فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

میلاد امام حسن مجتبی

روز پانزدهم رمضان سال دوم هجری در مدینه، نخستین فرزند خجسته پیوند همسری علی ابن ابیطالب و فاطمه زهرا سلام الله علیهما در غیاب پدر و جد بزرگوارش- که در سفر جنگی اند- دیده به دنیا می گشاید.

کاروان قریش

کاروان قریش که سی نفر از جمله عمرو بن عاص و مخرمه بن نوفل همراه آنند از غزه به طرف مکه به راه می افتد. در زرقاءاز شهرستان معان که در دو منزلی اذرعات است- مردی از قبیله جذام به آنان خبر می دهد که محمد همراه یارانش وقتی آنان از مکه به طرف غزه حرکت کرده اند به تعقیب آنان پرداخته است. می گویند: مامتوجه نشدیم! می گوید: آری، چنین شد. یک ماه توقف کرد بعد به یثرب بازگشت. آنوقت که محمد قصد تعرض به شما کرد کالای چندانی بار نداشتید. اینک که شما گرانبارید احتمال اینکه به شما تعرض کند بیشتر است. او قطعاًاکنون روزشماری می کند، بنابراین از کاروانتان مواظبت کنید و تدبیر لازم را بیندیشید، زیرا من نفرات و سواره و زرهی با شما نمی بینم!
روسای کاروان تصمیم خود را می گیرند، و ضمضمم بن عمرو را با دادن بیست مثقال طلا مأمور رساندن خبر به قریش می کنند. ابوسفیان به او می گوید: به قریش اطلاع بده که محمد قصد کاروان شمارا دارد. و به او دستور می دهد که وقتی به مکه رسید بینی شترش را ببرد و پالان آن را فرو اندازد و پیراهن خویش را از پشت و رو بدرد و فریاد بر آورد که کمک! کمک!(103)

خواب عاتکه دختر عبدالمطلب

سه روز پیش از آنکه ضمضمم به مکه برسد عاتکه دختر عبدالمطلب خوابی می بیند که سخت به هراس می افتد و به برادرش عباس بن عبدالمطلب پیغام می دهد تا بیاید. به او می گوید: برادر، بخدا دیشب خوابی دیده ام که مرا سخت به وحشت انداخته است و می ترسم این خواب باعث شر و مصیبتی برای هموطنان تو شود. بنابراین شرحی را که از این خواب برای تو می دهم. با کسی در میان مگذار. عباس می پرسد: چه خوابی دیده ای؟ می گوید: دیدم سواری که بر شتر خویش نشسته است می آید تا در ریگزار مکه ایستاد، آنگاه با همه توانش فریاد کشید که آی مردم بد عهد! تا سه روز دیگر بطرف قتلگاه خودتان بشتابید! سپس دیدم مردم بدور او جمع شدند. بعد در حالیکه مردم به دنبال او روان بودند وارد مسجدالحرام گشت. در حالیکه بدور او جمع بودند شترش او را بلند کرد و برد پشت بام کعبه، و باز همان فریاد سر داد که آی مردم بد عهد! تا سه روز دیگر بطرف قتلگاه خودتان بشتابید! آنگاه شترش او را به فراز کوه ابو قبیس بر نشاند و او همان فریاد را بر کشید. بعد صخره ای بر گرفته به پایین کوه غلتاند تا فرو افتاد و پایین کوه تکه تکه شد و خانه ای در مکه نماند که پاره ای از آن بدان در نرسد.
عباس می گوید: بخدا این خواب با تعبیری است. و تو هم باید آن را پوشیده داری و با کسی در میان نگذاری. آنگاه می رود و به ولید پسر عتبه بن ربیعه- که با وی دوست است- بر می خورد و آن خواب را برای وی داستان می کند و تأکید که به کسی نگوید. ولید آن را برای پدرش عتبه داستان می کند و تأکید می کند و خبرش در مکه منتشر می شود و قریش در انجمن های خویش دهان به دهان می گردانند.
فردای آن روز، عباس می رود تا به دور کعبه طواف کند. ابو جهل که با عده ای از قریش نشسته است و درباره خواب عاتکه، با هم صحبت می کنند چون چشمش به عباس می افتد به او می گوید: ای ابوالفضل! وقتی طواف خود را تمام کردی نزد ما بیا. وقتی پس از طواف به کنار آنان می نشیند ابو جهل به او می گوید: ای عشیره عبدالمطلب! این پیامبر زن چه وقت در میان شما ظهور کرده است؟ عباس می گوید: مگر چه شده است؟ می گوید: آن خوابی که عاتکه دیده است. عباس می گوید: چیزی ندیده است! ابوجهل می گوید: ای عشیره عبدالمطلب! به همین که مردان شما پیامبری و پیشگویی کنند بس نکرده اید که حالا زنان شما هم پیامبری و پیشگویی می کنند! عاتکه با خوابش مدعی شده است که آن شخص گفته است که تا سه روز دیگر بشتابید! بنابراین ماتا سه روز منتظر می مانیم، اگر عاتکه واقعاًراست گفته باشد اتفاقی خواهد افتاد، اما اگر سه روز گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد سندی علیه شما خواهیم نگاشت که شما دروغگوترین خانواده عربید! عباس این را که عاتکه خوابی دیده باشد انکار می کند و از هم جدا می شوند.
شب، همه زنان عشیره عبدالمطلب به خانه عباس می آیند و می گویند: به این زشتکار پلید اجازه دادید که زبان به بد گویی مردان خانواده شما بگشاید تا اینک رو به روی تو به زنان خانواده ما هم بد می گوید: آری، بخدا من کوتاهی کرده ام و هیچ جواب کوبنده ای به او ندادم. اما بخدا سوگند به سراغش خواهم رفت و اگر حرفش را دوباره گفت جواب دندانشکنی به او خواهم داد.
سه روز از خواب عاتکه می گذرد که عباس به قصد ابوجهل به راه می افتد در حالیکه خشمگین است و می اندیشد که فرصتی را برای حمله به او از دست داده است و باید هر طور شده آن را جبران کند. به مسجدالحرام در می آید و چشمش به ابو جهل می افتد. به طرف او می رود تا با او رو به رو شود و بمحض این که حرف سابقش را تکرار کند بر او بتازد، و او مردی چابک است با چهره ای درهم و زبانی بران و چشمانی تیز بین. ناگهان می بیند که ابو جهل به سرعت بطرف درب مسجد می دود. عباس با خود می اندیشد که این لعنتی فقط از ترس این که به او بد و بیراه بگویم اینطور می دود! نگو که ابو جهل چیزی شنیده که عباس نشنیده است، صدای ضمضمم بن عمرو غفاری را شنیده است که در دل دره بر فراز شترش- شتری که بینی اش را بریده و پالانش را فرو افکنده است- و در حالیکه پیراهنش را چاک داده است فریاد می کشد: آی قریش! کاروان از دست رفت! کاروان از دست رفت! اموال شما که همراه ابو سفیان است مورد حمله محمد و پیروانش قرار گرفته است، فکر نکنم که به آن برسید! کمک! کمک!