فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

پس از جنگ

چون عملیات جنگی به پایان می رسد رسول خدا دستور می دهد در میان کشتگان دشمن بگردند و لاشه ابوجهل را بیابند، و می فرماید: اثری از کوفتگی بر شانه اوست. زیرا من در میهمانی پسر جدعان با او درگیر شدم و او را بر زمین زدم و روی شانه اش کوفته شد. می روند و در میان کشته های مشرکان می گردند. عبدالله بن مسعود او را پیدا می کند و می بیند دارد جان می دهد. پای خوئد را بر گردن او می فشارد و می گوید: سپاس خدایرا که ترا سر افکنده ساخت. ابوجهل می گوید: سرافکنده برده کنیززاده شد! ای بچه چوپان، به جای بلندی پانهاده ای! جنگ را که برده است؟ می گوید: خدا برده است و پیامبرش. سپس کلاه خود او را از سرش برداشته به او می گوید: اکنون ترا ای ابوجهل خواهم کشت! می گوید: تو اولین برده ای نیستی که اربابش را می کشد! دشوارترین چیزی که امروز به چشم دیدم همین است که تو مرا بکشی، و مردی از احلاف یا از مطیبین مرا نکشد! عبدالله بن مسعود ضربه ای به گردن او می زند تا سرش جدا می شود. آنگاه جامه رزم از تن او بر می کند و به اندام او می نگرد و می بیند آثار تازیانه بر پهلوهای او نمایان است. سپس اسلحه و زره و کلاه خود او را بر داشته می آورد به خدمت پیامبر خدا، و در حالیکه آنها را بر زمین می نهد می گوید: مژده ای رسول خدا که دشمن خدا ابوجهل کشته شده است. پیامبر می فرماید:راست می گویی، عبدالله؟ سوگند به آنکه جانم در دست اوست این مژده برایم از گرانبهاترین نعمتهای مادی خوشاینده تر است.
در این لحظات، ابو سلمه پسر عبدالاسد مخزومی- همقبیله ابوجهل- در حضور پیامبر است. ناراحت می شود، رو به عبدالله بن مسعود می کند که تو او را کشتی؟ جواب می دهد: آری، خدا او را کشته است.
- تو دست به کشتن او زدی؟
- آری
- اگر می خواست تو او را گرفته در آستین خود می نهاد!
- نشانه اش چه بود؟
- خال سیاهی بر وسط ران راستش.
ابو سلمه که می فهمد او راست می گوید، می پرسد: تو چطور جامه از تن او بر کندی در حالیکه جامه از تن هیچ قرشی جز او بر نکنده اند؟
- بخدا در میان قریش و در میان همپیمانان قریش کسی نبود که با خدایا پیامبرش دشمن تر از او باشد. و من از کاری که کرده ام هرگز پوزش نخواهم خواست.
ابوسلمه، خاموش وقانع می شود.(180) رسول خدا از کشته شدن ابوجهل شادمان می گردد و می فرماید: خدایا، آنچه را به من وعده فرمودی به انجام رساندی، پس نعمتهایت را بر من تمام گردان. بدینسان معاذ بن عمرو و عوف و معوذ پسران عفراء، ابوجهل را از پا در می آورند، و عبدالله بن مسعود او را درحال جان دادن گردن می زند. و همه در کشتن او شرکت دارند. (181)
آنگاه پیامبر خدا در حالیکه از پیکر شهیدان اسلام دیدن می کند بر قتلگاه پسران عفراءمی ایستد و می فرماید: خدا بیامرزد پسران عفراءرا که در کشتن فرعون این ملت و رئیس پیشوایان کفر شرکت داشتند. (182)
به دستور پیامبر، چاهها را گود می کنند و کشته های دشمن را در آنها می ریزند. تنها لاشه امیه بن خلف بر جا می ماند چون خیلی چاق است همانروز می گندد، ووقتی می خواهند آن را بردارند از هم می پاشد. پیامبر می فرماید: او را به همان حال رهاکنید. لاشه عتبه را که مردی تنومند و آبله روست وقتی به طرف چاه می کشند پسر مسلمانش ابوحذیفه ناراحت می شود و آثار این ناراحتی در چهره اش نمودار می گردد. پیامبر از او می پرسد: پنداری از آنچه بر سر پدرت آمده است ناراحت شده ای؟ می گوید: نه بخدا ای پیامبر. در حقیقت، من می دیدم که پدرم خردمند و با افتخار است، و آرزو می کردم که خدا او را به اسلام هدایت کند. وقتی دیدم که به آن سرنوشت نرسید و چنین سرنوشتی پیداکرد به خشم آمدم. ابوبکرهم می گوید: بخدا ای پیامبر، او بیش از دیگران به حفظ جان افراد عشیره می اندیشید و مایل نبود به این سفر جنگی بیاید، ولی چه میشود کرد که روزگار است و مقدرات ناگوار!
پیامبر می فرماید: سپاس خدایرا که گونه ابوجهل را به خاک مالید و او را به خاک در غلتاند و دل ما را خنک کرد!
چون همه لاشه ها را به چاه می ریزند، پیامبر خدا را شکر می کند و می فرماید: سپاس خدایرا که وعده خویش به تحقق آورد و به من یکی از ایندودسته کاروان و سپاه را وعده فرموده بود. آنگاه بر سر چاه ها می ایستد و یکایک آنها را نام می برد: آی عتبه بن ربیعه. آی شیبه بن ربیعه. آی امیه بن خلف. آی ابوجهل بن هشام!... آیا آنچه پروردگارتان به شما وعده داده بود تحقق یافته دیدید؟ من که آنچه پروردگارم به من وعده داده بود به واقعیت پیوسته یافتم؟ شما چه خویشاوندان بدی برای پیامبرتان بودید! مردم مرا تصدیق کردند و شما مرا تکذیب کردید. شما مرا از خانه و دیارم بیرون راندید و مردم مرا پناه و مأوا دادند. شما با من جنگیدید و مردم به من یاری دادند. عده ای می گویند: ای رسول خدا، با مردمی که مرده اند سخن می گویی؟ می فرماید: اینها دانستند که آنچه پروردگارشان به آنها وعده داده است به حقیقت پیوسته است. (183)
مسلمانان در ساعتی که لشکر کفار رو به هزیمت می نهد سه دسته اند: دسته ای در برابر سایه بان پیامبر موضع دارند، دسته دیگر به اردوگاه دشمن حمله می برند و سلاح و ساز و برگ او را بر می گیرند، و دسته سوم به تعقیب نفرات فراری دشمن می دوند و آنها را به اسارت گرفته و غنائمی به دست می آورند. سعد بن معاذ که از دسته اول است به پیامبر عرض می کند: ما که از پی تعقیب دشمن بر نیامدیم نه از آنجهت بود که پاداش آن را اندک شمردیم و نه بدین علت که از دشمن می ترسیدیم، بلکه بدین سبب که ترسیدیم اگر موضع پاسداری از تو را خالی کنیم دسته ای از سواره نظام مشرکان یا عده ای از پیاده نظام آنان به تو حمله آورند. برجسته ترین چهرهای مهاجر و انصاری گرداگرد سایه بان تو بودند و هیچیک از آنان کاری جز این نمداشتند. تعداد مسلمانان بسیار است. اگر غنائم را فقط به اشخاصی که آنها را جمع کرده و بدست آورده اند بدهی چیزی برای اینعده از پیروانت نمی ماند. اسیران و کشته های دشمن بسیار است و غنائم اندک است. بر سر مسأله تقسیم غنائم نظرهای مختلفی ابراز می شود. در این حال، خداوند عزوجل چنین وحی می فرستد:
بسم الله الرحمن الرحیم. یسلونک عن الانفال. قل الانفال لله و الرسول، فاتقوالله و اصلحوا ذات بینکم، و اطیعوالله و رسوله ان کنتم مومنین.
بنام خداوند بخشاینده مهربان. از تو درباره غنیمت ها می پرسند، بگو، غنیمت ها از آن خدا و پیامبر است. پس از خدا پروا گیرید و روابطتان را به صلاح آورید، و از خدا و پیامبرش- اگر مومنید- فرمان برید. (184)(185)پس فرمان می دهد که همه غنیمت ها باز گردانده و تحویل داده شود. (186)در نتیجه، برای هیچیک از مسلمانان نصیبی از غنیمت نمی ماند. (187)عباده بن صامت- که از شهود واقعه است- بعدها می گوید: همه غنیمت ها را به خدا و پیامبرش تحویل دادیم. (188)
آنگاه رسول خدا به عبدالله بن کعب دستور می دهد تا غنائم را گرد آورده بار شتر کنند به چند نفر از یارانش نیز دستور می دهد تا عبدالله را در این کار یاری دهند. (189)
مردی به خدمت پیامبر آمده خبر می دهد که فلان شخص چادر شبی را که از غنائم است برای خویش نگهداشته است! پیامبر از آن شخص در این باره می پرسد. او می گوید: ای پیامبر خدا، من چنین کاری نکرده ام. گزارش دهنده می گوید: ای پیامبر خدا، آن نقطه را بکنید. بدستور پیامبر نقطه ای را که گزارش دهنده نشان می دهد می کنند و چادر شب را بیرون می آورند. یکی از مسلمانان از پیامبر خواهش می کند که از گناه وی در گذرد. و این خواهش را دوبار یا بیشتر تکرار می کند. پیامبر می فرماید: بهتر است درباره این مجرم حرفی نزنیم! (190)
نماز عصر را در بدر می خوانند، آنگاه راهی اثیل می شوند. (191)

دراثیل

پیش از غروب آفتاب به اثیل می رسد که دره ای است به طول سه میل در دو میلی بدر. چون عده ای از یارانش مجروحند شب را در آنجا به استراحت می گذارند. (192)از همین نقطه، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه را برای بردن مژده پیروزی سپاه اسلام به مدینه می فرستد. (193)
در اثیل، اسیران را سان می بیند. نضر بن حارث که بدست مقداد اسیر شده است در میان آنهاست. نگاهی به نضربن حارث می افکند و در او خیره می شود. نضر به مردی که در کنار اوست می گوید: محمد به خدا سوگند مرا می کشد! با چشمانی که از آن مرگ می بارید به من نگریست! او به وی می گوید: نه، این از وحشتی است که تو داری. نضر به مصعب بن عمیر می گوید: تو از همه کسانی که در اینجا هستند نسبت نزدیک تری با من داری. با رهبرت گفتگو کن تا با من رفتاری کند که با رفقایم می کند، چه اگر نکنی او مرا خواهد کشت. مصعب می گوید: تو بودی که درباره کتاب خدا آن حرفها را می زدی، و درباره پیامبرش آنچنان می گفتی. می گوید: ای مصعب، بگذار مرا در ردیف رفقایم قرار دهد، اگر کشته شدند کشته شوم و اگر بر آنها منت نهاده آزادشان کرد بر من هم منت نهاده آزادم کند. مصعب می گوید: تو یارانش را شکنجه و آزار می دادی. نضر می گوید: اگر قریش تو را اسیر کرده بودند تا زنده بودم نمی گذاشتم تو را بکشند. می گوید: بخدا قسم می دانم که تو راست می گویی، ولی من مثل تو نیستم. اسلام آن پیوندها و تعهدات را گسسته است!
چون بفرمان پیامبر، می خواهند نضربن حارث را گردن بزنند مقداد فریاد بر می آورد که این اسیر مال من است! پیامبر می فرماید: گردنش را بزن! خدایا، مقداد را از دریای بخشایشت توانگر گردان. علی ابن ابیطالب علیه السلام، او را با شمشیر می کشد. (194)
عمربن خطاب به پیامبر می گوید: دندانهای پیشین سهیل بن عمرو را بکش تا زبانش از دهان بیرون آید و هیچگاه نتواند علیه تو سخنرانی کند. می فرماید: او را مثله می کنم تا گرچه پیامبر باشم خدا مرا مثله کند، و شاید او وقتی موضعی بگیرد که از آن بدت نیاید. (195)

مژده پیروزی در مدینه

زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه روز یکشنبه- نوزدهم رمضان- در گرمای ظهر به اطراف مدینه می رسند. زید در عقیقمی ماند، و عبدالله به تنهایی وارد شهر می شود و همانطور که سوار شتراست فریاد بر می آورد که آی گروه انصار! به شما مژده می دهم که پیامبر خدا سلامت است و مشرکان کشته و اسیر شده اند! دو پسر ربیعه، و دو پسر حجاج، و ابوجهل کشته شدند. زمعه بن اسود، و امیه بن خلف کشته شدند. سهیل بن عمرو و همراه عده کثیری اسیر شدند!
عاصم بن عدی برخاسته نزدیک او می رود، و آهسته از او می پرسد: پسر رواحه، آیا آنچه می گویی راست است؟ جواب می دهد: آری بخدا قسم، و فردا ان شاءالله پیامبر خدا می آید همراه با اسیران دربند کشیده. آنگاه در منطقه بلند مدینه- آنجا که محله بنی عمرو بن خوف و خطمه و وائل است- می رود و به انصار خانه به خانه مژده می دهد در حالیکه پسران در پی او می دوند و فریاد شادی برداشته اند که ابوجهل فاسق کشته شد! تا میرسند به محله بنی امیه بن زید.
زید بن حارثه هم که بر ماده شتر پیامبر- به نام قصواء- سوار است فرامی رسد تا به مردم مدینه مژده پیروزی بدهد. وقتی به مصلامی رسد بانگ بر می دارد که عتبه و شیبه پسران ربیعه، دوپسر حجاج، ابوجهل، ابوالبختری، زمعه بن اسود، و امیه بن خلف کشته شدند. سهیل بن عمرو با عده کثیری دیگر اسیر شدند! عده ای از مردم، سخن او را باور نمی کنند، و با خود می گویند: زید، گریزان آمده است! بطوریکه مسلمانان از این حرف به خشم می آیند و در عین حال نگران می شوند. زید بن حارثه هنگامی به شهر رسیده است که مسلمانان تازه از دفن رقیه دختر پیامبر در گورستان بقیع باز گشته اند.
یکی از منافقان به اسامه پسر زید بن حارثه می گوید: رهبرتان و کسانی که همراه او بودند کشته شده اند! منافق دیگری به ابولبابه می گوید: رفقای شما چنان پراکنده شده اند که تا ابد گرد هم نخواهند آمد. بزرگترین یاران محمد و خود محمد کشته شده اند. بیا این ماده شتر اوست که می شناسیم و این هم زید بن حارثه است که از شدت وحشت نمی فهمد چه می گوید، و گریزان آمده است! ابولبابه به او می گوید: خدا حرف تو را تکذیب می کند! یهودیان هم می گویند: زید گریزان آمده است!
اسامه پسر زید بن حارثه پیش پدر می آید و در حالیکه او را به کنار می کشد از او می پرسد: پدرجان، آیا راست است آنچه می گویی؟ می گوید: آری بخدا قسم راست است ای پسرم. اسامه روحیه می گیرد و پیش آن منافق بر می گردد و به او می گوید: تو علیه پیامبر خدا و مسلمانان شایعه پرا کنی می کنی؟! وقتی پیامبرخدا آمد ترا دستگیر کرده می زند! منافق می گوید: آقاجان، این چیزی است که من از مردم شنیده ام! (196)