فهرست کتاب


مهدی (عج) معجزه جاودان

محمد حسین طسوجی

مطالب مهمی که از احادیث سنی و شیعی درباره اهل بیت استفاده شده عبارتند از:

مراد از عترت اوصیای دوازده گانه پیغمبر هستند. همان طور که قرآن تا قیامت باقی خواهد ماند، عترت پیامبر هم تا قیامت باقی خواهد ماند و همین دلیل بر وجود امام غائب است. پیامبر بعد از خودش مردم را بلا تکلیف رها نکرده و عترت خودش را برای هدایت مسلمانان باقی گذاشت، و همه را سفارش به پیروی از آنان نمود و بعلت این که از هر گونه خطایی محفوظ هستند، پس قابلیت هدایت مردم را دارند.
از راههایی می توان اثبات نمود که امام حسن عسگری (علیه السلام) دارای فرزند بوده اند.
از احادیث وارده بخوبی می توان به وجود فرزند در خانه امام حسن عسگری (علیه السلام) پی برد؛ زیرا که پیامبر فرمودند: از نسل حسین (علیه السلام) و نه فرزندش پسری خواهد بود، که مهدی (عج) است. و باز از امام حسن عسگری روایتی وارد شده که حضرت می فرمایند:
یغیب عن ابصار الناس شخصه و لا یغیب عن قلوب المومنین ذکره (35)
فرزندم از دیده مردم غایب می شود ولی نام و یادش هرگز از دل دوستانش غایب نمی شود.
احادیث دیگر که به صراحت بیان شده که حضرت مهدی (عج) اولاد امام حسن عسگری (علیه السلام) می باشد. و خود امام حسن عسگری (علیه السلام) که فرمودند: فرزند من مهدی (عج) است، که تولد او را جز برای نزدیکان بیان نخواهم نمود. و هنگامی که امام زمان متولد شدند، امام حسن عسگری (علیه السلام) امر فرمودند: که نان و گوشت خریداری و به بنی هاشم تقسیم شود.
و اوضاع بگونه ای بود که جان امام مهدی (عج) در خطر بود، و هر لحظه ممکن بود، از طرف حکومت مورد تهدید قرار گیرد، به این جهت تولدش را مخفی نگاه می داشتند، حتی مردم می گفتند: اصلاً مهدی (عج) متولد نشده و بگونه ای خفقان بود که حکومت عده ای از زنان را مامور نموده بود که زنان امام حسن عسگری (علیه السلام) را معاینه نموده، تا بفهمد که آیا زنی حامله است یا خیر. و اگر به زنی بدگمان می شدند او را آنقدر نگه می داشتند، تا مطمئن شوند حامله نیست.

مادر امام مهدی (عج)

حضرت مهدی (عج) مادرشان نامهای مختلفی داشته اند نرجس، ریحانه، حکیمه، مریم، سوسن و امام حسن عسگری (علیه السلام) دارای کنیزهای متعددی بودند، و حضرت امام حسن عسگری می فرمودند: از سوسن فرزندی خواهد آمد، که جانشین من است.
و در نیمه شعبان امام مهدی (عج) ولادت یافت.
در نام مادر حضرت مهدی (عج) اختلاف وجود دارد زیرا نامشان متعدد است بعلت اوضاع وحشتناک آن دوره که معلوم نشود از کدام یک از کنیزها فرزندی متولد می شود.

چگونگی اسارت نرجس خاتون و آمدنش به نزد امام حسن عسگری (علیه السلام) (36)

بشر بن سلیمان برده فروش که از نواده های ابو ایوب انصاری است و از شیعیان خالص حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) در سامراه همسایه امام عسگری (علیه السلام) بوده است نقل کرده که یک روز کافور غلام امام هادی (علیه السلام) نزد من آمد و گفت حضرت امام هادی (علیه السلام) تو را احضار فرموده اند.
من فوراً خدمتشان شرفیاب شدم آن حضرت به من فرمودند ای بشر تو از دوستان ما و بلکه آباء و اجداد و حتی فرزندانت همیشه از دوستان ما خاندان بوده و هستند و تو مورد وثوق من هستی، می خواهم سری را به تو بگویم که از این جهت بر سائر شیعیان برتری پیدا خواهی کرد.
من خوشحال شدم و از آقا تشکر کردم.
سپس آن حضرت نامه تمیزی به خط و زبان رومی نوشتند و سر آن را بستند و دویست و بیست اشرفی که در کیسه زردی بود بیرون آوردند و آن را به من دادند و فرمودند به بغداد می روی صبح زود در فلان روز سر پل بغداد حاضر می شوی اولین کشتی که حامل اسیران است می رسد مشتریان زایدی از اشراف بنی العباس بطرف آنها هجوم می برند عده کمی هم از جوانان عرب برای خریدن کنیز آمده اند در این بین شخصی بنام عمر بن زید کنیزی را که داری اوصاف زیر است به معرض فروش می گذارد.
دو لباس حریر پوشیده و خود را پوشانده و در معرض فروش و مشتریان قرار نمی گیرد، از وضع اسارت خود به زبان رومی ناله می کند و از پشت پرده رقیقی اظهار ناراحتی بر هتک حرمتش می نماید.
تو در این موقع نزد فروشنده برو و بگو من نامه ای برای او از طرف یکی از اشراف به خط رویم آورده ام و سپس نامه را به کنیز نشان بده و او را بخر و بیاور. بشر بن سلیمان می گوید آن چه حضرت امام هادی (علیه السلام) فرموده بودند انجام دادم وقتی چشم آن کنیز به نامه افتاد گریه زیادی کرد سپس رو به عمر بن زید نمود و گفت مرا به صاحب نامه بفروش و قسم خورد که اگر مرا به او نفروشی خودم را می کشم.
من در خصوص قیمتش با فروشنده گفتگو کردم او به همان مبلغی که امام هادی (علیه السلام) داده بودند راضی شد و من آن کنیز را خریدم و آوردم اما آن کنیز از این جریان بسیار خوشحال بود و مکرر نامه امام را می بوسید و به روی چشمش می مالید و بصورت و بدنش می کشید.
من گفتم: تعجب است نامه ای را می بوسی که نویسنده اش را نمی شناسی.
گفت: اگر مایل باشی بایت نقل کنم.
گفتم: بفرمائید
گفت: من دختر پسر قیصر روم هستم پدر بزرگم پادشاه روم است. مادرم از فرزندانم شمعون وصی حضرت عیسی است.
روزی جد من قیصر روم می خواست مرا به ازدواج پسر برادرش در آورد من آن روز سیزده سال داشتم مجلس عقد با شکوهی ترتیب داده بودند. تنها سیصد نفر از راهبان و قدیسین نصاری از فرزندان حواریین حضرت عیسی حضور داشتند هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشگر و بزرگان مملکت بودند.
تختی برای جلوس ما ترتیب داده بودند که با انواع جواهرات مزین بود ولی به مجرد آن که پسر عمویم روی تخت کنار من نشست و اسقفها می خواستند مراسم عقد را برگزار کنند ناگهان زلزله ای شد که صلیبها به روی زمین افتادند و پایه های تخت شکست و پسر عمویم بی هوش روی زمین افتاد.
رنگ صورت اسقفها پرید و بشدت می لرزیدند.
پاپ بزرگ اسقفها رو به قیصر کرد و گفت: پادشاهان ما را بار دیگر از مشاهده این اوضاع که نشانه زوال دین مسیح و مذهب و زوال پادشاهی شما است معاف بدار. جدم نیز این وضع را به فال بد گرفت ولی در عین حال به اسقفها دستور داد که دوباره مجلس عقد را برقرار کنند ولی باز هم مجلس به سرنوشت اول دچار گشت. من همان شب در خواب دیدم که حضرت عیسی و شمعون وصی او و جمعی از حواریین حضرت عیسی در قصر جدم (قیصر روم) اجتماع کرده اند و به جای تخت او منبری از نور گذاشته اند و مثل این که منتظر کسی هستند.
چیزی نگذشت که دیدم که حضرت محمد (ص) و دامادش حضرت علی (علیه السلام) و جمعی از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عیسی از آنها استقبال کرد و با حضرت محمد (ص) دیدار نمودند پس از چند لحظه حضرت محمد (ص) رو به حضرت عیسی فرمودند و گفتند: یا روح الله من به خواستگاری دختر وصی شما شاره به من برای فرزندم اشاره به حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) آمده ام.
حضرت عیسی رو به وصی و جانشین خود شمعون کرد و فرمود سعادت و شرافت به سوی تو رو آورده با این وصلت با شکوه موافقت کن. او هم گفت موافقم.
حضرت محمد (ص) از همان منبر بالا رفت و خطبه عقد را خواند و مرا باری فرزندش تزویج کرد و حضرت عیسی و فرزندان خود را هم شاهد گرفت. من هم وقتی از خواب بیدار شدم از ترس جانم خوابم را برای پدر و جدم نقل نکردم ولی بعد از آن شب قلبم مملو از محبت حضرت عسگری (علیه السلام) شده بود و از عشق او از غذا افتاده بودم و کم کم لاغر و رنجور و بیمار شدم. جدم قیصر تمام پزشکان پایتخت را جمع کرد ولی آنها هر چه کردند اثر در روحیه و بدن من نداشت.
روزی جدم به من گفت نور دیده ام هر چه می خواهی به من بگو تا انجام دهم چرا این قدر ناراحتی؟
گفتم: پدر جان اگر زندانیان و اسیران مسلمین را آزاد کنی شاید حضرت عیسی و حضرت مریم مرا شفا دهند.
جدم تقاضای مرا پذیرفت من هم بطوری که او نفهمد مقداری اظهار اشتها کردم و غذا خوردم جدم خوشحال شد و نسبت به مسلمانها بیشتر رعایت می کرد. از این جریان چهارده شب گذشت یک شب باز در خواب دیدم حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت مریم و حوریه های بهشتی به عیادت من آمده اند. حضرت مریم رو به من کرد و فرمود این خانم بانوی زنهای عالم فاطمه زهرا (س) مادر شوهر تو است که به عیادتت آمده اند.
من به گریه افتادم و دامن او را گرفتم و از این که حضرت عسگری (علیه السلام) دیگر به خواب من نیامده به آن حضرت شکایت کردم. فرمود او از این جهت به دیدنت نیامده که تو هنوز مسیحی هستی اگر می خواهی خدا و حضرت عیسی و حضرت مریم از تو راضی باشند و پسرم حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) به دیدنت بیایند باید به اسلام گواهی بدهی و مسلمان شوی.
من فوراً شهادتین گفتم و مسلمان شدم حضرت زهرا (س) مرا در آغوش گرفت و حالم خوب شد و آن حضرت به من فرمودند از امشب منتظر باش که فرزندم امام حسن عسگری (علیه السلام) نزد تو خواهد آمد.
شب بعد حضرت عسگری (علیه السلام) به خوابم آمد من از گذشته ام شکایت می کردم و می گفتم ای محبوب من در فراق تو تلف شدم.
او فرمود نیامدن من فقط به خاطر مذهبت بود و حالا که اسلام آوردی هر شب به دیدنت می آیم تا وقتی که این فراق به وصاف مبدل گردد و بحمدالله از آن شب تا به حال شبی نبوده که حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) بخوابم نیامده باشد.
بشر بن سلیمان می گوید من از آن خانم پرسیدم چطور شد که به میان اسیران افتادی؟
گفت: یک شب در عالم خواب حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) فرمود فلان روز پدر بزرگت قیصر لشگری به جنگ مسلمانان می فرستد تو هم بطور ناشناس در لباس خدمتکاران همراه با کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شو. من اینان را کردم پیش قراولان سپاه اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و آوردند تا به امروز که نامه حضرت هادی (علیه السلام) را به من دادی ولی تا به حال به احدی نگفته ام که من دختر قیصر روم هستم. حتی پیرمردی که در تقسیم غنائم جنگ نصیب او شده بودم از من پرسید اسمت چیست.
گفتم: نرجس.
گفت: این نام کنیزان است.
بشر می گوید: گفتم تو از کجا عربی را آموخته ای؟
گفت: جدم در تربیتم بسیار کوشید و زنی را که چند زبان بلد بود مربی من قرار داد او به من زبان عربی را یاد داده است.
بشر می گوید: وقتی او را به سامراء خدمت امام هادی (علیه السلام) بردم حضرت به نرجس فرمودند: آیا به تو ده هزار دینار بدهم یا مژده مسرت انگیزی را به تو بگویم. و نرجس خاتون عرض کرد: مژده بدهید فرمود به تو مژده می دهم که بزودی فرزندی خواهی داشت که شرق و غرب عالم را مالک خواهد شد. و دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد: این فرزند از کدام شوهر خواهد بود.
حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمودند از آن کسی که پیغمبر اسلام (ص) در فلان شب و در فلان ماه و در فلان سال رومی تو را برای او خواستگاری فرمود. در آن شب حضرت عیسی بن مریم و وصی او شمعون تو را برای چه کسی تزویج کردند؟
نرجس خاتون گفت: برای فرزند شما حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) امام هادی فرمود: او را می شناسی؟
نرجس خاتون عرض کرد: چگونه او را نشناسم و حال آن که از شبی که به دست حضرت فاطمه زهرا (س) مسلمان شده ام شبی نیست که او به دیدن من نیاید. امام دهم (علیه السلام) به کافور خادمش فرمود خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید. وقتی آن بانوی محترمه آمد حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود این دختر همان است گفته بودم.
حکیمه خاتون او را در آغوش گرفت و از دیدارش شادمان گردید.
حضرت امام هادی (علیه السلام) به حضرت حکیمه فرمودند: خواهرم او را به خانه خود ببر و مسائل و احکام اسلام را به او تعلیم ده، او همسر فرزندم امام حسن عسگری (علیه السلام) و مادر قائم آل محمد (عج)است.