آگاه شویم (7) مهمان نوازی چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

عرب بادیه نشین

بقیس ابن سعد ابن عباده که از سخاوتمندان عرب است گفتند آیا از خود سخی تر دیده ای؟ گفت آری روزی در بیابان مهمان مردی بادیه نشین شدیم. صاحب خانه حاضر نبود. زن از ما پذیرائی کرد و اجازه ورود داد. شوهرش که آمد خبر داد، دو نفر مهمان وارد شده. مرد عرب شتری را کشت و غذا تهیه کرد، روز دوم باز شتر دیگری کشت و غذا آماده نمود. به او گفتیم ما هنوز شتر دیروز را که کشتی نخورده ایم. در جواب گفت ما غذای شب مانده به مهمان نمی دهیم. به واسطه بارندگی چند روز در آنجا ماندیم.
هر روز او همین کار را می کرد تا اینکه موقع حرکت رسید. به زوجه اش صد دینار داده گفتیم از شوهرت عذرخواهی کن و به راه افتادیم. هنوز کاملا شعاع آفتاب به زمین پهن نشده بود مردی را پشت سر خود مشاهده کردیم. از دور به عجله می آید و نیزه ای در دست دارد. پس از دقت متوجه شدیم ما را صدا می زند. ایستادیم. نزدیک که رسید دیدیم همان میزبان چند روزه ما است با وضعی که حکایت از تصمیم قطعی می کرد گفت پولهایتان را بگیرید ما برای پذیرائی مهمان پول نمی گیریم. اگر نگیرید با همین نیزه شما را می زنم.(1)

لباس مهمان را ملاک پذیرائی قرار ندهید

کمال الدین، میثم بحرانی که درباره شخصیت او خواجه نصیرالدین طوسی این جملات را گفته (استادبشر، عقل حادی عشر، سیدالمحققین) دارای صفات زیادی است از آن جمله شرح نهج البلاغه. در احوال او صاحب مجالس المومنین می نویسد که در اوائل امر گوشه نشینی را اختیار کرده بود. عده ای از فضلای عراق و حله برایش نامه نوشتند که شما با این مقام علمی نباید گوشه نشینی کنید. در آن نامه درخواست کردند به عراق تشریف بیاورید. در جواب این چند شعر را نوشت.
طلبت فنون العلم ابغی بها العلا - فقصر بی عما سموت به القل
تبین لی - ان المحاسن کلها - فروع و ان المال فیها هو الاصل
معنای اشعار این است که جستجو کردم علومی را تا شریف و صاحب مقام باشم ولی از آن مرتبه بلند مرا تنگدستی و بینوائی پائین آورد. آنگاه فهمیدم تمام محاسن فرع است. اصل همان ثروت و مکنت داشتن است. در جوابش نوشتند این حکومت که شما کردید اشتباه است زیرا اصل در تمام شئونات مال را قرار داده اید. جواب نامه دوم را هم به چند شعر که متعلق به یکی از شعرای گذشته بود داد.
قد قال قوم بغیر علم - ماالمرء الا باکبریه
فقلت قال امرء حکیم - ماالمرء الا بدر همیه
من لم یکن درهم لدیه - لم یلتفت عرسه الیه
خلاصه - معنای اشعار این است که عده ای گفته اند ارزش مرد به حسب و نسب اوست ولی من می گویم مرد فقط به واسطه پول اهمیت پیدا می کند اگر کسی پول نداشته باشد زنش هم به او توجه نخواهد کرد.
ابن میثم چون دید این مراسلات فایده ای ندارد به عنوان زیارت به عراق مشرف شد. وقتی که به مقصد رسید لباسهای کهنه و پاره ای به تن کرد. داخل یکی از مدارس عراق که فضلا و دانشمندان در آنجا بودند گردید. به هر کس سلام می کرد از روی سنگینی جوابش را می دادند به واسطه آراسته نبودن ظاهرش. تا اینکه وارد مجلس بحثی شد و در آخر شاگردان نشست. هیچ کس به او توجه نکرده، به مسئله مشکلی برخوردند هیچکدام درست نتوانستند از عهده حل آن مشکل برآیند.
ابن میثم (نه) جواب در نهایت صحت و دقت راجع به آن مسئله شرح داد. کسی توجه به جوابهای صحیح او نکرد. هنگام غذا که شد. سفره انداختند ولی برای ایشان در گوشه ای ظرف جداگانه آوردند. خودشان بر سر سفره نشسته مشغول غذا خوردن شدند. آن روز گذشت فردا لباسهای فاخری پوشید. عمامه بزرگی بر سر پیچید. با یک قیافه آراسته و هیئت محترمی وارد مدرسه شد. همه به او سلام می کردند و تعظیم می نمودند. او را در بالای مجلس نشاندند. همین که شروع به بحث شد استاد هم وارد صحبت و اظهار نظر گردید عمدا کلماتی که مربوط به بحث نبود می گفت با این وصف از او می پذیرفتند و تصدیق گفته اش را می کردند. وقتی که غذا آوردند، استاد را بسیار احترام کرده از ظرفهای ممتاز به ایشان تخصیص دادند. در نهایت ادب از او پذیرائی نمودند. در این موقع کماالدین میثم به طوری که سرش از عملش آشکار بود آستین خود را داخل در غذا نموده می گفت بخور ای آستین تو باید بخوری نه من. همه از دیدن این کار تعجب کرده پرسیدند منظور شما از این عمل چیست؟ گفت این همه احترام و غذاهای گوارائی که امروز آوردید همه برای همین لباسهای فاخر بود نه برای من. زیرا من همان مرد دیروز هستم که در این محل به آن خواری غذا خوردم و میهمانتان را حتی با خود مساوی هم نکردید.
دیروز با لباس فقراء و هیئت علماء واقعی اینجا آمدم، امروز با لباس اهل ستم. شما این لباس را بر علم و فقر مقدم داشتید. من همان شخصی هستم که درخواست می کردید به اینجا بیایم و در جواب شما آن اشعار را نوشتم که اصل، در اهمیت و ارزش امروز مال اس نه علم. شما نپذیرفتید و مرا نسبت به اشتباه دادید اینک مشاهده کردید چگونه ثابت شد آنچه من گفتم همه عذر خواسته و احترامات لازم بجا آوردند.(2)