فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

هجرت خانواده پیامبر

رسول خدا از خانه ابوایوب انصاری به زید بن حارثه وابو رافع دو شتر وپانصد درهم پول می دهد و آنان را به مکه می فرستد تا دختران پیامبر- فاطمه وام کلثوم- را با سوده دختر زمعه همسر پیامبر به مدینه آوردند. رقیه دیگر دختر پیامبر پیش از این با شوهرخود عثمان هجرت کرده است. زینب دختر بزرگ پیامبر را شوهرش ابو العاص که هنوز کافر است نزد خویش نگاه می دارد. زید بن حارثه همسر خویش- ام ایمن- و پسر خود- اسامه- را نیز به مدینه می آورد و آنان را در خانه حارثه بن نعمان جای می دهد. طلحه نیز با همین عده به مدینه می آید.(6)

نخستین آیات مدنی

در همین ایام،مطلع سوره مبارکه بقره فرود می آید:(7)
به نام خداوند بخشاینده مهربان
الف. لام. میم. آن کتاب شکی در آن نیست که هدایت است برای پرهیزکاران،کسانی که به نادیده می گروند و نماز بپا می دارند و از آنچه روزیشان کردیم انفاق می کنند، و کسانی که به آنچه به سوی تو فروفرستادیم ایمان می آورند و به آخرت ایشان یقین دارند. آنان بر هدایتی از پروردگار خویشند و آنان هستند که رستگارند.(8)

در خانه ابوایوب

در خانه ابوایوب می ماند تا مسجد وخانه های وی را می سازند. آنوقت از خانه ابوایوب به خانه های خویش رخت می کشد. ابوایوب می گوید: وقتی رسول خدا (ص) به خانه من آمد در طبقه پایین اقامت گزید ومن ومادر ایوب در طبقه بالا بودیم. به او گفتم: ای پیامبر خدا، پدر ومادرم فدایت، من خوش نمی دارم و گناه می شمارم که من برفراز باشم وتو در طبقه زیرین. باشیم. فرمود: ای ابوایوب، برای من و برای کسانی که به دیدنم می آیند راحت تر این است که در طبقه پایین خانه باشیم. پیامبرخدا (ص) در طبقه پایین ماند و ما بر فرازوی مسکن داشتیم. روزی خمره آب مابشکست، من ومادرایوب برخاستیم و با ملافه ای که داشتیم و تنها رو انداز ما بود بنا کردیم به خشک کردن آب از بیم این که قطره ای از آن بر پیامبرخدا (ص) بچکد و باعث ناراحتی او شود.
برایش شام تهیه می کردیم و به خدمتش می فرستادیم، و چون باقیمانده را باز می گرداند من ومادر ایوب از جای انگشتان وی شروع به خوردن می کردیم وبدینکار برکت می جستیم. شبی شام او را به خدمتش فرستادیم، شامی بود که در آن پیاز یا سیر بکار برده بودیم. رسول خدا (ص) آن را باز گردانید و در آن اثری از انگشتانش نبود. سراسیمه به خدمتش شتافتم و گفتم: ای رسول خدا، پدرو مادرم فدایت، ظرف شامت را باز گرداندی بدون این که اثری از دستت بر آن باشد حال آنکه من ومادرایوب چون ظرف شام را بر می گردانی از جای دست تو شروع به خوردن می کنیم و بدین کار تبرک می جوییم. فرمود: من در آن بوی این گیاه را یافتم، و من مردی هستم که با من راز (وحی) گفته می شود، اما شما میتوانید از آن بخورید. آن شام را خوردیم، و دیگر برای وی از آن گیاه نپختیم.