فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

خواب عاتکه دختر عبدالمطلب

سه روز پیش از آنکه ضمضمم به مکه برسد عاتکه دختر عبدالمطلب خوابی می بیند که سخت به هراس می افتد و به برادرش عباس بن عبدالمطلب پیغام می دهد تا بیاید. به او می گوید: برادر، بخدا دیشب خوابی دیده ام که مرا سخت به وحشت انداخته است و می ترسم این خواب باعث شر و مصیبتی برای هموطنان تو شود. بنابراین شرحی را که از این خواب برای تو می دهم. با کسی در میان مگذار. عباس می پرسد: چه خوابی دیده ای؟ می گوید: دیدم سواری که بر شتر خویش نشسته است می آید تا در ریگزار مکه ایستاد، آنگاه با همه توانش فریاد کشید که آی مردم بد عهد! تا سه روز دیگر بطرف قتلگاه خودتان بشتابید! سپس دیدم مردم بدور او جمع شدند. بعد در حالیکه مردم به دنبال او روان بودند وارد مسجدالحرام گشت. در حالیکه بدور او جمع بودند شترش او را بلند کرد و برد پشت بام کعبه، و باز همان فریاد سر داد که آی مردم بد عهد! تا سه روز دیگر بطرف قتلگاه خودتان بشتابید! آنگاه شترش او را به فراز کوه ابو قبیس بر نشاند و او همان فریاد را بر کشید. بعد صخره ای بر گرفته به پایین کوه غلتاند تا فرو افتاد و پایین کوه تکه تکه شد و خانه ای در مکه نماند که پاره ای از آن بدان در نرسد.
عباس می گوید: بخدا این خواب با تعبیری است. و تو هم باید آن را پوشیده داری و با کسی در میان نگذاری. آنگاه می رود و به ولید پسر عتبه بن ربیعه- که با وی دوست است- بر می خورد و آن خواب را برای وی داستان می کند و تأکید که به کسی نگوید. ولید آن را برای پدرش عتبه داستان می کند و تأکید می کند و خبرش در مکه منتشر می شود و قریش در انجمن های خویش دهان به دهان می گردانند.
فردای آن روز، عباس می رود تا به دور کعبه طواف کند. ابو جهل که با عده ای از قریش نشسته است و درباره خواب عاتکه، با هم صحبت می کنند چون چشمش به عباس می افتد به او می گوید: ای ابوالفضل! وقتی طواف خود را تمام کردی نزد ما بیا. وقتی پس از طواف به کنار آنان می نشیند ابو جهل به او می گوید: ای عشیره عبدالمطلب! این پیامبر زن چه وقت در میان شما ظهور کرده است؟ عباس می گوید: مگر چه شده است؟ می گوید: آن خوابی که عاتکه دیده است. عباس می گوید: چیزی ندیده است! ابوجهل می گوید: ای عشیره عبدالمطلب! به همین که مردان شما پیامبری و پیشگویی کنند بس نکرده اید که حالا زنان شما هم پیامبری و پیشگویی می کنند! عاتکه با خوابش مدعی شده است که آن شخص گفته است که تا سه روز دیگر بشتابید! بنابراین ماتا سه روز منتظر می مانیم، اگر عاتکه واقعاًراست گفته باشد اتفاقی خواهد افتاد، اما اگر سه روز گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد سندی علیه شما خواهیم نگاشت که شما دروغگوترین خانواده عربید! عباس این را که عاتکه خوابی دیده باشد انکار می کند و از هم جدا می شوند.
شب، همه زنان عشیره عبدالمطلب به خانه عباس می آیند و می گویند: به این زشتکار پلید اجازه دادید که زبان به بد گویی مردان خانواده شما بگشاید تا اینک رو به روی تو به زنان خانواده ما هم بد می گوید: آری، بخدا من کوتاهی کرده ام و هیچ جواب کوبنده ای به او ندادم. اما بخدا سوگند به سراغش خواهم رفت و اگر حرفش را دوباره گفت جواب دندانشکنی به او خواهم داد.
سه روز از خواب عاتکه می گذرد که عباس به قصد ابوجهل به راه می افتد در حالیکه خشمگین است و می اندیشد که فرصتی را برای حمله به او از دست داده است و باید هر طور شده آن را جبران کند. به مسجدالحرام در می آید و چشمش به ابو جهل می افتد. به طرف او می رود تا با او رو به رو شود و بمحض این که حرف سابقش را تکرار کند بر او بتازد، و او مردی چابک است با چهره ای درهم و زبانی بران و چشمانی تیز بین. ناگهان می بیند که ابو جهل به سرعت بطرف درب مسجد می دود. عباس با خود می اندیشد که این لعنتی فقط از ترس این که به او بد و بیراه بگویم اینطور می دود! نگو که ابو جهل چیزی شنیده که عباس نشنیده است، صدای ضمضمم بن عمرو غفاری را شنیده است که در دل دره بر فراز شترش- شتری که بینی اش را بریده و پالانش را فرو افکنده است- و در حالیکه پیراهنش را چاک داده است فریاد می کشد: آی قریش! کاروان از دست رفت! کاروان از دست رفت! اموال شما که همراه ابو سفیان است مورد حمله محمد و پیروانش قرار گرفته است، فکر نکنم که به آن برسید! کمک! کمک!

بسیج شدن کفار مکه

این خبر، عباس را از ابو جهل و ابو جهل را از عباس منصرف و به خود مشغول می سازد. (104)مردم مکه بشتاب آماده جنگ می شوند و می گویند: محمد و پیروانش خیال کرده اند اینهم مثل کاروان عمرو بن حضرمی است! نه، به آنها می فهمانیم که این مثل آن نیست! (105)قریش از خواب عاتکه سخت به وحشت می افتند و بنی هاشم شادمان می شوند و می گویند: دیدید که حرفتان درست در نیامد که گفتید ما دروغگو هستیم و عاتکه دروغ می گوید!
قریش دو یا سه روز خود را آماده سفر جنگی می کنند، و هر چه اسلحه دارند بیرون می آورند و مقداری هم می خرند و افراد توانگر به کمک اشخاص تنگدست می شتابند. (106)
سهیل بن عمرو با تنی چند از مردان قریش برخاسته و مردم را بسیج می کند و می گوید: ای گروه قریش، اینک محمد و جوانانی از شما که از آیین اجدادی بدر شده اند و مردم یثرب به کاروان شما و مال التجاره کاروان قریش حمله آورده اند. بنابراین هرکس مرکبی می خواهد اینک مرکب حاضر است و هر کس به سلاحی نیازمند است اینک سلاح حاضراست. زمعه بن اسود هم برخاسته می گوید: به لات و عزی سوگند که حادثه ای سهمگین تر از این که محمد و مردم یثرب بخواهند به کاروانی که سرمایه های حیاتی شما در آن است تعرض کنند تا کنون برای شما پیش نیامده است. بنابراین همگی برای جنگ آماده شوید و حتی یک نفر نباید در شهر بماند. و اگر کسی مرکب و اسلحه ندارد این مرکب و سلاح که حاضراست. چه اگر محمد به این کاروان دست پیدا کند انتظاراین را داشته باشید که به شهرتان هم در آید. طعیمه بن عدی می گوید: ای گروه قریش، بخدا قسم حادثه ای سهمگین تر از این برایتان پیش نیامده است که کاروانتان و مال التجاره قریش که دارایی و سرمایه های حیاتی شما در آن است به معرض دستبرد در آید. بخدا مرد یا زنی از عشیره عبد مناف نمی شناسم که بیست درهم ببالاداشته باشد و مالی دراین کاروان نداشته باشد. بنابراین هرکس مرکب و سلاحی ندارد بداند که ما مرکب و سلاح کافی داریم که او را مجهز و سوار کنیم. آنگاه بیست شتر به داوطلبان جنگ اختصاص میدهد و اسلحه آنان را تأمین می کند و خرجی خانواده آنان را هم می دهد. سپس حنظله و عمرو دو پسر ابو سفیان برخاسته مردم را به سفر جنگی تشویق می کنند ولی برای تأمین سلاح و مرکب اظهار آمادگی نمی کنند. از آنان می پرسند: شما مثل این خویشاوندانتان برای تأمین سلاح و مرکب اظهار آمادگی نمی کنید؟ جواب می دهند: بخدا ما ثروتی نداریم و هر چه هست مال ابو سفیان است.
نوفل بن معاویه دیلی به سراغ توانگران قریش می رود و از آنان می خواهد که در تأمین مخارج جنگ و مرکب سواری برای داوطلبان شرکت کنند. عبدالله بن ابی ربیعه، پانصد دینار به او می دهد و می گوید: این را به هر مصرفی که لازم می بینی برسان. حویطب بن عبد العزی دویست یا سیصد دینار می دهد نوفل این پولها را صرف خرید اسلحه و شتر می کند. (107)مردان با تجربه و صاحب نظر قریش مخالف حرکت جنگی هستند و نزد یکدیگر رفته به هم می گویند که نباید به جنگ برویم. در آنمیان، حارث بن عامر، امیه بن خلف، عتبه و شیبه پسران ربیعه، حکیم بن حزام، ابوالبختری، علی بن امیه بن خلف، و عاص بن منبه بیش از دیگران مخالف رفتن هستند. تا این که ابو جهل آنان را متهم به بزدلی می کند و عقبه بن ابی معیط و نضر بن حارث با او همکاری می کنند و می گویند: این، کار زنهاست! در نتیجه، آن چند نفر با سپاه همراه می شوند. از جمله دلائلی که مخالفت حارث بن عامر و عتبه وشیبه را ثابت می نماید این است که هیچیک از آنها پیشنهاد تأمین مرکب برای داوطلبان را نمی دهند و نه عملاًمرکبی برای کسی تهیه می کنند، و چون همپیمانی یا همعشیره ای نزد آنان می آید که تنگدست و بی شتر است و از آنان می خواهد که مرکبی برایش تهیه کنند به او می گویند: اگر پولی داری و می خواهی سفر کنی سفرکن و اگر نداری بنشین! و قریش از این عمل خبردار است. (108)
اینها که با سپاه همراه نمی شوند بجای خود کسی را می فرستند، اماابولهب نه خود می رود و نه کسی را به جای خود می فرستد. عده ای نزد او رفته می گویند: تو یکی از سروران قریش هستی. اگر تو در این بسیج شرکت نکنی دیگر افراد قبیله از تو سرمشق خواهند گرفت. بنابراین یا با سپاه همراه شو و یا کسی را بجای خودت بفرست. می گوید: به لات و عزی قسم که نه میروم و نه کسی را بجای خودم می فرستم! ابو جهل نزد او رفته می گوید: پاشو ای ابو عتبه! چون ما فقط بخاطر دین تو و دین پدرانت به این سفر جنگی اقدام کرده ایم!
ابو جهل که از این می ترسد که ابو لهب مسلمان شود با وی تندی نمی کند. ابو لهب هم ساکت می ماند و نه خود همراه سپاه می شود و نه کسی را بجای خود می فرستد، و این از ترس خوابی است که عاتکه دیده است. و همواره می گوید: خواب عاتکه دست مرا بسته است!
بروایتی هم ابولهب، عاص بن هشام را که به او بدهکار است بجای خود به جنگ می فرستد و به او می گوید: تو برو، طلب خودم را از تو به تو بخشیدم. (109)
حکیم بن حزام نیز که بهیچوجه مایل به حرکت نیست و نشانه هایی از عاقبت شوم آن به چشم دیده است بر خلاف میل قلبی خویش همراه سپاه می شود. در مرالظهران- یک منزلی مکه (110)ابوجهل چند شتر سر می برد. یکی از آنها که هنوز جان می دهد به هر سو می پرد و همه چادرهای اردو را به خون می آلاید. حکیم بن حزام که این حادثه را به فال بد می گیرد به فکر بازگشت می افتد ولی باز می اندیشد که اگر برگردد ابو جهل چه رفتار زشتی با او خواهد کرد، و ناچار به راه خود ادامه می دهد. وقتی به ثنیه بیضاءمی رسد می بیند عداس- کارگر مسیحی عتبه بن ربیعه- بر آن صخره نشسته است و افراد سپاه از کنارش می گذرند، تا عتبه و شیبه پسران ربیعه سر می رسند دویده خود را به آنان می رساند و پاهای آندورا می گیرد و در حالیکه می گرید و اشکهایش ر گونه اش روان است فریاد می زند که پدرومادرم فدای شما، بخدا و پیامبر خداست و شما به قتلگاه خودتان روانه اید!
حکیم بن حزام با دیدن این منظره و شنیدن سخن عداس تصمیم می گیرد برگردد، اما باز به راه خود ادمه می دهد. چند لحظه بعد، عاص پسر منبه بن حجاج سر می رسد و عداس را می بیند که گریه می کند. از او می پرسد: چرا گریه می کنی؟ می گوید: بر این دو ارباب خودم که سروران مردم این منطقه اند گریه می کنم که دارند به قتلگاه خویش می روند و با پیامبر خدا می جنگند. عاص می پرسد: آیا محمد براستی پیامبر خداست؟ عداس در حالیکه بشدت بر آشفته و به خشم آمده است فریادی از گریه بر می دارد که آری بخدا قسم او پیامبر خدابرای همه آدمیان است. عاص بن منبه به اسلام می گرود، اما بعد در حالیکه در شک و تردید است به راه خود ادامه می دهد تا بعد همراه مشرکان در حال شک و دودلی کشته می شود. و عداس از همانجا باز می گردد. (111)
پیش از این، روزی سعد بن معاذ بقصد عمره به مکه می رود و میهمان امیه بن خلف می شود. ابوجهل به خانه امیه می آید و به او می گوید: تو این را که محمد را در پناه گرفته و به ما اعلان جنگ داده است میهمان می کنی؟ سعد بن معاذ به او می گوید: تو هر چه می خواهی بگو، اما بدان که راه کاروان شما از دیار ما می گذرد! امیه بن خلف به سعد می گوید: به! این حرف را به ابو الحکم نزن که او سرور مردم این دره است! سعد بن معاذ می گوید: تو ای امیه این حرف را می زنی! بخدا سوگند من خودم از محمد شنیدم که می فرمود: حتماًامیه بن خلف را خواهم کشت! امیه می پرسد: تو از او شنیدی؟ می گوید: آری. این سخن سخت در دل امیه بن خلف اثر می گذارد. بهمین سبب چون فرمان بسیج صادر می شود امیه حاضر نمی شود همراه سپاه به بدر برود. عقبه بن ابی معیط و ابو جهل به خانه او می روند. عقبه منقلی آورده است با بخور. و ابوجهل سرمه دانی در دست دارد. عقبه منقل را پیش او می گذارد که بیا با بخور خودت را معطر ساز که تو زنی! و ابو جهل می گوید: سرمه بر ابرو بکش که تو بانویی! امیه به خشم می آید و دستور می دهد تا بهترین شتر آن دیار را برای او بخرند. ماده شتری از شتران بنی قشیر را به سیصد درهم برای او می خرند. (112)
کسی که بیش از همه مخالف رفتن است حارث بن عامر است. می گوید: ای کاش قریش تصمیم بگیرد که نرود، و آنچه مال در آن کاروان دارم از دست برود و همه اموال عشیره عبد مناف با آن از بین برود. به او می گویند: تو یکی از روسای این مردمی. پس چرا مانع رفتن آنها نمی شوی؟ می گوید: من می بینم که قریش دسته جمعی تصمیم به حرکت گرفته اند و کسی نیست که رمقی داشته باشد و با این سپاه همراه نشده باشد مگر بعلت بیماری. و من مایل نیستم بر خلاف قریش عمل کنم، و نه مایلم که قریش بداند من الآن چه می گویم، با این که می دانم هرکاری که ابو جهل بکند بلایی برای این مردم ببار خواهد آورد و یقین دارم که او دارد قوم خودش را به دم تیغ مردم یثرب می دهد. حارث بن عامر، بخشی از اموالش را میان فرزندانش تقسیم می کند و به این فکر می افتد که به مکه بر نگردد. ضمضمم بن عمرو- که مرهون احسان اوست- در یأجج (113)نزد وی می آید و به او می گوید: من خوابی دیده ام که مرا ناراحت کرده است. سوار بر شترم بودم و گویی در بیداری باشد دیدم سیل خون است که از بالا تا پایین این دره شما- دره مکه- را فرا گرفته است! حارث می گوید: هیچکس آهنگ هیچ مقصدی نکرده است که چنان از آن بدش بیاید که من از این مقصد بدم می آید! ضمضمم به او می گوید: اگر این خواب را پیش از این که از شهر بیرون بیایم از تو شنیده بودم حتی یک قدم هم به پیش بر نمی داشتم.اکنون هم این امر را پنهان کن و نگذار قریش از آن خبر دار شوند. زیرا هر کس را که مانع حرکت آنان شود متهمبه بزدلی می سازند. (114)
قریش چون تصمیم به حرکت می گیرند آنچه را که میان آنان و قبیله بنی بکر روی داده است به یاد می آورند، و چیزی نمی ماند که از این کار منصرف شوند. کسی که بیش از همه بیمناک است عتبه بن ربیعه است. می گوید: ای گروه قریش، اگر هم به مقصود خویش دست یابید باز کسانی که در شهر می مانند تأمین ندارند (115)در این احوال، سراقه بن مالک مدلجی- که از اشرف بنی کنانه است- آمده به آنان می گوید: من تضمین می کنم که در غیاب شما کنانه دست به کاری علیه شما نزنند. در نتیجه به سرعت از مکه حرکت می کنند.
جنگی که میان قریش و قبیله بنی بکر روی داده است بخاطر پسر حفص بن اخیف است. این پسر کم سن وسال که زیبا روی و پاکیزه است و کاکلی بر سر دارد و جامه ابریشمینی بر تن به دنبال شتر گمشده خویش به ضجنان می رود. عامر بن زید که در ضجنان است و رءیس قبیله بنی بکر است چشمش به او می افتد. از او می پرسد: تو که هستی ای پسر؟ جواب می دهد: من پسر حفص بن اخیف قریشی هستم. وقتی این پسر دور می شود عامر بن زید به افراد قبیله می گوید: مگر خونی از قریش طلبکار نیستید؟ می گویند: آری، هستیم و نه یک خون بلکه خونها. می گوید: هرکس این پسر را در ازای کشته ای که بدست قریش دارد بکشد تلافی آن را بتمامی در آورده باشد. یکی از افراد قبیله می رود و آن پسر را به تلافی فردی از خانواده اش که توسط قریش کشته شده است می کشد. قریش در این باره با بنی بکر مذاکره می کنند. عامر بن زید می گوید: ای گروه قریش، ما چندین خون از شما طلبکاریم. از ما چه می خواهید؟ اگر می خواهید خونبهای کشتگان ما را بدهید ماهم خونبهای کشتگان شما را می دهیم. و اگر هم می خواهید کشته های یکدیگر را با هم حساب کنیم تا شما از کشتگان خویش بگذرید و ما از کشتگان خویش بگذریم. قریش خون آن پسر را که یکی از عشایر آنان بود دست کم می گیرندو می گویند: عامر بن زید راست می گوید. یک تن به یک تن. چشم از انتقام می پوشند و خونبهای آن را مطالبه نمی کنند.
روزی مکرزبن حفص- برادر پسرک مقتول- از مرالظهران می گذرد. چشمش به عامر بن یزید که بر شتری سوار است می افتد. نزدیک او می رود. عامر شمشیر حمایل دارد. مکرز او را به شمشیر می زند و می کشد و سپس شکمش را با شمشیر می درد. آنگاه شمشیر عامر را برداشته به مکه می آورد و شبانه آن را به پرده کعبه می آویزد. چون صبح می شود قریش می بینند که شمشیر عامر بن یزید به پرده کعبه آویخته است، و می گویند: این شمشیر عامر بن یزید است که مکرز بن حفص به وی حمله کرده و او را کشته است.(116)زیرا قبلاً در این باره سخنی از مکرز بن می شنیده اند. بنی بکر از کشته شدن رئیس خویش سخت بر می آشوبند و آماده می شوند تا دو یا سه تن از مهتران قریش را بکشند. وقتی در مکه بسیج داده می شود قریش در این نگرانی بسر می برند. اما چون سراقه آن را تضمین می دهد دل قوی می دارند و به سرعت از مکه بیرون می روند. (117)

حرکت سپاه قریش

قریش در حالیکه کنیزان نوازنده و دایره همراه دارند از مکه حرکت می کنند. کنیزان عبارتند از: ساره آزاد شده عمرو بن هاشم المطلب، عزه آزاد شده اسودبن مطلب، و کنیز آزاد شده ای از امیه بن خلف. هر جا برای بر داشتن آب اردو می زنند شتر سر می برند و نوازندگان می نوازند. شمار سپاهیان نهصد و پنجاه نفر است. هفتصد شتر دارند یکصد اسب به یدک می کشند تا قدرت و ثروت خویش را نمایش دهند. سی از اسب از این اسبان مال بنی مخزوم است. سواران همه زره پوشیده اند، و در میان پیادگان نیز عده ای زره پوش هستند. ابو جهل می گوید: محمد پنداشته است که این دفعه هم آنچه همراه پیروانش در نخله بدست آورده است به چنگ خواهد آورد. به او واهیم فهماند که از کاروان خویش می توانیم دفاع کنیم یا نه؟ بعدها خداوند اشاره به این سپاه و قدرت نمایی آنان می فرماید: و مانند کسانی مباشید که از سرزمین خویش به حال گردنفرازی و خود نمایی به مردم بیرون آمدند و راه خدا بر می بندند حال آنکه خدا به آنچه می کنند احاطه دارد. (118)(119)
سپاه قریش چون از کنارچادرهای ایماءبن رحضه می گذرد وی ده شتر همراه پسرش هدیه می فرستد و پیغام می دهد که اگر بخواهید برای شما اسلحه و مردان جنگی بفرستیم آماده فرستادن آن هستیم. سران سپاه در جواب پیغام او می دهند که پیوند خویشاوندیت را پاس داشتی و وظیفه ای را که بر تو بود به انجام رساندی. بجان خودمان قسم که اگر ما با عده ای آدم می جنگیم که در برابرشان عاجز نخواهیم بود اما اگر چنانکه محمد ادعا می کند ما با خدا در جنگیم هیچکس زورش به خدا نمی رسد. (120)
سپاه قریش در راه است که عتبه و شیبه پسران ربیعه در حالیکه گرم گفتگویند عقب می مانند. یکی به دیگری می گوید: هیچ به خوابی که عاتکه دختر عبدالمطلب دیده است اندیشیده ای، من که از آن خیلی ترسیده ام؟ می پرسد: چه خوابی دیده است؟ برایش شرح می دهد. ابو جهل سر می رسد و می پرسد: درباره چه صحبت می کنید؟ می گویند: درباره خواب عاتکه. می گوید:عجیب است از عشیره بنی عبدالمطلب که به این مردان آنها علیه ما پیشگویی و پیامبری کنند اکتفانمی کند و حتی زنان آنها علیه ما پیشگویی و پیامبری می کنند! اگر به مکه بازگشتیم می دانم چه بسر آنان بیاوریم. عتبه می گوید: آخر آنان با ما نسبت خویشاوندی نزدیک دارند. آنگاه یکی به دیگری می گوید: می خواهی برگردی؟ ابوجهل می گوید: شما بعد از این که با سپاه همراه شده اید می خواهید برگردید و فبیله خودتان را به دست دشمن رها کنید و پس از اینکه نزدیک شده است که انتقام از دشمن بستانید می خواهید با قبیله تان قطع رابطه کنید؟ فکر می کنید که محمد و سپاهیانش با شما درگیر خواهند شد؟ نه، من بر خلاف شما هستم. من الآن یکصد و هشتاد نفر از خویشاوندانم را همراه دارم که هر جا اردو بزنم اردو می زنند و بمحض این که حرکت کنم حرکت می کنند. شما اگر می خواهید برگردید برگردید! می گویند: تو خودت را از راه صواب بیرون رفته ای و هم قبیله ات را به گمراهی می بری. آنگاه عتبه به برادرش شیبه می گوید: این مرد- اشاره به ابوجهل- مردی منحوس است، و بعلاوه آن رابطه خویشاوندی را که ما با محمد داریم با وی ندارد. بنابراین حرف او را گوش نکن و بیا برویم. شیبه می گوید: اگر بعد از آنکه با سپاه همراه شده ایم بیاییم و برگردیم لکه ننگی بر دامن ما خواهد شد. و به راه خویش ادمه می دهند. شب به جحفه- در پنج منزلی مکه به مدینه- (121)می رسند. جهیم بن صلت (122)به خواب می رود. بین خواب و بیداری می بیند که مردی سوار بر اسب که شتری همراه دارد از برابرش می آید. چون به نزدیک او می رسد می گوید: عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، زمعه بن اسود، امیه بن خلف، ابوالبختری، ابو الحکم ابوجهل و نوفل بن خویلد کشته شدند. و تنی چند دیگر از اشراف قریش را نام می برد که کشته شدند. و سهیل بن عمرو اسیر گشت. و حارث بن هشام از نزد برادرش گریخت.
سخن جهیم که به اینجا می رسد یکی از شنوندگان به دیگران می گوید: من معتقدم که شما دارید به قتلگاه خودتان می روید! جهیم چنین ادمه می دهد: آنگاه ضربه ای به جلوسینه شترش زد و آنرا به طرف اردوی نظامی روانه کرد، تا چادری نماند که قطراتی از خون بر آن پاشیده نشد.
این خواب را برای ابوجهل نقل می کنند و در سراسر اردوی قریش می پیچد. ابو جهل می گوید: این پیامبردیگری است از قبیله بنی مطلب. فردا معلوم خواهدشد که چه کسی کشته می شود ما یا محمد و پیروانش! قریش به جهیم می گویند: در حقیقت شیطان در خواب تو را به بازی می گیرد. فردا بر خلاف آنچه در خواب دیده ای به چشم خواهی دید: اشراف پیروان محمد کشته واسیر می شوند. در این احوال، عتبه در تنهایی به برادرش می گوید: میآیی برگردیم؟ این خوابی که جهیم دیده است مثل خواب عاتکه است و مثل گفته عداس. بخدا عداس به ما دروغ نگفت. به جان خودم اگر محمد دروغگو باشد در میان عرب کسانی هستند که شر او را دفع کنند و اگر راستگو باشد، بوسیله او خوشبخت ترین افراد عرب خواهیم بود. زیرا ما خویشاوندان نزدیک او هستیم. شیبه می گوید: حقیقت همین است که تو می گویی، ولی آیا از میان این سپاه بتنهایی برگردیم؟ در این حال ابوجهل میآید و می پرسد: چه تصمیمی دارید؟ می گویند: میخواهیم برگردیم، مگر به خواب عاتکه و خواب جهیم بن صلت و آنچه عداس به ما گفت نمی اندیشی؟ می گوید: شما با این کارتان قبیله تان را به دست دشمن رها می سازید و پیوند خویشاوندی می برید. می گویند: تو خودت به راه نا صواب می روی و قوم خودت را هم به گمراهی و تباهی می کشی. و به راه خود ادمه می دهند. (123)