فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

سپاه پیروزمند در راه مدینه

سپاه اسلام همراه اسیران از اثیل رهسپار مدینه می شوند. در عرق الظبیه، پیامبر به عاصم پسر ثابت بن ابی اقلح دستور می دهد تا عقبه بن ابی معیط را که عبدالله بن سلمه عجلانی به اسارت گرفته است گردن بزند. عقبه فریاد بر می آورد که وای بر من، ای گروه قریش، چرا باید از میان همه اسیرانی که در اینجا هستند تنها من کشته بشوم؟ پیامبر می فرماید: بعلت دشمنیی که با خدا و با پیامبرش داشتی. می گوید: ای محمد، اگر بر من منت نهی بزرگوارانه تراست. با من مثل بقیه افراد قبیله ام رفتار کن. اگر آنها را کشتی مرا هم بکش، و اگر بر آنها منت نهادی و آزادشان کردی بر من هم منت بنه و آزادم کن، و اگر از آنها فدیه گرفتی من هم مثل آنها. ای محمد، چه کسی برای دختر بچه های من می ماند؟ پیامبر خدا می فرماید: آتش! ای عاصم، او را پیش آور و گردن بزن! عاصم او را پیش می آورد و گردن می زند. پیامبر می فرماید: بخدا تا جایی که به یاد می آورم بد مردی بودی تو، به خدا و به پیامبرش و به کتابش کافر بودی، و پیامبرش را اذیت می کردی. خدایی را سپاس می برم که ترا کشت و دیده ام را به کشته ات شاد کرد.
چون در سیر- که دره مانندی در صفراءاست- اردو می زنند، پیامبر غنیمت ها را میان سپاهیان تقسیم می کند. (197)
در تربان، عبدالله بن انیس به خدمت او می آید و می گوید: خدا را شکر که سلامت و پیروزی. تو ای پیامبر خدا، شبی که از مدینه بیرون می رفتی من تب داشتم، و تبم ادمه یافت تا دیروز که به سوی تو براه افتادم. می فرماید: خدا به تو پاداش دهد. (198)
در شنوکه- میان سقیا و ملل- سهیل بن عمرو که در دست مالک بن دخشم اسیر است به او می گوید: دستم را باز کن تا به فضای حاجت بروم. مالک برخاسته همراه او می رود. سهیل می گوید: من خجالت می کشم، از من دور شو. مالک از او دور می شود، و سهیل به راه خود ادمه می دهد و می رود. وقتی مالک می بیند دیر کرد به سراغ او می رود او را نمی یابد. آمده به مسلمانان خبر می دهد، و در پی او می گردند. پیامبر هم به جستجو بر می خیزد، و می فرماید: هر کس او را دید او را بکشد. ساعتی بعد، پیامبر او را می بیند که خود را میان درختان کوتاه صحرایی پنهان کرده است. دستور می دهد تا دستهای او را به گردنش ببندند. آنگاه بند او را به پالان شتر خویش گره می زند. بهمین حال تا مدینه پیاده می آید. (199)
مردم مدینه در روحاءبه استقبال پیامبر گرامی و سپاه پیروز اسلام می آیند و فتح الهی را به حضرتش تبریک می گویند. چهره های برجسته خزرج برای عرض شادباش به خدمتش می آیند. سلمه بن سلامه (200)می گوید: چه چیزی را به ما تبریک می گویید؟ بخدا ما چند پیرزن کچل را نکشته ایم! پیامبر لبخندی می زند و می فرماید: عزیزم، این اشراف را اگر می دیدی از هیبت آنان می ترسیدی، و اگر فرمانی به تو می دادند از آنان فرمان می بردی، و اگر حجم کارت را با حجم کار آنان مقایسه می کردی حجم کار خویش را اندک می شمردی، با اینهمه آنان با پیامبرشان خیلی بد رفتار بودند! سلمه می گوید: از خشم خدا و خشم پیامبرش به او پناه می برم، تو ای پیامبر خدا از آغاز این سفر جنگی و همانوقت که در روحاءبودیم از من رویگردانی. می فرماید: آنچه به آن مرد بیابانگرد گفتی- تو با این ماده شترت آمیزش کرده ای و از تو بارداراست- حرف زشت زننده ای زدی و چیزی را که به آن علم نداری گفتی! آنچه دربتاره دشمن گفتی، به یکی از نعمتهای خدا پرداخته آن را ناچیز شمردی! سلمه از پیامبرپوزش می طلبد، و پیامبر خدا پوزش وی را می پذیرد. (201)
اسیدبن حضیر به خدمت او آمده می گوید: ای پیامبر خدا، سپاس خدایی را که تو را پیروزی داد و چشمت را روشن ساخت. بخدا ای پیامبر خدا من که از همراهی با تو به سوی بدر خودداری کردم گمان نمی بردم که تو با دشمنی برخورد خواهی کرد، بلکه گمان می بردم که به قصد کاروان می روی. اگر می دانستم که با دشمنی برخورد می کنی هرگز در شهر نمی ماندم. پیامبر می فرماید: راست می گویی.
ابو هند بیاضی آزاد شده فروه بن عمرو با کوزه ای که پر از خرمای عجین شده با روغن است به استقبال می آید. پیامبر اشاره به او به مسلمانان می فرماید: ابو هند مردی از انصار است. به او زن بدهید و از دخترانش خواستگاری کنید. (202)
نزدیک مدینه، اسامه پسر زیدبن حارثه را- که کودک خردسالی است- می بیند. او را بر شتر خویش می نشاند، در حالیکه دستهای سهیل بن عمرو به گردنش بسته است و در کنا شترراه می رود. چون چشم اسامه به سهیل می افتد می گوید: ای پیامبر خدا، این که ابو یزید است! می فرماید: آری، این همان است که در مکه، نان به بینوایان می داد.
پیامبر به شهر می رسد و اسیران همراه او وارد می شوند. در این ساعت، سوده دختر زمعه در مجلس عزای خانواده عفراء بمناسبت شهادت عوف و معوذ پسران عفراءشرکت دارد. و این پیش از آن است که حکم حجاب بیاید. از سوگواری به خانه باز می گردد. می شنود که اسیران را آورده اند. به خانه که می رسد می بیند پیامبر خدا آمده است و سهیل بن عمرو در حالیکه دستهایش به گردنش بسته است در گوشه خانه است. تا چشم سوده به او می افتد بی اختیار می گوید: ابو یزید! خدتان را تسلیم کردید؟! چرا مردانه کشته نشدید؟ صدای پیامبر از درون خانه بلند می شود که سوده! علیه خدا و علیه پیامبرش تحریک می کنی؟ سوده سراسیمه می گوید: ای پیامبر خدا، سوگند به آنکه ترا به حق پیامبر گردانید تا چشمم به ابو یزید افتاد که دستهایش به گردنش بسته است بی اختیار این حرف بر زبانم رفت. (203)
دو تن از اسیران بنامهای خالد بن هشام و امیه بن ابی حذیفه (204)به خانه ام سلمه در می آیند و او در این وقت در مجلس سوگواری خانواده عفراءاست. به او خبر می رسد که اسیران را آورده اند. از مجلس به خانه خویش می آید. چون آنها را می بیند کلمه ای با آنها حرف نمی زند. به خدمت پیامبر که در خانه عائشه است می رود و می گوید: ای پیامبر خدا، پسر عموهای من خواهش کرده اند در خانه من باشند و از آنها پذیرایی کنم و سرو وضعشان را درست کنم. دوست نداشتم تا از تو اجازه نگرفته ام به این کار بپردازم. می فرماید: برای هیچیک از این کارها مانعی نمی بینم. هریک از این کارها را که خواستی بکن.
پیامبر به مسلمانان دستور می دهد: سفارش کنید که با اسیران به نیکی رفتار کنند. ابو العاص بن ربیع یکی از اسیران بعدها می گوید: من با عده ای از انصار که خدا پاداش خیرشان دهد بودم. وقتی شام یا نهار می خوردیم نان را به من می دادند و خرما را خودشان می خوردند با اینکه توشه اصلی آنان خرما بود و نان کم داشتند. تا بدانجا که هر کدام دستشان به تکه نانی می خورد آن را پیش من می گذاشت. ولید پسر ولید بن مغیره شهادت مشابهی می دهد و می افزاید... و ما را سوار می کردند و خودشان پیاده می رفتند. (205)
حارثه بن سراقه در جنگ بدر در حالیکه بر کناره آبگیر می نشیند تا آب بیاشامد تیری بی هدف میآید و بر گلوی او می نشیند تا خون در آبگیر می آمیزد. خبر شهادتش در مدینه به مادر و خواهرش می رسد. مادرش می گوید: بخدا قسم بر او گریه نمی کنم تا پیامبر خدا به شهر بیاید و از او بپرسم تا اگر پسرم در بهشت بود بر او نگریم و اگر در دوزخ بود بر او بگریم و پیون ها سر دهم. وقتی رسول خدا از بدر به مدینه می رسد مادر می گوید: ای پیامبر خدا، میدانی که عشق حارثه در دلم چه اندازه است، خواستم بر او گریه کنم با خود گفتم این کارا نخواهم کرد تا از پیامبر خدا بپرسم تا اگر پسرم در بهشت بود بر او نگریم و اگر در دوزخ بود بر او بگریم و شیون ها سردهم. می فرماید: داغ نبینی! یک بهشت است جای او! در حقیقت بهشهای بسیار است. و سوگند به آنکه جانم در دست اوست وی در فردوس برین است. مادر می گوید: پس دیگر هیچگاه بر او گریه نخواهم کرد. (206)
چون اسیران را به مدینه می آورند گردن مشرکان و منافقان و یهودیان می خمد. در مدینه یهودی و منافقی نمی ماند که بر اثر جنگ بدر گردنش شکسته و سرش فرو افکنده نباشد. عبدالله بن نبتل می گوید: کاش ما هم با او رفته بودیم و همراه وی به غنیمت دست یافته بودیم!
در صبح روز جنگ بدر خداوند صف کفر رااز صف ایمان جدا می سازد. یهودیان در میان خویش می گویند: این همان شخصی است که اوصافش در کتاب آسمانی ما آمده است. بخدا امروز به بعد هر پرچمی که بر افرازد به پیروزی خواهد رسید. کعب بن اشرف- یکی از احبار یهود- می گوید: امروز دیگر دل زمین بهتر از روی آن است! اینها اشرف و سروران مردم مکه و پدشاهان عرب و اهالی منطقه حرم و ایمنی بودند که کشته و اسیر شدند و رهسپار مکه میشود و به خانه ابو وداعه بن ضبیره در می آید، و از آنجا اشعاری در بد گویی به مسلمانان و مرثیه هایی برای کشتگان قریش در بدر می سراید و این ابیات را می فرستد:
طحنت رحی بدر لمهلک اهله - و لمثل بدر تستهل و تدمع
قتلت سراه الناس حول حیاضه - لا تبعد واان الملوک تصرع
ویقول اقوام اذل بسخطهم - ان ابن اشرف ضل کعباًیجزع
صدقوا فلیت الارض ساعه قتلوا - ظلت تسیخ باهلها و تصدع
نبئت ان الحارث بن هشامهم - فی الناس یبنی الصالحات و یجمع
لیزور یثرب بالمجموع وانما - یسعی علی الحسب القدیم الاروع
پیامبر گرامی اسلام حسان بن ثابت انصاری را فرا می خواند و می گوید که کعب میهمان ابو وداعه شده است. حسان اشعاری در نکوهش میهمانداران او می سراید تا کعب به مدینه باز می گردد. (207)

شهدایبدر

شهدای جنگ بدر چهارده نفرند: شش تن از مهاجران و هشت تن از انصار. شهدای مهاجر عبارتند از: عبیده بن حارث-از عشیره بنی عبدالمطلب بن عبد المناف- که او را شیبه بن ربیعه می کشد، و پیامبر او را در صفراءتت به خاک می سپارد. عمیر بن ابی وقاص برادر سعد بن ابی وقاص- از عشیره بنی زهره که بدست عمرو بن عبد کشته می شود. عمیر بن عبد عمرو ملقب به ذوالشمالین- از عشیره بنی زهره- که بدست ابو اسامه جشمی به شهادت می رسد. عاقل بن ابی بکیر- همپیمان عشیره بنی عدی بن کعب- که بدست مالک بن زهیر جشمی کشته می شود. مهجع آزادشده عمربن خطاب که او را عامر بن حضرمی به قتل می رساند، و نخستین شهید مهاجر است. صفوان بن بیضاء- از عشیره بنی الحارث بن فهر- که توسط طعیمه بن عدی به شهادت می رسد.
شهدای انصار عبارتند از: مبشر بن عبدالمنذر- از بنی عمرو بن عوف- که قاتل او ابو ثور است. سعد بن خیثمه- از همان عشیره- که بدست عمرو بن عبد کشته می شود. حارثه بن سراقه- از بنی عدی بن نجار- که با تیری که حبان عرقه پرتاب کرده و به گلوی وی اصابت کرده است به شهادت می رسد. عوف و معوذ پسران عفراء- از بنی مالک بن نجار- که بدست ابوجهل شهید می شوند. عمیر بن حمام که او را خالد بن اعلم می کشد و اولین شهید انصار است. رافع بن معلی- از بنی زریق- که بدست عکرمه پسر ابوجهل به شهادت می رسد. یزید بن حارث- از بنی حارث بن خزرج- که نوفل بن معاویه دیلی او را شهید می کند.
بروایت ابن عباس، انسه آزاد شده پیامبر هم در بدر به شهادت می رسد. (208)
آرامگاه چهار تن از شهدای بدر در سیر که دره مانندی در تنگه صفراءاست قراردارد. مزار سه تن دیگر از آنان پایین تر از چشمه مستعجله است. مزار عبیده بن حارث در تنگه ای در ذات اجدال پایین تر از جوی قرار گرفته(209)است.

کشته های مشرکان

مشرکان دربدر چهل و نه کشته دارند. بیست و دو نفر از آنها را امیرالمومنین علی علیه السلام شخصاًمی کشد یا در کشتن آنها با دیگری شرکت می کند. (210)
کسانی را که شخصاًمی کشد عبارتند از: حنظله پسر ابو سفیان، (211)عاص بن سعید، ولید پسر عتبه بن ربیعه، عامر بن عبدالله- همپیمان بنی عبد شمس- حارث بن ربیعه، نوفل بن خویلد ملقب به ابن العدویه، نضربن حارث که در اثیل بدستور پیامبر کشته می شود، زید بن ملیص آزاد شده عمیر بن هاشم، عمیر بن عثمان، حرمله پسر عمرو بن ابی عتبه، ابوقیس بن ولید، مسعود بن ابی امیه، عبدالله بن ابی رفاعه، حاجز پسر سائب بن عویمر، منبه بن حجاج، و عاص بن منبه.
در کشتن عقیل پسر اسود بن مطلب با حمزه بن عبدالمطلب شرکت دارد. در کشتن اوس بن معیر بن لودان با عثمان بن مظعون شریک است. در کشتن شیبه بن ربیعه با حمزه و عبیده بن حارث... (212)
در مرتبه پایین تر از علی ابن ابیطالب، حمزه بن عبدالمطلب و ابودجانه قرار دارند. حمزه چهار مشرک را شخصاًمی کشد و در کشتن عده ای با علی و دیگران همکاری دارد. ابو دجانه قاتل پنج کافر است. عمار یاسر سه نفر را به گور می فرستد که یکی از آنها علی پسر امیه بن خلف از توانگران و سران کفر است. زبیر بن عوام دو کافر را به هلاکت می رساند. برده هایی که مسلمانان و سپس آزاد شده اند نیز در کشتن کافران جدیت و دلیری نشان می دهند. سالم آزادشده ابو حذیفه، عمیر بن ابی عمیر را می کشد. صهیب رومی عثمان بن مالک بن عبیدالله را می کشد. بلال حبشی، در کشتن امیه بن خلف- که از مستکبران است- با حبیب بن یساف شرکت دارد. (213)