راه کشته شوم. و در پی فرصت مناسبی می گردد. شبی از شبهای تابستان- در ماه شوال- که ابو عفک در محله بنی عمرو بن خوف به کنار دیواری خفته است سالم بن عمیر آمده شمشیر را بر شکم او می فشارد تا از آنطرف در بسترش فرو می برد، و آن دشمن خدا فریادی می کشد تا عده ای از کسانی که با او همزبانند به دورش جمع شوند و او را به اندرون خانه اش برده به گور می کنند. و با خود می گویند: چه کسی او را کشته است؟ اگر بفهمیم چه کسی او را کشته است او را خواهیم کشت! نهدیه که خواهر مسلمانی است این ابیات را می سراید:
تکذب دین الله و المرءاحمدا - لعمر الذی امناک اذ بس ما یمنی
حباک حنیف آخر اللیل طعنه - ابا عفک خذها علی کبر السن
فانی و ان اعلم بقاتلک الذی - اباتک حلس اللیل من انس او جنی (253)

تروریست تائب

روزی عمیر بن وهب جمحی آمده به کنار صفوان بن امیه در حجر می نشیند. صفوان می گوید: زندگی پس از کشته های بدر تلخ است. عمیر بن وهب می گوید: آری، زندگی پس از آنان لطفی ندارد. اگر نه این بود که قرضی دارم که نمی توانم بپردازم، و خانواده ای دارم که چیزی برای آنها ذخیره نکرده ام می رفتم پیش محمد تا اگر فرصتی دست می داد او را می کشتم، چون اطلاع پیدا کردم که او در کوچه و بازار راه می رود، می گویم: آمده ام درباره آزادی پسرم که اسیر شماست گفتگو کنم. صفوان از این حرف او خوشحال می شود و می گوید: آیا واقعاًاین کار را می کنی؟ جواب می دهد: آری به پروردگار این خانه! صفوان می گوید: قرضی که داری بر عهده من، و خانواده ات در ردیف خانواده من، و تو خود می دانی که در مکه هیچکس بیش از من در خرج خانواده اش بریزو بپاش ندارد. عمیر می گوید: من این را می دانم. صفوان می گوید:
پس خانواده ات با خانواده من باشد و نمی گذارم چیزی داشته باشم و آنها از آن محروم باشند. قرضت هم به عهده من. آنگاه صفوان او را سوار شتری می کند و توشه راهی به او می دهد، و هر آنچه به خانواده خویش می دهد برای خانواده وی نیز مقرر می دارد. عمیر شمشیرش را می دهد تا برایش تیز کنند و به زهر بیالایند. سپس رهسپار مدینه می شود. قبل از رفتن به صفوان سفارش می کند که این راز را چند روزی پنهان دارد تا او به مدینه برسد. عمیر می رود و صفوان نامی از او نمی برد.
عمیر به مدینه می رسد. بر درب مسجد پیاده می شود، و شترش را پابند می زند، و شمشیرش را بر گرفته حمایل می کند. و به طرف رسول خدا به راه می افتد. عمربن خطاب با چند نفر نشسته است، داستان می گویند و از نعمت خدا در بدر یاد می کنند. چشم عمر بن خطاب به او می افتد، می بیند عمیر با شمشیر حمایل دارد می آید. وحشت می زند و به دوستانش می گوید: جلو این سگ را بگیرید! این همان دشمن خدایی است که روز بدر دو سپاه را تحریک به درگیری می کرد، و مارا برای دشمن ارزیابی کرد و سپاه ما را از هر سو ورانداز کرد و به قریش گزارش داد که نه نیروی ذخیره ای
داریم و نه کمینی. برخاسته به طرف اومی روند و او را می گیرند. عمر هم به خدمت پیامبر رفته می گوید: عمیر بن وهب اینجاست، مسلحانه وارد مسجد شده است، و او همان نابکار پلیدی است که به هیچ وجه قابل اطمینان نیست. می فرماید: او را پیش من بیاور. عمر رفته بند شمشیر او را می گیرد و بدینحال او را به خدمت پیامبر خدا می آورد. پیامبر با دیدن او می فرماید: عمر! دست از او بردار! عمیر نزدیک آمده می گوید: صبح بخیر! می فرماید: خداوند، ما را کرامت بخشیده و بری از عبادت خوشامدگویی اهل بهشت است. عمیر می گوید: دیر زمانی نیست که تو همین عبارت را بکار می بری! پیامبر از او می پرسد: به چه منظور آمده ای؟ می گوید: آمده ام درباره اسیری که در دست شما دارم گفتگو کنم تا شما که با من همعشیره و خویشاوند هستید در این مورد ما را رعایت کنید. می فرماید: پس چرا با شمشیر آمده ای؟ جواب می دهد: گم شود این شمشیر! مگر بدرد خورده است؟! این به گردنم آویخته بود که از شتر پیاده شدم و فراموش کردم از خودم دور سازم. بجان خودم من در اندیشه دیگری غرقم! می فرماید: راست بگو، برای چه آمده ای؟ می گوید: فقط برای آزاد کردن اسیرم آمده ام. می فرماید: در حجر(حجر اسماعیل بکنار کعبه)با صفوان بن امیه چه قرار و مداری گذاشتی؟ در حالیکه لرزه بر اندام عمیر افتاده است می گوید: چه قرار و مداری با او گذاشته ام؟ می فرماید: در برابر تعهد کردی که مرا بکشی بدین شرط که قرض ترا بپردازد و هزینه خانواده ترا متکفل شود، و خدا میان من و تو سپر شده است! عمیر می گوید: گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی و تو راستگویی، و گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست. ما ای پیامبر خدا این را که وحی به تو برسد و آنچه را که از آسمان به تو می رسد دوروغ می شمردیم، حال آنکه این گفتگوها فقط میان من و صفوان رفته است و جز من واو هیچکس از آن خبر دار نشده است، و من به او دستور دادم که چند شبی را که من در راهم آنرا مکتوم بدارد. پس خدا تو را از آن مطلع گردانید. بدین سبب به خدای یگانه و پیامبرش ایمان آوردم و گواهی دادم که آنچه آورده ای حق است. خدا را سپاس می برم که مرا به این را کشانید!
مسلمانان از هدایت شدن وی شادمان می شوند و عمر بن خطاب می گوید: اولی که آمد برایم از خوک منفورتر بود و الآن برایم از بعضی از فرزندانم دوست داشتنی تر است. پیامبر به یارانش می فرماید: به برادرتان قرآن بیاموزید و اسیرش را آزاد سازید.
چند روز بعد (254)به پیامبر می گوید: من برای این که نور خدا را خاموش سازم سخت می کوشیدم. اکنون او را سپاس می برم که مرا هدایت فرمود. به من اجازه بده تا بروم تا پیش قریش و آنها را به خدا و به اسلام دعوت کنم شاید خدا آنها را هدایت کند و از گمراهی و هلاکت برهاند. پیامبر به وی اجازه می دهد. عمیر می رود به مکه. صفوان- در غیاب عمیر- (255)از هر کس که از مدینه می رسد می پرسد: آیا حادثه ای در مدینه اتفاق افتاده است؟ و به قریش می گوید: به شما مژده می دهم حادثه ای رخ خواهد داد که مصیبت جنگ بدر را فراموش خواهید کرد! روزی مردی از مدینه فرا می رسد. صفوان از او درباره عمیر می پرسد. آن شخص می گوید: مسلمان شده است. صفوان، زبان به دشنام عمیرمی گشاید و مشرکان مکه نیز به او دشنام داده می گویند: عمیر از دین اجدادی بدر شده است! صفوان سوگند می خورد که تا ابد کلمه ای با او سخن نگوید، و هیچ خدمتی و کمکی به او نکند. و خانواده اش را طرد می کند. در این احوال، عمیر به مکه می آید و بدون این که به سراغ صفوان بن امیه رود یکسره می رود به خانه خویش. اعلام می کند که مسلمان شده است، و مردم را به اسلام دعوت می کند. خبر به صفوان می رسد. می گوید: از همین که ابتدا پیش من نیامد با این که از خانه من رخت سفر بر بست فهمیدم که او چپه شده است! تا ابد با او حرف نخواهم زد و تا زنده ام هیچ خدمتی و کمکی به او یا خانواده اش نخواهم کرد. ساعتی که صفوان در حجر نشسته است به کنارش می ایستد و او را مخاطب می سازد، صفوان روی از او می گرداند. عمیر می گوید: تو یکی از مهتران ما هستی. آیا هیچ اندیشیده ای که چگونه سنگ را می پرستیدیم و برایش قربانی می گذراندیم؟ آیا این دین و شیوه پرستش است؟ گواهی می دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و این که محمد بنده او و پیامبر اوست. صفوان در جواب وی کلمه ای بر زبان نمی آورد. (256)

آمدن زینب به مدینه

پیامبر با دامادش-ابوالعاص بن ربیع- قرار گذاشته است که پس از رسیدن به مکه زینب را آزاد بگذارد تا به مدینه آید. این امر پنهان می ماند، ولی پس از رفتن وی، پیامبر، زید بن حارثه و مردی از انصار را می فرستد تا در یأجج- هشت میلی مکه- بمانند تا زینب از مکه به آنجا برسد و او را همراه خویش نزد پیامبر بیاورند. درحدود یکماه پس از جنگ بدر، این دو از مدینه رهسپار یأجج می شوند. ابوالعاص هم در مکه به زینب می گوید آماده سفرشده پیش پدرش برود. در حالیکه زینب مشغول تدارک سفر خویش است هند دختر عتبه به دیدنش می آید و می گوید: ای دختر محمد! نمیدانستم که تو می خواهی پیش پدرت بروی. می گوید: من چنین قصدی ندارم. می گوید: دختر عموجان! پنهان نکن. اگر برای سفرت به چیزی احتیاج داری یا به پولی که خرج کنی تا به پدرت برسی من همه چیز دارم و از من شرم نکن، چون آنچه در میان مردان می گذرد ربطی به ما زنان ندارد. زینب که احتمال قوی می دهد او در گفتارش صادق است باز از ترس افشای قضیه، سفر خویش را انکار می کند. و همچنان در تدارک سفر است. چون دختر پیامبر آماده سفر می شود برادرشوهرش کنانه بن ربیع شتری می آورد و او سوار می شود، ووی ترکش و کمان خویش بر می گیرد و در حالیکه عنان شتر را در دست دارد وسط روز به راه می افتد. خبر به محفل قریش می برند و به تعقیب آنها می پردازند، و در ذی طوی به آنها می رسند. اولین کسی که به آنها می رسد هبار بن اسود است. با زدن نیزه خویش به اطاقکی که زینب در آن است باعث وحشت او می شود، و او که حامله است سقط جنین می کند. برادر شوهرش- کنانه - تیرهای ترکش خود را می ریزد و آنها را تهدید می کند که هر کس به من نزدیک شود تیری در دلش خواهم نشاند. مهاجمان فاصله می گیرند. ابوسفیان با تنی چند از مهتران قریش سر می رسند. به کنانه می گوید: ای مرد، تیر اندازی نکن تا با تو حرف بزنم. دست از کمان بر می دارد. ابوسفیان پیش می آید و می گوید: تو درست عمل نکرده ای. روز روشن و پیش روی مردم این زن را از شهر بیرون می بری حال آنکه می دانی چه مصیبت و چه بدبختی بر سر ما آمده است و محمد چه به روز ما آورده است. اگر دختر او را روز روشن و پیش روی ما ببری مردم فکر می کنند که بر اثر آن مصیبت که بر ما وارد شده است پاک بیچاره شده ایم، و این از ضعف و سستی ماست. به جان خودم ما نمی خواهیم دخترش را از او جدا کنیم و نه می خواهیم انتقام خودمان را از او از دخترش بگیریم. تو این زن را به شهر برگردان تا سرو صداها بخوابد، و مردم بگویند که ما او را برگرداندیم. آنوقت او را پنهان بیرون ببر و به پدرش برسان. کنانه می پذیرد. زینب چند شبی را می گذراند تا سروصداها می خوابد بعد کنانه شبانه او را از شهر بیرون برده به زید بن حارثه و همراهش می سپارد. و آنها او را به خدمت رسول خدا می برند. (257)