فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

اسیران

اسیران چهل و نه نفرند. (234)وقتی آنها را به مدینه می آورند سعد بن معاذ از دیدن آنها ناراحت می شود. پیامبر به او می فرماید: بنظر می رسد از این که اینها را به اسارت آورده اند ناراحت شده ای؟ می گوید: آری ای پیامبر خدا، این اولین جنگی است که با مشرکان درگیر آن شده ایم، دلم می خواست خدا آنها را پایمال سازد و از آنها کشتاری سخت کند! (235)
قریش به یکدیگر می گویند: برای آزاد کردن اسیرانتان عجله نکنید، چون اگر عجله کنید دشمن برای آزادی هریک از آنها مبلغ هنگفتی مطالبه خواهد کرد. (236)پیامبر درباره ابووداعه که اسیر است می فرماید: او در مکه پسر با هوش و ثروتمندی دارد و برای او فدیه هنگفتی در نظر می گیرد. پسرش مطلب نخستین کسی است که از مکه برای آزاد کردن اسیرش به مدینه می آید. وقتی شتر ووسائل سفر خود را آماده می کند قریش به او می گویند: عجله نکن، چون می ترسیم کار آزاد سازی اسیران ما را دشوار کنی، و محمد ببیند که علاقه زیاد و رقابتی در این کار داریم و مبلغ فدیه را بسیار افزایش دهد. اگر وضع مالی تو خوب است همه افراد قبیله ات چنین وضع مالی وضع مالی خوبی ندارند. می گوید: من پیش از این که شما به مدینه سفر کنید سفر نخواهم کرد و بدینوسیله آنها را می فریبد. چون بدنبال کار خویش می روند شبانه سوار بر شتر به سوی مشرق حرکت می کند و ظرف چهار شب به مدینه می رسد. با پرداخت چهارهزاردرهم پدرش را آزاد می سازد. وقتی به مکه باز می گردد قریش او را سرزنش می کنند. می گوید: من حاضر نبودم بگذارم شما هیچ اقدامی برای آزادی اسیران نکنید و پدرم همچنان در اسارت دشمن بماند. ابوسفیان اشاره به مطلب به قریش می گوید: این جوانی بی تجربه است و از خود راضی که کار آزاد سازی اسیران شما را دشوار ساخت. من برای پسرم عمروبن ابوسفیان اگر یک سال هم بماند فدیه ای نخواهم پرداخت تا این که محمد او را پیش من بفرستد، درحالیکه من از شما فقیرترنیستم. ولی من نمی خواهم کاری کنم که شما به زحمت بیافتید و نه شما کاری کنید که من به زحمت بیافتم. پسر عمرو مثل یکایک اسیران شماست. (237)
ولی سه روز پس از سفر مطلب بن ابی وداعه، چهارده نفر دیگر یکایک برای آزادی اسیران خویش از مکه به مدینه می آیند. (238)
سائب بن عبید و عبید بن عمرو، دو مشرکند که سلمه بن اسلم آنها را اسیر کرده است. مالی ندارند. و هیچکس هم برای آزادی آنان نمی آید. رسول خدا آنها را بدون هیچ فدیه ای آزاد و روانه مکه می سازد. (239)صیفی بن ابی رفاعه هم که مالی ندارد مدتی در اسارت می ماند، بعد پیامبر او را آزاد می کند. مطلب بن حنطب که بدست ابو ایوب انصاری اسیر شده است مالی ندارد. پس از مدتی آزاد می شود. (240)ربیعه بن دراج هم که ثروتی ندارد با پرداخت مبلغ نا چیزی آزاد می شود. (241)
ابو عزه اسیر است. پیامبر او را قسم می دهد که با سپاه هیچ دشمنی همراه نشود، و او را بدون این که فدیه ای بگیرد آزاد می سازد. ولی بعد در جنگ احد همراه سپاه مشرکان میآید و اسیر میشود، و او را گردن می زنند. (242)
عمرو پسر ابوسفیان که بدست علی اسیر شده است در قرعه کشی تقسیم اسیران و غنائم جزو سهم پیامبر می شود. پیامبر او را با سعد بن نعمان که برای عمره به مکه رفته و توسط مشرکان دستگیر و زندانی شده است مبادله می کند. (243)
ولید پسر عقبه بن ابی معیط برای آزادی حارث بن ابی وجزه به مدینه می آید و با پرداخت چهارهزاردرهم او را آزاد می کند. (244)و عده ای
دیگر از اسیران که هر یک با پرداخت یکهزار تا چهار هزار درهم آزاد می شوند. (245)
ولید پسر ولید بن مغیره بدست عبدالله بن جحش اسیر شده است. دو برادرش خالد بن ولید و هشام بن ولید بر سر فدیه او با عبدالله بن جحش چانه می زنند. هشام نمی خواهد از سه هزار درهم بیشتر بپردازد. برادرش خالد با پرداخت چهار هزار درهم او را آزاد می سازد. و به برادرش هشام می گوید: او برادر ناتنی تو است و با تو از مادر جداست، من اگر به هر مبلغی می شد او را آزاد می ساختم. ولید همراه دو برادرش تا ذوالحلیفه می آید. در آنجا از چنگ دو برادرش گریخته خود را به پیامبر می رساند و مسلمان می شود. از او می پرسند: چرا پیش از این که برای تو فدیه ای بپردازند مسلمان نشدی؟ می گوید: دلم می خواست اول با همان مبالغ هنگفتی که برای خویشاوندانم پرداخت میشود آزاد شوم بعد مسلمان شوم! (246)
عثمان پسر عبدالله بن مغیره که در حادثه نخله گریخته است در جنگ بدر اسیر می شود. اسیرکننده، واقد بن عبدالله تمیمی است. به او می گوید: خدای را سپاس که تو را به چنگ من انداخت. تو بودی که بار اول در نخله از دست ما گریختی! عبدالله بن ابی ربیعه که برای آزادی او و چند نفر دیگر آمده است با پرداخت چهار هزار درهم برای هریک آنها را آزاد می کند. (247)سهیل بن عمرو بدست مالک بن وخشم اسیر شده است. مالک از خوشحالی چنین می سراید:
اسرت سهیلاًفلم ابتغ - به غیره من جمیع الامم
و خندف تعلم ان الفتی - سهیلاًفتادها اذا تظلم
ضربت بذی السیف حتی انحنی - و اکرهت نفسی علی ذی العلم
مکرز بن حفص برای آزادی او می آید و با مالک به مبلغ چهار هزار درهم توافق می کند. به مکرز می گویند: مبلغ را بپرداز. می گوید: باشد مرا به جای او نگهدارید و او را آزاد سازید. او را زندانی و سهیل را آزاد می کنند. سهیل ازمکه آن مبلغ را به مدینه می فرستد، و مکرز باز می گردد.(248)
ابو عزیز پسر عمیر که بدست ابو الیسر اسیر شده است در قرعه کشی سهم محرز بن نضله می شود. ابو عزیز برادر ناتنی مصعب بن عمیر- نخستین استاد قرآن مردم مدینه (249)- است. مصعب بن محرز می گوید: او را محکم نگهدار، چون در مکه مادری دارد ثروتمند. ابو عزیز به مصعب می گوید: برادر، سفارش تو درباره من همین است! مصعب اشاره به محرز می گوید: او برادر من است نه تو! مادرش از افراد قریش می پرسد: بالاترین مبلغی که تا کنون برای آزادی اسیر پرداخته اند چیست؟ به او می گویند: چهار هزار درهم. با فرستادن همین مبلغ، پسرش- ابو عزیز- را آزاد می کند. (250)
ابوالعاص بن ربیع- داماد پیامبر- بدست عبدالله بن جبیر یا خراش بن صمه اسیر شده است. برادرش- عمرو بن ربیع- برای آزادی وی به مدینه می آید. زینب دختر پیامبر، گردنبندی را که از سنگهای قیمتی ظفار است و مادرش خدیجه در وقت عروسی به او داده است همراه وی کرده است. چون چشم پیامبر به آن گردنبند می افتد آن را می شناسد و خیلی متأثر می شود، از خدیجه یاد می کند و بر او رحمت و درود می فرستد، و رو به یارانش کرده می فرماید: اگر مایل باشید اسیر زینب را بخاطر او آزاد کنید و گردنبندش را برایش پس بفرستید. می گویند: به چشم ای پیامبر خدا. ابوالعاص بن ربیع را آزاد می کنند، و گردنبند زینب را هم پس می فرستند. پیامبر از ابو العاص تعهد می گیرد که زینب را آزاد بگذارد تا به مدینه بیاید. و او می پذیرد. (251)
جبیر بن مطعم که برای آزاد کردن اسیران به مدینه آمده است نزدیک غروب در مسجد دراز می کشد و از فرط خستگی به خواب می رود. نماز مغرب بر پا می شود و جبیر از بانگ قرائت پیامبر بیدار می شود. پیامبر این سوره را می خواند: بسم الله الرحمن الرحیم. و الطور و کتاب مسطور... جبیر در حالیکه برخاسته از مسجد بیرون می رود این سوره را می شنود و برای اولین بار تحت تأثیر اسلام قرار می گیرد. (252)

کشتن ابو عفک

در مدینه بهنگام هجرت پیامبر، پیرمردی سالخورده است به نام ابو عفک. وی نه تنها مسلمان نمی شود بلکه مردم را به دشمنی با پیامبر تحریک می کند. وقتی رسول خدا از جنگ بدر پیروزمند بر می گردد ابوعفک به او حسد برده بنای تعدی وتوطئه را می گذارد، و چنین ابیاتی می گوید:
قدعشت حیناًو ما ان اری - من الناس داراًو لا مجمعاً
اجم عقولاًوااتی الی - منیب سراعاًاذامادعا
فسلبهم امرهم راکب - حراماًحلالاًلشتی معاً
فلوکان بالملک صدقتم - و بالنصرتابعتم تبعاً
سالم بن عمیر- یکی از مسلمانان بنی نجار- می گوید: نذر می کنم که ابو عفک را بکشم یا در این راه کشته شوم. و در پی فرصت مناسبی می گردد. شبی از شبهای تابستان- در ماه شوال- که ابو عفک در محله بنی عمرو بن خوف به کنار دیواری خفته است سالم بن عمیر آمده شمشیر را بر شکم او می فشارد تا از آنطرف در بسترش فرو می برد، و آن دشمن خدا فریادی می کشد تا عده ای از کسانی که با او همزبانند به دورش جمع شوند و او را به اندرون خانه اش برده به گور می کنند. و با خود می گویند: چه کسی او را کشته است؟ اگر بفهمیم چه کسی او را کشته است او را خواهیم کشت! نهدیه که خواهر مسلمانی است این ابیات را می سراید:
تکذب دین الله و المرءاحمدا - لعمر الذی امناک اذ بس ما یمنی
حباک حنیف آخر اللیل طعنه - ابا عفک خذها علی کبر السن
فانی و ان اعلم بقاتلک الذی - اباتک حلس اللیل من انس او جنی (253)

تروریست تائب

روزی عمیر بن وهب جمحی آمده به کنار صفوان بن امیه در حجر می نشیند. صفوان می گوید: زندگی پس از کشته های بدر تلخ است. عمیر بن وهب می گوید: آری، زندگی پس از آنان لطفی ندارد. اگر نه این بود که قرضی دارم که نمی توانم بپردازم، و خانواده ای دارم که چیزی برای آنها ذخیره نکرده ام می رفتم پیش محمد تا اگر فرصتی دست می داد او را می کشتم، چون اطلاع پیدا کردم که او در کوچه و بازار راه می رود، می گویم: آمده ام درباره آزادی پسرم که اسیر شماست گفتگو کنم. صفوان از این حرف او خوشحال می شود و می گوید: آیا واقعاًاین کار را می کنی؟ جواب می دهد: آری به پروردگار این خانه! صفوان می گوید: قرضی که داری بر عهده من، و خانواده ات در ردیف خانواده من، و تو خود می دانی که در مکه هیچکس بیش از من در خرج خانواده اش بریزو بپاش ندارد. عمیر می گوید: من این را می دانم. صفوان می گوید:
پس خانواده ات با خانواده من باشد و نمی گذارم چیزی داشته باشم و آنها از آن محروم باشند. قرضت هم به عهده من. آنگاه صفوان او را سوار شتری می کند و توشه راهی به او می دهد، و هر آنچه به خانواده خویش می دهد برای خانواده وی نیز مقرر می دارد. عمیر شمشیرش را می دهد تا برایش تیز کنند و به زهر بیالایند. سپس رهسپار مدینه می شود. قبل از رفتن به صفوان سفارش می کند که این راز را چند روزی پنهان دارد تا او به مدینه برسد. عمیر می رود و صفوان نامی از او نمی برد.
عمیر به مدینه می رسد. بر درب مسجد پیاده می شود، و شترش را پابند می زند، و شمشیرش را بر گرفته حمایل می کند. و به طرف رسول خدا به راه می افتد. عمربن خطاب با چند نفر نشسته است، داستان می گویند و از نعمت خدا در بدر یاد می کنند. چشم عمر بن خطاب به او می افتد، می بیند عمیر با شمشیر حمایل دارد می آید. وحشت می زند و به دوستانش می گوید: جلو این سگ را بگیرید! این همان دشمن خدایی است که روز بدر دو سپاه را تحریک به درگیری می کرد، و مارا برای دشمن ارزیابی کرد و سپاه ما را از هر سو ورانداز کرد و به قریش گزارش داد که نه نیروی ذخیره ای
داریم و نه کمینی. برخاسته به طرف اومی روند و او را می گیرند. عمر هم به خدمت پیامبر رفته می گوید: عمیر بن وهب اینجاست، مسلحانه وارد مسجد شده است، و او همان نابکار پلیدی است که به هیچ وجه قابل اطمینان نیست. می فرماید: او را پیش من بیاور. عمر رفته بند شمشیر او را می گیرد و بدینحال او را به خدمت پیامبر خدا می آورد. پیامبر با دیدن او می فرماید: عمر! دست از او بردار! عمیر نزدیک آمده می گوید: صبح بخیر! می فرماید: خداوند، ما را کرامت بخشیده و بری از عبادت خوشامدگویی اهل بهشت است. عمیر می گوید: دیر زمانی نیست که تو همین عبارت را بکار می بری! پیامبر از او می پرسد: به چه منظور آمده ای؟ می گوید: آمده ام درباره اسیری که در دست شما دارم گفتگو کنم تا شما که با من همعشیره و خویشاوند هستید در این مورد ما را رعایت کنید. می فرماید: پس چرا با شمشیر آمده ای؟ جواب می دهد: گم شود این شمشیر! مگر بدرد خورده است؟! این به گردنم آویخته بود که از شتر پیاده شدم و فراموش کردم از خودم دور سازم. بجان خودم من در اندیشه دیگری غرقم! می فرماید: راست بگو، برای چه آمده ای؟ می گوید: فقط برای آزاد کردن اسیرم آمده ام. می فرماید: در حجر(حجر اسماعیل بکنار کعبه)با صفوان بن امیه چه قرار و مداری گذاشتی؟ در حالیکه لرزه بر اندام عمیر افتاده است می گوید: چه قرار و مداری با او گذاشته ام؟ می فرماید: در برابر تعهد کردی که مرا بکشی بدین شرط که قرض ترا بپردازد و هزینه خانواده ترا متکفل شود، و خدا میان من و تو سپر شده است! عمیر می گوید: گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی و تو راستگویی، و گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست. ما ای پیامبر خدا این را که وحی به تو برسد و آنچه را که از آسمان به تو می رسد دوروغ می شمردیم، حال آنکه این گفتگوها فقط میان من و صفوان رفته است و جز من واو هیچکس از آن خبر دار نشده است، و من به او دستور دادم که چند شبی را که من در راهم آنرا مکتوم بدارد. پس خدا تو را از آن مطلع گردانید. بدین سبب به خدای یگانه و پیامبرش ایمان آوردم و گواهی دادم که آنچه آورده ای حق است. خدا را سپاس می برم که مرا به این را کشانید!
مسلمانان از هدایت شدن وی شادمان می شوند و عمر بن خطاب می گوید: اولی که آمد برایم از خوک منفورتر بود و الآن برایم از بعضی از فرزندانم دوست داشتنی تر است. پیامبر به یارانش می فرماید: به برادرتان قرآن بیاموزید و اسیرش را آزاد سازید.
چند روز بعد (254)به پیامبر می گوید: من برای این که نور خدا را خاموش سازم سخت می کوشیدم. اکنون او را سپاس می برم که مرا هدایت فرمود. به من اجازه بده تا بروم تا پیش قریش و آنها را به خدا و به اسلام دعوت کنم شاید خدا آنها را هدایت کند و از گمراهی و هلاکت برهاند. پیامبر به وی اجازه می دهد. عمیر می رود به مکه. صفوان- در غیاب عمیر- (255)از هر کس که از مدینه می رسد می پرسد: آیا حادثه ای در مدینه اتفاق افتاده است؟ و به قریش می گوید: به شما مژده می دهم حادثه ای رخ خواهد داد که مصیبت جنگ بدر را فراموش خواهید کرد! روزی مردی از مدینه فرا می رسد. صفوان از او درباره عمیر می پرسد. آن شخص می گوید: مسلمان شده است. صفوان، زبان به دشنام عمیرمی گشاید و مشرکان مکه نیز به او دشنام داده می گویند: عمیر از دین اجدادی بدر شده است! صفوان سوگند می خورد که تا ابد کلمه ای با او سخن نگوید، و هیچ خدمتی و کمکی به او نکند. و خانواده اش را طرد می کند. در این احوال، عمیر به مکه می آید و بدون این که به سراغ صفوان بن امیه رود یکسره می رود به خانه خویش. اعلام می کند که مسلمان شده است، و مردم را به اسلام دعوت می کند. خبر به صفوان می رسد. می گوید: از همین که ابتدا پیش من نیامد با این که از خانه من رخت سفر بر بست فهمیدم که او چپه شده است! تا ابد با او حرف نخواهم زد و تا زنده ام هیچ خدمتی و کمکی به او یا خانواده اش نخواهم کرد. ساعتی که صفوان در حجر نشسته است به کنارش می ایستد و او را مخاطب می سازد، صفوان روی از او می گرداند. عمیر می گوید: تو یکی از مهتران ما هستی. آیا هیچ اندیشیده ای که چگونه سنگ را می پرستیدیم و برایش قربانی می گذراندیم؟ آیا این دین و شیوه پرستش است؟ گواهی می دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و این که محمد بنده او و پیامبر اوست. صفوان در جواب وی کلمه ای بر زبان نمی آورد. (256)