فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

بیماری یاران

در مدینه، زمانی که رسول خدا وارد آن می شود یک بیماری مسری شایع است. پیروان وی بیمار می شوند و به سختی می افتند، اما وی را خدا در امان می دارد. ابوبکر که با عامر بن فهیره، و بلال- آزادشده اش- در یک خانه زندگی می کنند مبتلا به همین بیماری می شوند. عائشه به بالین پدرش می نشیند و حال او را می پرسد. پدر می گوید:
کل امری مصبح فی اهله - والموت ادنی من شراک نعله
عائشه می گوید: بخدا پدرم نمی داند که چه می گوید! آنگاه به بالین عامر بن فهیره رفته حال او را می پرسد. می گوید:
لقد وجدت الموت قبل ذوقه - ان الجبان حتفه من فوقه
کل امری مجاهد بطوقه - کلثور یحمی جلده بروقه
عائشه می گوید: بخدا عامر نمی داند که چه می گوید!
بلال هم چون تبش فرو کش می کند به سایه خانه پیامبر آمده دراز می کشد آنگاه فریاد بر می دارد:
الا لیت شعری هل ابیتن لیله - بفخ و حولی اذ خرو جلیل
وهل اردن یوماًمیاه مجنه - وهل یبدون لی شامه و طفیل (25)
عائشه شنیده هایش را برای پیامبر نقل می کند. می فرماید:اینها از شدت تب اندیشه خویش از دست می دهند و هذیان می گویند. آنگاه دست به دعا بر می دارد که خدایا مدینه را برای ما همانقدر دوست داشتنی بساز که مکه هست بلکه بیش از آن، و بر خوار و بارش بیافزا، و بیماری مسری آن را به جحفه بیرون بر.
مسلمانان از بیماری چندان ناتوان می شوند که نماز را نشسته می خوانند. پیامبر بر آنان می گذرد و چون آنان را بدانحال می بیند می فرماید: بدانید که نماز نشسته برابر با نیمی از نماز ایستاده است. بر اثرش مسلمانان با همه ناتوانی و بیماری هر طور هست به نماز می ایستند تا ثواب آن را ببرند. (26)
آنگاه، با آدمیان- از مشرک و یهودی و نصرانی و... - سخن می رود:
یاایهاالناس اعبدواربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون...
هان ای آدمیان! پروردگارتان را- که شما و کسانی را که پیش از شما بودند آفرید- بپرستید مگر پرهیزگار شوید، آنکه زمین را برای شما بساطی و آسمان را بنایی قرارداد و آبی از آسمان فرو فرستاد تا بوسیله آن از میوه ها بیرون آورید تا روزیی برایتان باشد، پس برای خدا همتایانی قرار مدهید در حالی که می دانید. و اگر درباره آنچه بر بنده خویش فرو فرستادیم شک میورزید اگر راست می گویید گواهان خود- بغیر از خداوند- را بخوانید و سوره ای بمانند آن بیاورید. پس اگر این کار را نکنید و هرگز نخواهید کرد از آتشی پروا گیرید که هیمه اش آدمیان و سنگ است، برای کافران آماده شده است. (27)

ازدواج علی ابن ابطالب و فاطمه زهرا سلام الله علیهما

در ماه رجب، عده ای از انصار به علی ابن ابطالب می گویند: تو خویشاوندی مثل فاطمه داری! به خدمت پیامبر می رود. پیامبر که متوجه شده است وی برای کاری آمده است می پرسد: پسر ابو طالب چه تقاضایی دارد؟ عرض می کند: می خواهم سخن از فاطمه دختر پیامبر خدا بگویم. می فرماید: مرحباًواهلاً!علی بیرون آمده پیش انصار که در انتضار او هستند می رود می پرسند:چه خبر شد؟ می گوید: نمی دانم. فقط به من فرمود: مرحباًو اهلاً! می گویند: یکی از همین دو کلمه که از زبان رسول خدا بشنوی برایت کافی است. او هم آغوش خانوادگی به رویت گشده است و هم به تو خوشامد گفته است.(28)
پیامبر به دخترش- فاطمه- خبر می دهد که علی از او یاد کرده است. فاطمه سکوت می کند. و پیامبر سکوت او را جواب مثبت می داند. از علی ابن ابطالب می پرسد: چه مهریه او خواهی کرد؟ عرض می کند: چیزی ندارم تا مهر او کنم. می فرماید: آن زره حطمیه ای که فلان روز به تو اهدا کردم چه شد؟ می گوید:آن را دارم. می فرماید همان مهر او کن. می پذیرد و آن را مهریه وی قرار می دهد، و به عقد او در می آید. (29)
برای مومنان نیکوکار، مژده ای می آید:
و کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند مژده بده که بهشتهایی دارند که از زیر آنها جویها روان است، هر گاه میوه ای از آن به روزی داده شوند گویند: این همان است که پیش از این روزی ما شد، و آنان را بگونه میوه دنیا آرند و در آنجا همسرانی پاکیزه دارند و آنان در آنجا جاویدانند. (30)

عرسی دختر پیامبر

پیامبر به علی ابن ابطالب می فرماید: وظیفه داماد است که ضیافتی بدهد! علی زرهی را که دارد پیش یک نفر یهودی گرو می گذارد و مقداری جو می گیرد برای پختن نان. سعدابن عباده هم می گوید: من قوچی را هدیه می کنم. عده ای از انصار برای او مقداری ذرت فراهم می آورند. ضیافتی که علی برای دامادی خویش بر گذار می کند بهترین ضیافت آن زمان است. از جهیزیه فاطمه، تختخوابی است که با ریسمان گیاهی و تخته ساخته شده است و بالشی چرمین که از پوشال خرما آکنده است و خمره مشکی چرمین. فرشی هم آورده در خانه می گسترند. پیامبر به علی می فرماید تا منتظر او بمانند. چون عروس را به در خانه داماد می آورند چند دقیقه ای در گوشه اطاق می مانند. پیامبر به درب خانه آمده در می زند. ام أیمن به در خانه می رود. پیامبر از او می پرسد:برادرم اینجاست؟ با تعجب می گوید: اگر او برادر تواست چگونه دخترت را به همسری او داده ای؟! می فرماید:آری او برادر من است. و می پرسد: تو اسماءدختر عمیس هستی؟ می گوید: آری. می فرماید: آمده ای
برای پذیرایی دختر پیامبر خدا؟ می گوید: همین طور است. در حق او دعا می فرماید و از او تشکر می کند. آنگاه دستور می دهد تا آب بیاورند. ودر ظرفی بزرگ آب می آورند. در آن وضو می گیرد. سپس علی را فرا می خواند و از آن آب بر شانه و سینه و بازوان وی می پاشد. بعد، فاطمه را فرا می خواند. و او در حالیکه از شرم پدر نزدیک است پا بر دامن خویش نهاده بر زمین بخورد آهسته پیش می آید پیامبر همانگونه بر اندام وی آب می پاشد، و می فرماید: فاطمه جان، من سعی کردم تو را به همسری بهترین خویشاوندم در آورم. و این دعا را می خواند:اللهم بارک فیهما و بارک علیهما و بارک لهما فی نسلهما. خدایا رابطه این دو را فرخنده و مداوم ساز، بر هر دو برکت بخش، و نسل این دو را فزونی و فرخندگی ده.
خانه ای که علی به دستور پیامبر برای دامادی و اقامت بدست آورده است با خانه پیامبر فاطله دارد. پیامبر چند روز بعد از عروسی به خانه دخترش آمده می گوید: می خواهم ترا به خانه خویش ببرم. فاطمه می گوید: نن با حارثه بن نعمان مذاکره کنید تا خانه ای را که در این نزدیکی دارد تخلیه کند. می فرماید: حارثه چند بار بخاطر من از این خانه به آن خانه و دور رفته است و دیگر من از او شرم دارم. خبر به گوش حارثه می رسد. خانه خود را تخلیه می کند و به دورتر منتقل می شود و به خدمت پیامبر آمده می گوید: ای پیامبر خدا، اطلاع یافته ام که می خواهی فاطمه را به خانه خودت منتقل کنی حال آنکه خانه های من اینجاست و از همه خانه های بنی نجار به خانه شما نزدیک تر است، و خودم و دارایی ام مال خداو مال پیامبراوست. بخدا ای رسول خدا مالی را که ازمن بستانی برایم دوست داشتنی تر از آن است که برایم واگذاری. می فرماید: راست می گویی. خدا به تو برکت دهد. و فاطمه را به خانه ای که مال حارثه است منتقل می فرماید.(31)