فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

خبر شکستبدر در مکه

پس از این که سپاه مشرکان به بدر می رود عده ای از جوانان که در شهر مانده اند شب را به خوشگذرانی بسر می آورند. در ذی طوی زیر پرتو ماه می مانند تا شب سپری شود. شعر می خوانند و سخن و داستان می گویند. شبی در همین حال می گذرانند که صدایی از نقطه نزدیکی می شنوند ولی صاحب آن را نمی بینند. می شنوند که این ابیات را به آواز می خواند:
ازارالحنفیون بدراًمصیبه - سینقض منها رکن کسری و قیصرا
أرنت لها صم الجبال و افزعت - قبائل مابین الونیر و خیبرا
اجازت جبال الا خشبین و جردت - حرائریضر بن الترائب حسرا
گوش به آن می سپارند ولی کسی را نمی بینند. در پی آن می روند اما هیچکس را نمی یابند. وحشت زده به راه می افتند تا می رسند به حجر- حجر کعبه- و می بینند عده ای از سالخوردگان محترمشان آنجا نشسته اند. ماجرا را به آنها خبر می دهند. آنها می گویندن اگر آنچه می گویید راست باشد باید بدانید که محمد و یارانش حنیفیون خوانده می شوند. همه آن جوانان از شنیدن این سخن دلشان می ریزد. دو یا سه شب بیش نمی گذرد که حیسمان بن حابس خزاعی خبر جنگ بدر و کسانی که از آنها که کشته شده اند را می آورد. خبر می آورد که عتبه و شیبه پسران ربیعه و دو پسر حجاج، و ابوالبختری، و زمعه بن اسود کشته شده اند...
وقتی این خبر را باز می گوید، صفوان بن امیه در حجر نشسته است، به تنی چند از حاضران می گوید: این شخص نمی فهمد که چه می گوید، از او درباره من بپرسید. آنها از او می پرسند: از صفوان بن امیه خبری داری؟ جواب می دهد: آری، آنجا در حجر نشسته است. من دیدم که پدرش و برادرش کشته شدند! من دیدم که سهیل بن عمرو و نضربن حارث را به اسارت گرفتند! می پرسند: از کجا فهمیدی؟ می گوید: خودم دیدم که هر دو نفرشان را به طنابی بسته اند!
همین روز، ابولهب، آن دشمن خدا و پیامبرش، می میرد!
دسته های سپاه شکست خورده به مکه می رسند. ابو سفیان بن حرب برای آنها چنین نطق می کند: ای گروه قریش، بر کشته های خویش، گریه نکنید، هیچکس بر آنها نوحه ای نکند، هیچ شاعری مرثیه ای نسازد و نگرید. چابکی نمایید و دلداری دهید. زیرا اگر بر آنها نوحه کنید و با خواندن اشعاری بگریید این کار خشم شما را فرو می برد و از ستیزه با محمد و یارانش باز می مانید. بعلاوه اگر خبر آن به محمد و یارانش برسد شادی خواهند کرد و به شما خواهند خندید و مصیبت خنده آنها به شما دشوارتر از اصل مصیبت خواهد بود. باشد که شما بتوانید انتقام خون های خود را بستانید. آرایش و زن بر من حرام باد تا آنکه لشکر به جنگ محمد بکشم.
بدینسان قریش یکماه بدون این که قریش مرثیه ای بخواند یا نوحه گری نوحه ای به عزا سر دهد می گذرانند. (214)زنان قریش پیش هند دختر عتبه می روند و می گویند: آیا برای پدرت و برادرت و عمویت و افراد خانواده ات گریه و عزاداری نمی کنی؟ می گوید: بمیرم بهتر است! من برای آنها گریه و عزاداری کنم و خبر به محمد و پیروانش برسد و آنها و زنان بنی خزرج به ما بخندند! نه، هرگز، تا این که انتقام خودم را از محمد و یارانش بستانم. آرایش بر من حرام است تا آنکه لشگر به جنگ محمد بکشیم. اگر بدانم که گریه غم واندوه از دلم بیرون می برد گریه می کنم، ولی میدانم تا به چشم خودم نبینم که انتقامم را از قاتلین عزیزانم گرفته ام غم و درد از دلم بیرون نخواهد رفت. از این رو که سوگند می خورد به همین حال می ماند و دست به آرایش نمی برد و به بستر ابو سفیان پا نمی نهد تا جنگ احد اتفاق می افتد. (215)
نوفل بن معاویه دیلی که با سپاه کفار بوده است در میان عشیره خویش بسر می برد که به او خبر می رسد قریش برای کشته های خویش گریه وعزاداری کرده اند. به مکه می آید و می گوید: ای گروه قریش، آرمانهایتان سست گشته است و نظرتان نابخردانه شده است تا از زنان فرمان برده اید. برای کشته هایی مثل کشته های شما گریه می کنند؟ آنان بزرگتراز آنند که برایشان گریه کنند. وانگهی این گریستن کینه شما را می زداید و شما را از ستیزه با محمد و یارانش باز می دارد، حال آنکه نباید خشمتان از بین برود تا آنوقت که انتقام خویش از دشمنتان بستانید. گفتار او به گوش ابو سفیان می رسد. به او می گوید: تو اشتباه کرده ای! تا امروز هیچ زنی از زنان عشیره بنی عبد شمس بر هیچیک از کشته های خویش گریه و عزاداری نکرده است، و اگر شاعری خواسته مرثیه ای برای زنان بخواند من او را منع کرده ام، تا این که انتقام خویش از محمد و یارانش بستانیم. مرا که می بینی داغدیده ای خونخواهم که پسرم حنظله و مهتران مردم این دره- دره مکه- کشته شده اند و این دره از فقدان آنان بر خود لرزیده است. (216)
اسود بن مطلب که نابیناست از کشته شدن دو پسر و یک نواده اش داغدار است: زمعه- ملقب به ابو حکیمه- عقیل، و حارث بن زمعه. دلش می خواهد در عزای آنها گریه کند، ولی قریش با اینکار مخالف است. هر دو روز یکبار به مستخدمش می گوید: شرابی بر گیر و مرا به کالچه ای که زمعه همواره از آن می رفت ببر. مستخدمش او را از راه به همان کالچه می برد. می نشیند و شراب می خورد تا مست و خراب می شود و شروع می کند به گریه کردن بر زمعه و عقیل و حارث. بعد مشت خاکی بر سر خویش می ریزد، و به مستخدمش می گوید: آهای! نگذاری که قریش بفهمند، زیرامی بینم که تصمیم ندارند برای کشته های خویش گریه و عزاداری کنند.
شبی اسود بن مطلب صدای نوحه زنی را می شنود. به مستخدمش می گوید: نکند قریش شروع به عزاداری کشته های خویش کرده باشد؟ تا مگر من بر ابو حکیمه- یعنی زمعه- گریه سر دهم، چون دلم دیگر آتش گرفته است! مستخدم می رود و بر می گردد و می گوید: زنی است که شترش گم شده است و برای شتر گمشده اش گریه می کند! پس اسود بن مطلب درباره این واقعه و حال چنین می سراید:
تبکی ان یضل لها بعیر - و یمنعها من النوم السهود
فلا تبکی علی بکر و لکن - علی بدرتصاغرت الخدود
فبکی ان بکیت علی عقیل - و بکی حارثاًاسد الاسود
و بکیهم و لا تسمی جمیعاً - و مالا بی حکیمه من ندید
علی بدرسراه بنی هصیص - و مخزوم ورهط ابی الولید
ان قد ساد بعد هم رجال - و لو لا یوم بدر لم یسودوا (217)
وقتی اشعاری که کعب بن اشرف یهودی سروده است به مکه می رسد مردم مکه آنها را زبان به زبان نقل کرده بصورت مرثیه ای می خوانند. پسران و دختران آنها را خواندن می گیرند و به گریه می خوانند. پس قریش یکماه تمام برای کشته های خویش عزاداری و نوحه می کنند و خانه ای در مکه نمی ماند که در آن نوحه گرانی نباشند. زنان موی سر خویش می کنند. شتر یا اسبی را که مال آن کشته است آورده پیش روی خویش بر پا نگهمیدارند و در اطراف آن گریه و شیون می کنند. در کوچه ها پرده آویخته راه را می بندند و در آنجا به نوحه و شیون می پردازند. بدینسان رویای عاتکه و رویای جهیم بن صلت را تحقق می بخشند. (218)

خبر پیروزی سپاه اسلام در حبشه

خبر کشته شدن سران قریش و پیروزی پیامبر خدا به نجاشی در حبشه می رسد. دو جامه سپید بر تن می آراید و آمده روی زمین می نشیند. آنگاه جعفر بن ابیطالب و دوستانش را دعوت می کند تا بیایند. از آنان می پرسد: کدامیک از شما با موقعیت بدر آشناست؟ کسانی که آشنا هستند آن را تشریح می کنند. می گوید: من هم آنجا رابلدم. در دامن آن گوسفند چرانده ام. به فاصله چند ساعتی از ساحل دریا قرار دارد. اما خواستم درباره اش از شما پرس و جو کنم. اینک خدا پیامبرش را در بدر پیروزی داده است. خدا را بر آن پیروزی سپاس می گزارم. سردارانش به او می گویند: خداوند شهریار را به سلامت دارد! این کاری است تا کنون نمی کردید که دو جامه سپید بپوشید و بر زمین بنشینید! می گوید: من از امتی هستم که وقتی خدا برای آنان حادثه خوشی پیش آورد بر اثرش بیشتر فروتنی می نمایند. (219)

کشتن عصماءدختر مروان

عصماءهمسر یزید بن زید خطمی، پیامبر را اذیت می کند، به اسلم بد می گوید، و مخالفان را علیه پیامبر تحریک می کند. روزی که پیامبر و مسلمانان در بدر هستند شعری می گوید بدین عبارت:
فباست بنی مالک والنبیت - و عوف و باست بنی الخزرج
اطعتم اتاوی من غیرکم - فلامن مرادولامذحج

ترجونه بعد قتل الرووس - کما یرتجی مرق المنضج
به گوش عمیر بن عدی خطمی می رسد. می گوید: خدایا، من در برابر تو نذر می کنم که اگر رسول خدا را سالم به مدینه بر گرداندی من این زن را بکشم. چون رسول خدا در بیست و پنجم رمضان به مدینه می آید عمیر بن عدی شبانه به خانه آن زن می رود. چند تا از بچه های او در اطرافش به خواب رفته اند. یکی را به سینه چسبانده شیر می دهد. عمیر آن پسرک شیر خواره را از مادش دور می کند آنگاه شمشیر خود را به سینه عصماءمی فشارد تا از پشت او بیرون می آید. بعد به مدینه آمده و نماز صبح را با پیامبر می خواند. پیامبر چون نماز خویش به پایان می برد رو به عمیر گردانده می فرماید: دختر مروان را کشتی؟ می گوید: آری، پدرم فدای تو باد. آنگاه از ترس این که با کشتن آن زن کاری بیدستور پیامبر انجام داده باشد می پرسد: ای رسول خدا، آیا بسبب این کار گناهی بر گردن من هست؟ می فرماید: بخاطر آن زن حتی دو ماده بز شاخ به شاخ نمی شوند! آنگاه رو به اطرافیانش نهاده می افزاید: اگر دوست داشتید به مردی بنگرید که خدا و پیامبرش را در پنهان یاری داده باشد به عمیر بن عدی بنگرید.
وقتی عمیر از حضور پیامبر بیرون می آید می بیند پسران عصماءدارند او را دفن می کنند. چون می بیند از مدینه می آید از او می پرسند: تو او را کشته ای؟ می گوید: آری، دسته جمعی علیه من اقدام کنید، مهلت هم ندهید. سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر همه شما هم حرفی را که او زده است بزنید با همین شمشیرم شما را خواهم زد تا کشته شوم یا شما را بکشم. در این روز اسلام در میان عشیره بنی خطمه چیره و زبر دست می شود، و عده ای از آنان که مسلمان شده بودند و اسلامشان را از ترس افراد عشیره شان مخفی می داشتند دلیر می گردند. حسان بن ثابت قصیده ای در مدح عمیر بن عدی می سراید... (220)