فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

تقسیم غنائم بدر

چون آیه 41 انفال (222)متضمن حکم تقسیم غنائم و چگونگی آن است رسول خدابه تقسیم آنها می پردازد. این غنائم عبارتست از یکصد و پنجاه شتر، (223)ده اسب، و تعدادی اسلحه، (224)مقدارزیادی چرم که قریش برای تجارت با خود حمل کرده بودند و به چنگ مسلمانان افتاد، (225)و مقداری لباس و پارچه. (226)
پیش از تقسیم، پیامبر شمشیر منبه بن حجاج را که ذوالفقار نام دارد برای خود بر می گزیند. (227)
بعضی از یارانش خواهش می کنند تا قطعه ای از غنائم را جزو سهم ایشان کند. ارقم پسر ابوارقم از پیامبر خواهش می کند شمشیر پسر عائذ مخزومی را که مرز بان نام دارد و دارای ارزش و اهمیت است جزو سهم وی کند. با این که مرز بان را ابو اسید ساعدی به غنیمت گرفته است و دوست می دارد که پیامبر در موقع تقسیم غنائم آن را به وی بدهد چون پیامبر هر چه را کسی خواهش کند که از آن او باشد به وی می دهد مرزبان نیز به ارقم پسر ابوارقم می دهد. (228)سعد بن معاذ هم از پیامبر خواهش می کند که شمشیر عاص بن منبه را در سهم وی کند، و موافقت می فرماید. (229)
با این که مجاهدان بدر سیصده سیزده نفرند غنائم را به سیصدو هفده بخش می کند و چهار سهم اضافی را به صاحبان دو اسبی که به جنگ آورده شده اند اختصاص می دهد. برای هشت نفر هم که حضور نیافته اند سهم یا بهره ای مقرر می دارد. سه نفر از مهاجرانند: عثمان بن عفان، طلحه بن عبیدالله، و سعید بن زید پسر عمرو بن نفیل. عثمان را پیامبر پیش از حرکت برای سرپرستی همسرش رقیه- دختر پیامبر- بجا گذاشته است. طلحه و سعید را پیامبر برای خبرگیری از کاروان قریش فرستاده است که تا حوراء(230)رسیده اند. از انصار، ابولبابه است که پیامبر ادره مدینه را در غیاب خویش به وی سپرده است. و عاصم بن عدی که برای اداره قباء(231)و ساکنان منطقه بالای مدینه گماشته شده است. و حارث بن حاطب که پیامبر در مورد بنی عمرو بن عوف به وی مأموریتی داده است. و خوات بن جبیر و حارث بن صمه که در روحاءدچار عارضه ای شده باز می گردند. شاید علاوه بر اینها به سعد بن عباده سعد بن مالک ساعدی و یکی دیگر از انصار و شخص دیگری سهمی و بهره ای می دهد. (232)
به خانواده یکایک شهیدان- که چهارده نفرند- سهمی می دهد. سهم خانواده شهید سعد بن خیثمه را عویم بن ساعده به آنان می رساند، و سهم خانواده شهید مبشر بن عبدالمنذر را معن بن عدی می رساند. (233)

اسیران

اسیران چهل و نه نفرند. (234)وقتی آنها را به مدینه می آورند سعد بن معاذ از دیدن آنها ناراحت می شود. پیامبر به او می فرماید: بنظر می رسد از این که اینها را به اسارت آورده اند ناراحت شده ای؟ می گوید: آری ای پیامبر خدا، این اولین جنگی است که با مشرکان درگیر آن شده ایم، دلم می خواست خدا آنها را پایمال سازد و از آنها کشتاری سخت کند! (235)
قریش به یکدیگر می گویند: برای آزاد کردن اسیرانتان عجله نکنید، چون اگر عجله کنید دشمن برای آزادی هریک از آنها مبلغ هنگفتی مطالبه خواهد کرد. (236)پیامبر درباره ابووداعه که اسیر است می فرماید: او در مکه پسر با هوش و ثروتمندی دارد و برای او فدیه هنگفتی در نظر می گیرد. پسرش مطلب نخستین کسی است که از مکه برای آزاد کردن اسیرش به مدینه می آید. وقتی شتر ووسائل سفر خود را آماده می کند قریش به او می گویند: عجله نکن، چون می ترسیم کار آزاد سازی اسیران ما را دشوار کنی، و محمد ببیند که علاقه زیاد و رقابتی در این کار داریم و مبلغ فدیه را بسیار افزایش دهد. اگر وضع مالی تو خوب است همه افراد قبیله ات چنین وضع مالی وضع مالی خوبی ندارند. می گوید: من پیش از این که شما به مدینه سفر کنید سفر نخواهم کرد و بدینوسیله آنها را می فریبد. چون بدنبال کار خویش می روند شبانه سوار بر شتر به سوی مشرق حرکت می کند و ظرف چهار شب به مدینه می رسد. با پرداخت چهارهزاردرهم پدرش را آزاد می سازد. وقتی به مکه باز می گردد قریش او را سرزنش می کنند. می گوید: من حاضر نبودم بگذارم شما هیچ اقدامی برای آزادی اسیران نکنید و پدرم همچنان در اسارت دشمن بماند. ابوسفیان اشاره به مطلب به قریش می گوید: این جوانی بی تجربه است و از خود راضی که کار آزاد سازی اسیران شما را دشوار ساخت. من برای پسرم عمروبن ابوسفیان اگر یک سال هم بماند فدیه ای نخواهم پرداخت تا این که محمد او را پیش من بفرستد، درحالیکه من از شما فقیرترنیستم. ولی من نمی خواهم کاری کنم که شما به زحمت بیافتید و نه شما کاری کنید که من به زحمت بیافتم. پسر عمرو مثل یکایک اسیران شماست. (237)
ولی سه روز پس از سفر مطلب بن ابی وداعه، چهارده نفر دیگر یکایک برای آزادی اسیران خویش از مکه به مدینه می آیند. (238)
سائب بن عبید و عبید بن عمرو، دو مشرکند که سلمه بن اسلم آنها را اسیر کرده است. مالی ندارند. و هیچکس هم برای آزادی آنان نمی آید. رسول خدا آنها را بدون هیچ فدیه ای آزاد و روانه مکه می سازد. (239)صیفی بن ابی رفاعه هم که مالی ندارد مدتی در اسارت می ماند، بعد پیامبر او را آزاد می کند. مطلب بن حنطب که بدست ابو ایوب انصاری اسیر شده است مالی ندارد. پس از مدتی آزاد می شود. (240)ربیعه بن دراج هم که ثروتی ندارد با پرداخت مبلغ نا چیزی آزاد می شود. (241)
ابو عزه اسیر است. پیامبر او را قسم می دهد که با سپاه هیچ دشمنی همراه نشود، و او را بدون این که فدیه ای بگیرد آزاد می سازد. ولی بعد در جنگ احد همراه سپاه مشرکان میآید و اسیر میشود، و او را گردن می زنند. (242)
عمرو پسر ابوسفیان که بدست علی اسیر شده است در قرعه کشی تقسیم اسیران و غنائم جزو سهم پیامبر می شود. پیامبر او را با سعد بن نعمان که برای عمره به مکه رفته و توسط مشرکان دستگیر و زندانی شده است مبادله می کند. (243)
ولید پسر عقبه بن ابی معیط برای آزادی حارث بن ابی وجزه به مدینه می آید و با پرداخت چهارهزاردرهم او را آزاد می کند. (244)و عده ای
دیگر از اسیران که هر یک با پرداخت یکهزار تا چهار هزار درهم آزاد می شوند. (245)
ولید پسر ولید بن مغیره بدست عبدالله بن جحش اسیر شده است. دو برادرش خالد بن ولید و هشام بن ولید بر سر فدیه او با عبدالله بن جحش چانه می زنند. هشام نمی خواهد از سه هزار درهم بیشتر بپردازد. برادرش خالد با پرداخت چهار هزار درهم او را آزاد می سازد. و به برادرش هشام می گوید: او برادر ناتنی تو است و با تو از مادر جداست، من اگر به هر مبلغی می شد او را آزاد می ساختم. ولید همراه دو برادرش تا ذوالحلیفه می آید. در آنجا از چنگ دو برادرش گریخته خود را به پیامبر می رساند و مسلمان می شود. از او می پرسند: چرا پیش از این که برای تو فدیه ای بپردازند مسلمان نشدی؟ می گوید: دلم می خواست اول با همان مبالغ هنگفتی که برای خویشاوندانم پرداخت میشود آزاد شوم بعد مسلمان شوم! (246)
عثمان پسر عبدالله بن مغیره که در حادثه نخله گریخته است در جنگ بدر اسیر می شود. اسیرکننده، واقد بن عبدالله تمیمی است. به او می گوید: خدای را سپاس که تو را به چنگ من انداخت. تو بودی که بار اول در نخله از دست ما گریختی! عبدالله بن ابی ربیعه که برای آزادی او و چند نفر دیگر آمده است با پرداخت چهار هزار درهم برای هریک آنها را آزاد می کند. (247)سهیل بن عمرو بدست مالک بن وخشم اسیر شده است. مالک از خوشحالی چنین می سراید:
اسرت سهیلاًفلم ابتغ - به غیره من جمیع الامم
و خندف تعلم ان الفتی - سهیلاًفتادها اذا تظلم
ضربت بذی السیف حتی انحنی - و اکرهت نفسی علی ذی العلم
مکرز بن حفص برای آزادی او می آید و با مالک به مبلغ چهار هزار درهم توافق می کند. به مکرز می گویند: مبلغ را بپرداز. می گوید: باشد مرا به جای او نگهدارید و او را آزاد سازید. او را زندانی و سهیل را آزاد می کنند. سهیل ازمکه آن مبلغ را به مدینه می فرستد، و مکرز باز می گردد.(248)
ابو عزیز پسر عمیر که بدست ابو الیسر اسیر شده است در قرعه کشی سهم محرز بن نضله می شود. ابو عزیز برادر ناتنی مصعب بن عمیر- نخستین استاد قرآن مردم مدینه (249)- است. مصعب بن محرز می گوید: او را محکم نگهدار، چون در مکه مادری دارد ثروتمند. ابو عزیز به مصعب می گوید: برادر، سفارش تو درباره من همین است! مصعب اشاره به محرز می گوید: او برادر من است نه تو! مادرش از افراد قریش می پرسد: بالاترین مبلغی که تا کنون برای آزادی اسیر پرداخته اند چیست؟ به او می گویند: چهار هزار درهم. با فرستادن همین مبلغ، پسرش- ابو عزیز- را آزاد می کند. (250)
ابوالعاص بن ربیع- داماد پیامبر- بدست عبدالله بن جبیر یا خراش بن صمه اسیر شده است. برادرش- عمرو بن ربیع- برای آزادی وی به مدینه می آید. زینب دختر پیامبر، گردنبندی را که از سنگهای قیمتی ظفار است و مادرش خدیجه در وقت عروسی به او داده است همراه وی کرده است. چون چشم پیامبر به آن گردنبند می افتد آن را می شناسد و خیلی متأثر می شود، از خدیجه یاد می کند و بر او رحمت و درود می فرستد، و رو به یارانش کرده می فرماید: اگر مایل باشید اسیر زینب را بخاطر او آزاد کنید و گردنبندش را برایش پس بفرستید. می گویند: به چشم ای پیامبر خدا. ابوالعاص بن ربیع را آزاد می کنند، و گردنبند زینب را هم پس می فرستند. پیامبر از ابو العاص تعهد می گیرد که زینب را آزاد بگذارد تا به مدینه بیاید. و او می پذیرد. (251)
جبیر بن مطعم که برای آزاد کردن اسیران به مدینه آمده است نزدیک غروب در مسجد دراز می کشد و از فرط خستگی به خواب می رود. نماز مغرب بر پا می شود و جبیر از بانگ قرائت پیامبر بیدار می شود. پیامبر این سوره را می خواند: بسم الله الرحمن الرحیم. و الطور و کتاب مسطور... جبیر در حالیکه برخاسته از مسجد بیرون می رود این سوره را می شنود و برای اولین بار تحت تأثیر اسلام قرار می گیرد. (252)

کشتن ابو عفک

در مدینه بهنگام هجرت پیامبر، پیرمردی سالخورده است به نام ابو عفک. وی نه تنها مسلمان نمی شود بلکه مردم را به دشمنی با پیامبر تحریک می کند. وقتی رسول خدا از جنگ بدر پیروزمند بر می گردد ابوعفک به او حسد برده بنای تعدی وتوطئه را می گذارد، و چنین ابیاتی می گوید:
قدعشت حیناًو ما ان اری - من الناس داراًو لا مجمعاً
اجم عقولاًوااتی الی - منیب سراعاًاذامادعا
فسلبهم امرهم راکب - حراماًحلالاًلشتی معاً
فلوکان بالملک صدقتم - و بالنصرتابعتم تبعاً
سالم بن عمیر- یکی از مسلمانان بنی نجار- می گوید: نذر می کنم که ابو عفک را بکشم یا در این راه کشته شوم. و در پی فرصت مناسبی می گردد. شبی از شبهای تابستان- در ماه شوال- که ابو عفک در محله بنی عمرو بن خوف به کنار دیواری خفته است سالم بن عمیر آمده شمشیر را بر شکم او می فشارد تا از آنطرف در بسترش فرو می برد، و آن دشمن خدا فریادی می کشد تا عده ای از کسانی که با او همزبانند به دورش جمع شوند و او را به اندرون خانه اش برده به گور می کنند. و با خود می گویند: چه کسی او را کشته است؟ اگر بفهمیم چه کسی او را کشته است او را خواهیم کشت! نهدیه که خواهر مسلمانی است این ابیات را می سراید:
تکذب دین الله و المرءاحمدا - لعمر الذی امناک اذ بس ما یمنی
حباک حنیف آخر اللیل طعنه - ابا عفک خذها علی کبر السن
فانی و ان اعلم بقاتلک الذی - اباتک حلس اللیل من انس او جنی (253)