پیامبری و جهاد

نویسنده : استاد جلال الدین فارسی

پیامبر در مدینه

بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانه کلثوم بن هدم- از قبیله بنی عمرو بن عوف- در می آید. ابوبکر به خانه خبیب بن اساف- از قبیله بنی الحارث بن خزرج- که در سنخ است می رود.
علی بن ابیطالب (علیه السلام) سه شبانه روز در مکه می ماند تا ودیعه را که مردم نزد رسول خدا گذاشته اند به آنان باز گرداند. چون از این کار می پردازد به رسول خدا- در مدینه- می پیوندد، و همراه وی در خانه کلثوم بن هدم زندگی می کند. علی ابن ابیطالب که در قباء یک یا دو شب زندگی می کند بعدها می گوید:در قباء زن مسلمانی بود بی شوهر. می دیدم که در دل تاریکی شب مردی به در خانه وی آمده در می زند، و زن به در خانه می آید و آن مرد چیزی را که همراه دارد به وی می دهد تا به داخل خانه می برد. به حال وی ظنین شدم. به او گفتم: ای کنیز خدا، این مرد کیست که هر شب می آید و درب خانه تو را می زند و تو بیرون میآیی و او چیزی به تو می دهد که نمی دانم چیست، در حالیکه تو زن مسلمانی هستی که شوهر نداری؟ زن گفت: این سهل بن حنیف بن واهب است. چون داند که من زنی هستم که کسی را ندارم وقتی شب در می آید دست به بتهای قبیله اش دراز می کند و آنها را شکسته پیش من می آورد که اینها را آتش کن.(1) رسول خدا روزهای دوشنبه- دوازدهم ربیع الاول- و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه را در قباء در محله قبیله عمرو بن عوف می گذراند، و مسجد خویش را بنیان می نهد. روز جمعه از محله آنان میرود و در محله بنی سالم بن عوف می ماند. نماز جمعه را در مسجدی که در ته دره- دره رانوناء- است اقامه می کند. این نخستین نماز جمعه ای است که در مدینه می خواند. (2) خطبه نمازش پس از حمد و ثنای خدا چنین است:
اما بعد، ای آدمیان، برای خودتان توشه فرستید، بدانید که بخدا سوگند هر یک از شما از بانگی لرزاننده مد هوش گردد آنگاه رمه خویش بی چوپان رها کند، آنوقت پروردگارش- در حالیکه نه ترجمانی هست و نه پرده داری که راه بر او ببندد- به او گوید: مگر پیامبرم نزد تو نیامد و به تو پیام نر سانید، و مگر به تو مال ندادم و بخشایشها ننمودم؟ پس چه توشه از پیش برای خویش فرستادی؟ در این هنگام به راست و چپ نگرد و هیچ چیزی نبیند، سپس به رو بروی خویش نگرد و جز دوزخ نبیند پس هر کس تواند که وجود خویش از آتش در پناه دارد گر چه پاره خرمایی باید که کند، و هر کس حتی پاره خرمایی نیابد باید با سخن پاکیزه ای این کند، زیرا هر کار نیکی با ده برابرش و گاهی تا هفتصد برابرش پاداش داده می شود. (3)عتبان بن مالک، و عباس بن عباده بن بنی نضله همراه تنی چند از مردان بنی سالم بن عوف به خدمت وی آمده می گویند: ای پیامبر خدا، در محله ما اقامت کن که در میان کثرت و تجهیزات و سایه دفاع خواهی بود. می فرماید:راه این- اشاره به ماده شتری که بر آن سوار است- را باز بگذارید زیرا این فرمانی دریافته است. راه برای آن شتر می گشایند، تا میرود و میرسد به محله بنی بیاضه. زیاد بن لبید، و فروه بن عمرو، همراه چند نفر از بنی بیاضه به دیدارش می شتابند و می گویند: ای پیامبر خدا، بیا در میان ما و در میان کثرت و تجهیزات و سایه دفاع باش. می فرماید: راه این شتر را باز بگذارید زیرا آن مأمور است. راه آن رامی گشایند تا می رود و به محله بنی ساعده می گذرد. سعده بن عباده، و منذر بن عمرو، همراه چند تنی از بنی ساعده به پیشوازش می آیند که: ای پیامبر خدا، نزد ما بمان که در میان کثرت و تجهیزات و سایه دفاع باشی. می فرماید:بگذارید برود که این مأموریت دارد. راه آن می گشایند تا می رود و به محله بنی حارث بن خزرج می رسد. سعد بن الربیع، و خارجه بن زید، و عبدالله بن رواحه، همراه مردانی از بنی حارث بن خزرج آمده می گویند: ای پیامبر خدا، نزد ما باش تا در میان کثرت و تجهیزات و سایه دفاع باشی. می فرماید: بگذارید برود، این مأمور است. راه را به روی آن می گشایند تا می رود و به محله بنی عدی بن نجار- که دایی های او هستند- میرسد. سلیط بن قیس، و ابو سلیط اسیره بن ابی خارجه همراه چند از بنی عدی بن نجار می آیند که ای پیامبر خدا، بشتاب نزد دایی هایت تا دردامان کثرت و تجهیزات و دفاع باشی. می فرماید:بگذارید برود زیرا آن مأمور است. راهش را بازمی کنند تا روانه می شود. چون به محله بنی مالک بن نجار می رسد بر نقطه ای که بعدها درب مسجد می شود زانو می زند و آنروز یک میدان خرما خشک کنی است مال دو پسرک یتیم از بنی نجار که تحت سرپرستی معاذبن عفراءقرار دارند و نامشان سهل وسهیل پسران عمرو است. ماده شتر زانو می زند. رسول خدا که بر آن نشسته است فرود نمی آید. شتر بر می خیزد و مسافت کوتاهی می رود در حالیکه رسول خدا عنان آن را رها کرده هیچ نمی کشد. سپس نگاهی به پشت سرش افکنده آنگاه باز می گردد به همان جا که نخست زانوزده بود و دوباره زانو می زند، سپس جا خوش می کند و سینه و زیر گلو بر خاک می نهد. در این هنگام پیامبر خدا فرود می آید. ابوایوب- خالد بن زید- خورجین وی را بر گرفته به خانه می برد. پیامبر میهمان او می شود. پیامبر می پرسد که این میدان خرما خشک کنی از کیست؟ معاذ بن عفراءمی گوید: آن ای رسول خدا از سهل وسهیل فرزندان عمرو است، دو یتیمی که تحت سرپرستی من هستند ودرازای آن زمین چیزی به آنان می دهم تا خشنود شوند، این زمین را مسجد قرار ده.

بنای مسجد

پیامبر خدا دستور می دهد تا در آن زمین مسجدی ساخته شود. خود میهمان ابو ایوب می ماند تا مسجد و خانه های خویش را می سازد. شخصاًدر بنای مسجد شرکت می کند تا مسلمانان را به کار کردن در آن تشویق کند.
مهاجران وانصار به کار می پردازند و یکسره کار می کنند یکی از مسلمانان چنین می سراید:
اگر بنشینم در حالیکه پیامبر کار می کند - سرزدن آن از ما کاری بس گمراهانه باشد
ومسلمانان این سرود را خواندن می گیرند:
لاعیش الاعیش الاخره - اللهم ارحم الانصار و المهاجره
زندگانیی جز زندگانی آخرت نباشد - خدایا، بر انصار و مهاجران ببخشای
رسول خدا وزن سخنان آنان را بر هم می زند و می گوید:
لاعیش الاعیش الاخره، اللهم ارحم المهاجرین و الانصار زندگانیی جز زندگانی آخرت نباشد، خدایا بر مهاجرین وانصار ببخشای. بر دوش عمار یاسر خشت بیش از حد می نهند که: به حضور پیامبر می آید که ای پیامبر خدا، مرا کشتند. بر من آن قدر خشت می نهند که خود بر دوش نمی کشند. رسول خدا با دست خویش بر گیسوان مجعد عمار یاسر می کشد و می گوید: دریغا بر پسر سمیه! اینها نیستند که تو را می کشند، در واقع تو را دارودسته تجاوز کاران مسلح داخلی می کشند.(4)
علی ابن ابی طالب این سرود را می خواند:
کسی که مسجدبنا می کند و نشسته و برخاسته سر گرم کار در آن است - باکسی که تن از گرد و غبار به یکسو می کشد برابر نیست
عمار یاسر این سرود را از وی فرا گرفته بنای خواندن را می گذارد. چون بسیار می خواند عثمان بن عفان گمان می برد که وی کنایه به او می زند. به وی می گوید:پسر سمیه! از صبح می شنوم که چه می خوانی. بخدا سوگند خواهی دید که این چوبدستی را با بینی ات آشنا خواهم کرد. پیامیر خدا به خشم می آید، و می گوید:از جان عمار چه می خواهند! او آنان را به بهشت می خواند و آنان وی را به دوزخ می خوانند. عمار پوست میان دودیده و بینی من است...(5)

هجرت خانواده پیامبر

رسول خدا از خانه ابوایوب انصاری به زید بن حارثه وابو رافع دو شتر وپانصد درهم پول می دهد و آنان را به مکه می فرستد تا دختران پیامبر- فاطمه وام کلثوم- را با سوده دختر زمعه همسر پیامبر به مدینه آوردند. رقیه دیگر دختر پیامبر پیش از این با شوهرخود عثمان هجرت کرده است. زینب دختر بزرگ پیامبر را شوهرش ابو العاص که هنوز کافر است نزد خویش نگاه می دارد. زید بن حارثه همسر خویش- ام ایمن- و پسر خود- اسامه- را نیز به مدینه می آورد و آنان را در خانه حارثه بن نعمان جای می دهد. طلحه نیز با همین عده به مدینه می آید.(6)