فهرست کتاب


مهدی (عج) معجزه جاودان

محمد حسین طسوجی

چگونگی اسارت نرجس خاتون و آمدنش به نزد امام حسن عسگری (علیه السلام) (36)

بشر بن سلیمان برده فروش که از نواده های ابو ایوب انصاری است و از شیعیان خالص حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) در سامراه همسایه امام عسگری (علیه السلام) بوده است نقل کرده که یک روز کافور غلام امام هادی (علیه السلام) نزد من آمد و گفت حضرت امام هادی (علیه السلام) تو را احضار فرموده اند.
من فوراً خدمتشان شرفیاب شدم آن حضرت به من فرمودند ای بشر تو از دوستان ما و بلکه آباء و اجداد و حتی فرزندانت همیشه از دوستان ما خاندان بوده و هستند و تو مورد وثوق من هستی، می خواهم سری را به تو بگویم که از این جهت بر سائر شیعیان برتری پیدا خواهی کرد.
من خوشحال شدم و از آقا تشکر کردم.
سپس آن حضرت نامه تمیزی به خط و زبان رومی نوشتند و سر آن را بستند و دویست و بیست اشرفی که در کیسه زردی بود بیرون آوردند و آن را به من دادند و فرمودند به بغداد می روی صبح زود در فلان روز سر پل بغداد حاضر می شوی اولین کشتی که حامل اسیران است می رسد مشتریان زایدی از اشراف بنی العباس بطرف آنها هجوم می برند عده کمی هم از جوانان عرب برای خریدن کنیز آمده اند در این بین شخصی بنام عمر بن زید کنیزی را که داری اوصاف زیر است به معرض فروش می گذارد.
دو لباس حریر پوشیده و خود را پوشانده و در معرض فروش و مشتریان قرار نمی گیرد، از وضع اسارت خود به زبان رومی ناله می کند و از پشت پرده رقیقی اظهار ناراحتی بر هتک حرمتش می نماید.
تو در این موقع نزد فروشنده برو و بگو من نامه ای برای او از طرف یکی از اشراف به خط رویم آورده ام و سپس نامه را به کنیز نشان بده و او را بخر و بیاور. بشر بن سلیمان می گوید آن چه حضرت امام هادی (علیه السلام) فرموده بودند انجام دادم وقتی چشم آن کنیز به نامه افتاد گریه زیادی کرد سپس رو به عمر بن زید نمود و گفت مرا به صاحب نامه بفروش و قسم خورد که اگر مرا به او نفروشی خودم را می کشم.
من در خصوص قیمتش با فروشنده گفتگو کردم او به همان مبلغی که امام هادی (علیه السلام) داده بودند راضی شد و من آن کنیز را خریدم و آوردم اما آن کنیز از این جریان بسیار خوشحال بود و مکرر نامه امام را می بوسید و به روی چشمش می مالید و بصورت و بدنش می کشید.
من گفتم: تعجب است نامه ای را می بوسی که نویسنده اش را نمی شناسی.
گفت: اگر مایل باشی بایت نقل کنم.
گفتم: بفرمائید
گفت: من دختر پسر قیصر روم هستم پدر بزرگم پادشاه روم است. مادرم از فرزندانم شمعون وصی حضرت عیسی است.
روزی جد من قیصر روم می خواست مرا به ازدواج پسر برادرش در آورد من آن روز سیزده سال داشتم مجلس عقد با شکوهی ترتیب داده بودند. تنها سیصد نفر از راهبان و قدیسین نصاری از فرزندان حواریین حضرت عیسی حضور داشتند هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشگر و بزرگان مملکت بودند.
تختی برای جلوس ما ترتیب داده بودند که با انواع جواهرات مزین بود ولی به مجرد آن که پسر عمویم روی تخت کنار من نشست و اسقفها می خواستند مراسم عقد را برگزار کنند ناگهان زلزله ای شد که صلیبها به روی زمین افتادند و پایه های تخت شکست و پسر عمویم بی هوش روی زمین افتاد.
رنگ صورت اسقفها پرید و بشدت می لرزیدند.
پاپ بزرگ اسقفها رو به قیصر کرد و گفت: پادشاهان ما را بار دیگر از مشاهده این اوضاع که نشانه زوال دین مسیح و مذهب و زوال پادشاهی شما است معاف بدار. جدم نیز این وضع را به فال بد گرفت ولی در عین حال به اسقفها دستور داد که دوباره مجلس عقد را برقرار کنند ولی باز هم مجلس به سرنوشت اول دچار گشت. من همان شب در خواب دیدم که حضرت عیسی و شمعون وصی او و جمعی از حواریین حضرت عیسی در قصر جدم (قیصر روم) اجتماع کرده اند و به جای تخت او منبری از نور گذاشته اند و مثل این که منتظر کسی هستند.
چیزی نگذشت که دیدم که حضرت محمد (ص) و دامادش حضرت علی (علیه السلام) و جمعی از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عیسی از آنها استقبال کرد و با حضرت محمد (ص) دیدار نمودند پس از چند لحظه حضرت محمد (ص) رو به حضرت عیسی فرمودند و گفتند: یا روح الله من به خواستگاری دختر وصی شما شاره به من برای فرزندم اشاره به حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) آمده ام.
حضرت عیسی رو به وصی و جانشین خود شمعون کرد و فرمود سعادت و شرافت به سوی تو رو آورده با این وصلت با شکوه موافقت کن. او هم گفت موافقم.
حضرت محمد (ص) از همان منبر بالا رفت و خطبه عقد را خواند و مرا باری فرزندش تزویج کرد و حضرت عیسی و فرزندان خود را هم شاهد گرفت. من هم وقتی از خواب بیدار شدم از ترس جانم خوابم را برای پدر و جدم نقل نکردم ولی بعد از آن شب قلبم مملو از محبت حضرت عسگری (علیه السلام) شده بود و از عشق او از غذا افتاده بودم و کم کم لاغر و رنجور و بیمار شدم. جدم قیصر تمام پزشکان پایتخت را جمع کرد ولی آنها هر چه کردند اثر در روحیه و بدن من نداشت.
روزی جدم به من گفت نور دیده ام هر چه می خواهی به من بگو تا انجام دهم چرا این قدر ناراحتی؟
گفتم: پدر جان اگر زندانیان و اسیران مسلمین را آزاد کنی شاید حضرت عیسی و حضرت مریم مرا شفا دهند.
جدم تقاضای مرا پذیرفت من هم بطوری که او نفهمد مقداری اظهار اشتها کردم و غذا خوردم جدم خوشحال شد و نسبت به مسلمانها بیشتر رعایت می کرد. از این جریان چهارده شب گذشت یک شب باز در خواب دیدم حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت مریم و حوریه های بهشتی به عیادت من آمده اند. حضرت مریم رو به من کرد و فرمود این خانم بانوی زنهای عالم فاطمه زهرا (س) مادر شوهر تو است که به عیادتت آمده اند.
من به گریه افتادم و دامن او را گرفتم و از این که حضرت عسگری (علیه السلام) دیگر به خواب من نیامده به آن حضرت شکایت کردم. فرمود او از این جهت به دیدنت نیامده که تو هنوز مسیحی هستی اگر می خواهی خدا و حضرت عیسی و حضرت مریم از تو راضی باشند و پسرم حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) به دیدنت بیایند باید به اسلام گواهی بدهی و مسلمان شوی.
من فوراً شهادتین گفتم و مسلمان شدم حضرت زهرا (س) مرا در آغوش گرفت و حالم خوب شد و آن حضرت به من فرمودند از امشب منتظر باش که فرزندم امام حسن عسگری (علیه السلام) نزد تو خواهد آمد.
شب بعد حضرت عسگری (علیه السلام) به خوابم آمد من از گذشته ام شکایت می کردم و می گفتم ای محبوب من در فراق تو تلف شدم.
او فرمود نیامدن من فقط به خاطر مذهبت بود و حالا که اسلام آوردی هر شب به دیدنت می آیم تا وقتی که این فراق به وصاف مبدل گردد و بحمدالله از آن شب تا به حال شبی نبوده که حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) بخوابم نیامده باشد.
بشر بن سلیمان می گوید من از آن خانم پرسیدم چطور شد که به میان اسیران افتادی؟
گفت: یک شب در عالم خواب حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) فرمود فلان روز پدر بزرگت قیصر لشگری به جنگ مسلمانان می فرستد تو هم بطور ناشناس در لباس خدمتکاران همراه با کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شو. من اینان را کردم پیش قراولان سپاه اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و آوردند تا به امروز که نامه حضرت هادی (علیه السلام) را به من دادی ولی تا به حال به احدی نگفته ام که من دختر قیصر روم هستم. حتی پیرمردی که در تقسیم غنائم جنگ نصیب او شده بودم از من پرسید اسمت چیست.
گفتم: نرجس.
گفت: این نام کنیزان است.
بشر می گوید: گفتم تو از کجا عربی را آموخته ای؟
گفت: جدم در تربیتم بسیار کوشید و زنی را که چند زبان بلد بود مربی من قرار داد او به من زبان عربی را یاد داده است.
بشر می گوید: وقتی او را به سامراء خدمت امام هادی (علیه السلام) بردم حضرت به نرجس فرمودند: آیا به تو ده هزار دینار بدهم یا مژده مسرت انگیزی را به تو بگویم. و نرجس خاتون عرض کرد: مژده بدهید فرمود به تو مژده می دهم که بزودی فرزندی خواهی داشت که شرق و غرب عالم را مالک خواهد شد. و دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد: این فرزند از کدام شوهر خواهد بود.
حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمودند از آن کسی که پیغمبر اسلام (ص) در فلان شب و در فلان ماه و در فلان سال رومی تو را برای او خواستگاری فرمود. در آن شب حضرت عیسی بن مریم و وصی او شمعون تو را برای چه کسی تزویج کردند؟
نرجس خاتون گفت: برای فرزند شما حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) امام هادی فرمود: او را می شناسی؟
نرجس خاتون عرض کرد: چگونه او را نشناسم و حال آن که از شبی که به دست حضرت فاطمه زهرا (س) مسلمان شده ام شبی نیست که او به دیدن من نیاید. امام دهم (علیه السلام) به کافور خادمش فرمود خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید. وقتی آن بانوی محترمه آمد حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود این دختر همان است گفته بودم.
حکیمه خاتون او را در آغوش گرفت و از دیدارش شادمان گردید.
حضرت امام هادی (علیه السلام) به حضرت حکیمه فرمودند: خواهرم او را به خانه خود ببر و مسائل و احکام اسلام را به او تعلیم ده، او همسر فرزندم امام حسن عسگری (علیه السلام) و مادر قائم آل محمد (عج)است.

چگونگی ولادت حضرت مهدی (عج)

حضرت ولیعصر (روحی فداه) روز نیمه شعبان 255 هجری قمری از پدرش امام حسن عسگری (علیه السلام) و از مادرش حضرت نرجس خاتون (س) متولد شد و کیفیت تولد آن حضرت از زبان مبارک حضرت حکیمه خاتون دختر امام محمد تقی جواد (علیه السلام) و عمه امام حسن عسگری (علیه السلام) بدین شرح است:
او می گوید شب نیمه شعبان سال 255 هجری قمری امام حسن عسگری (علیه السلام) مرا خواست و فرمود امشب نیمه شعبان است لطفاً نزد ما باش ضمناً حق تعالی امشب فرزندی را متولد می کند که حجت او در روی زمین است.
عرض کردم: مادرش کیست؟
فرمود: نرجس خاتون است.
گفتم: فدایت گردم!اثری از حاملگی در نرجس خاتون (س) نیست.
فرمود: همین است که می گویم.
سپس به خدمت حضرت نرجس رفتم سلام کرد و نشستم او خواست لباس مرا عوض کند و کفشهای مرا بیرون آورد. فرمود بانوی من شب بخیر.
گفتم: بانوی من و بانوی خاندان ما توئی.
فرمود: نه، من کجا و این مقام بزرگ
گفتم: دختر جان امشب خدای تعالی پسری به تو عنایت می کند که سرور دو جهان خواهد بود.
وقتی این کلام را از من شنید با کمال حجب و حیا سر را به زیر انداخت سحر برای اداء نماز شب بیدار شدم دیدم حضرت نرجس (س) هنوز خواب است و هیچ آثار وضع حمل در او نیست پس از نماز شب مقداری خوابیدم ولی پس از چند دقیقه با اضطراب از خواب پریدم دیدم باز هم حضرت نرجس (س) خوابیده است با خودم فکر می کردم که چگونه حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) فرمود که امشب فرزندش متولد می شود؟
ناگهان صدای امام حسن عسگری (علیه السلام) بلند شد و فرمود عمه جان تعجب نکن که وقت تولد فرزندم نزدیک است. من وقتی صدای آن حضرت را شنیدم مشغول سوره الم سجده شدم و سپس سوره یس را خواندم که ناگهان دیدم حضرت نرجس (س) از خواب پریده و مضطرب است نزد او رفتم. گفتم: آیا چیزی احساس می کنی؟
گفت: بلی.
گفتم: دل قوی دار این مولود همان مژده ای است که به تو داده ام دیدم طفل متولد شده و صورت روی زمین گذاشته و خدا را سجده می کند حضرت را در آغوش گرفتم دیدم پاک از جمیع آلودگیهائی که سایر کودکان دارند می باشد بعد از آن حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) از آن اطاق صدا زد که عمه جان فرزندم را نزد من بیاور. من او را نزد امام حسن عسگری (علیه السلام) بردم امام دست زیر رانها و پشت بچه گذاشتند و دست بر چشم و گوش و بندهای او کشیدند و فرمود: پسرم با من حرف برن آن طفل زبان باز کرد و گفت:
اشهد ان الا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمد رسول الله
و سپس بر امیر المومنین و ائمه اطهار (علیه السلام) صلوات و سلام فرستاد و وقتی به نام پدرش رسید چشمهایش را باز کرد و سلام را داد.
پس از آن حضرت عسگری (علیه السلام) به من فرمودند: عمه جان او را نزد مادرش ببر تا به او هم سلام کند و بعد او را نزد من بیاور من او را نزد مادرش بردم چشم باز کرد و به مادرش هم سلام کرد و مادرش جواب سلام را داد و او را به من باز گرداند و من دوباره او را نزد پدرش بردم و تحویل دادم. حضرت عسگری (علیه السلام) فرمود: روز هفتم ولادتش نیز بچه را نزد من بیاور صبح روز 22 شعبان که به خدمت امام (علیه السلام) رسیدم روپوش از روی او برداشتم ولی بچه را ندیدم عرض کردم. فدایت گردم بچه چه شد؟
فرمود: او را به کسی سپردم که مادر موسی فرزند خود را به او سپرد.
و به نقلی دیگر چون روز هفتم به حضور امام شرفیاب شدم فرمود:
فرزندم را بیاور. او را در قنداقه پیچیده نزد حضرت بردم امام مانند با اول فرزند دلنبدش را نوازش فرمود و سپس فرمود : فرزندم با من سخن بگو.
گفت: اشهد ان الا اله الا الله آن گاه به پیغمبر خاتم (ص) و یک یک ائمه و پدر بزرگوارش درود فرستاد سپس این آیه شریف را تلاوت فرمود:
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و... (37)
ترجمه: همانا خداوند اراده فرموده که مستضعفین را وارثین زمین قرار دهد تا حکومت بر جهان نمایند.

اکنون به روایت و نقلی دیگر چگونگی ولادت حضرت ولی عصر(عج)را بیان می کنیم.

1- موسی بن محمد بن قاسم بن حمزه فرزند امام موسی کاظم (علیه السلام) می گوید: حکیمه دختر امام جواد (علیه السلام) گفت: امام حسن عسگری (علیه السلام) کسی را به دنبال من فرستاد- وقتی خدمتش رسیدم- فرمود: عمه!امشب افطار نزد ما بمان، امشب شب نیمه شعبان است و خداوند امشب حجتش را ظاهر خواهد فرمود، او حجت خدا در زمین است. حکیمه گفت: عرض کردم: مادرش کیست؟ حضرت فرمود: نرجس، گفتم: قربانت شوم، اثری از حمل در او نمی بینم. فرمود: همان است که گفتم.
حکیمه گفت: به منزل مولا وارد شدم، سلام کردم و نشستم، نرجس جلو آمد تا کفش مار از پا در آورد، به من گفت: سرورم حالت چطور است؟ من گفتم: تو سرور من و سرور خاندانم هستی، نرجس حرف مرا رد کرد و گفت: این چه حرفی است عمه؟! به او گفتم: دختر عزیزم!خداوند امشب به تو پسری عطا خواهد کرد که آقا و سرور دنیا و آخرت است. نرجس با اظهار حیا و خجالت نشست. حکیمه گفت: وقتی نماز عشا را خواندم افطار کردم و به رخت خواب رفتم، خوابم برد. نیمه شب برای نماز برخاستم، نماز تمام شد، دیدم نرجس خوابیده و هیچ تغییری در وضع او ایجاد نشده است، نشستم و به تعقیبات مشغول شدم، باز دراز کشیدم و دوباره با نگرانی بیدار شدم، نرجس خوابیده بود، بلند شد و نماز خواند.
حکیمه می گوید: دچار تردید شدم، ناگاه صدای امام حسن عسگری (علیه السلام) از همان محلی که نشسته بود بلند شد که فرمود: عمه!شتاب مکن، نزدیک است. حکیمه می گوید آنگاه سوره سجده و یس را خواندم، در همین اثنا نرجس با نگرانی بیدار شد، به سوی او از جا پریدم و گفتم: اسم الله علیک؛
اسم خداوند بر شما باد. و سپس گفتم: آیا چیزی احساس می کنی؟ نرجس گفت: آری عمه، گفتم: خیالت راحت و دلت آرام باشد، همان است که گفتم حکیمه می گوید: مرا رخوت و آرامشی فرا گرفت و به نرجس حالت ولادت دست داد، با احساس وجود مولایم مهدی (عج) به خود آمدم، پارچه را از رویش کنار زدم، دیدم اعضاء هفتگانه را بر زمینی گذاشته و سجده می کند، او را در بغل گرفته، به خود چسباندم، پاک و پاکیزه بود، بلافاصله امام عسگری (علیه السلام) صدایم زد: عمه!پسرم را بیاور. او را به نزدش بردم. امام (علیه السلام) دو دست خود را زیر بدن و پشت نوزاد نهاد و دو پای نوزاد را روی سینه خویش گذاشت، زبانش را در دهان طفل فرو برد، دست خود را بر چشم و گوش و اعضای فرزند کشد، سپس فرمود: فرزندم!سخن بگو. نوزاد فرمود:
اشهد ان الا اله الا الله وحده لا شریک له، و اشهد ان محمداً رسول الله
آن گاه بر امیرالمومنین (علیه السلام) و سایر امامان درود فرستاد و بعد از سلام بر پدرش، سکوت کرد، امام حسن عسگری (علیه السلام) فرمود: طفل را نزد مادرش ببر تا به او سلام کند، آن گاه نزد من برگردان. حکیمه گفت: طفل را پیش مادرش بردم، سلام کرد، او را برگرداندم و همان جا که پدرش نشسته بود گذاشتم، سپس امام فرمود: عمه!روز هفتم باز نزد ما بیا. حکیمه گفت: صبح شد، آمدم به امام حسن عسگری (علیه السلام) سلام عرض کنم، پارچه را برداشتم و دنبال مولایم مهدی (عج)گشتم، او را ندیدم، به امام حسن عسگری (علیه السلام) عرض کردم، فدایت شوم، مولایم چه شد؟ فرمود: عمه! او را به همان کسی سپردیم که مدر موسی (علیه السلام) فرزندش را به او سپرد.
حکیمه گفت: روز هفتم که شد به منزل امام شرفیاب شدم، سلام کردن و نشستم حضرت فرمود: پسرم را بیاور، مولایم را که پارچه ای به دورش پیچیده شده بود نزد امام آوردم، مثل دفعه پیش او را گرفت، زبانش را در دهان او فرو برد مثل این که شیر و عسل به او می خوراند، سپس فرمود: پسرم!سخن بگو. حضرت فرمود: (اشهد ان لا اله الا الله) و بر پیامبر، امیر المومنین و امامان- صلوات الله علیهم اجمعین- تا پدرش درود فرستاد و مدح نمود، سپس این آیه را تلاوت فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهخ ائمة ونجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان وجنودهما منهم ما کانوا یحذرون (38)(39)؛ اراده ما بر این است- بر ضعیف نگاه داشته شدگان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم و در زمین توانایی و اقتدارشان بخشیم و به فرعون و هامان و لشکریانش آن چه را که از آن بیمناک بودند به دست اینان بنمایانیم و به ایشان بنشانیم. خبر دادن امام (علیه السلام) از نزدیک بودن تولد فرزندش و اینکه او حجت خدا در زمینی است. این امر به علم امام بر می گردد و شکی نیست که امام از گذشته و حال و آینده و تمام وقایع آنها مطلع است.
خبر دادن امام از این که پسرش از نرجس خاتون متولد می شود در حالی که با وجود نزدیکی وضع حمل، هیچ آثار بارداری در آن بانو نبوده است. شاید علت مخفی بودن این امر نیز به همان علت مخفی بودن سایر امور و جنبه های زندگی آن حضرت (علیه السلام) که در روایات آمده است برگردد.
اطلاع داشتن امام حسن عسگری (علیه السلام) از دل حکیم ، وقتی درباره خبری که امام (علیه السلام) به او داد تردید کرد، که در نتیجه امام او را صدا زد و فرمود: شتاب مکن و باز اطلاع داد که ولادت حجت خدا نزدیک است. این مطلب نیز به علم امام (علیه السلام) بر می گردد.
تلاوت کردن سوره های سجده و یس توسط حکیمه. شاید این عمل مخصوص زمان تولد حضرت قائم (عج) بوده و امام عسگری (علیه السلام) به حکیمه چنین دستوری داده باشند یا شاید تلاوت این سوره ها در هنگام وضع حمل زنانه به عنوان سنت پیامبر اکرم (ص) در بین اهل بیت معمول بوده است.
این که حکیمه خطاب به نرجس (س) عبارت (اسم الله علیک)؛ اسم خداوند بر شما باد را ادا کرد شاید نوعی تبریک و تهنیت به او بوده باشد.
پیدایش سستی و آرامش در حکیمه، که ممکن است ناشی از عظمت موضوع و تولد آن بزرگوار باشد.
سجده کردن حضرت حجت (عج). شاید این سجده به خاطر شنیدن سوره سجده و آیه سجده در آن بوده است و شاید هم سپاسگذاری از خداوند است که به و هستی بخشیده و به وعده امامت و وراثت مستضعفین که در آیه (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض) (40) آمده، وفا فرموده است. تلاوت کردن همین آیه، چنان که در احادیث به آن اشاره شده است، (41)می تواند شاهدی برای صحت احتمال دوم باشد.
سخن گفتن حضرت حجت (عج) در هنگام ولادت و هفت روزگی و شهادت بر یگانگی خداوند و درود فرستادن بر پیامبر و امیر المومنین و ائمه (علیه السلام) یا به تعبیر دیگر ادای شهادتین و سلام بر امیرالمومنین و ائمه (علیه السلام) تا پدر بزرگوارشان و سپس تلاوت آیه (و نرید ان نمن)
نظیر این گونه سخن گفتن در زمان ولادت از انبیاء و اولیاء (علیه السلام) نیز دیده شده است و هر کس به رتبه و مقام آنان در نزد پروردگار آشنایی داشته باشد کمترین تردیدی در صحت این قضیه نخواهد داشت و اساساً چه جای تعجب و تردید است در حالی که خداوند سبحان در قرآن کریم از سخن گفتن بعضی از پیامبران (42)از جمله حضرت عیسی مریم- علی نبینا و آله و علیه السلام- خبر داده است.