فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

در آستانه درگیری

رسول خدا در حالیکه زرهی بنام ذات الفضول بر تن و شمشیر اهدایی سعد بن عباده بنام عضب را در دست دارد (160)از قرارگاه فرماندهی خویش به سپاه چنین می فرماید: هر کس یکی از افراد دشممن را بکشد ساز وبرگ وی از آن او خواهد بود. هرکس یکی را به اسارت بگیرد مال او خواهد بود. (161)
ابوجهل از خدا طلب پیروزی می کند و می گوید: خدایا، هر که را از ما که پیوند خویشاوندی بکلی بریده است و چیزی ناشناخته آورده است امروز هلاک گردان! (162)
نوفل بن خویلد با صدایی زنگدار فریاد می زند: آی گروه قریش، امروز روز برتری و سرفرازی است!(163)

درگیری وعملیات

عتبه پیش می آید تا بجنگد. حکیم بن حزام به او می گوید: آهسته باش! از چیزی نهی می کنی و خودت را پیش از دیگران به آن دست می زنی؟
چون سپاه قریش پیش می آید اسود بن عبدالاسد مخزومی که نزدیک آبگیر رسیده است می گوید: با خدا پیمان می بندم که از آبگیرشان بیاشامم یا آن را منهدم کنم یا در کنارش بمیرم. و می دود تا به کنار آبگیر می رسد. حمزه بن عبدالمطلب به جلو او می دود و با ضربه شمشیر خود پای او را قطع می کند. اسود پیش می خیزد تا خود را به آبگیر می رساند و با پای سالمش خاکریز کناره آن را فرو می ریزد و از آن آب می آشامد. حمزه او را دنبال می کند و در کنار آبگیر او را به هلاکت می رساند. مشرکان در صفوف خویش نگران این صحنه اند و می پندارند که غلبه با آنها خواهد بود.
با پیشرفت مشرکان دو سپاه به هم نزدیک می شوند. عتبه و شبیبه وولید پسر عتبه از صف پیش تر می آیند و به جنگ تن به تن می خوانند. سه جوان انصاری به مبارزه آنها می روند. آنان معاذ و معوذ و عوف پسران عفراءهستند. رسول خدا به آنان دستور می دهد تا به صف خویش باز گردند، و در حقشان دعا می کند. سخنگوی مشرکان فریاد بر میآورد که ای محمد، از قوم ما کسانی را که با ما همشأن و همتایند به مبارزه بفرست. رسول خدا رو به بنی هاشم می کند که بر خیزید و اینک که آنها باطلشان را آورده اند تا نور خدا را بوسیله اش خاموش سازند بوسیله حقی که خدا پیامبرتان را به آن برانگیخته است. بجنگید. حمزه پسر عبدالمطلب، علی ابن ابیطالب، و عبیده پسر حارث بن المطلب برخاسته به مبارزه آنها می روند. چون کلاه خود بر سر دارند آنان را نمی شناسند، و عتبه می گوید: خودتان را معرفی کنید تاشما را بشناسم و اگر همتای ما بودید با شما بجنگیم. حمزه می گوید: من حمزه پسر عبدالمطلبم، شیر خدا و شیر پیامبرش. عتبه می گوید: همتای بزرگواری هستی. آنگاه در معرفی خویش می گوید: و من شیر حلفاءهستم. و می پرسد: آن دو نفر که همراه تو اند چه کسانی هستند؟ حمزه می گوید: علی ابن ابیطالب، و عبیده بن الحارث. می گوید: دو همتای بزرگوارند.
آنگاه عتبه به پسر خویش می گوید: برخیز ای ولید. ولید بر می خیزد. علی ابن ابیطالب- که کوچکتر از دو نفر دیگر است- به مقابله او می شتابد و او را می کشد. سپس عتبه بر می خیزد. و حمزه به مقابله او می رود. ضربه ای مبادله می کنند، و حمزه او را می کشد. بعد، شیبه بر می خیزد، و عبیده بن الحارث- که کهنسال ترین یار پیامبراست- به جنگ او می رود. شیبه با دم شمشیر به عضله ساق وی می زند و آن را قطع می کند. حمزه و علی به شیبه حمله می کنند و او را می کشند و عبیده را به دوش گرفته به صف سپاه باز می آورند در حالیکه خون از ساق پایش می ریزد. عبیده به پیامبر خدا می گوید: آیا شهید نیستم؟ می فرماید: آری. می گوید: بخدا سوگند اگر ابو طالب زنده بود می دانست که ما بدانچه او سروده است سزاوارتر از وی هستیم آنجا که می گوید:
کذبتم و بیت الله نخلی محمداً - و لما نطاعن دونه و نناصل
و نسلمه حتی نصرع حوله - و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
ابوجهل رو به سپاهیانش کرده آنان را به کارزار بر می انگیزد، و می گوید: از کشته شدن عتبه و شیبه وولید به وحشت نیافتید، زیرا آنها وقتی به جنگ رفتند عجله کردند و به خود نازیدند! قسم می خورم که امروز تا محمد و یارانش را به طناب نبندیم از اینجا بر نگردیم. بنابراین مبادا ببینم کسی از شما یکی از آنها را بکشد، باید آنها را زنده دستگیر کنید تا به آنها بفهمانیم که چه کردند از ترک دین و بی اعتنایی به آنچه پدرانشان می پرستیدند!
چون سپاه اسلام از جای خود حرکت می کند و با کفار درگیر می شود عاصم بن ابی عوف سهمی مثل گرگی پیش می آید و می گوید: ای گروه قریش، آن را بگیرید که پیوند خویشاوندی گسست ووحدت ما را بر هم زد و چیزهای ناشناخته ای آورد، یعنی محمد را. زنده نمانم اگر بگذارم از چنگم بدر رود! ابو دجانه او را می کشد، و می ایستد تا سلاح او را بر گیرد. عمربن خطاب سر می رسد و به او می گوید: حلا دست از سلاح ولوازم او بردار و بگذار تا دشمن از میان برود، من هم شاهدم که سلاح ولوازم او مال تواست. در همین حال یکی از نفرات دشمن بنام معبد بن وهب می آید و ضربه ای به ابو دجانه وارد می آورد که ابو دجانه بر اثرش بر زانو در می آید، سپس بر می خیزد و او را دنبال کرده چندین ضربه به او می زند اما کارگر نمی شود، تا این که معبد به چاله ای که پیش پای اوست می افتد. ابودجانه خود را به او می رساند و او را سر می برد و سلاح و لوازم او را بر می دارد. (164)
عاص بن سعید در حالیکه کفار را تشویق به جنگیدن می کند پیش می آید. با علی ابن ابیطالب روبرو می شود. علی او را می کشد. (165)
عوف و معوذ پسران عفراءبعلت خردسالی شمشیرشان را به گردن- و نه به کمر- حمایل کرده اند. عوفبن عفراءاز عبدالرحمن بن عوف می پرسد: عموجان! ابوجهل کدامیک از اینهاست؟ می گوید: پسرم! چه می خواهی از او؟ می گوید: به من گفته اند که او به رسول خدا دشنام می دهد، و من قسم خورده ام اگر او را ببینم او را بکشم یا در این اقدام کشته شوم. عبدالرحمن بن عوف، ابوجهل را به او نشان می دهد. سپس معوذ بن عفراءهمین سوأل را از او می کند. عبدالرحمن بن عوف از آن دو می پرسد: پسر که هستید؟ می گویند: پسر حارث. (166)
از طرفی بنی مخزوم وقتی می بینند عتبه و شیبه وولید کشته شدند می گویند نمی گذاریم ابوالحکم ابو جهل به سر نوشت آنان دچار شود. پسران ربیعه، عجله کردند و به خود نازیدند و عشیره آنها از آنها حمایت لازم نکرد. پس همه به دور ابو جهل گرد می آیند و او را تنگ در بر می گیرند تا کسی نتواند به او آسیبی بزند. سپس تصمیم می گیرند زره او را بر تن یکی از خودشان بپوشانند و او را شبیه وی سازند. پس آن را بر تن عبدالله بن منذر بن ابی رفاعه می کنند. علی علیه السلام به مقابله او می شتابد و او را می کشد، و می گوید: بگیر این ضربه را از من که از بنی عبدالمطلب هستم! سپس آن را بر تن ابوقیس پسر فاکه بن مغیره می پوشانند، و حمزه بن عبدالمطلب که می پندارد او ابو جهل است به او حمله برده او را می کشد و می گوید: بگیر این ضربه را از من که از بنی عبدالمطلب هستم! سپس آن را بر تن حرمله بن عمرو می کنند. علی علیه السلام به او حمله می برد و او را می کشد. بعد می خواهند آن زره را به تن خالد بن اعلم کنند قبول نمی کند که بپوشد. معاذ پسر عمرو بن جموح می بیند بنی مخزوم کسی را به میان گرفته اند و می گویند: نمی گذاریم دست کسی به ابو الحکم ابو جهل برسد! پی می برد که وی ابوجهل است. با خود می گوید: بخدا امروز یا باید کشته شوم یا خودم را به او برسانم. به کمین او می ایستد و چون فرصتی مناسب دست می دهد به او حمله برده ضربه ای به ساق پای او می زند تا از همانجا قطع می شود و می پرد چنانکه هسته ای بوقت شکستن از زیر مشتک سنگ بپرد. عکرمه پسر ابو جهل به معاذ بن عمرو حمله می برد و ضربه ای بر شانه وی می زند بطوریکه دستش از شانه اش بریده میشود و تنها به پوست وصل است. معاذ دست بریده خود را با دست دیگرش می گیرد، ولی چون خیلی درد می کشد پای خود را بر روی همان دست بریده می گذارد و آنرا می کشد تاکنده می شود. (167)
عوف و معوذ پسران عفراءنیز به ابو جهل زخمی حمله می کنند و ضربه هایی به او می زنند، و خود همانجا به شهادت می رسند. (168)
چون آفتاب بر میدان رزم دامن می گسترد و در حالیکه سپاه اسلام و سپاه مشرکان بهم آویخته اند علی علیه السلام در تعقیب یکی از مشرکان پیش می رود که ناگهان می بیند بر بالای یک پشته شنی یکی از مشرکان با سعد بن خیثمه مشغول نبرد است. مشرک سعد بن خیثمه را به شهادت می رساند. مشرک پیچیده در آهن است و سوار بر اسب. از اسب فرو می غلتد، و با اینکه نشانه ای برخورد دارد علی علیه السلام او را نمی شناسد ولی او علی را می شناسد و فریاد می زند: پسر ابو طالب! بیا به جنگ تن به تن! علی روبرو او می آورد، و او به طرف علی سرازیر می شود. علی که جوانی کوتاه قامت است سرازیر به عقب بر می گردد تا او از بلندی فرود آید و در حالیکه بر بلندی است بر او مسلط نباشد. مشرک می گوید: پسر ابو طالب! فرار می کنی؟! می گوید: نامرد! گریزگاه همین نزدیکی هاست! چون علی می ایستد و گامهای خویش استوار می سازد مشرک پیش می آید ووقتی که کاملاًنزدیک می شود ضربه ای به علی نشانه می رود ولی علی با سپر خویش آن ضربه را دفع می کند و شمشیر که سپر را شکافته در آن گیر می کند، و علی ضربه ای بر پیکر زرهدار او می زند که لرزه ای بر اندامش می افتد و زره می شکافد. علی گمان می برد که این ضربه کار او را یکسره خواهد کرد. ناگهان برق شمشیری را از پشت سر خویش می بیند، سرش را می دزدد، و شمشیر بر آن مشرک فرود می آید و استخوان سر او بروی زره آویزان می شود. و این صدا از شمشیرزن بر می آید که بگیر این ضربه را از من که پسر عبدالمطلب هستم! علی به پشت سر خویش می نگرد و می بیند که حمزه بن عبدالمطلب است. (169)

وشکست...

اندکی از ظهر گذشته سپاه مشرکان رو به هزیمت می نهد. (170)نوفل بن خویلد که اول صبح مشرکان را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ای گروه قریش، امروز روز برتری و سرفرازی است اینک از کشتاری که در میان همرزمانش افتاده خود را باخته است و پیوسته به انصار می گوید: از جان ما چه می خواهید؟ آیا نمی بینید چه کسانی را می کشید؟ مگر به شیر و لبینیات احتیاج ندارید؟! جبار بن صخر، او را دستگیر می کند و پیشاپیش خویش می راند... (171)
سعد بن معاذ تیری به طرف سهیل بن عمرو پرتاب می کند که رگ ساق پایش را قطع می کند. سعد رد خون را می گیرد تا به او می رسد، می بیند مالک بن دخشم موی پیشانی او را گرفته است. می گوید: این اسیر مال من است، من او را به تیر زده ام. مالک می گوید: مال من است چون من او را گرفته ام. اسیر را به خدمت پیامبر می آورند. او را تحویل می گیرد. (172)
هبیره بن ابی وهب که شکست او را به وحشت افکنده است خود را می بازد و به زانو در می آید و قادر به برخاستن نیست. ابو داود مازنی سر می رسد و با زدن ضربه ای زره او را می شکافد، و او در می غلتد. ابو داود به راه خود ادامه می دهد. ابو اسامه و مالک پسران زهیر جشمی که همپیمان هبیره هستند او را در آن حال می بینند. به کمکش می آیند و دفاع کنان او را به گوشه ای می برند. (173)
قریش که زره بسیار دارند وقتی شکست می خورند و رو به گریز می نهند برای این که جان خود را بدربرند زره خویش را گشوده می افکندند. مسلمانان که در تعقیب آنها هستند زره ها را بر می دارند. خفاف سه زره به چنگ می آورد و به خانه خویش می برد، یکی از آنها زره حارث بن هشام است. (174)
قباث بن اشیم کنانی بعدها می گوید: من با مشرکان در جنگ بدر شرکت کردم. من نگاهی به کمی نعداد یاران محمد انداختم و به کثرت نفرات و اسب و شتر خویش می اندیشیدم. اماشکست خوردیم، و من همراه گریختگان می گریختم، و می دیدم که مشرکان به هر طرف می دوند! با خود گفتم: من ندیده ام که در چنین تناسب نیرویی کسی بگریزد مگر زنان! یکی همراه من شد. همچنانکه با من می آمد دیدیم کسانی که در تعقیب ما هستند به ما می رسند. به او گفتم: رمقی داری که تند بروی؟ گفت نه، دیگر رمقی در من نمانده است! و از ترس از پا افتاد. و من تند کردم و رفتم تا صبح قبل از آفتاب به غیقه (175)رسیدم. من راه بلد بودم و چون می ترسیدم کسانی که در تعقیب ما هستند به من برسند از جاده نرفتم و همه بیراه رفتم. در غیقه مردی که از قبیله ما بود از من پرسید: چه خبر؟ گفتم: هیچ! کشته دادیم و اسیر شدیم و گریختیم! مرکبی داری؟ شتری برایم آورد و مرا سوار کرد و توشه راهی به من داد و در جحفه به راه رسیدم. و آمدم تا وارد مکه شدم... (176)
حکیم بن حزام هم بعدها می گوید: در جنگ بدر شکست خوردیم و رو به گریز نهادیم. من می دویدم و می گفتم: خدا بکشد پسر حنظلیه ابوجهل را که فکر می کند روز تمام شده است در حالیکه روز همچنان باقی است. این را از آنجهت می گفتم که دلم می خواست غروب شود و مسلمانان دست از تعقیب ما بردارند. عبیدالله و عبدالرحمن پسران عوام که بر شتری سوارند حکیم بن حزام را گریزان می بینند. عبدالرحمن به برادرش می گوید: برو پایین و حکیم بن حزام را سوار کن. عبیدالله که پایش لنگ است می گوید: خودت می دانی که پایم لنگ است و نمی توانم این کار را انجام دهم. عبدالرحمن می گوید: چاره ای نیست و باید این کار را بکنیم. او مردی است که اگر بمیریم خرج خانواده ما را متکفل می شود و تا زنده ایم
مشکلات ما را حل می کند. عبدالرحمن با برادرش که لنگ است پایین می آیند و حکیم بن حزام را سوار می کنند و به نوبت سوار شتر می شوند. (177)
بعدها حکیم بن حزام که بسیار سالخورده است در گزارش این جنگ می گوید: روبرو شدیم و جنگیدیم. آنگاه مشتی ریگ برگرفته به طرف ما پرتاب کرد و صدایی از آسمان به زمین شنیدم مثل افتادن مشتی ریگ در طشت، و روبه هزیمت نهادیم. (178)نوفل بن معاویه دیلی هم می گوید صدایی شنیدیم مثل افتادن ریگ در طشت که از پیش روی ما و از پشت سر ما به گوش می رسید و از آن سخت ترسیدیم، و رو به گریز نهادیم. (179)