فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

پیمان برادری میان مومنان

پیامبر میان یارانش- از مهاجران و انصار- پیمان برادری می بندد تا دو تن دو تن در راه خدا برادر می شوند. آنگاه دست علی ابن ابیطالب را گرفته می گوید: این برادر من است. بدینسان رسول خدا که سرور پیامبران و امام پرهیزگاران و فرستاده پروردگار عالمهای آفریدگان است و در میان بندگان خدا همتا و همانندی ندارد با علی ابن ابیطالب برادر می شود. حمزه پسر عبدالمطلب که شیر خدا و شیر پیامبر خدا و عموی او است با زید بن حارثه که آزاد شده پیامبر است برادر می شود چنانکه حمزه در جنگ احد وقتی کارزار آغاز می کند وصیت می کند که اگر کشته شد زیدبن حارثه میراث بر وی خواهد بود. جعفربن ابطالب ملقب به ذوالجناحین وپرنده بهشت با معاذبن جبل که از قبیله بنی سلمه است برادر می شود. ابوبکر پسر ابی قحافه با خارجه بن زهیر از قبیله بلحارث بن خزرج برادر می شود. عمرابن خطاب با عتبان بن مالک از قبیله بنی سالم بن عوف برادر می شود. ابوعبیده جراح که عامر بن عبدالله نام دارد با سعدبن معاذ از قبیله عبدالاشهل برادر می شود. عبدالرحمن بن عوف با سعد بن ربیع از قبیله بلحارث بن خزرج برادر می شود. زیبربن عوام با سلمه بن سلامه از قبیله عبدالاشهل یا بروایتی با عبدالله بن مسعود همپیمان بنی زهره برادر می شود. عثمان بن عفان با اوس بن ثابت از قبیله بنی النجار برادر می شود. طلحه بن عبیدالله با کعب بن مالک از قبیله بنی سلمه، سعدبن زیدبن عمرو با ابی بن کعب از قبیله بنی النجار، مصعب بن عمیر بن هاشم با ابو ایوب- خالد بن زید- از قبیله بنی النجار، ابوحذیفه پسر عتبه بن ربیعه با عبادبن بشر از قبیله عبد الاشهل، عمار بن یاسر- همپیمان بنی مخزوم- با حذیفه بن الیمان از قبیله عبد عیس- و همپیمان قبیله عبدالاشهل، ابوذر- که همان بریربن جناده یا جندب بن جناده غفاری باشد- با منذر بن عمرو از قبیله بنی ساعده، حاطب بن ابی بلتعه- همپیمان بنی اسد- با عویم بن ساعده از قبیله عمرو بن عوف، سلمان فارسی با ابودرداء- عویمر بن ثعلبه- از قبیله بلحارث بن خزرج، بلال- آزاد شده ابوبکر و موذن پیامبر- با ابورویحه عبدالله بن عبدالرحمن خثعمی برادر می شوند. عده ای از یاران پیامبرند که میانشان پیمان برادری می بندد و نامشان برده شده است. (12)
این پیمان برای یاران پیامبر چندان عزیز است که بعدها وقتی عمربن خطاب دیوان حقوق مجاهدان را تدوین می کند و بلال می خواهد به شام رفته جهاد کند عمر از او می پرسد حقوقت را ای بلال به که می سپاری؟ می گوید: به ابورویحه، من هرگز از او جدا نخواهم گشت! به احترام او به پاس آن پیمان برادری که رسول خدا میان آن دوبسته است... (13)

مسلمان شدن عبدالله بن سلام

عبدالله بن سلام که حبر دانشمندی است در مورد مسلمان شدن خویش می گوید:چون از رسول خدا خبر یافتم خصوصیات و نام و هنگامی را که در انتظار وی بودیم بیاد آوردیم و آن را پنهان می داشتم و هیچ دم نمی زدم، تا آنکه رسول خدا به مدینه آمد. وقتی در قباو محله قبیله عمروبن عوف اقامت گزید مردی بیامد و خبر رسیدنش را آورد. من در آن لحظه برفراز نخلی بودم که مال خودم بود و داشتم کار می کردم، و عمه ام- خالده دختر حارث- پایین درخت نشسته بود. با شنیدن خبر رسیدن رسول خدا تکبیر گفتم. عمه ام وقتی بانگ تکبیرم را شنید به من گفت: ناکام شوی! بخدا اگر شنیده بودی که موسی بن عمران آمده است بیش از این نمی گفتی. به ام گفتم: آری عمه جان، بخدا سوگند او همکار موسی بن عمران ست و بر آیین وی، و رسالت وی همان است که او آورد. گفت: آه، برادرزاده ام، آیا او همان پیامبری است که پیشگویی می کردیم پیش ازرستاخیز بر انگیخته خواهد گشت؟ به او گفتم: آری. گفت: پس که اینطور. آنگاه به حضور رسول خدا رسیدم و مسلمان شدم. سپس پیش خانواده ام باز گشتم و به آنان گفتم تا مسلمان شدند. من مسلمان شدنم را از یهودیان مخفی نگهداشتم. آنگاه به خدمت رسول خدا رفتم و گفتم: ای پیامبر خدا، یهودیان مردمی بر باطل و بهتان- بندند. من دوست میدارم که تو مرا در یکی از اطاقهای خانه ات پنهان سازی تا مرا نبینند،آنوقت پیش از این که بدانند من مسلمان شده ام از آنان درباره من بپرسی تا بگویند وضع من در میان آنان چگونه است؟ زیرا اگر بدانند مسلمان شده ام بر من بهتان می بندند و مرا سر زنش می کنند. پیامبر خدا. مرا در یکی از اطاقهای خانه اش پنهان ساخت. آنان پیش او آمدن و با وی سخن گفتند وسوالهایی مطرح ساختند. سپس از آنان پرسید: حصین بن سلام بنظر شما چگونه آدمی است؟ گفتند: سرور ماست و سرورزاده ما، حبر ما و دانشمند ماست. چون این بگفتند بیرون آمدم و به آنان گفتم: ای گروه یهود، از خدا بترسید و آنچه را برای شما آورده است بپذیرید، زیرا بخدا سوگند که شما میدانید که وی پیامبر خداست، اورا با خصوصیات و نامش در تورات که نزد شماست نوشته می یابید. من گواهی می دهم که او پیامبر خداست. و به وی ایمان می آورم و او را تصدیق می کنم و او را می شناسم. گفتند: دروغ می گویی! آنگاه بنای بد گفتن به من را گذاشتند. رو به پیامبر خدا کردم که مگر به تو ای پیامبر خدا نگفتم که اینها مردمی بر باطل و بهتان بندند و اهل ناجوانمردی و دروغ وزشتکاری اند؟
در این هنگام، مسلمانی خویش ومسلمانی خانواده ام را آشکار کردم، و عمه ام- خالده دخترحارث- مسلمان گشت و چه مسلمان خوبی هم شد. (14)

در گذشت ابو امامه

در ماههایی که مسلمانان سر گرم ساختن مسجدند ابوامامه- اسعدبن زراره- از دنیا میرود. رسول خدا می فرماید:چه بد مرده ای است ابو امامه! اینک یهودیان و منافقان عرب می گویند: اگر او پیامبر بود یارش نمی مرد! حال آنکه من نه برای خودم و نه برای یار و پیروم در برابر خدا قادر به کاری نیستم.
بنی نجار- که ابوامامه نقیب و سر دسته ایشان است- به خدمت رسول خدا می آیند و می گویند: ای پیامبر خدا، این شخص را میدانی که در میان ما چه منزلتی بود، از اینرو یکی دیگر از ما را به مقام او برگزین تا عهده دار همان مسوولیتی شود که وی داشت. رسول خدا که نمی خواهد یکی از آنان را بر دیگری برتری دهد می فرماید:شما دایی زاده های من هستید و من با شما همپیوندم. نقیب و سر دسته شما من خواهم بود. بدینسان از افتخاراتی که بعدها بنی النجار برای خویش بر می شمارند یکی هم این است که رسول خدا نقیب وسر دسته ایشان بوده است. (15)