فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

برخی از منافقان نامدار

رسول خدا در حالی به مدینه می آید که عبدالله بن ابی بن سلول عوفی سرور مردم مدینه است و هیچکس از قوم وی مخالف ریاست وی نیست. دو قبیله اوس و خزرج پیش از وی و پس از وی تا به ظهور اسلام در مورد سروری هیچکس از میان خویش اتفاق نظر نیافته اند. دیگر از سران مردم مدینه، ابو عامر- عبد عمرو بن صیفی بن نعمان- از قبیله اوس که در میان آن قبیله صاحب افتخارو فرمانروا است و او پدر حنظله غسیل الملائکه است که در جنگ احد به شهادت میرسد. ابو عامر در دوره جاهلیت به سلک رهبانان در می آید و جامه خشن زهد می پوشدوراهب نام می گیرد. این دو تن بسب افتخار و برتری دنیوی به بدبختی می افتند و زیان می بینند.
مردم مدینه نگین هایی را به رشته می کشند و تاجی می سازند تا بر سر عبدالله بن ابی بگذارند واورا پادشاه خویش کنند. اماخداوند پیامبرش را در این احوال می فرستد و مردم مدینه روی از عبدالله بن ابی و پادشاهی وی می گردانند و اسلام می آورند، ووی کینه به دل می گیرد وفکر می کند که رسول خدا سلطنت را از وی ربوده است. وقتی می بیند هموطنانش اصرار به مسلمانی دارند ازره نفاق و در حالیکه کینه به دل می پرورد بناچار اظهار مسلمانی می کند.
ابو عامر وقتی می بیند که هموطنانش یک دل به اسلام پیوسته اند ره کفر می گیرد و راه جدایی از مردم، و با ده پنزده نفر دیگر ترک اسلام و پیامبر می گوید و رهسپار مکه می شود. ازینرو، رسول خدا می فرمایید: نگویید راهب، بگوییدفاسق. گویند: وقتی رسول خدا به مدینه می آید ابو عامر به خدمت وی رفته می پرسد: این دینی که آورده ای چیست؟ می فرماید: پاکدینی را که که دین ابراهیم است آورده ام. می گوید: من خود بر این دینم. رسول خدا می فرماید: تو بر آن دین نیستی. می گوید: آری، ولی تو ای محمد چیزهایی بر پاکدینی افزوده ای. می فرماید: چنین نکرده ام، و آنرا همانگونه خالص و بی پیرایه آورده ام. می گوید: خدا دروغگو را در حال آوارگی و غربت و تنهایی بمیراند- و این را کنایه به رسول خدامی زند، یعنی که تو آن دین را چنان آورده ای! رسول خدا می فرماید: باشد، هر کس دروغ بگوید خدا او را بدین حال گرفتار آورد. بر اثر آن دعا، همان دشمن خدا چنان می شود. وقتی رسول خدامکه را فتح می کند او به طائف می گریزد. بعد چون مردم طائف مسلمان می شوند به شام می گریزد و در آنجا آواره و غریب و تنها می میرد...
کعب بن مالک درباره کار ابو عامر چنین می سراید:
معاذالله من عمل خبیث - کسعیک فی العشیره عبد عمرو
فاماقلت لی شرف و نخل - فقدما بعت ایماناًبکفر
ولی عبدالله بن ابی یا همان موقیعتی که در میان هموطنانش دارد می ماند تا اسلام چیره می شود و او بناچار و با بی میلی به اسلام در میآید. اسامه پسر زید بن حارثه می گوید: روزی رسول خدا برای عیادت سعدبن عباده که بیمار بود سوار بر الاغی شد که نمدی بر پشت آن بود و رویش پارچه ای فدکی و افسارش ریسمانی از لیف خرما. و مرا پشت سر خود سوار کرد. در راه به عبدالله بن ابی رسیدیم که در سایه برج دهکده اش نشسته بود و در اطرافش عده ای از قبیله اش نشسته بودند. وقتی چشم رسول خدا به او افتاد پسندیده نیافت که بی اعتنا بگذرد. پیاده شد و سلام گفت و بنشست. پس از چند لحظه، آیاتی از قرآن خواند و به خدای عزوجل دعوت فرمود و از خداوند یاد کرد و از او پرهیز داد و مژده و بیم داد. عبدالله همچنان خاموش بود و دم نمزد. چون رسول خدا سخن خویش به پایان برد، او گفت: ای مرد! از این گفتارت اگر راست باشد بهتر نیست بنابراین در خانه ات بنشین تا هر کس به سراغ آن آمد برایش بر خوانی، و کسی را که پیش تو نیامده است با آن سخن مرنجانی و در انجمن وی سخنی را که خوش نمیدارد مرانی. عبدالله بن رواحه و عده ای از مسلمانانی که آنجا بودند گفتند: نه، این گفتار را بر ما عرضه بدار و در انجمن ما و در سرای ما و در خانه ما بر زبان آور، زیرا بخدا سوگند این گفتار را دوست میداریم و از آنهاست که خدا بوسیله اش ما را به افتخار و کرامت نائل آورده و بدان ره نموده است. عبدالله بن ابی وقتی دید هموطنانش با او مخالفت می کنند این ابیات را بخواند:
متی ما تکن مولاک خصمک لا تزول - تذل و یصرعک الذین تصارع
و هل ینهض البازی بغیر جناحه - وان جذ یوماًریشه فهو واقع
رسول خدا بر خاست و برفت و به خانه سعدبن عباده در آمد در حالیکه آثار حرف پسر ابی- آن دشمن خدا - در چهره وی پدیدار بود. گفت: ای رسول خدا، بخدا من در چهره ات چیزی می بینم، پنداری حرف نا خوشایندی شنیده ای. فرمود: آری. آنگاه حرف ابن ابی را باز گفت. سعده بن عباده گفت.: ای پیامبر خدا، با او مدارا کن زیرا بخدا قسم خداوند در حالی تو را به ما داد که ما رشته نگینی آماده کرده بودیم تا تاج برسر او بنهیم، ازاینرو وی می بیند که سلطنتی را از وی بر کنده ای. (22)
سیزده آیه از سوره مبارکه بقره درباره منافقان و حال و رفتارشان فرود(23) می آید:
و از میان آدمیان کسانی هستند که می گویند به خدا و به دوران آخرت ایمان آوردیم حال آنکه آنان مومن نیستند، با خدا و کسانی که ایمان آوردند فریب میورزند و جز خویشتن را فریب نمی دهند حال آنکه این حقیقت را احساس نمی کنند. در دلهایشان بیماری است پس خدا آنان را بیمار فزود، و عذابی درد ناک دارند بسبب آنچه دروغ می گفتند. و چون به آنان گفته شود: در زمین فساد مکنید، گویند: ما فقط اطلاح کننده ایم. هان! بیگمان آنان هستند که مفسدند ولی درک نمی کنند. و چون به آنان گفته شود: ایمان آورید همانگونه که آدمیان ایمان آوردند، گویند: آیا ایمان آوردیم همانگونه که نابخردان ایمان آوردند. هان! بیگمان آنان هستند که نابخردند ولی نمی دانند. و چون کسانی را که ایمان آوردند دیدار کنند گویند: ما با شماییم، ما فقط مسخره می کنیم مومنان را. خدا آنان را به مسخره می گیرد و آنان را در سر کشیشان بدارد تا سر گردانی کنند. آنان هستند که گمراهی را ببهای هدایت خریدند، پس تجارتشان سود نداد و راه یافته نبودند. مثل آنان مثل کسانی است که آتشی افروختند ووقتی آتش گرادگردشان را روشن ساخت خدا روشناییشان را ببرد و در تاریکی فرو گذاشتشان تا نمی بینند، کرند، گنگند، کورند، در نتیجه آنان باز نمی گردند. یا مانند باران تندی از آسمانند که در آن تاریکیهایی است و رعدی و برقی است از بیم مرگ در برابر صاعقه ها انگشتانشان را در گوششان می نهند، حال آنکه خدا بر کافران احاطه دارد. چیزی نمانده که برق نور دیده شان را برباید، هر گاه روشنی بر آنان بتابد در آن گام بردارند و چون تاریکی فرا گیردشان بایستند. و اگر خدا می خواست البته شنواییشان را می برد، بیگمان خدا بر هر چیز تواناست. (24)

بیماری یاران

در مدینه، زمانی که رسول خدا وارد آن می شود یک بیماری مسری شایع است. پیروان وی بیمار می شوند و به سختی می افتند، اما وی را خدا در امان می دارد. ابوبکر که با عامر بن فهیره، و بلال- آزادشده اش- در یک خانه زندگی می کنند مبتلا به همین بیماری می شوند. عائشه به بالین پدرش می نشیند و حال او را می پرسد. پدر می گوید:
کل امری مصبح فی اهله - والموت ادنی من شراک نعله
عائشه می گوید: بخدا پدرم نمی داند که چه می گوید! آنگاه به بالین عامر بن فهیره رفته حال او را می پرسد. می گوید:
لقد وجدت الموت قبل ذوقه - ان الجبان حتفه من فوقه
کل امری مجاهد بطوقه - کلثور یحمی جلده بروقه
عائشه می گوید: بخدا عامر نمی داند که چه می گوید!
بلال هم چون تبش فرو کش می کند به سایه خانه پیامبر آمده دراز می کشد آنگاه فریاد بر می دارد:
الا لیت شعری هل ابیتن لیله - بفخ و حولی اذ خرو جلیل
وهل اردن یوماًمیاه مجنه - وهل یبدون لی شامه و طفیل (25)
عائشه شنیده هایش را برای پیامبر نقل می کند. می فرماید:اینها از شدت تب اندیشه خویش از دست می دهند و هذیان می گویند. آنگاه دست به دعا بر می دارد که خدایا مدینه را برای ما همانقدر دوست داشتنی بساز که مکه هست بلکه بیش از آن، و بر خوار و بارش بیافزا، و بیماری مسری آن را به جحفه بیرون بر.
مسلمانان از بیماری چندان ناتوان می شوند که نماز را نشسته می خوانند. پیامبر بر آنان می گذرد و چون آنان را بدانحال می بیند می فرماید: بدانید که نماز نشسته برابر با نیمی از نماز ایستاده است. بر اثرش مسلمانان با همه ناتوانی و بیماری هر طور هست به نماز می ایستند تا ثواب آن را ببرند. (26)
آنگاه، با آدمیان- از مشرک و یهودی و نصرانی و... - سخن می رود:
یاایهاالناس اعبدواربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون...
هان ای آدمیان! پروردگارتان را- که شما و کسانی را که پیش از شما بودند آفرید- بپرستید مگر پرهیزگار شوید، آنکه زمین را برای شما بساطی و آسمان را بنایی قرارداد و آبی از آسمان فرو فرستاد تا بوسیله آن از میوه ها بیرون آورید تا روزیی برایتان باشد، پس برای خدا همتایانی قرار مدهید در حالی که می دانید. و اگر درباره آنچه بر بنده خویش فرو فرستادیم شک میورزید اگر راست می گویید گواهان خود- بغیر از خداوند- را بخوانید و سوره ای بمانند آن بیاورید. پس اگر این کار را نکنید و هرگز نخواهید کرد از آتشی پروا گیرید که هیمه اش آدمیان و سنگ است، برای کافران آماده شده است. (27)

ازدواج علی ابن ابطالب و فاطمه زهرا سلام الله علیهما

در ماه رجب، عده ای از انصار به علی ابن ابطالب می گویند: تو خویشاوندی مثل فاطمه داری! به خدمت پیامبر می رود. پیامبر که متوجه شده است وی برای کاری آمده است می پرسد: پسر ابو طالب چه تقاضایی دارد؟ عرض می کند: می خواهم سخن از فاطمه دختر پیامبر خدا بگویم. می فرماید: مرحباًواهلاً!علی بیرون آمده پیش انصار که در انتضار او هستند می رود می پرسند:چه خبر شد؟ می گوید: نمی دانم. فقط به من فرمود: مرحباًو اهلاً! می گویند: یکی از همین دو کلمه که از زبان رسول خدا بشنوی برایت کافی است. او هم آغوش خانوادگی به رویت گشده است و هم به تو خوشامد گفته است.(28)
پیامبر به دخترش- فاطمه- خبر می دهد که علی از او یاد کرده است. فاطمه سکوت می کند. و پیامبر سکوت او را جواب مثبت می داند. از علی ابن ابطالب می پرسد: چه مهریه او خواهی کرد؟ عرض می کند: چیزی ندارم تا مهر او کنم. می فرماید: آن زره حطمیه ای که فلان روز به تو اهدا کردم چه شد؟ می گوید:آن را دارم. می فرماید همان مهر او کن. می پذیرد و آن را مهریه وی قرار می دهد، و به عقد او در می آید. (29)
برای مومنان نیکوکار، مژده ای می آید:
و کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند مژده بده که بهشتهایی دارند که از زیر آنها جویها روان است، هر گاه میوه ای از آن به روزی داده شوند گویند: این همان است که پیش از این روزی ما شد، و آنان را بگونه میوه دنیا آرند و در آنجا همسرانی پاکیزه دارند و آنان در آنجا جاویدانند. (30)