فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

کاروان...

ابو سفیان کاروان را پیش می راند. وقتی به مدینه نزدیک می شوند سخت به وحشت می افتند، مخصوصاًکه می بینند خبری از ضمضمم و سپاه مکه نشده است. شبی را در نقطه ای قبل از چاه بدر به سر می آورند. شب بعد می بینند شتران رو به سوی چاه بدر می نهند و پیش می روند و اگر پیشامدی نکند و حمله ای نشود صبح را بر سر آب بدر خواهند بود. چاره ای نمی بینند جز این که پای شتران را ببندند و پای بعضی را با دو پابندمهار کنند، زیرا شتران شب قبل سیر آب شده اند بدون این که احتیاجی به آب داشته باشند برای رسیدن به آب بدر شور و شوق عجیبی نشان می دهند. اهل کاروان می گویند: از وقتی کاروان ما از مکه به راه افتاده است تا کنون چنین حرکتی از شتران ندیده ایم.
آن شب، ظلمتی وحشتناک سایه می افکند بطوریکه هیچکس جایی را نمی بیند.
بسبس بن عمرو، و عدی بن ابی الزغباءبدستور پیامبر به بدر آمده و نزدیک چادر مجدی بن عمرو بدنبال کسب خبرمی گردند. شتران خویش را نزدیک آب نگهمیدارند و سرگرم پرکردن مشک های خود می شوند. می بینند دو دختر از عشیره جهینه با هم حرف می زنند. یکی که برزه نام دارد به دیگری که به او یک درهم بدهکار است می گوید: طلب مرا بده. آن یک جواب میدهد که کاروان حالا در روحاءاست، فردا یا پس فردا به اینجا می رسد. برای آنها کار می کنم و با مزدی که می گیرم طلب تو را می دهم. (124)مجدی می گوید: راست می گویی! بسبس و عدی چون این خبر را می شنوند به طرف پیامبر باز می گردند تا او را در عرق الظبیه می بینند و آن را گزارش می دهند. (125)
ابو سفیان آنشب در حالیکه از این که سپاه اسلام در کمین او باشد ترسان است پیشاپیش کاروان حرکت می کند تا صبح به آب بدر می رسد. از مجدی می پرسد: آیا کسی را دیده ای؟ چون می دانی که هیچ مرد یا زن قرشی در مکه نیست که بیست درهم یا بیشتر کالا در این کاروان نداشته باشد. و اگر اطلاعی از تحرک دشمن ما داشته باشی و به ماندهی هیچ قرشی تا به ابد با تو به آشتی در نخواهد آمد. مجدی می گوید: هیچ آدم غریبه ای ندیده ام، از اینجا تا به یثرب هیچ فردی از دشمن وجود ندارد. چون اگر از اینجا تا یثرب دشمنی می بود بر من پوشیده نمی ماند و من آنرا از تو پنهان نمی داشتم. فقط من دو شتر سوار یدم که آمدند در آن نقطه و شترهایشان را خواباندند و آب برداشتند و رفتند. ابوسفیان می آید به نقطه خوابیدن شتران و از پشکل آنها بر می دارد و آن را خورد می کند و ناگاه می بیند هسته های خرما در آن است. می گوید: اینها شتران یثرب بوده اند، و اینها جاسوسان محمد و سپاه او هستند، سپاه دشمن در همین نزدیکی هاست! و می زند بر روی شتران و آنها را به طرف ساحل دریا می راند در حالیکه بدر در سمت چپ او قرار دارد، و کاروان را به شتاب هی می زند. (126)
مسافتی که دور می شوند و کاروان از خطر می رهد و ابو سفیان می بیند که کاروان در امان است قیس بن امروالقیس را نزد سپاه قریش می فرستد و به آنان دستور می دهد به مکه باز گردند، و می گوید: کاروان شما نجات یافت، خودتان را در معرض کشتار مردم یثرب قرار ندهید چون به مقصود نائل آمده اید و حرکت کردید تا از کاروان و اموالتان دفاع کنید، و اینک نجات یافته است. ابوسفیان به قیس سفارش می کند که اگر دستور مرا اجرا نکردند بگو این یک کار را بکنند که کنیزان را به مکه باز گردانند چون اگر جنگ دهان به کشتار بگشاید یکسره ببلعد. قیس پیغام ابو سفیان را به سپاه قریش می رساند، اما حاضر به بازگشت نمی شوند. ولی می گویند: کنیزان را باز می گردانیم. بعد هم از جحفه باز می گردانند پیک ابوسفیان درهده- واقع در هفت میلی گردنه عسفان و سس و نه میلی مکه- به او می رسد و اطلاع می دهد که سپاه قریش به راه خود ادامه داده اند. ابوسفیان فریاد بر می آورد که وای بر هموطنانم! این کار عمرو بن هشام یعنی ابوجهل است که چون فرمانده سپاه شده است مایل نیست برگردد، و سرکشی می کند و سرکشی عیب و شوم است. اگر پیروان محمد بر این سپاه چیره شوند به ذلت خواهیم افتاد تا پیروزمندانه به مکه در آید.
ابوجهل می گوید: نه بخدا، بر نمی گردیم تا به بدر در آییم- و بدر یکی از نقاطی است که اعراب جاهلی سالی یک بار در آن گرد می آیند و بازاری بر پا می کنند- و خبر این سفر جنگی و اردو زدن ما در بد به گوش اعراب برسد. سه روز در بدر می مانیم و شتر سر می بریم و خوراک توزیع می کنیم و شراب می نوشیم و کنیزان نوازنده برای ما می نوازند. و اعراب تا ابد از ما خواهند ترسید.
قریش وقتی از مکه بیرون می آیند فرات بن حیان عجلی را نزد ابو سفیان می فرستند تا به وی خبر بدهد که سپاه از مکه حرکت کرده و چه تعداد است. اما چون ابو سفیان یکسره از کنار دریا می رود و فرات راه عادی را پیش گرفته است به او نمی رسد و در جحفه به سپاه مشرکان می پیوندد و سخن ابو جهل را در جحفه که می گوید: بر نمی گردیم می شنود... (127)

در سپاه مشرکان

اخنس بن شریق- که ابی نام دارد و همپیمان بنی زهره است- به بنی زهره می گوید: اینک خدا کاروانتان را را نجات داد و اموالتان را رهایی بخشید و همعشیره تان- مخرمه بن نوفل- جان بدر برد، و شما از مکه بیرون آمدید تا از او و اموالش دفاع کنید. محمد یکتن از شماست و خواهر زاده شماست، اگر پیامبر باشد شما بوسیله او خوشبخت خواهید شد و اگر دروغگو باشد بهتر این است که کسی غیر از شما عهده دار کشتن او شود تا شما عهده دار کشتن خواهر زاده تان شوید. بنابراین برگردید و اتهام بزدلی را بر من بنهید زیرا نیازی ندارید به این که بدون وجود مصلحت و نفعی اقدام به سفر جنگی کنید. آنچه این مرد- اشاره به ابوجهل- می گوید درست نیست، زیرا قوم خود را به نابودی می کشاند و در تباهی آنان عجله می ورزد!
بنی زهره دستور وی را که از مهتران ایشان است و رأی وی را همواره فرخنده یافته اند می پذیرند و از او می پرسند: اگر بخواهیم برگردیم به چه شکلی برگردیم؟ اخنس می گوید: همراه سپاه می رویم، شب که شد من از شتر می افتم، و شما می گویید: اخنس آسیب دیده است!اگر به شما گفتند: راه بیافتید. می گویید: همعشیره خودمان را ترک نمی گوییم تا ببینیم زنده می ماند یا می میرد و باید دفنش کنیم. وقتی سپاه به راه افتاد ما بر می گردیم.
بنی زهره همین دستور را بکار می بندند. چون در بازگشت خود به ابواءمی رسند مردم مکه می فهمند که بنی زهره بازگشته اند. بدینسان آنان که در حدود یکصد نفرند به مکه باز می گردند و هیچیک از افراد بنی زهره در جنگ بدر شرکت ندارند. بهمین جهت بعد از جنگ بدر و هنگامی که عدی بن ابی الزغباءاز بدر رهسپار مدینه است این ابیات را می خواند:
اقم لها صدورها یا بسبس - ان مطایا القوم لا تحبس
وحملها علی الطریق اکیس - قد نصرالله و فر الاخنس
عشیره بنی عدی هم که از مکه با سپاه همراه شده اند در گردنه لفت، (128)سحرگاهان راه خود را به طرف ساحل کج می کنند و به مکه باز می گردند. در راه به ابو سفیان و کاروان قریش بر می خورند. ابو سفیان با تعجب از آنان می پرسد: چگونه باز می گردید که نه در میان کاروانید و نه در میان سپاه؟! جواب می دهند: خودت به قریش پیغام دادی که باز گردند. عده ای بازگشتند و عده ای به راه خود ادمه دادند. (129)

تأمین کنندگان خوراک سپاه

در سپاه قریش تنی چند از توانگران و روسای قبیله از مال خویش صرف خوراک سپاه می کنند. هر جا سپاه اردو می زند برای تهیه خوراک چند شتری سر می برند که مال یک نفر است یا اگر مال چند نفر است به اسم یک نفر از آنها تمام می شود. کسانی که از هنگام حرکت سپاه از مکه تا شروع جنگ بدر، شتران خویش را برای تهیه خوراک سپاه سر بریده اند. نه نفرند. نخستین فرد ابوجهل است که در مر الظهران ده شتر سر می برد. بعد، امیه بن خلف که در عسفان نه شتر می کشد. سهیل بن عمرو در قدید ده شتر می کشد. سپس رو به کناره دریا و نقاطی که آب آشامیدنی دارد پیش می رند و راه خود را گم می کنند و یک روز در آنجا می مانند و شیبه بن ربیعه برای آنها نه شتر می کشد. صبح روز بعد در جحفه اند و عتبه بن ربیعه ده شتر می کشد. صبح فردایش در ابواءاردو می زنند و قیس جمحی نه شتر می کشد. سپس از نقطه ای دیگر شخص دیگری. آنگاه حارث بن عامر نه شتر سر می برد. به آب بدر که می رسند ابو البختری ده شنتر می کشد. نوبت بعد، مقیس نه شتر می کشد. آنگاه جنگ آنها را به خود مشغول می دارد و از توشه ای که آورده اند تغذیه می کنند. (130)