آگاه شویم (8) حرص و قناعت چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

بهلول و دزد حریص

بهلول آنچه پول از مخارجش زیاد می آمد در گوشه خرابه ای زیر خاک پنهان می کرد. زمانی مقدار پولهایش به سیصد درهم رسید. یک روز ده درهم زیاد داشت به طرف خرابه رفت تا آن پول را نیز ضمیمه سیصد درهم کند.
مرد کاسبی در همسایگی آن خرابه از جریان آگاه شد. همین که بهلول کار خود را کرد و از خرابه دور شد آن مرد وارد شده پولهای او را از زیر خاک بیرون آورد. مرتبه دیگر که بهلول می خواست سرکشی از پولهای خود بکند وقتی که خاک را کنار کرد اثری از آن ندید. فهمید کار همان کاسب همسایه است زیرا داخل شدن او را به جز او کسی ندیده.
بهلول پیش آن مرد آمده اظهار داشت برادر، من خواهش و زحمتی به شما دارم، می خواهم پولهائی که در مکانهای مختلف پنهان کرده ام جمع زده و نتیجه را برایم بگوئید. نظرم این است که تمام آنها را از مکانهای متفرق بردارم و در جائی که سیصد و ده درهم پنهان نموده ام جمع نمایم، زیرا آن محل محفوظتر از جاهای دیگر است. کاسب بسیار خوشحال شده اظهار موافقت کرد. بهلول شروع به شمردن نمود یک یک از پولها را با نام محل و مقدار می گفت تا مجموع درهم ها به هزار رسید. در این موقع از جا برخاسته از او خداحافظی کرد و دور شد. مرد کاسب پیش خود چنان فکر نمود که اگر سیصد و ده درهم را به محل خود برگرداند ممکن است بتواند سه هزار درهم را که در آنجا جمع خواهد شد بدست آورد.
بهلول پس از چند روز دیگر بسوی خرابه آمد. سیصد و ده درهم را همانجا یافت. پولها را برداشت و در محل آن تغوط کرد، با خاک رویش را پوشانیده و از خرابه بیرون شد. مرد کاسب در کمین بهلول بود همین که او را از خرابه دور دید، نزدیک آمده خواست خاک را کنار کند. ناگاه دستش آلوده به نجاست گردید، از زیرکی و حیله بهلول آگاهی یافت.
بهلول پس از چند روز دیگر پیش او آمده گفت خواهش می کنم این چند رقم را برای من حساب کنی و شروع به گفتن کرد. هشتاد درهم به اضافه پنجاه درهم به علاوه صد درهم. پس از ذکر این چند رقم گفت جمع این مبلغ را اضافه کن به بوی گندی که از دستهایت استشمام می کنی. آن وقت چقدر می شود؟ این را گفت و پا به فرار گذاشت. کاسب از جای برخاسته تا او را تعقیب کند ولی به بهلول نرسید.(1)

با هزاران وسیله خدا روزی می رساند

سید عبدالله موسوی در حواشی تحفة السنیه می نویسد. ابراهیم ادهم از پادشاهان بلخ بود. بالاخره دست از سلطنت کشید و از صاحبان حال شد. به مرتبه ای بلند در صفا و ریاضت رسید شبها زنجیر گران به گردن می کرد و با آن وضع عبادت می نمود. از اینرو او را ادهم گفته اند. سبب توبه او این بود که روزی با لشگر خود برای شکار خارج شد.
در محلی فرود آمده برای غذا خوردن سفره چیدند. در میان سفره بزغاله ای بریان قرار داشت. ناگه مرغی بر روی سفره نشست. مقداری از همان بزغاله را برداشت و پرید. ابراهیم گفت از پی این مرغ بروید و ببینید این مقدار گوشت را چه می کند. عده ای از لشگر پی آن مرغ رفتند.
در آن نزدیکی کوهی بود. مرغ پشت کوه به زمین نشست. سربازان به آنجا رفته دیدند مردی را محکم بسته اند. همان مرغ گوشت بزغاله بریان را پیش او گذارده با منقار خود کم کم می کند و در دهانش می گذارد. آن مرد را برداشته پیش ابراهیم آوردند و او حکایت خود را چنین شرح داد. گفت: از این محل عبور می کردم. عده ای سر راه بر من گرفته اینطور دست و پایم را بستند و در آنجا افکندند. مدت یک هفته است خداوند این مرغ را مأموریت داده برایم غذا می آورد و به وسیله منقارش آب آماده کرده به من می دهد تا این موقع که لشگر شما آمده مرا آوردند. ابراهیم از شنیدن این وضع شروع به گریه کرده گفت در صورتی که خداوند ضامن روزی بندگان است و برای آنها حتی در هم چه یک موقعیتی می رساند.
پس حاجت به این زحمت و تکلف سلطنت و تحمل آن همه گناه راجع به حقوق مردم و حرص بیجا داشتن پس از آن خویش را از سلطنت خلع نمود و دست از دنیا کشید.(2)