فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

جنگ بدر

سرزمینی که قریش در آن تجارت می کند و کاروانهای بازرگانی خویش را به آنجا می فرستد غزه- ایالت جنوبی فلسطین در ساحل مدیترانه- است. (77)
قریش کاروان بزرگی به راه انداخته و به طرف غزه می فرستد، کاروانی که در آن سرمایه های کلان گرد آمده است. هیچ مردو زنی در قبیله قریش نیست که مبلغی کم یا زیاد همراه کاروان نکرده باشد. یعنی هر زنی گرچه کالای کم ارزشی همرا آن کرده است. می گویند اموال آن کاروان پنجاه هزار دینار می رسد. بیشتر بار آن مال خانواده سعید بن عاص- ابو احیحه- است که یا مال خود آنهاست یا به شرکت با دیگران است. بار دویست شتر آن بقیمتی در حدود چهار تا پنج هزار مثقال طلا مال بنی مخزوم است. حارث پسر عامر بن نوفل کالاهایی ببهای یکهزار مثقال طلا دارد، و امیه بن خلف ببهای دو هزار مثقال، و عشیره بنی عبد مناف ببهای ده هزار مثقال طلا. (78)
پیامبر چون در انتظار آن است که کاروان قریش از غزه باز گردد طلحه بن عبیدالله و سعید بن زید را روز پنجشنبه دوم رمضان(79)برای خبرگیری از حرکت کاروان می فرستد و خود یارانش را برای تعرض به کاروان بسیج می کند...
طلحه و سعید می روند و در نخبار از شهرستان حوراء- که در ساحل دریای سرخ پس از ذو المروه واقع است- میهمان کشد جهنی می شوند. وی آن دو را در پناه حمایت خویش می گیرد و میزبانی می کند. در چادری می مانند تا کاروان می رسد. از فراز یک بلندی به کاروانداران و بارهایشان می نگرند. کاروانداران از کشد می پرسند: آیا کسی از جاسوسان محمد را دیده ای؟ می گوید: این چه حرفی است! جاسوسان محمد در نخبار چه می کنند!
کاروان از نخبار می گذرد. طلحه وسعید شب را می خوابند. صبح در حالیکه کشد بعنوان محافظ و راه بلد همراه ایشان است به راه می افتند. کشد آن دو را به ذوالمروه می رساند و بر می گردد. (80)کاروان هم راه به سوی ساحل دریاکج می کند و از ترس این که مورد حمله قرار گیرد بر سرعت خود می افزاید و شب و روز در حرکت است... (81)
پیامبر، مسلمانان را بسیج می کند و می گوید: اینک کاروان قریش که سرمایه های آنان را در بر دارد در راه است، شاید خدا آن را نصیب شما سازد. عده ای به شتاب آماده حرکت می شوند بطوریکه بعضی همراه پدر خویش به راه می افتند، مثل سعد بن خیثمه که با پدرش همراه می شود، و به پدرش می گوید: اگر پای بهشت در میان نبود می گذاشتم تا تنها نصیب تو شود. اما من امیدوارم که در این سفر به شهادت نائل آیم. پدر می گوید: بگذار تنها نصیب من شود و تو در کنار زنان خانواده بمان. سعد نمی پذیرد. پدر می گوید: چاره ای جز این نیست که یکی از ما دو نفر برای سرپرستی خانواده بماند. آنگاه قرعه می کشند و قرعه جهادبنام سعد می افتد می افتد. (82)
عده بسیاری از مسلمانان علاقه ای به سفر نشان نمی دهند. اختلاف نظر پیش می آید و حرفهای زیادی زده می شود. چون فقط به قصد کاروان قریش بیرون می روند نه به قصد جهاد بعدها هیچکس کسانی را که در شهر مانده اند سرزنش نمی کند. عده ای از صاحبان بصیرت و حسن نیت در شهر می مانند که اگر بدانند در این سفر جنگی صورت خواهدگرفت هرگز در شهر نمی مانند. از جمله اسید بن حضیر که وقتی پیامبر از بدر باز می گردد به حضرتش می گوید: سپاس خدای را که ترا شاد و بر دشمنت چیره ساخت. سوگند به آن که ترا به حق بر انگیخت من باین خاطر در شهر نماندم که جانم را از جانت عزیزتر بدانم و هرگز نمی پنداشتم که با دشمنی برخورد کنی، و در این اندیشه بودم که تنها مسأله کاروان قریش است. می فرماید: راست می گویی (83)
سعد بن عباده به محله ها و خانه های انصار می رود و آنان را تشویق می کند که با پیامبر همراه شوند. در یکی از کوچه ها به زمین می خورد و بستری می شود و نمی تواند همراه مسلمانان سفر کند. (84)
پیامبر، عمروبن ام مکتوم (85)را برای پیشنمازی مردم تعیین می کند و خود با مسلمانان روز یکشنبه دوازدهم رمضان (86)از مدینه بیرون می آید. پرچم سفیدی را به مصعب بن عمیر می دهد، و پیشاپیش حضرتش دو پرچم سیاه در اهتزاز است: یکی بنام عقاب در دست علی ابن ابیطالب است و دیگری بدست سعد بن معاذ.(87)(88)
از نقیب بنی دینار می گذرند و در بیوت السقیا- که به خانه های مدینه متصل است- اردو می زنند. به یارانش دستور می دهد از چاهی که در آنجاست آب بردارند، و خود پیش از دیگران از آب آن چاه می نوشد. بعدها همیشه دوست می دارد که برایش از آب آن چاه بیاورند. رزمندگان را سان می بیند و یکایک را از نظر می گذراند. عبدالله بن عمر، اسامه بن زید، رافع بن خدیج، براءبن عازب، اسید بن طهیر، زید بن ارقم، و زید بن ثابت را بعلت خردسالی از رده خارج می سازد.
سعدبن ابی وقاص پیش از این سان دیدن برادر خردسالش عمیر بن ابی وقاص- را می بیند که خود را پنهان می کند. از او می پرسد: برادرم چه می کنی؟ می گوید: می ترسم پیامبر خدا مرا ببیند و بگوید خردسالی، و اجازه همراهی با سپاه به من ندهد در حالیکه که من دوست میدارم که همراه سپاه بیایم شاید خدا شهادت را نصیب من سازد. عمیر را به خدمت پیامبر می برند. می فرماید: برگرد! عمیر گریه سر می دهد پیامبر به او اجازه می دهد بیاید. چون شانزده سال بیشتر ندارد برادرش- سعد ابن ابی وقاص- کمربند شمشیرش را برای او می بندد. (89)
در بیوت السقیابا مسلمانان نماز می گزارد و در حق مردم مدینه دعا می کند: خدایا، بنده و دوستدارو پیامبرت ابراهیم برای مردم مکه به درگاه تو دعا کرد. اینک بنده و پیامبرت محمد به درگاه تو برای مردم مدینه دعا می کند که به شیر و غله و میوه آنان برکت دهی. خدایا، عشق مدینه را در دل ما بپروران، و بیماری مسری آن را دور گردان و به خم ببر. خدایا، همانگونه که دوستدار تو ابراهیم مکه را حرمت بخشید من محدوده مدینه را حرم می گردانم. در اینجا، عدی بن ابی الزغباء، و بسبس بن عمرو، به خدمت پیامبر می آیند.
در همین روز عبدالله پسر عمرو بن حرام به خدمت پیامبر آمده می گوید: از این که در اینجا اردو زدی و یارانت را سان دیدی خوشحال شدم و آن را به فال نیک گرفتم. ما- بنی سلمه- وقتی با یهودیان حسیکه به کشمکش برخاستیم در همین جا اردو زدیم و از رزمندگان خویش سان دیدیم و هر که را قادر به حمل اسلحه بود اجازه دادیم و هر که را خردسال یافتیم باز گرداندیم. آنگاه به طرف یهودیان حسیکه که در آنزمان نیرومندترین یهودیان بودند حرکت کردیم و آنها را چنان که دلمان می خواست کشتیم بطوریکه از آنوقت تا کنون سایر یهودیان از ما حساب می برند. من ای رسول خدا امیدوارم که ما با قریش درگیر شویم و خدا دیده تو را به آنچه بر سرشان میآید روشن سازد. (90)
نیمروز، خلاد پسر عمرو بن جموح نزد خانواده خویش در خربی (91)باز می گردد. پدرش از او می پرسد:فکر می کنم قصد سفر جنگی دارید؟ می گوید: اینک پیامبر خدا مردم را در بقع سان می بیند. عمرو بن جموح می گوید: به فال نیک باید گرفت. بخدا من امیدمی برم که به غنیمت دست یابید و بر مشرکان قریش پیروز شوید. روزی که بطرف یهودیان حسیکه حرکت می کردیم در همین جا اردوزده بودیم. (92)
شامگاه یکشنبه دوازدهم رمضان پیامبر با مسلمانان از بیوت السقیا حرکت می کند. سیصد وپنج نفرند. هشت نفر هم به اجازه یا به دستور پیامبر در مدینه مانده اند و بعدها سهم و مزد آنان را می دهد. دو یا سه اسب همراه دارند: یکی مال مقداد بن عمرو بهرانی- همپیمان بنی زهره- که سبحه نام دارد، و دیگری متعلق به مرثد بن ابی مرثد غنوی که سیل نام دارد، و سومی مال زبیر بن عوام است. (93)هفتاد شتر نیز همراه دارند که بیست تای آن را سعد بن قباده تقدیم کرده است. (94)بر هر شتری از یک تا چهار نفر به نوبت سوار می شوند. عده ای هم همه راه پیاده می روند. سعد بن ابی وقاص که از پیادگان است بعدها می گوید: من از کار آمدترین یاران پیامبر بودم، پیاده راه می پیمودم و ماهرترین تیرانداز بودم، چه در رفتن و چه در برگشتن حتی یک قدم سوار نشدم.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم، و علی ابن ابیطالب (علیه السلام)، و زید بن حارثه به نوبت سوار بر یک شتر می شوند. حمزه ابن عبدالمطلب، و ابو کبشه، و انسه- آزاد شده پیامبر- به نوبت بر شتری سوارند. عبیده بن حارث، و طفیل و حصین دو پسر حارث، و مسطح بن اثاثه بر شتر آبکشی که مال عبیده بن حارث است و از ابو داود مازنی خریده است سوار می شوند. معاذ، و عوف، و معوذ پسران عفراء، و آزاد شده شان ابو حمراءبر یک شتر سوار می شوند و...
پیامبر خدا همین که از بیوت السقیا آهنگ راه می کند دست به دعا بر می دارد که خدایا، اینان پا برهنه اند، مرکبی به آنان بده. برهنه اند، آنان را بپوشان. گرسنه اند، آنان را سیر کن. عیالمندند، آنان را از دریای بخشایشت توانگر گردان.
قیس بن ابی صعصعه را به فرماندهی پیاده ها می گمارد و به او دستور می دهد تا مسلمانان را بشمارد. وی دردر منطقه چاه ابی عنبه- که یک میل با مدینه فاصله دارد (95)- آنان را می شمارد و به پیامبر گزارش می دهد.
سپاه که از بیوت السقیا حرکت کرده است به عقیق می رسد. (96)در عقیق حبیب بن یساف و قیس بن محرث به خدمت پیامبر می آیند. این دو نفر که هنوز مشرکند پس از حرکت پیامبر از مدینه از شهر بیرون می آیند. پیامبر، حبیب بن یساف را که سراپا زره پوش است از زیر کلاه خودش می شناسد و از سعد بن معاذ که در کنارش روان است می پرسد: این حبیب بن یساف نیست؟ می گوید: آری. حبیب آمده دست در تنگ شتر پیامبر می برد. پیامبر رو به آندو کرده می پرسد: چرا همراه ما آمده اید؟ می گویند: تو خواهر زاده ما هستی (97)و همسایه ما. ما با همشهریان خویش همراه شده ایم بقصد بردن غنیمت. می فرماید: کسی که با ما همدین نباشد نباید با ما همراه شود.
حبیب می گوید: همشهریان من می دانند که کارآیی و ضربه زنی من در جنگ زیاد است. مسلمان نمی شوم و همراه تو بقصد بردن غنیمت می جنگم. می فرماید: نه، اول مسلمان بشو بعد بجنگ! (98)پیامبر و مسلمانان یکی دو روز روزه داشته اند. آنگاه به آنان دستور می دهد که روزه خود بخورید. بعد می بیند عده ای همچنان روزه دارند. به منادی خود می فرماید تا چنین اعلام کند: ای گروه نافرمانان! روزه خود بخورید! (99)
سپاه از عقیق حرکت می کند و راه مکتمن را پیش گرفته به ریگزار ابن ازهر می رسد. پیامبر زیر سایه درختی که در آنجاست نماز می گزارد. صبح روز دوشنبه در آنجاست. سپس از ملل می گذرد و به تربان می رسد. در تربان، پیامبر به سعد ابن ابی وقاص آهویی را نشان می دهد. سعد با تیر وکمان خویش به آن نشانه می رود در حالیکه پیامبرچانه خویش را بر شانه وی نهاده در نشانه گیری به وی کمک می کند و می گوید: بزن. خدایا، تیرش را به هدف افکن. سعد تیر را رها می کند. و راست بر حلقوم آهو می نشیند. پیامبر لبخندی می زند. سعد، دوان می رود و می بیند که هنوز رمقی در آهو باقی است. آن را سر می برد و بر دوش می آورد. مسافت کوتاهی می پیماید، و توقف می کنند پیامبر دستور می دهد تا گوشت آهو را میان سپاهیان قسمت کنند. (100)
سپیده دم چهاردهم رمضان به عرق الظبیه می رسند (101)در آنجا مرد بیابانگردی را می بینند. از او درباره کاروان مکه می پرسند. می بینند خبری ندارد. به او می گویند: بیا به پیامبری که درود و سلام خدا بر اوست سلام کن. می پرسد: پیامبر خدا در میان شماست؟ می گویند:آری بیا به او سلام کن. آن مرد می گوید: اگر تو پیامبر خدایی به من بگو که در شکم این ماده شتر من چیست؟ سلمه بن سلامه بن وقش به او می گوید: از پیامبر خدا مپرس، بیا پیش من تا جواب سوأل تو را بدهم. تو با این ماده شتر آمیزش کرده ای و از تو میشکی در شکم دارد! پیامبر خدا می فرماید: آه حرف زشت به این مرد می زنی؟ و روی از سلمه می گرداند. (102)

میلاد امام حسن مجتبی

روز پانزدهم رمضان سال دوم هجری در مدینه، نخستین فرزند خجسته پیوند همسری علی ابن ابیطالب و فاطمه زهرا سلام الله علیهما در غیاب پدر و جد بزرگوارش- که در سفر جنگی اند- دیده به دنیا می گشاید.

کاروان قریش

کاروان قریش که سی نفر از جمله عمرو بن عاص و مخرمه بن نوفل همراه آنند از غزه به طرف مکه به راه می افتد. در زرقاءاز شهرستان معان که در دو منزلی اذرعات است- مردی از قبیله جذام به آنان خبر می دهد که محمد همراه یارانش وقتی آنان از مکه به طرف غزه حرکت کرده اند به تعقیب آنان پرداخته است. می گویند: مامتوجه نشدیم! می گوید: آری، چنین شد. یک ماه توقف کرد بعد به یثرب بازگشت. آنوقت که محمد قصد تعرض به شما کرد کالای چندانی بار نداشتید. اینک که شما گرانبارید احتمال اینکه به شما تعرض کند بیشتر است. او قطعاًاکنون روزشماری می کند، بنابراین از کاروانتان مواظبت کنید و تدبیر لازم را بیندیشید، زیرا من نفرات و سواره و زرهی با شما نمی بینم!
روسای کاروان تصمیم خود را می گیرند، و ضمضمم بن عمرو را با دادن بیست مثقال طلا مأمور رساندن خبر به قریش می کنند. ابوسفیان به او می گوید: به قریش اطلاع بده که محمد قصد کاروان شمارا دارد. و به او دستور می دهد که وقتی به مکه رسید بینی شترش را ببرد و پالان آن را فرو اندازد و پیراهن خویش را از پشت و رو بدرد و فریاد بر آورد که کمک! کمک!(103)