فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

حرکت سپاه قریش

قریش در حالیکه کنیزان نوازنده و دایره همراه دارند از مکه حرکت می کنند. کنیزان عبارتند از: ساره آزاد شده عمرو بن هاشم المطلب، عزه آزاد شده اسودبن مطلب، و کنیز آزاد شده ای از امیه بن خلف. هر جا برای بر داشتن آب اردو می زنند شتر سر می برند و نوازندگان می نوازند. شمار سپاهیان نهصد و پنجاه نفر است. هفتصد شتر دارند یکصد اسب به یدک می کشند تا قدرت و ثروت خویش را نمایش دهند. سی از اسب از این اسبان مال بنی مخزوم است. سواران همه زره پوشیده اند، و در میان پیادگان نیز عده ای زره پوش هستند. ابو جهل می گوید: محمد پنداشته است که این دفعه هم آنچه همراه پیروانش در نخله بدست آورده است به چنگ خواهد آورد. به او واهیم فهماند که از کاروان خویش می توانیم دفاع کنیم یا نه؟ بعدها خداوند اشاره به این سپاه و قدرت نمایی آنان می فرماید: و مانند کسانی مباشید که از سرزمین خویش به حال گردنفرازی و خود نمایی به مردم بیرون آمدند و راه خدا بر می بندند حال آنکه خدا به آنچه می کنند احاطه دارد. (118)(119)
سپاه قریش چون از کنارچادرهای ایماءبن رحضه می گذرد وی ده شتر همراه پسرش هدیه می فرستد و پیغام می دهد که اگر بخواهید برای شما اسلحه و مردان جنگی بفرستیم آماده فرستادن آن هستیم. سران سپاه در جواب پیغام او می دهند که پیوند خویشاوندیت را پاس داشتی و وظیفه ای را که بر تو بود به انجام رساندی. بجان خودمان قسم که اگر ما با عده ای آدم می جنگیم که در برابرشان عاجز نخواهیم بود اما اگر چنانکه محمد ادعا می کند ما با خدا در جنگیم هیچکس زورش به خدا نمی رسد. (120)
سپاه قریش در راه است که عتبه و شیبه پسران ربیعه در حالیکه گرم گفتگویند عقب می مانند. یکی به دیگری می گوید: هیچ به خوابی که عاتکه دختر عبدالمطلب دیده است اندیشیده ای، من که از آن خیلی ترسیده ام؟ می پرسد: چه خوابی دیده است؟ برایش شرح می دهد. ابو جهل سر می رسد و می پرسد: درباره چه صحبت می کنید؟ می گویند: درباره خواب عاتکه. می گوید:عجیب است از عشیره بنی عبدالمطلب که به این مردان آنها علیه ما پیشگویی و پیامبری کنند اکتفانمی کند و حتی زنان آنها علیه ما پیشگویی و پیامبری می کنند! اگر به مکه بازگشتیم می دانم چه بسر آنان بیاوریم. عتبه می گوید: آخر آنان با ما نسبت خویشاوندی نزدیک دارند. آنگاه یکی به دیگری می گوید: می خواهی برگردی؟ ابوجهل می گوید: شما بعد از این که با سپاه همراه شده اید می خواهید برگردید و فبیله خودتان را به دست دشمن رها کنید و پس از اینکه نزدیک شده است که انتقام از دشمن بستانید می خواهید با قبیله تان قطع رابطه کنید؟ فکر می کنید که محمد و سپاهیانش با شما درگیر خواهند شد؟ نه، من بر خلاف شما هستم. من الآن یکصد و هشتاد نفر از خویشاوندانم را همراه دارم که هر جا اردو بزنم اردو می زنند و بمحض این که حرکت کنم حرکت می کنند. شما اگر می خواهید برگردید برگردید! می گویند: تو خودت را از راه صواب بیرون رفته ای و هم قبیله ات را به گمراهی می بری. آنگاه عتبه به برادرش شیبه می گوید: این مرد- اشاره به ابوجهل- مردی منحوس است، و بعلاوه آن رابطه خویشاوندی را که ما با محمد داریم با وی ندارد. بنابراین حرف او را گوش نکن و بیا برویم. شیبه می گوید: اگر بعد از آنکه با سپاه همراه شده ایم بیاییم و برگردیم لکه ننگی بر دامن ما خواهد شد. و به راه خویش ادمه می دهند. شب به جحفه- در پنج منزلی مکه به مدینه- (121)می رسند. جهیم بن صلت (122)به خواب می رود. بین خواب و بیداری می بیند که مردی سوار بر اسب که شتری همراه دارد از برابرش می آید. چون به نزدیک او می رسد می گوید: عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، زمعه بن اسود، امیه بن خلف، ابوالبختری، ابو الحکم ابوجهل و نوفل بن خویلد کشته شدند. و تنی چند دیگر از اشراف قریش را نام می برد که کشته شدند. و سهیل بن عمرو اسیر گشت. و حارث بن هشام از نزد برادرش گریخت.
سخن جهیم که به اینجا می رسد یکی از شنوندگان به دیگران می گوید: من معتقدم که شما دارید به قتلگاه خودتان می روید! جهیم چنین ادمه می دهد: آنگاه ضربه ای به جلوسینه شترش زد و آنرا به طرف اردوی نظامی روانه کرد، تا چادری نماند که قطراتی از خون بر آن پاشیده نشد.
این خواب را برای ابوجهل نقل می کنند و در سراسر اردوی قریش می پیچد. ابو جهل می گوید: این پیامبردیگری است از قبیله بنی مطلب. فردا معلوم خواهدشد که چه کسی کشته می شود ما یا محمد و پیروانش! قریش به جهیم می گویند: در حقیقت شیطان در خواب تو را به بازی می گیرد. فردا بر خلاف آنچه در خواب دیده ای به چشم خواهی دید: اشراف پیروان محمد کشته واسیر می شوند. در این احوال، عتبه در تنهایی به برادرش می گوید: میآیی برگردیم؟ این خوابی که جهیم دیده است مثل خواب عاتکه است و مثل گفته عداس. بخدا عداس به ما دروغ نگفت. به جان خودم اگر محمد دروغگو باشد در میان عرب کسانی هستند که شر او را دفع کنند و اگر راستگو باشد، بوسیله او خوشبخت ترین افراد عرب خواهیم بود. زیرا ما خویشاوندان نزدیک او هستیم. شیبه می گوید: حقیقت همین است که تو می گویی، ولی آیا از میان این سپاه بتنهایی برگردیم؟ در این حال ابوجهل میآید و می پرسد: چه تصمیمی دارید؟ می گویند: میخواهیم برگردیم، مگر به خواب عاتکه و خواب جهیم بن صلت و آنچه عداس به ما گفت نمی اندیشی؟ می گوید: شما با این کارتان قبیله تان را به دست دشمن رها می سازید و پیوند خویشاوندی می برید. می گویند: تو خودت به راه نا صواب می روی و قوم خودت را هم به گمراهی و تباهی می کشی. و به راه خود ادمه می دهند. (123)

کاروان...

ابو سفیان کاروان را پیش می راند. وقتی به مدینه نزدیک می شوند سخت به وحشت می افتند، مخصوصاًکه می بینند خبری از ضمضمم و سپاه مکه نشده است. شبی را در نقطه ای قبل از چاه بدر به سر می آورند. شب بعد می بینند شتران رو به سوی چاه بدر می نهند و پیش می روند و اگر پیشامدی نکند و حمله ای نشود صبح را بر سر آب بدر خواهند بود. چاره ای نمی بینند جز این که پای شتران را ببندند و پای بعضی را با دو پابندمهار کنند، زیرا شتران شب قبل سیر آب شده اند بدون این که احتیاجی به آب داشته باشند برای رسیدن به آب بدر شور و شوق عجیبی نشان می دهند. اهل کاروان می گویند: از وقتی کاروان ما از مکه به راه افتاده است تا کنون چنین حرکتی از شتران ندیده ایم.
آن شب، ظلمتی وحشتناک سایه می افکند بطوریکه هیچکس جایی را نمی بیند.
بسبس بن عمرو، و عدی بن ابی الزغباءبدستور پیامبر به بدر آمده و نزدیک چادر مجدی بن عمرو بدنبال کسب خبرمی گردند. شتران خویش را نزدیک آب نگهمیدارند و سرگرم پرکردن مشک های خود می شوند. می بینند دو دختر از عشیره جهینه با هم حرف می زنند. یکی که برزه نام دارد به دیگری که به او یک درهم بدهکار است می گوید: طلب مرا بده. آن یک جواب میدهد که کاروان حالا در روحاءاست، فردا یا پس فردا به اینجا می رسد. برای آنها کار می کنم و با مزدی که می گیرم طلب تو را می دهم. (124)مجدی می گوید: راست می گویی! بسبس و عدی چون این خبر را می شنوند به طرف پیامبر باز می گردند تا او را در عرق الظبیه می بینند و آن را گزارش می دهند. (125)
ابو سفیان آنشب در حالیکه از این که سپاه اسلام در کمین او باشد ترسان است پیشاپیش کاروان حرکت می کند تا صبح به آب بدر می رسد. از مجدی می پرسد: آیا کسی را دیده ای؟ چون می دانی که هیچ مرد یا زن قرشی در مکه نیست که بیست درهم یا بیشتر کالا در این کاروان نداشته باشد. و اگر اطلاعی از تحرک دشمن ما داشته باشی و به ماندهی هیچ قرشی تا به ابد با تو به آشتی در نخواهد آمد. مجدی می گوید: هیچ آدم غریبه ای ندیده ام، از اینجا تا به یثرب هیچ فردی از دشمن وجود ندارد. چون اگر از اینجا تا یثرب دشمنی می بود بر من پوشیده نمی ماند و من آنرا از تو پنهان نمی داشتم. فقط من دو شتر سوار یدم که آمدند در آن نقطه و شترهایشان را خواباندند و آب برداشتند و رفتند. ابوسفیان می آید به نقطه خوابیدن شتران و از پشکل آنها بر می دارد و آن را خورد می کند و ناگاه می بیند هسته های خرما در آن است. می گوید: اینها شتران یثرب بوده اند، و اینها جاسوسان محمد و سپاه او هستند، سپاه دشمن در همین نزدیکی هاست! و می زند بر روی شتران و آنها را به طرف ساحل دریا می راند در حالیکه بدر در سمت چپ او قرار دارد، و کاروان را به شتاب هی می زند. (126)
مسافتی که دور می شوند و کاروان از خطر می رهد و ابو سفیان می بیند که کاروان در امان است قیس بن امروالقیس را نزد سپاه قریش می فرستد و به آنان دستور می دهد به مکه باز گردند، و می گوید: کاروان شما نجات یافت، خودتان را در معرض کشتار مردم یثرب قرار ندهید چون به مقصود نائل آمده اید و حرکت کردید تا از کاروان و اموالتان دفاع کنید، و اینک نجات یافته است. ابوسفیان به قیس سفارش می کند که اگر دستور مرا اجرا نکردند بگو این یک کار را بکنند که کنیزان را به مکه باز گردانند چون اگر جنگ دهان به کشتار بگشاید یکسره ببلعد. قیس پیغام ابو سفیان را به سپاه قریش می رساند، اما حاضر به بازگشت نمی شوند. ولی می گویند: کنیزان را باز می گردانیم. بعد هم از جحفه باز می گردانند پیک ابوسفیان درهده- واقع در هفت میلی گردنه عسفان و سس و نه میلی مکه- به او می رسد و اطلاع می دهد که سپاه قریش به راه خود ادامه داده اند. ابوسفیان فریاد بر می آورد که وای بر هموطنانم! این کار عمرو بن هشام یعنی ابوجهل است که چون فرمانده سپاه شده است مایل نیست برگردد، و سرکشی می کند و سرکشی عیب و شوم است. اگر پیروان محمد بر این سپاه چیره شوند به ذلت خواهیم افتاد تا پیروزمندانه به مکه در آید.
ابوجهل می گوید: نه بخدا، بر نمی گردیم تا به بدر در آییم- و بدر یکی از نقاطی است که اعراب جاهلی سالی یک بار در آن گرد می آیند و بازاری بر پا می کنند- و خبر این سفر جنگی و اردو زدن ما در بد به گوش اعراب برسد. سه روز در بدر می مانیم و شتر سر می بریم و خوراک توزیع می کنیم و شراب می نوشیم و کنیزان نوازنده برای ما می نوازند. و اعراب تا ابد از ما خواهند ترسید.
قریش وقتی از مکه بیرون می آیند فرات بن حیان عجلی را نزد ابو سفیان می فرستند تا به وی خبر بدهد که سپاه از مکه حرکت کرده و چه تعداد است. اما چون ابو سفیان یکسره از کنار دریا می رود و فرات راه عادی را پیش گرفته است به او نمی رسد و در جحفه به سپاه مشرکان می پیوندد و سخن ابو جهل را در جحفه که می گوید: بر نمی گردیم می شنود... (127)

در سپاه مشرکان

اخنس بن شریق- که ابی نام دارد و همپیمان بنی زهره است- به بنی زهره می گوید: اینک خدا کاروانتان را را نجات داد و اموالتان را رهایی بخشید و همعشیره تان- مخرمه بن نوفل- جان بدر برد، و شما از مکه بیرون آمدید تا از او و اموالش دفاع کنید. محمد یکتن از شماست و خواهر زاده شماست، اگر پیامبر باشد شما بوسیله او خوشبخت خواهید شد و اگر دروغگو باشد بهتر این است که کسی غیر از شما عهده دار کشتن او شود تا شما عهده دار کشتن خواهر زاده تان شوید. بنابراین برگردید و اتهام بزدلی را بر من بنهید زیرا نیازی ندارید به این که بدون وجود مصلحت و نفعی اقدام به سفر جنگی کنید. آنچه این مرد- اشاره به ابوجهل- می گوید درست نیست، زیرا قوم خود را به نابودی می کشاند و در تباهی آنان عجله می ورزد!
بنی زهره دستور وی را که از مهتران ایشان است و رأی وی را همواره فرخنده یافته اند می پذیرند و از او می پرسند: اگر بخواهیم برگردیم به چه شکلی برگردیم؟ اخنس می گوید: همراه سپاه می رویم، شب که شد من از شتر می افتم، و شما می گویید: اخنس آسیب دیده است!اگر به شما گفتند: راه بیافتید. می گویید: همعشیره خودمان را ترک نمی گوییم تا ببینیم زنده می ماند یا می میرد و باید دفنش کنیم. وقتی سپاه به راه افتاد ما بر می گردیم.
بنی زهره همین دستور را بکار می بندند. چون در بازگشت خود به ابواءمی رسند مردم مکه می فهمند که بنی زهره بازگشته اند. بدینسان آنان که در حدود یکصد نفرند به مکه باز می گردند و هیچیک از افراد بنی زهره در جنگ بدر شرکت ندارند. بهمین جهت بعد از جنگ بدر و هنگامی که عدی بن ابی الزغباءاز بدر رهسپار مدینه است این ابیات را می خواند:
اقم لها صدورها یا بسبس - ان مطایا القوم لا تحبس
وحملها علی الطریق اکیس - قد نصرالله و فر الاخنس
عشیره بنی عدی هم که از مکه با سپاه همراه شده اند در گردنه لفت، (128)سحرگاهان راه خود را به طرف ساحل کج می کنند و به مکه باز می گردند. در راه به ابو سفیان و کاروان قریش بر می خورند. ابو سفیان با تعجب از آنان می پرسد: چگونه باز می گردید که نه در میان کاروانید و نه در میان سپاه؟! جواب می دهند: خودت به قریش پیغام دادی که باز گردند. عده ای بازگشتند و عده ای به راه خود ادمه دادند. (129)