فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

سپاه اسلام

سپاه اسلام از عرق الظبیه حرکت می کند و شب چهارشنبه پانزدهم رمضان به روحاءمی رسد. پیامبر خدا بر سر چاه روحاءنماز می خواند. پس از آخرین رکعت نماز مغرب، کافران را لعنت می فرستد، و می فرماید: خدایا، مگذار ابوجهل- فرعون این ملت- از چنگ ما بگریزد. خدایا، مگذار رمعه بن اسود از چنگ ما بگریزد. خدایا، چشم ابو زمعه را با بلایی داغ کن. خدایا، چشم ابو زمعه را کور کن. خدایا، مگذار سهیل بن عمرو از چنگ ما بگریزد. خدایا، سلمه بن هشام و عباس بن ابی ربیعه و دیگر مومنان مستضعف را رهایی بخش.
در این شب در حق ولید بن ولید دعایی نمی کند. او در جنگ بدر به اسارت در می آید و چون بعد از مکه باز می گردد مسلمان می شود و می خواهد به مدینه هجرت کند او را زندانی می کنند. در این هنگام، پیامبر در حق وی دعا می کند.
پیامبر خدا در روحاءبه یارانش می فرماید: این دره روحاءاست. این بهترین درهای عربستان است. (131)در روحاء، حبیب بن یساف خود را به پیامبر می رساند و می گوید: من به خدایی که پروردگار عالمهای آفریدگان است تسلیم شدم و گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی. رسول خدا از مسلمان شدن وی شاد می شود و به او می فرماید: همراه ما بیا. (132)
آنگاه از روحاءحرکت می کند، و پس از طی مسافتی از سمت راست راه مکه رو به بدر پیش می رود. نزدیک صفراء بسبس بن عمرو جهنی- همپیمان بنی ساعده- و عدی بن ابی الزغباءجهنی- همپیمان بنی نجار- را برای کسب اطلاعات از کاروان ابو سفیان می فرستد. سپس رو به صفراء- که دهکده ای است میان دو کوه- پیش می رود. از نام آن دو کوه می پرسد. می گویند: آن یک را مسلح می نامند و آن دیگری را مخری. از ساکنانش می پرسد. جواب می دهند: بنوالنار و بنوحراق که دو شاخه از عشیره بنی غفارندتت. پیامبر از آن دو و از این که از میان آندو بگذرد خوشش نمی آید و نام آنها و ساکنانش را به فال نیک می گیرد، و از سمت راست آنها عبور می کند. سپس چرخی به راست زده به دره ای بنام ذفران می رسد، و در آنجا اردو می زند.
در این جا به او خبر می رسد که قریش از مکه حرکت کرده اند تا از کاروانشان دفاع کنند. با مسلمانان مشورت می کند و اخبار را گزارش می دهد... مقداد برخاسته می گوید: ای پیامبر خدا، برای اجرای آنچه خدا به تو نموده است روانه شو که ما با توایم. بخدا سوگند به تو آنچه بنی اسرائیل به موسی گفتند نخواهیم گفت که توو پروردگارت بروید و بجنگید که ما اینجا نشسته ایم. بلکه می گوییم: تو و پروردگارت بروید و بجنگید که ماهمراهتان می جنگیم. بخدا سوگند اگر مارا به دورترین نقطه گیتی ببری با چالاکی تمام همراه تو به طرفش خواهیم رفت تا به آنجا برسی. رسول خدا از وی تجلیل نموده سپاسگزاری می کند. آنگاه می فرماید: مردم! نظر بدهید. و منظورش انصارند، زیرا اکثریت را آنان تشکیل می دهندت و وقتی در عقبه با وی بیعت کرده اند گفته اند: ای رسول خدا، ما هیچ تعهدی در برابر تو نداریم تا آنکه به سرزمین ما برسی. وقتی رسیدی در سایه حمایت و دفاع ما خواهی بود، و بهمانگونه که از فرزندان و زنان خویش دفاع می کنیم از تو دفاع خواهیم کرد. ازینرو رسول خدا می ترسد انصار خودشان را موظف به دفاع از وی ندانند مگر در برابر دشمنی که در مدینه به وی حمله آورد، و فکر کنند که او حق ندارد برای حمله به دشمن آنان را از سرزمینشان بیرون ببرد و به سفر جنگی وادارد. چون پیامبر این مطلب را مطرح می سازد سعد بن معاذ می گوید: بخدا مثل این است که منظورت ای پیامبر خدا ما هستیم؟ می فرماید: آری. می گوید: ما به تو ایمان آورده ایم و ترا تصدیق کرده ایم و گواهی داده ایم به این که آنچه تو آورده ای حق است، و بر سر آن با تو عهد و پیمان بسته ایم که گوش به فرمانت باشیم و اطاعت کنیم. بنابراین ای پیامبرخدا به راه آنچه تصمیم گرفته ای ادامه بده که ما با تو خواهیم بود. سوگند به آنکه ترا به حق بر انگیخت اگر رو به این دریا آوری و در آن غوطه ور شوی همراهت غوطه ور خواهیم گشت و حتی یکتن از ماهم خودداری نخواهد کرد. ما از این که فردا ما را با دشمنان روبه رو کنی ناراحت نیستیم. ما در جنگ سخت شکیباییم و در برخورد با دشمن سنگ تمام می گذاریم. باشد که خدا از ما برای تو کرداری بروز دهد که شادمان شوی. بنابراین بفرخندگی رحمت الهی ما را حرکت بده. پیامبر از نطق سعد بسیار خوشحال میشود و به وجد و نشاط می آید. آنگاه می فرماید: حرکت کنید، و به شما مژده می دهم که خدای متعال به من وعده برخورد به یکی از دو دسته سپاه و کاروان را داده است: بخدا سوگند پنداری هم اینک به قتلگاه یکایک سپاه دشمن می نگرم.
سپس از ذفران به راه می افتد و به دهکده ای بنام دبه- که میان اصافر و بدر قراردارد(133)- می رسد. در آنجا نماز می گزارد و از آنجا به راه افتاده از سمت چپ حنان- که یک تپه شنی کوه آساست- پیش رفته به نزدیک بدر می رسد. در آنجا خودش همراه یکی از یارانش سوار شده می رود و به پیر سالخورده بیابانگردی بر می خورد. (134)
او سفیان ضمری نام دارد و قتاده بن نعمان ظفری همراه اوست. (135)رسول خدا از سفیان می خواهد که خود را معرفی کند. وی می گوید: شما خودتان را معرفی کنید. می فرماید: تو به ما اطلاع بده و ما به تو اطلاع می دهیم. می پرسد: متبادل باشد؟ می فرماید: آری. سفیان ضمری می گوید: از قریش چه خبر داری؟ می گوید: به من اطلاع رسیده است که فلان روز از مکه حرکت کرده اند. اگر شخصی که این اطلاع را به من داده است راست گفته باشد باید الان آنها پهلوی این دره باشند. می فرماید: از محمد و یارانش چه خبر داری؟ می گوید: به من خبر رسیده است که فلان روز از یثرب حرکت کرده اند. اگر شخصی که این خبر را به من داده است راست گفته باشد باید الآن آنها پهلوی همین دره رسیده باشند. آنگاه ضمری می پرسد: شما چه کسانی هستید؟ پیامبر می فرماید: ما از آب هستیم. و راه خود گرفته می رود. آن پیرمرد با خود می گوید: یعنی چه از آب هستیم؟ آیا از ساکنان کناره آب عراق هستند؟ (136)پیامبر خدا نزد یارانش بر می گردد. هیچیک از دو سپاه نمی دانند که دیگری در کجاست، زیرا میان آن دو یک تپه شنی حایل است. (137)
پیامبر جمعه هفدهم رمضان، شامگاهان در دره بدر اردو می زند. علی و زبیر و سعدابن ابی وقاص و بسبس بن عمرو را می فرستد تا به جستجوی آب برخیزند، و اشاره به کوه کوچکی به نام ظریب می فرماید: امیدوارم که خبر را در کنار چاهی که پشت این کوه است بیابید. با سرعت بطرف کوه می روند و می بینند شتران آبکش و آبکشان قریش در کنار همان چاهی هستند که پیامبر خدا یاد کرده است. با هم در گیر می شوند، و بیشترین آنها می گریزند از جمله عجیر که اولین کسی است که خبر رسیدن پیامبر را به قریش می رساند و فریاد می زند: آی آل غالب! این پسر ابو کبشه و پیروان اواست که آبکشان شما را دستگیر کردند! سپاه قریش به تلاطم در می آید، و همه سخت ناراحت می شوند. (138)
بعدها حکیم بن حزام دریافت این خبر را چنین گزارش می کند: در چادر خود به کنار شتری که سر بریده بودیم نشسته بودیم و پاره ای از گوشت آن را بریان می کردیم که ناگهان این خبررا شنیدیم. میل به غذا از دلمان برفت، و بنا کردیم به ملاقات با یکدیگر. عتبه بن ربیعه به دیدن من آمد که ای ابو خالد، من کسی را سراغ ندارم که سفری جنگی عجیبتر از این سفر ما کرده باشد، کاروان ما نجات یافته است، و ما به سرزمین مردمی آمده ایم تا به آنها تجاوز مسلحانه کنیم. ملی چه می شود کرد که تدبیر کسی که از او فرمان نمی برند بی فایده است. این از کارهای منحوس پسر حنظلیه ابوجهل است. ای ابو خالد، آیا از این که دشمن شبانه به ما حمله کند نگران نیستی؟ گفتم: برای همدیگر نگهبانی می دهیم تا صبح شود و ببینیم در اطراف ما کیست. گفت: این رأس صواب است.
آنشب مشرکان تا صبح نگهبانی می دهند.ابوجهل با دیدن این وضع بر می آشوبد و می گوید: این دستور عتبه است که مایل نیست با محمد و یارانش بجنگد. عجیب است! آیا می پندارید محمد و یارانش به جمع انبوه شما حمله خواهند کرد! من که با عشیره ام به یکسو می رویم و نمی گذاریم کسی برای ما نگهبانی بدهد. و به کناری میروند. باران شروع به باریدن می کند. عتبه می گوید: این یک مصیبت است، اینها آبکشان شما را گرفته اند. (139)
در آنشب یسار برده عبید بن سعید بن عاص، و اسلم برده منبه بن حجاج، و ابو رافع برده امیه بن خلف دستگیر می شوند. سربازان اسلام آنها را به خدمت پیامبر خدا می آورند. او در حال نماز است. آن چند نفر می گویند: ما آبکشان قریش هستیم، ما را فرستاده اند تا برای آنها آب ببریم. مسلمانان از اظهار آنان خوششان نمی آید، چه امیدوارند آنها از کاروان قریش و نوکران ابوسفیان باشند. آنها را کتک می زنند تا حقیقت را بگویند. چون آنها را با زدن از پا در می آورند می گویند: ما نوکران ابوسفیان و جزو کاروان او هستیم، و کاروان اینک پشت این تپه شنی است. دست از آنها بر می دارند. وقتی پیامبر نمازش را تمام می کند رو به یارانش کرده می فرماید: اینها به شما حقیقت را می گویند شما آنها را کتک می زنید ووقتی به شما دروغ می گویند دست از آنها بر می دارید! می گویند: ای پیامبر خدا، اینها به ما می گویند که سپاه قریش آمده است. می فرماید: راست می گویند، قریش آمده اند تا از کاروان خویش دفاع کنند و از این که شما به کاروان آنان حمله کنید ترسیده اند. آنگاه رو به آن آبکشان نهاده می پرسد: سپاه قریش در کجاست؟ می گویند: پشت این تپه شنی که می بینی. می پرسد: چند نفرند؟ می گویند: خیلی. می پرسد: چند نفر؟ می گویند: نمی دانیم چند نفرند. می پرسد: روزی چند شتر سر می برند؟ جواب می دهند: یک روزه ده تا و یک روزه نه تا. می فرماید: اینها بین نهصدتا هزار نفرند. آنگاه از آن چند نفر می پرسد: چه کسانی از مکه با سپاه همراه شده اند؟ می گویند: هر که توانی داشته همراه سپاه آمده است؟. در این هنگام رو به یارانش نموده می فرماید: اینک مکه پاره های جگرش را پیش شما افکنده است! سپس از آن چند نفر می پرسد: آیا کسی از آنها به مکه برگشته است؟ جواب می دهند: پسر ابو شریق عشیره بنی زهره را باز گردانید. می فرماید: او با این که رشد عقلی ندارد و تا جایی که می دانم همواره دشمن خدا و دشمن کتاب خدا بوده است آنها را به راه صواب برده است. بعد می پرسد: غیر از آنها دیگری هم بازگشت؟ می گویند: آری، عشیره عدی بن کعب. (140)
در این هنگام، رسول خدا به یارانش می فرماید: به من نظر مشورتی بدهید که کجا موضع بگیریم؟
حباب بن منذر می گوید: ای پیامبر خدا، آیا این جایی که اکنون موضع داریم جایی است که خدا برای تو معین کرده است بطوریکه حق نداریم قدمی پیش یا عقب تر از آن بگذاریم یا نه این یک تدبیرو جنگ و حیله خصمانه است. می گوید: پس این موضع خوبی نیست! بیا ببرویم به نزدیک محل آبگیری دشمن، زیرا آن منطقه و چاههایش را خوب می شناسم، در آنجا چاهی است که میدانم آب خوشگواری دارد و آبی فراوان که خشک شدنی نیست. در آنجا حوضی می سازیم و ظرفها را در آن می ریزیم، می آشامیم و می جنگیم، و دیگر چاههارا خراب می کنیم.
رسول خدا می فرماید: ای حباب، تدبیر درستی را پیشنهاد می کنی. آنگاه برخاسته و همه این کارها را انجام می دهد.
عماربن یاسر و ابن مسعود را می فرستد تا احوال و نیروی دشمن را ارزیابی کنند. در اطراف سپاه دشمن می گردند، سپس به خدمت پیامبر باز می آیند و می گویند: اینها سخت ترسیده و در تشویش اند، بطوریکه وقتی اسبی می خواهد شیهه بکشد بر صورت او می زنند تا ساکت شود، بعلاوه باران تندی بر آنها می بارد.
کف دره پر از شنهای نرم است. آنشب باران می بارد و زمینی را که سپاه اسلام بر آن است نمناک و محکم می کند بطوریکه می توانند به آسانی حرکت کنند، و در زمینی که دشمن بر آن است بیشتر می بارد بطوریکه گل می شود و نمی توانند در آن حرکت کنند. مسلمانان بر اثر آن بارندگی و هوای مرطوب به چرت می افتند، و به خواب می روند چنانکه عده کثیری هرچه تلاش می کنند نمی توانند خود را بیدار نگه دارند. سعد ابن ابی وقاص بعدها می گوید: خواب چنان مرا در ربود که آخر شب مجبور شدم غسل کنم (141)
سپاه مشرکان آنشب در اضطراب است. ده شتر سرمی برند و در چادرهای خویش گوشتهارا بریان می کنند. بنوبت نگهبانی می دهند تا مبادا مسلمانان به آنان شبیخون بزنند. صبح، نبیه بن حجاج که رد یاب است رد پای عمار یاسر و عبدالله بن مسعود را تشخیص می دهد و می گوید: این رد پای پسر سمیه و پسر کنیز است که رد پایشان را می شناسم. محمد نابخردان ما و نابخردان یثرب را به جنگ ما آورده است! آنگاه این بیت را می خواند:
لم یترک الخوف لنا مبیتا - لا بد ان نموت او نمیتا
ترس نگذاشت که دیشب بخوابیم - چاره ای جز این نیست که بمیریم یا بکشیم
و به سپاه قریش می گوید: چون با محمد و یارانش روبرو شدیم توجه داشته باشید که این خویشاوندانتان را نکشید و همت به کشتن مردم یثرب بگمارید، چون اگر اینها مهاجرین و مسلمانان مکی را به مکه ببریم متوجه گمراهی و ترک دین آباءو اجدادی خویش خواهند شد.
در کنار چاه آب، برای پیامبر از شاخه های نخل سایه بانی می سازند و سعدبن معاذ شمشیر بسته در جلو آن به حراست می ایستد. (142)
پیش از آنکه قریش از تپه شنی عبور کرده سرازیر شوند پیامبر، صفوف یارانش را منظم می کند و چنان منظم و مرتب می کند که گویی تیرها را در ترکش مرتب کند. و به آنان آرایش جنگی می دهد. سحرگاه حوضی کنده و بر عمق آن افزوده و ظرفها را در آن افکنده اند. سپاه قریش وقتی نمایان می شود که پیامبر سرگرم آرایش سپاه است. سواد بن غزیه اندکی از صف پیش آمده است. رسول خدا با تیری که در دست دارد به شکم وی می فشارد و می فرماید: درست بایست ای سواد! سواد می گوید: قسم به آنکه تو را به حق به پیامبری بر انگیخت دردم آمد، بگذار از تو قصاص بگیرم! پیامبر پیراهن خویش بالا میزند و می گوید: قصاص بگیر! سواد او را بغل گرفته و می بوسد. پیامبر می پرسد: چرا این کار را کردی؟ می گوید:خدا وضعی را که می بینی پیش آورده است، و من می ترسم کشته بشوم، خواستم آخرین دیدارم با تو این باشد که ترا در بغل بگیرم. (143)
هفت جوان قرشی که مسلمان شده اند توسط پدرانشان در مکه زندانی می شوند و تحت نظر قرار می گیرند. قریش اینها را با خود به بدر می آورند. آنها در تردیدو دو دلی بسر می برند. عبارتند از: قیس پسر ولید بن مغیره، ابو قیس پسر فاکه بن مغیره، حارث پسر زمعه، علی پسر امیه بن خلف، و عاص پسر منبه بن حجاج. وقتی کمی سپاه اسلام را می بینند می گویند: اینها را دینشان فریفته است! (144)
پرچم بزرگ پیامبر- که پرچم مهاجران باشد- در دست مصعب بن عمیر است. پرچم خزرج در دست حباب بن منذر، و پرچم اوس در دست سعد بن معاذ. سپاه قریش نیز سه پرچم دارد: یکی در دست ابو عزیز، دیگری با نضربن حارث و سومی با طلحه بن ابی طلحه. (145)
در این روز پیامبر خدا به نطق می ایستد، و پس از ستایش و سپسس خدا می فرماید: من شما را به آنچه خدا شما را بدان تشویق کرده است تشویق می کنم، و شما را از آنچه خدا شما را از آن بر حذر داشته است برحذر می دارم. زیرا خداعظیم الشأن است، به حق فرمان می دهد و راستی را دوست می دارد و به کسانی که نیکی کنند بر حسب منزلتی که به درگاه وی دارند پاداش عطا می کند. اهل خیر و نیکی در رابطه با خدا نام برده می شود و هم به برتری می یابند. اینک شما در یکی از منزلت های حق مستقر گشته اید که خداوند از هیچکس که در آن منزلت جای گرفته است چیزی را نمی پذیرد مگر این که آن را برای جلب خشنودی وی انجام داده باشد. شکیبایی در شرایط جنگ از جمله اموری است که خدا بوسیله آن اندوه را می زداید و و شکیبا را از غم می رهاند و بوسیله اش شما در آخرت رهایی می یابید. پیامبر خدا در میان شماست و شما را بر حذر می دارد و به شما فرمان می دهد. پس امروز شرم دارید از این که خدای عزوجل به کاری از شما پی برد که با شما بخاطرش خشم گیرد، زیرا خدا می فرماید: البته خشم خدا سهمگین تر از خشمی است که شما با خود داشتید. (146)بنگرید به آنچه در کتابش به شما دستور داده است و آیاتی که به شما نموده است و این که پس از ذلت شما را به عزت رسانده است. بدینها چنگ آویزید تا پروردگارتان از شما خشنود گردد. به فرمان پروردگارتان در این هنگامه ها چنان اهتمام ورزید و نیکو امتحان دهید که آنچه خدا از رحمت و آمرزش به شما وعده داه است واجب آید. زیرا وعده او حق است و فرموده اش راست است و کیفرش سخت است. و جز این نیست که من و شما به خدای زنده بر پا دارنده وجود داریم، پشت مان را تکیه به وجودش داده ایم و چنگ به دینش آویخته ایم و بر او توکل کرده ایم و بازگشت ما به سوی اوست. خدا از من و مسلمانان درگذرد. (147)
قریش از دره سرازیر می شوند. پیشاپیش آنها زمعه بن اسود سوار بر اسب میآید در حالیکه پسرش سواره از پی روان است. سواره گردشی می کند تا برای سپاه کفار موضعی بیابد. در این هنگام رسول خدا دست به دعا بر می دارد و می گوید: خدایا، بیشک تو بر من کتاب فرو فرستادی، و به من دستور جنگ دادی و وعده کردی که به یکی از دو دسته کاروان یا سپاه برخورم، و تو وعده خویش خلاف نکنی! خدایا، این قریش است که اینک با همه گردنفرازی و افتخار نمایی خویش آمده است و با تو می ستیزد و پیامبرت را دروغگو می شمارد! خدایا، یاری را که وعده دادی برسان! خدایا، همین اول صبح آنان را به هلاکت رسان. (148)
عتبه بن ربیعه که سوار بر شتر سرخ مویی است پیدا می شود. پیامبر می فرماید: اگر در یکی از این مردم خیری باشد در صاحب همین شتر سرخ مو است، اگر بدستور او عمل کنند به راه درست رفته اند. (149)
چون سپاه مشرکان موضع می گیرد پیامبر بوسیله عمربن خطاب به قریش پیغام می دهد: برگردید زیرا اگر کسانی غیر از شما به جنگ من بیایند برای من خوشاینده تر از این است که شما به جنگ من بیایید، و این که با دیگران بجنگم برایم گواراتر از این است که با شما بجنگم.
حکیم بن حزام می گوید: پیشنهاد منصفانه ای داده است. این را از او بپذیرید. زیرا پس از عرضه این پیشنهاد هرگز بر او پیروز نخواهید شد.
ابوجهل می گوید: نه، پس از این که خدا او را به چنگ ما گرفتار آورده است هرگز بر نمی گردیم، و بعد از این که او را به چشم خویش دیده ایم به جستجوی رد پای او بر نخواهیم خاست! دیگر تا ابد نخواهیم گذاشت کسی معترض کاروان ما شود. (150)
چند نفر از قریش از جمله حکیم بن حزام پیش می آیند تا به لب حوض آب می رسند. مسلمانان در صدد بر می آیند که آنها را برانند، پیامبر می فرماید: کاری به آنها نداشته باشید. می آیند و آب می خورند. در همین روز هر که آب خورده است کشته می شود جز حکیم بن حزام. (151)
مشرکان چون قرار می گیرند عمیر بن وهب جمحی را مأمور ارزیابی سپاه اسلام می کنند. به او می گویند: محمد و یارانش را برای ما ارزیابی کن. سوار بر اسب به دوراردوی مسلمانان می گردد و از دره پایین و بالا می رود در این اندیشه که ممکن است که کمینی یا نیروی ذخیره ای داشته باشند. بعد باز می گردد و می گوید: نه نیروی ذخیره ای دارند و نه نیرویی در کمین. اینها سیصد نفر یاکمی بیشترند. هفتاد شتر دارند و دو اسب. آنگاه می افزاید: ای گروه قریش، نیروی به خطر افتاده است که مرگ آور است! شتران آبکش یثرب مرگ شتابنده بار دارند! سپاهی هستند که نیروی پشتیبان و پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند! نمی بینید که لب فرو بسته اند و کلمه ای بر زبان نمی آورند و مثل افعی به خود می پیچند؟ بخدا من معتقدم که هیچیک از آنان تا مردی از ما را نکشد کشته نمی شود، و اگر به تعداد خویش از شما بکشند دیگر زندگی پس از آن بی فایده است. بنابراین تصمیم خردمندانه ای بگیرید!
وقتی عمیر بن وهب این سخن را به آنان می گوید، ابو اسامه جشمی را که جنگی سواری است برای بررسی سپاه اسلام می فرستند. به دور پیامبر و یارانش گردشی کرده باز میگردد. از او می پرسند: چه دیدی؟ جواب می دهد: من مردان زورمندی یا کثرتی یا زرهی بسیار یا خیلی اسب ندیدم. اما مردمی دیدم که نمی خواهند برگردند پیش خانواده شان. مردمی که دل به مرگ سپرده اند. نیروی پشتیبانی یا پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند با چشمانی تیره که گویی دوریگ اسن نهاده بر زیر سپر! وی افزاید: می ترسم نیرویی در کمین و یا پشتیبان داشته باشند. آنگاه از دره سرازیر می شود و بعد سر بالا میآید و نزد آنان آمده می گوید: نه نیرویی در کمین دارند و نه نیروی ذخیره ای. تصمیم خودتان را بگیرید. (152)
حکیم بن حزام هم پس از شنیدن گزارش عمیر بن وهب به ملاقات این و آن پیش عتبه بن ربیعه می آید و به او می گوید: تو مهتر و سرور قریشی و از تو فرمان می برند. آیا می خواهی کاری کنی که تا دنیا دنیاست از تو به نیکی یاد شود با آن کاری که روز عکاظ کردی؟ می پرسد: چه کاری؟ می گوید: سپاه را برگردانی به مکه خونبهای آن همپیمانانت و آنچه محمد از آن کاروان در نخله گرفته است بپردازی، زیرا شما از محمد چیزی جز همین خونبها و قافله طلبکار نیستید. عتبه می گوید: من عهده دار می شوم و تو در این مورد طرف من باش. آنگاه بر شتر خویش نشسته در میان مشرکان قریش می رود و می گوید: هموطنان من، از من فرمان برید و با این مرد و پیروانش نجنگید، و این کار را به من نسبت دهید و بزدلی آن را بر عهده من گذارید، زیرا در میان آنان مردانی هستند که با ما خویشاوندی نزدیکی دارند و اگر جنگی رخ دهد برای همیشه هر یک از شما هر روز و شب چشمش به قاتل پدرش و برادرش می افتد، و این باعث کینه ورزیها و دل چرکی ها میان شما خواهد گشت. وانگهی موفق به کشتن آنان نخواهید شد مگر بهمان تعداداز شما کشته شود. بعلاوه من این نگرانی دارم که جنگ به زیان شما تمام شود حال آنکه شما جز خون همین مرد و کاروانی که او به آن تعرض کرده است طلبکار نیستید و من عهده دار پرداخت و جبران آن میشوم و بر عهده من باشد. ای هموطنان من، محمد اگر دروغگوباشد عربهای پابرهنه بجای شما دفع شر او خواهند کرد، و اگر پادشاهی باشد شما در سایه سلطنت برادرزاده تان بر خوردار خواهید بود، و اگر پیامبری باشد شما بوسیله او خوشبخت ترین آدمهاخواهید بود. نظر دلسوزانه مرا رد نکنید و تدبیرم را نابخردانه مشمارید!. (153)
سخن عتبه که زبردست ترین ناطق و زبان آورترین و خوش سیماترین فرد قریش است در شنوندگان اثر می کند. عتبه به گفتارش چنین ادامه می دهد: شما را سوگند می دهم که به خودتان رحم کنید و این چهره هایی را که مثل چراغ تابان است با آن چهره هایی که پنداری چهره مار است روبرو نسازید!
وقتی حرف عتبه تمام می شود ابوجهل که به او حسد می برد با خود می اندیشد اگر عتبه موفق شود و سپاه را به مکه برگرداند سروری مردم مکه با او خواهد شد. پس چنین می گوید: عتبه این پیشنهاد را از آنجهت می کند که پسرش با محمد است و محمد پسر عموی اوست، و او دلش نمی آید که پسر و عموی خودش را بکشد. تو ای عتبه! اینک پا از حد خویش بیرون نهاده ای ووقتی دو سپاه با هم روبرو شده اند بزدلی نشان داده ای، و الآن می خواهی که ما یکدیگر را بیدفاع به دست دشمن رها کنیم و به ما دستور می دهی که به مکه باز گردیم؟ نه، نمیشود. برنمی گردیم تا خدا کار ما را با محمد یکسره کند!
عتبه به خشم می آید و فریاد بر می دارد که ای نامرد! خواهی دید که چه کسی بزدل و پست است من یا تو؟ و قریش خواهد دید که چه کسی ترسو است و قوم خویش را به تباهی می کشد؟ (154)
عتبه با حکیم بن حزام گفتگو می کند. به حکیم می گوید: هیچکس مخالف پیشنهاد من نیست جز این حنظلیه ابوجهل. پیش او برو و بگو: عتبه خونبهای همپیمانان خویش و تاوان کاروان را عهده دار می شود. حکیم پیش ابوجهل می رود. وی دارد به خود عطر می زند،و زرهش را در برابرش نهاده است. به ابو جهل می گوید: عتبه مرا پیش تو فرستاده است. ابوجهل نگاه غضب آلودی به او می اندازد و می گوید: عتبه جز تو نیافت که بفرستد؟ می گوید: اگر غیراو مرا می فرستاد نمی پذیرفتم، ولی من واسطه شده ام برای برقراری آشتی میان مردم، و عتبه رئیس قبیله است. ابوجهل بار دیگر به خشم می آید و می گوید: حتی می گویی که رئیس قبیله است؟ می گوید: آری، می گویم، و همه قریش این را می گویند. (155)
آنگاه ابوجهل پیش عامربن حضرمی- برادر آنکسی که در نخله کشته شده است- میرود و می گوید: این همپیمان تو- یعنی عتبه- حالا که تو می روی تا با چشم خویش شاهد انتقامگیری خون برادرت باشی می خواهد سپاه را به مکه برگرداند و دارد مردم را به عدم دفاع می خواند، و اعلام می دارد که خونبهای برادرت را می پردازد و مدعی است که تو حاضری دیه بستانی. خجالت نمی کشی که دیه می ستانی حال آنکه اکنون برقاتل برادرت دست یافته ای؟ پاشو و از او رسماًبخواه که به تعهد همپیمانی خویش وفا کند. عامر بن حضرمی برخاسته سرخویش برهنه می کند و مشتی خاک بر سر می پاشد و فریاد بر می آورد که آخ برادرم! و با این کار و فریاد، عتبه را که از میان قریش همپیمان اوست رسوا می سازد. عامر همچنین سوگند یاد می کند که تا از یاران محمد نکشد به مکه باز نگردد. (156)
عامر در حالیکه سر خویش برهنه کرده است فریاد می کشد: عتبه گرسنه شده است به او آش جو بدهید! مشرکان هم حرف او را تکرار می کنند و می گویند عتبه گرسنه شده است به او آش جو بدهید! ابو جهل خوشحال از این حرفهاست. حکیم بن حزام پیش منبه بن حجاج هم می رود و همان سخنان را که با ابوجهل گفته است می گوید. می بیند که او نرم تر از ابوجهل است. حتی می گوید: پیشنهاد عتبه پیشنهاد خوبی است ووساطت تو هم خوب است. حکیم پیش عتبه باز می گردد، می بیند از حرفهای مشرکین سخت عصبانی است و از نطق خویش در میان اردوی قریش برگشته است. از شترش پایین می آید، زرهش را می پوشد، و می خواهد پارچه ای بیاورند تا باندازه سرش باشد. در همه سپاه چنان پارچه ای که باندازه کله بزرگ او باشد یافت نمی شود. ناچار عمامه ای بر سر خویش می پیچد که شاخه آویزانی ندارد و به پیش سپاه می آید. ابوجهل در صف مقدم بر مادیانی سوار است. چون عتبه به نزدیک او می رسد شمشیر از نیام می کشد. همه می گویندمی خواهد ابوجهل را بکشد. اما او با شمشیر خویش مادیان ابوجهل را پی می کند تا در می غلتد. و به ابوجهل می گوید: پیاده شو! امروز روز سوار شدن نیست چون همه هموطنانت سواره نیستند. در حالیکه ابوجهل فرود می آید عتبه به او می گوید: امروز خواهی دید کدامیک از ما دو نفر نافرخنده ترین فرد عشیره خویش است! (157)
ابوجهل به عمیر بن وهب می گوید: دو سپاه را درگیر کن! عمیر به سپاه اسلام حمله می برد تا صفوف آنان را بر هم زند، اما مسلمانان استوار در صف های خویش می مانند و از جا تکان نمی خورند. عامر بن حضرمی پیش می دود و حمله می کند. و جنگ در می گیرد. (158)
پیامبر دستور می دهد: تا من اجازه نداده ام نجنگید. اگر به شما نزدیک شدند با تیر بزنید. تا با شما تماس نیافته اند شمشیر از نیام نکشید. و دراز می کشد و به خواب می رود.
به پیامبر خبر می دهند که دشمن نزدیک شده و دست درازی کرده است. از خواب بر می خیزد در حالیکه خدا دشمن را در خواب به او اندک نموده است. با اندکی تشویش دستهای خویش را به آسمان بلند می کند و از پروردگارش می خواهد یاری را که وعده داده است به تحقق آرد، می گوید: خدایا، اگر این گروه بر من چیره شوند شرک چیره خواهد گشت و پرستش و دینی برای تو بر پا نخواهد ماند.ابوبکر می گوید: بخدا سوگند که خدا ترا یاری خواهد کرد و ترا رو سفید خواهد کرد. این رواحه می گوید: من به تو توجه می دهم که خدا بزرگ تر و برتر از آن است که تو با سوگند از او بخواهی که وعده اش را وفاکند. می فرماید: ای پسر رواحه، من به سوگند از خدا نخواهم که وعده اش را وفا کند؟ بیگمان خدا وعده اش را خلاف نکند. (159)

در آستانه درگیری

رسول خدا در حالیکه زرهی بنام ذات الفضول بر تن و شمشیر اهدایی سعد بن عباده بنام عضب را در دست دارد (160)از قرارگاه فرماندهی خویش به سپاه چنین می فرماید: هر کس یکی از افراد دشممن را بکشد ساز وبرگ وی از آن او خواهد بود. هرکس یکی را به اسارت بگیرد مال او خواهد بود. (161)
ابوجهل از خدا طلب پیروزی می کند و می گوید: خدایا، هر که را از ما که پیوند خویشاوندی بکلی بریده است و چیزی ناشناخته آورده است امروز هلاک گردان! (162)
نوفل بن خویلد با صدایی زنگدار فریاد می زند: آی گروه قریش، امروز روز برتری و سرفرازی است!(163)

درگیری وعملیات

عتبه پیش می آید تا بجنگد. حکیم بن حزام به او می گوید: آهسته باش! از چیزی نهی می کنی و خودت را پیش از دیگران به آن دست می زنی؟
چون سپاه قریش پیش می آید اسود بن عبدالاسد مخزومی که نزدیک آبگیر رسیده است می گوید: با خدا پیمان می بندم که از آبگیرشان بیاشامم یا آن را منهدم کنم یا در کنارش بمیرم. و می دود تا به کنار آبگیر می رسد. حمزه بن عبدالمطلب به جلو او می دود و با ضربه شمشیر خود پای او را قطع می کند. اسود پیش می خیزد تا خود را به آبگیر می رساند و با پای سالمش خاکریز کناره آن را فرو می ریزد و از آن آب می آشامد. حمزه او را دنبال می کند و در کنار آبگیر او را به هلاکت می رساند. مشرکان در صفوف خویش نگران این صحنه اند و می پندارند که غلبه با آنها خواهد بود.
با پیشرفت مشرکان دو سپاه به هم نزدیک می شوند. عتبه و شبیبه وولید پسر عتبه از صف پیش تر می آیند و به جنگ تن به تن می خوانند. سه جوان انصاری به مبارزه آنها می روند. آنان معاذ و معوذ و عوف پسران عفراءهستند. رسول خدا به آنان دستور می دهد تا به صف خویش باز گردند، و در حقشان دعا می کند. سخنگوی مشرکان فریاد بر میآورد که ای محمد، از قوم ما کسانی را که با ما همشأن و همتایند به مبارزه بفرست. رسول خدا رو به بنی هاشم می کند که بر خیزید و اینک که آنها باطلشان را آورده اند تا نور خدا را بوسیله اش خاموش سازند بوسیله حقی که خدا پیامبرتان را به آن برانگیخته است. بجنگید. حمزه پسر عبدالمطلب، علی ابن ابیطالب، و عبیده پسر حارث بن المطلب برخاسته به مبارزه آنها می روند. چون کلاه خود بر سر دارند آنان را نمی شناسند، و عتبه می گوید: خودتان را معرفی کنید تاشما را بشناسم و اگر همتای ما بودید با شما بجنگیم. حمزه می گوید: من حمزه پسر عبدالمطلبم، شیر خدا و شیر پیامبرش. عتبه می گوید: همتای بزرگواری هستی. آنگاه در معرفی خویش می گوید: و من شیر حلفاءهستم. و می پرسد: آن دو نفر که همراه تو اند چه کسانی هستند؟ حمزه می گوید: علی ابن ابیطالب، و عبیده بن الحارث. می گوید: دو همتای بزرگوارند.
آنگاه عتبه به پسر خویش می گوید: برخیز ای ولید. ولید بر می خیزد. علی ابن ابیطالب- که کوچکتر از دو نفر دیگر است- به مقابله او می شتابد و او را می کشد. سپس عتبه بر می خیزد. و حمزه به مقابله او می رود. ضربه ای مبادله می کنند، و حمزه او را می کشد. بعد، شیبه بر می خیزد، و عبیده بن الحارث- که کهنسال ترین یار پیامبراست- به جنگ او می رود. شیبه با دم شمشیر به عضله ساق وی می زند و آن را قطع می کند. حمزه و علی به شیبه حمله می کنند و او را می کشند و عبیده را به دوش گرفته به صف سپاه باز می آورند در حالیکه خون از ساق پایش می ریزد. عبیده به پیامبر خدا می گوید: آیا شهید نیستم؟ می فرماید: آری. می گوید: بخدا سوگند اگر ابو طالب زنده بود می دانست که ما بدانچه او سروده است سزاوارتر از وی هستیم آنجا که می گوید:
کذبتم و بیت الله نخلی محمداً - و لما نطاعن دونه و نناصل
و نسلمه حتی نصرع حوله - و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
ابوجهل رو به سپاهیانش کرده آنان را به کارزار بر می انگیزد، و می گوید: از کشته شدن عتبه و شیبه وولید به وحشت نیافتید، زیرا آنها وقتی به جنگ رفتند عجله کردند و به خود نازیدند! قسم می خورم که امروز تا محمد و یارانش را به طناب نبندیم از اینجا بر نگردیم. بنابراین مبادا ببینم کسی از شما یکی از آنها را بکشد، باید آنها را زنده دستگیر کنید تا به آنها بفهمانیم که چه کردند از ترک دین و بی اعتنایی به آنچه پدرانشان می پرستیدند!
چون سپاه اسلام از جای خود حرکت می کند و با کفار درگیر می شود عاصم بن ابی عوف سهمی مثل گرگی پیش می آید و می گوید: ای گروه قریش، آن را بگیرید که پیوند خویشاوندی گسست ووحدت ما را بر هم زد و چیزهای ناشناخته ای آورد، یعنی محمد را. زنده نمانم اگر بگذارم از چنگم بدر رود! ابو دجانه او را می کشد، و می ایستد تا سلاح او را بر گیرد. عمربن خطاب سر می رسد و به او می گوید: حلا دست از سلاح ولوازم او بردار و بگذار تا دشمن از میان برود، من هم شاهدم که سلاح ولوازم او مال تواست. در همین حال یکی از نفرات دشمن بنام معبد بن وهب می آید و ضربه ای به ابو دجانه وارد می آورد که ابو دجانه بر اثرش بر زانو در می آید، سپس بر می خیزد و او را دنبال کرده چندین ضربه به او می زند اما کارگر نمی شود، تا این که معبد به چاله ای که پیش پای اوست می افتد. ابودجانه خود را به او می رساند و او را سر می برد و سلاح و لوازم او را بر می دارد. (164)
عاص بن سعید در حالیکه کفار را تشویق به جنگیدن می کند پیش می آید. با علی ابن ابیطالب روبرو می شود. علی او را می کشد. (165)
عوف و معوذ پسران عفراءبعلت خردسالی شمشیرشان را به گردن- و نه به کمر- حمایل کرده اند. عوفبن عفراءاز عبدالرحمن بن عوف می پرسد: عموجان! ابوجهل کدامیک از اینهاست؟ می گوید: پسرم! چه می خواهی از او؟ می گوید: به من گفته اند که او به رسول خدا دشنام می دهد، و من قسم خورده ام اگر او را ببینم او را بکشم یا در این اقدام کشته شوم. عبدالرحمن بن عوف، ابوجهل را به او نشان می دهد. سپس معوذ بن عفراءهمین سوأل را از او می کند. عبدالرحمن بن عوف از آن دو می پرسد: پسر که هستید؟ می گویند: پسر حارث. (166)
از طرفی بنی مخزوم وقتی می بینند عتبه و شیبه وولید کشته شدند می گویند نمی گذاریم ابوالحکم ابو جهل به سر نوشت آنان دچار شود. پسران ربیعه، عجله کردند و به خود نازیدند و عشیره آنها از آنها حمایت لازم نکرد. پس همه به دور ابو جهل گرد می آیند و او را تنگ در بر می گیرند تا کسی نتواند به او آسیبی بزند. سپس تصمیم می گیرند زره او را بر تن یکی از خودشان بپوشانند و او را شبیه وی سازند. پس آن را بر تن عبدالله بن منذر بن ابی رفاعه می کنند. علی علیه السلام به مقابله او می شتابد و او را می کشد، و می گوید: بگیر این ضربه را از من که از بنی عبدالمطلب هستم! سپس آن را بر تن ابوقیس پسر فاکه بن مغیره می پوشانند، و حمزه بن عبدالمطلب که می پندارد او ابو جهل است به او حمله برده او را می کشد و می گوید: بگیر این ضربه را از من که از بنی عبدالمطلب هستم! سپس آن را بر تن حرمله بن عمرو می کنند. علی علیه السلام به او حمله می برد و او را می کشد. بعد می خواهند آن زره را به تن خالد بن اعلم کنند قبول نمی کند که بپوشد. معاذ پسر عمرو بن جموح می بیند بنی مخزوم کسی را به میان گرفته اند و می گویند: نمی گذاریم دست کسی به ابو الحکم ابو جهل برسد! پی می برد که وی ابوجهل است. با خود می گوید: بخدا امروز یا باید کشته شوم یا خودم را به او برسانم. به کمین او می ایستد و چون فرصتی مناسب دست می دهد به او حمله برده ضربه ای به ساق پای او می زند تا از همانجا قطع می شود و می پرد چنانکه هسته ای بوقت شکستن از زیر مشتک سنگ بپرد. عکرمه پسر ابو جهل به معاذ بن عمرو حمله می برد و ضربه ای بر شانه وی می زند بطوریکه دستش از شانه اش بریده میشود و تنها به پوست وصل است. معاذ دست بریده خود را با دست دیگرش می گیرد، ولی چون خیلی درد می کشد پای خود را بر روی همان دست بریده می گذارد و آنرا می کشد تاکنده می شود. (167)
عوف و معوذ پسران عفراءنیز به ابو جهل زخمی حمله می کنند و ضربه هایی به او می زنند، و خود همانجا به شهادت می رسند. (168)
چون آفتاب بر میدان رزم دامن می گسترد و در حالیکه سپاه اسلام و سپاه مشرکان بهم آویخته اند علی علیه السلام در تعقیب یکی از مشرکان پیش می رود که ناگهان می بیند بر بالای یک پشته شنی یکی از مشرکان با سعد بن خیثمه مشغول نبرد است. مشرک سعد بن خیثمه را به شهادت می رساند. مشرک پیچیده در آهن است و سوار بر اسب. از اسب فرو می غلتد، و با اینکه نشانه ای برخورد دارد علی علیه السلام او را نمی شناسد ولی او علی را می شناسد و فریاد می زند: پسر ابو طالب! بیا به جنگ تن به تن! علی روبرو او می آورد، و او به طرف علی سرازیر می شود. علی که جوانی کوتاه قامت است سرازیر به عقب بر می گردد تا او از بلندی فرود آید و در حالیکه بر بلندی است بر او مسلط نباشد. مشرک می گوید: پسر ابو طالب! فرار می کنی؟! می گوید: نامرد! گریزگاه همین نزدیکی هاست! چون علی می ایستد و گامهای خویش استوار می سازد مشرک پیش می آید ووقتی که کاملاًنزدیک می شود ضربه ای به علی نشانه می رود ولی علی با سپر خویش آن ضربه را دفع می کند و شمشیر که سپر را شکافته در آن گیر می کند، و علی ضربه ای بر پیکر زرهدار او می زند که لرزه ای بر اندامش می افتد و زره می شکافد. علی گمان می برد که این ضربه کار او را یکسره خواهد کرد. ناگهان برق شمشیری را از پشت سر خویش می بیند، سرش را می دزدد، و شمشیر بر آن مشرک فرود می آید و استخوان سر او بروی زره آویزان می شود. و این صدا از شمشیرزن بر می آید که بگیر این ضربه را از من که پسر عبدالمطلب هستم! علی به پشت سر خویش می نگرد و می بیند که حمزه بن عبدالمطلب است. (169)