دام ها و گام های شیطان

نویسنده : محمود اکبری

مقدمه

انسان فطرتاً خداگرا و شیفته کمال و معنویت است، انحراف و فساد بیرون از حقیقت انسان است که به وسیله شیطان به انسان تحمیل می شود.
و به فرموده پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اگر شیطان در اطراف دلهای آدمیان نبودند آنها ملکوت آسمان را مشاهده می کردند (1) طبیعت انسان آشنایی با ملکوت آسمان و نیل به مقامات معنوی است و برنامه انبیا و اولیای خدا بیدار کردن و توجه دادن به دامها و گامها و برنامه های شیطان است. قرآن که کتاب هدایت و سعادت بشر است در بیش از دهها آیه و سوره به عبارتهای گوناگون از شیطان و خطرات او یادآوری نموده و همگان را به دوری از شیطان و کارهای شیطانی دعوت نموده است.
فصل اول: کلیات
فصل دوم: راههای نفوذ شیطان
فصل سوم: گامها و دامهای شیطان
فصل چهارم: ابزارها و راهکارهای شیطان
فصل پنجم: راههای مقابله با نفوذ شیطان
بدان امید که این اثر بتواند برای نسل جوان مفید و مؤثر واقع گردد.

فصل اول معنای شیطان

کلمه شیطان از شطن گرفته شده و به معنای دور شدن و پستی است.
شیطان به موجود سرکش و متمرد اطلاق می شود اعم از انسان، جن و یا جنبندگان دیگر و به معنای روح شریر و دور از حق نیز آمده است.
همچنین به هر موجود موذی، مضر، طاغی، سرکش و منحرف نیز اطلاق می شود. بنابراین شیطان اسم جنس است و شامل تمام موجودات مضر و منحرف، غیر از ابلیس هم می شود. (2)

ضرورت وجود شیطان

همیشه در دنیا دو دعوت وجود دارد؛ از یک سو دعوت به خیر و صلاح، و از طرف دیگر دعوت به شر و فساد. این انسان است که در میان این دو دعوت باید به حکم اختیار خود دعوت خیر و صلاح را بپذیرد.
اگر در وجود انسان نفس اماره و شیطان وجود نداشت، و نیز دعوت به شر و فساد نبود و اگر به تمایل به شر و فساد در انسان نمی بود، خوبی هم دیگر نبود. زیرا خوبی آن وقت خوبی است که انسان،هم امکان انجام خوبی را داشته باشد و هم امکان انجام بدی را، و او از میان این دو، خوبی را انتخاب کند. اما اگر راه بدی، در وجود انسان بسته باشد یعنی فقط میل تقوا در انسان باشد ولی میل به فجور در انسان نباشد آن تقوا دیگر تقوا نیست.
تقوا آن وقت تقوا است که انسان در حالی که میل و دعوت به فجور در او هست تقوا را انتخاب نماید و اطاعت هنگامی است که بتوان اطاعت نمود، و نیز بتوان ترک طاعت نمود. اما در جایی که به زور باید کاری انجام شود آن دیگر طاعت نیست، طاعت که نبود مدح و ذمی نیست و اگر مدح و ذمی نبود، ثواب و عقاب نیز مطرح نیست.
بنابراین اگر شیطان نباشد، اگر دعوت به بدی نباشد، عمل صالح نیز ارزش ندارد. برای مثال دو نفر را در نظر بگیریم که یکی اساساً برایش امکان دزدی وجود ندارد و از اول آنچنان تحت مراقبت است که اصلاً راه دزدی را بر او بسته اند، بیست سال خدمت می کند بدون اینکه دیناری دزدی کرده باشد. یکی دیگر هم رای دزدی به رویش باز است و هم راه اصلاح، به طوری که هر سال می تواند میلیونها تومان دزدی کند، ولی با این وجود این کار را نمی کند. هر چند هیچ کدام از این دو دزدی نکرده اند. اما کدامیک امین است و به کمال نفسانی خویش رسیده است؟
بنابراین وجود شیطان از نظر نظام کلی ضرورت دارد. (3)