فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

مسلمان شدن عبدالله بن سلام

عبدالله بن سلام که حبر دانشمندی است در مورد مسلمان شدن خویش می گوید:چون از رسول خدا خبر یافتم خصوصیات و نام و هنگامی را که در انتظار وی بودیم بیاد آوردیم و آن را پنهان می داشتم و هیچ دم نمی زدم، تا آنکه رسول خدا به مدینه آمد. وقتی در قباو محله قبیله عمروبن عوف اقامت گزید مردی بیامد و خبر رسیدنش را آورد. من در آن لحظه برفراز نخلی بودم که مال خودم بود و داشتم کار می کردم، و عمه ام- خالده دختر حارث- پایین درخت نشسته بود. با شنیدن خبر رسیدن رسول خدا تکبیر گفتم. عمه ام وقتی بانگ تکبیرم را شنید به من گفت: ناکام شوی! بخدا اگر شنیده بودی که موسی بن عمران آمده است بیش از این نمی گفتی. به ام گفتم: آری عمه جان، بخدا سوگند او همکار موسی بن عمران ست و بر آیین وی، و رسالت وی همان است که او آورد. گفت: آه، برادرزاده ام، آیا او همان پیامبری است که پیشگویی می کردیم پیش ازرستاخیز بر انگیخته خواهد گشت؟ به او گفتم: آری. گفت: پس که اینطور. آنگاه به حضور رسول خدا رسیدم و مسلمان شدم. سپس پیش خانواده ام باز گشتم و به آنان گفتم تا مسلمان شدند. من مسلمان شدنم را از یهودیان مخفی نگهداشتم. آنگاه به خدمت رسول خدا رفتم و گفتم: ای پیامبر خدا، یهودیان مردمی بر باطل و بهتان- بندند. من دوست میدارم که تو مرا در یکی از اطاقهای خانه ات پنهان سازی تا مرا نبینند،آنوقت پیش از این که بدانند من مسلمان شده ام از آنان درباره من بپرسی تا بگویند وضع من در میان آنان چگونه است؟ زیرا اگر بدانند مسلمان شده ام بر من بهتان می بندند و مرا سر زنش می کنند. پیامبر خدا. مرا در یکی از اطاقهای خانه اش پنهان ساخت. آنان پیش او آمدن و با وی سخن گفتند وسوالهایی مطرح ساختند. سپس از آنان پرسید: حصین بن سلام بنظر شما چگونه آدمی است؟ گفتند: سرور ماست و سرورزاده ما، حبر ما و دانشمند ماست. چون این بگفتند بیرون آمدم و به آنان گفتم: ای گروه یهود، از خدا بترسید و آنچه را برای شما آورده است بپذیرید، زیرا بخدا سوگند که شما میدانید که وی پیامبر خداست، اورا با خصوصیات و نامش در تورات که نزد شماست نوشته می یابید. من گواهی می دهم که او پیامبر خداست. و به وی ایمان می آورم و او را تصدیق می کنم و او را می شناسم. گفتند: دروغ می گویی! آنگاه بنای بد گفتن به من را گذاشتند. رو به پیامبر خدا کردم که مگر به تو ای پیامبر خدا نگفتم که اینها مردمی بر باطل و بهتان بندند و اهل ناجوانمردی و دروغ وزشتکاری اند؟
در این هنگام، مسلمانی خویش ومسلمانی خانواده ام را آشکار کردم، و عمه ام- خالده دخترحارث- مسلمان گشت و چه مسلمان خوبی هم شد. (14)

در گذشت ابو امامه

در ماههایی که مسلمانان سر گرم ساختن مسجدند ابوامامه- اسعدبن زراره- از دنیا میرود. رسول خدا می فرماید:چه بد مرده ای است ابو امامه! اینک یهودیان و منافقان عرب می گویند: اگر او پیامبر بود یارش نمی مرد! حال آنکه من نه برای خودم و نه برای یار و پیروم در برابر خدا قادر به کاری نیستم.
بنی نجار- که ابوامامه نقیب و سر دسته ایشان است- به خدمت رسول خدا می آیند و می گویند: ای پیامبر خدا، این شخص را میدانی که در میان ما چه منزلتی بود، از اینرو یکی دیگر از ما را به مقام او برگزین تا عهده دار همان مسوولیتی شود که وی داشت. رسول خدا که نمی خواهد یکی از آنان را بر دیگری برتری دهد می فرماید:شما دایی زاده های من هستید و من با شما همپیوندم. نقیب و سر دسته شما من خواهم بود. بدینسان از افتخاراتی که بعدها بنی النجار برای خویش بر می شمارند یکی هم این است که رسول خدا نقیب وسر دسته ایشان بوده است. (15)

مردی بر کیش ابراهیم

ابوقیس- صرمه بن ابی انس- از قبیله عدی بن النجار مردی است که در جاهلیت به سلک رهبانان در می آید. جامه خشن می پوشد، از بت ها کناره می جوید. غسل جنابت می کند و از زن حائض دوری می گزیند. بر آن می شود. که به کیش مسحیت در آید، اما منصرف می شود. خانه خویش را مسجد می سازد و نمی گذارد هیچ حائض یا مرد جنبی به آن در آید. چون از بت ها بیزارو بر کنار می شود می گوید: پروردگار ابراهیم را می پرستم. وقتی پیامبر به مدینه می آید وی که پیر کهنسالی است مسلمان می شود آنهم چه مسلمان خوبی. در دوره جاهلیت هم خدای عزوجل را بزرگ میدارد و سخن به حق می گوید.
چون پیامبر در سرای هجرت قرار می گیرد و خدا دین وی را در آنجا نیرومند می سازد و با فراهم آوردن مهاجران و انصار دوستدارش به گرد وی او را شاد می گرداند ابوقیس این شعار را می سراید:
سبحوالله شرق کل صباح - طلعت شمسه و کل هلال
عالم السروالبیان لدینا - لیس ما قال ربنا بضلال
وله الطیر تستر ید وتاوی - فی و کور من آمنات الجبال
وله الوحش بالفلاه تراها - فی حقاف و فی ضلال الرمال
وله هودت یهود ودانت - کل دین اذا ذکرت عضال
وله شمس النصاری و قاموا - کل عید لربهم واحتفال
وله الراهب الجیس تراه - رهن بوس و کان ناعم بال
یانبی الارحام لا تقطوع ها - وصلوها قصیره من طوال
واتقوالله فی ضعاف الیتامی - ربما یستحل غیر الحلال
واعلموان للیتیم ولیاً - عالماًیهتدی بغیر السوال
ثم مال الیتیم لا تاکلوه - ان مال یتیم یرعاه والی
یابنی التخوم لا تخزلوها - ان خزال التخوم ذو عقال
یا بنی الایام لا تأمنونها - واحذر و امکرها و مر اللیالی
واعلموان مرها لنفادالخلق - ماکان جدید و بالی
واجمعوا امرکم علی ابروا التقوی - وترک الخنا و اخذ الحلال(16)