فهرست کتاب


سفارش اهل بیت یا نمونه ای از تقوی در قرآن و سنّت

سید حسین شیخ الاسلامی

نشانه های متّقین

برای شناخت هر چیزی نشانه و علامتی لازم است که مردم به آن نشانه و علامت آن چیز را بشناسند، مثلاً اگر بخواهند مایعی را بشناسند که آن آب غوره است یا سرکه، آب است یا گلاب، بیدمشک است یا عرق بید، از مزه یا از بوی آن می فهمند. اگر بخواهند فلزی را بشناسند، آن را محک زده، با سنگ محک تشخیص خواهند داد که آن مس است یا طلای سرخ، برنج است یا طلای زرد، پلاتین است یا نقره و امثال آن. اگر بخواهند بدانند جسمی که افتاده زنده است یا مرده، با وسایلی که مربوط به این کار است مانند گوشی و آیینه و امثال آن به دست خواهند آورد.
همچنین اگر بخواهند ملّتی را تشخیص دهند که مرده اند یا زنده، از حرکات، فعالیّتها در صحنه بودنها، گول نخوردن، فریب بیگانگان نخوردنهای آنها تشخیص خواهند داد و بالاخره اگر بخواهند تشخیص دهند این فرد روحانی است یا بازاری، کارمند است یا کارگر، مسؤل است یا مأمور، طبیب است یا مریض، باتقوا است یا فاسق و فاجر، دل بسته به دنیا و هوسهای دنیاست یا از اهل آخرت و ضد دنیا، از علایم آن مشخص خواهد گردید، چنانکه اگر بخواهند فردی را بشناسند عالم است یا جاهل، میزان علم او چه اندازه است، از معلومات مستفاد او معلوم خواهد گردید.
حال اگر ما بخواهیم اهل تقوا را بشناسیم باید به حالات و صفات آنها از نظر آیات و اخبار بنگریم، تا آنکه برای ما روشن شود متقین چه کسانی هستند دارای چه خصوصیاتی بوده صفاتشان چیست؟ در نتیجه خود را با آن وفق داده و اگر در خارج کسانی متّصف به این صفات هست آنان را برای خود الگو قرار داده، از آنها پیروی کنیم، با آنها طرح رفاقت انداخته و معاشرت نماییم، ملازم رکابشان گشته از آنان جدا نشویم.

صفات متّقین

1 - از جمله صفات متقین چنانکه در قرآن کریم به چشم می خورد: سخن راست گفتن و تصدیق حق نمودن است. پروردگار متعال چنین فرموده: «و آن کسی که سخن راست آورده (و سخن راست گفته) و تصدیق آن کرد آنان هستند گروه متّقین.»(727)
مفسرین در اینجا سخن بسیار گفته اند که: مراد از جاء بالصدق جبرئیل و مقصود از صدّق به حضرت رسالت پناهی است.
چنانکه گفته اند: مراد از اول پیامبر و از دوم حضرت علی علیه السلام است.
و نیز گفته اند: مراد از اول پیامبران و از دوم امّتهای آنان می باشد، ولی چه لزومی دارد که ما آن را منحصر بدانیم و اگر در روایتی معیّن شده ذکر مصادیق است که می توان گفت البته مصداق کامل، همانا آنان می باشند.
در آیه دیگر بعد از آنکه نیکویی و کردار پسندیده را بیان می فرمایدکه:
لیس البّر ان تولّوا وجوهکم قبل المشرق والمغرب ولکن البرّ من آمن باللّه والیوم الآخر والملائکة والکتاب والنبیین وآتی المال علی حبّه ذوی القربی والیتامی والمساکین وابن السبیل والسائلین وفی الرقاب واقام الصلاة وآتی الزکاة والموفون بعهدهم اذا عاهدوا والصابرین فی البأساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتّقون.(728)
یعنی: کردار پسندیده آن نیست که روهای خودرا به سوی مشرق (چون نصاری) و مغرب (همچون یهود) بگردانید ولیکن فعل نیکو، نیکویی کسی است که به خدا و روز قیامت، ملائکه و کتاب (کتب انبیا) و پیمبران ایمان آورده و مال را بر دوستی آن به خویشان، یتیمان، نیازمندان، رهگذر، سائلان و آزاد کردن بندگان صرف کند و اقامه نماز کرده و زکات داده و به عهد خود وفا کند، هرگاه پیمانی بسته و صبرکنندگان در فقر و فاقه و رنج و زحمت بیماری و غیر آن و در هنگام جهاد می باشند، آن گروه کسانی هستند که در دین و پیروی از حق راست گفتند و آنان متّقیان هستند.
در روایات مصداق کامل این آیه را حضرت مولای متّقیان امیرمؤمنان علی علیه السلام دانسته است چه آنکه او جامع جمیع خصال مذکور است.(729)
در سوره ای فرموده: «ای کسانی که ایمان آورده اید تقوای الهی را به کار برید (که عبارت از این باشد که:) و با راستگویان باشید (که آنان اهل تقوایند).»(730)
در روایتی از حضرت باقر علیه السلام دارد که : «با علی بن ابیطالب و آل محمد علیهم السلام باشید.»(731)
عدّه ای از علمای بزرگ با این آیه، امامت را در معصومین اثبات نموده اند، چنانکه از ظاهر محقق طوسی علیه الرحمه در کتاب تجرید استفاده می شود و چنین استدلال کرده اند که: خداوند تمام مؤمنین را فرمان داده که با صادقین باشند و شکی نیست در اینکه مقصود بودن با جسم آنان نیست، بلکه مراد لزوم طریقه و رویه و متابعت آنهاست در عقاید و در گفتار و کردار و آنان را اسوه قرار دادن و به دنبالشان حرکت نمودن است و پر واضح است پروردگار حکیم بندگانش را به پیروی از فاسق و فاجر فرمان نخواهد داد، پس ناچار باید آنان از هر گناه و خطا و سهوی مصون باشند.
و نیز از آیه استفاده خواهد شد که راستگویانی که خداوند فرمان پیروی از آنها را صادر کرده مخصوص زمانی نیست، بلکه باید در هر زمان معصومی باشد که این فرمان عبث و بیهوده و لغو نباشد و آن نیز دلالت دارد که معصومین ما متعدد خواهند بود که در زمان ما وظیفه پیروی از حجّت خدا حضرت بقیة اللّه اعظم امام زمان علیه السلام می باشد، هرچند که در هر زمانی ما پیرو آباء واجداد آن حضرت خواهیم بود، زیرا آنان به حسب ظاهر از میان ما رفته اند، ولی آثار حیات آنان که کلمات دررّبارشان می باشد، تفسیر و تبیین و علومشان همچون آفتاب نورانی در دلها و افکار، نوربخش است.
بنابراین وظیفه ماست که با صادقین باشیم که مصداق کامل آنان ائمه هدی علیهم السلام و سپس سایر مؤمنین که دارای این صفت بسیار ارزنده می باشند که از صفات متقین به شمار آید.
و در سوره ای چنین می فرماید: «از مؤمنین مردانی هستند که آن چیزی را که بر آن پیمان بستند راست گفتند (مانند حضرت حمزه، عبیدة بن الحارث، مصعب و جعفربن ابیطالب که در احد، بدر و موته شهید شدند) پس بعضی از آنها که به نذر و عهد خود (که تا شربت شهادت نچشند، آرام نگیرند) وفا کرد و بعضی دیگر کسی است که در انتظار شهادت است (همچون علی بن ابیطالب علیه السلام به مصداق کلّی و سایر افراد باتقوا و راستگو در ایمان) و عهد را تغییر و تبدیل نساختند، تغییر دادنی.»(732)
آیات در این زمینه بسیار است که در بیش از صد آیه واژه «صدق» به کار برده شده است و صفتی است که با آن خدا، رسول، امامان، افراد باتقوا و مؤمنین متّصف می گردد و هر کجا که صدق در آن به کار برده شده دارای ارزش و اهمیّت می شود.
و این موضوع درباره ایمان به خدا و رسول و اثبات رسالت و نبوّت و ادعای نزول عذاب و پیروی از انبیا و رسل و مانند آن بسیار به کار رفته و برای آن هم علائمی بیان شده است، چنانکه خطاب به یهود گفته شده: «اگر گمان می کنید که شما اولیاء اللّه هستید و مردم نیستند، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می گویید.»(733)
موضوع صدق و راستگویی در روایات هم بسیار است که از جمله از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: «خداوند تعالی هیچ پیمبری را مبعوث نفرموده مگر به راستگویی و ادای امانت به نیک و بد.»(734)
یا آنکه درباره شناخت مسلمانان از آن حضرت روایت شده که: «به نمازها و روزه های آنان فریب نخورید زیرا که مرد بسا به نماز و روزه عادت کرده می ترسد آن را ترک کند ولیکن آنها را به راستی در گفتار و ادای امانت آزمایش کنید.»(735)
ابراهیم مخارقی است که گوید: دین خود را برای ابی عبداللّه امام صادق علیه السلام توصیف کردم، گفتم: اشهد ان لااله الا اللّه وحده لاشریک له وانّ محمّداً رسول اللّه وانّ علیا امام عدل بعده، ثم الحسن والحسین، ثم علی بن الحسین، ثم محمّد بن علی، ثم انت.
حضرت فرمود: «خداوند تو را رحمت کند!» آنگاه فرمود: «تقوای الهی! تقوای الهی! تقوای الهی را مراعات کنید! بر شما باد به پارسایی، راستی گفتار، ادای امانت و پاکدامنی شکم و عورت تا با ما در رفیق اعلا باشید.»(736)
و نیز از امام صادق علیه السلام روایت شده: «چهار چیز است هر که دارای آنها باشد ایمانش کامل شده است و اگر از فرق تا قدمش گناه باشد به کمال او ضرر نرساند، آن راست گفتاری، ادای امانت، حیا و حسن خلق.»(737)
در خطبه مشهور امیرالمؤمنین علیه السلام (خطبه همام) در صفات متّقین، نخستین صفتی که بیان می فرماید آن است که: منطقهم الصواب گفتارشان راست است.
و اما واژه دوم از صفات متّقین که در نخستین آیه ذکر شد تصدیق کننده حق است، این مطلب نیز همچون واژه اولی قابل تردید نیست، تا کسی ایمان به حق نیاورد و تا معتقد به خدا، رسول، عالم غیب و شهود، احکام الهی، مقررات مذهبی و آنچه خدا فرستاده از پیامبران و کتابها نباشد، متّقی و خویشتن دار نخواهد شد، باید به جایی پایبند باشد و باید در برابر مقرّراتی سر فرود آرد و باید بالأخره مؤمن به آیین و مذهب حقی باشد تا آنکه باتقوا شود و مؤمن گردد و لذا ما در مصداق کامل صدّیقان حضرت علی علیه السلام را مشاهده می کنیم چنانکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده: «تصدیق کنندگان سه نفرند: علی بن ابیطالب، حبیب نجار و مؤمن آل فرعون.»(738)
2 - صفت دیگری که متّقین را می توان با آن شناخت ایمان به غیب است که شامل ایمان به خدا، رسول و اوصیای آن حضرت که از جمله آنهاست ایمان به حضرت بقیةاللّه الاعظم امام زمان علیه السلام و همچنین ایمان «بما جاء به النبیّ»، قیامت، بعث، نشر، حشر، صراط، میزان، حساب، بهشت و دوزخ و امثال آن، چنانکه خداوند فرموده: «متّقین کسانی هستند که ایمان به غیب آورند و کسانیند که ایمان «بما انزل الیک» که قرآن است و «ما انزل من قبلک» که تورات، انجیل، صُحُف، زبور و کتب دیگر انبیا است، خواهند آورد و به آخرت یقین دارند.»(739)
ایمان بر چند قسم است:
1 - ایمان به خدا و صفات الهی.
2 - ایمان به رسول خدا و صفات نبویّ.
3 - ایمان به آنچه پیامبران آورده اند.
4 - ایمان به اوصیای آنان با خصوصیّاتشان.
5 - ایمان به آخرت با تمام خصوصیّات.
6 - ایمان به فرشتگان.
و شکی نیست در اینکه ممکن است کسی ایمان به خدا داشته باشد اما ایمان به صفات نداشته باشد، مؤمن به خداباشد اما خدا را عادل نداند و یا ایمان به خدا داشته باشد اما ایمان به رسول خدا نداشته باشد و یا ایمان به رسول خدا داشته باشد ولی ایمان «بما جاء به النبی» نداشته باشد و ایمان به رسول خدا داشته باشد اما ایمان به اوصیاء نداشته باشد و یا مؤمن به آخرت نباشد. متّقین کسانیند که تمام اقسام ایمان در فکر و دل آنها مستقر است.
اما مراد از ایمان، چنانکه از حضرت رضا علیه السلام از آبای کرامش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل گردیده: «شناخت قلبی و اقرار به زبان و عمل به جوارح است.»(740)
و نیز ابوالصلت هروی گوید: از آن بزرگوار از معنای ایمان پرسیدم، فرمود: «ایمان، اعتقاد به دل، تلفّظ به زبان و عمل به جوارح است، ایمان نمی باشد مگر همچنین.»(741)
و در روایت دیگر از ابی الصلت نقل شده که حدیث را با سند: حدّثنی الرضا علی بن موسی قال حدّثنا موسی بن جعفر قال حدّثنا ... تا می رسد: حدّثنا علی بن ابیطالب قال رسول اللّه نقل کرده است.»(742)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که از نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از ایمان پرسیدم، فرمود: «تصدیق به دل، اقرار به زبان و عمل به ارکان.»(743)
روایات از این قبیل از ائمه هدی علیهم السلام فراوان رسیده است که می توان گفت به حدّ تواتر لفظی و معنوی است و لذا علاّمه بزرگوار مجلسی، به غیر از روایاتی که در خلال ابواب متفرقه ذکر کرده، یک باب مخصوص برای ایمان در بحارالانوار باز کرده و در آنجا تذییلی دارد که نتیجه گیری از آیات و روایات دارد که خلاصه اش این است:
1 - مراد از ایمان، مجموع عقاید حقّه و اصول خمسه است که ثمره اش حرمت قتل، غارت اموال و اهانت در دنیا و صحّت اعمال، استحقاق ثواب، عدم خلود در نار و استحقاق عفو و شفاعت در آخرت است.
2 - مراد از ایمان، اعتقادات ذکر شده همراه با فعل واجبات که از قرآن استفاده شده، و ترک کبائر که خداوند وعده آتش بر آن داده است.
3 - عقاید مذکوره با فعل جمیع واجبات و ترک جمیع محرّمات که ثمره اش ملحق شدن به مقرّبین و حشر با صدّیقین و افزونی پاداشها و ترفیع درجات خواهد بود.
4 - مراد از ایمان مراتب بالا همراه با فعل مستحبات و ترک مکروهات، بلکه مباحات و این معنی اختصاص به انبیا، اوصیا و مؤمنین کامل دارد.
و ناگفته نماند که درباره ایمان به خدا، رسول و قیامت، بحث شده که آیا تنها ظن و یا علم کفایت می کند یا آنکه باید مستدلاً در آن نظر کند و با اجتهاد، علم و اعتقاد پیدا کند، که فقها هم در کتب فقهیّه و مراجع هم در رساله های عملیّه آن را عنوان کرده و هر گروهی نظری داده اند.
آنگاه علاّمه بزرگوار در ذیل بحثهای طولانی می فرماید: اقول: آنچه روشن می شود از بحث ما این است که: ایمان، تصدیق به خدای یکتا و صفات و عدل و حکمت او و به نبوت و به هر چه بالضرورة معلوم شود که پیامبر صلی الله علیه و آله آورده با اقرار به آن است و اکثر مسلمین بلکه بعضی ادّعای اجماع برآن نموده اند.
و اما تصدیق به امامت ائمه اثنی عشر علیهم السلام این در نزد امامیّه است، یعنی مخصوص شیعه است که شیعه معتقد بر این می باشند که تصدیق به امامت ائمه علیهم السلام نیز باید باشد چنانکه تصدیق به خدا و نبوّت لازم است.
و چه خوب است آدمی اعتقادات حقّه خود را در نزد اهلش بازگو کند که اگر خدای نخواسته مختصر انحرافی در آن دیده شود علاج گردد، چنانکه در زمان ائمه هدی علیهم السلام مرسوم بوده است که می توان سنبل آن را، عرضه کردن حضرت عبدالعظیم حسنی(744) دانست که دقّت شود چگونه ایمان خود را خدمت امام هادی علیه السلام عرضه می دارد.
گوید: من بر سیّد خود علی بن محمّد علیهما السلام وارد شدم، چون مرا دید فرمود:
مرحبا بک یا اباالقاسم! انت ولیّنا حقاً.
یعنی: آفرین بر تو ای ابوالقاسم! تو حقّاً دوست مایی.
سپس من گفتم: «یا بن رسول اللّه! من قصد دارم دین خود را بر تو عرضه بدارم که اگر پسندیده باشد بر آن ثابت و پابرجا بمانم، تا خداوند عزَّ وجلّ را ملاقات کنم.»
فرمود: «عرضه کن یا اباالقاسم!»
پس گفتم: «من می گویم که خداوند تبارک و تعالی یکتاست، چیزی مانند او نیست، از دو حدّ (تعریف) بیرون است، حدّ ابطال (که بگویند خدایی نیست یا برای او صفتی نیست) و حّد تشبیه (که او را مانند دیگری دانند) و اینکه او جسم نیست، صورت، عرض و جوهر نمی باشد، بلکه او اجسام را پدید آورده و صورتها را تصوّر نموده، خالق اعراض و جواهر، پروردگار هر چیزی، مالک و جاعل و پدیدآورنده آن است و اینکه پیامبری بعد ازمحمّد، بنده و رسول او و خاتم انبیا تا قیامت نیست و اینکه شریعت او خاتم شرایع است، شریعتی بعد از آن تا قیامت نیست.
و می گویم که: امام، خلیفه و ولی امر، بعد از او امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام ، سپس حسن، آنگاه حسین، پس از او علی بن الحسین، پس محمّد بن علی، پس جعفربن محمّد، پس موسی بن جعفر، پس علی بن موسی، پس محمّد بن علی علیهم السلام سپس تو ای مولای من!»
حضرت فرمود: «و بعد از من، حسن فرزند من، پس حال مردم چگونه باشد با جانشین بعد از او؟»
گوید: من گفتم: «چگونه است ای مولای من؟»
فرمود: «برای اینکه شخص او دیده نمی شود و ذکر او به اسمش حلال نیست تا ظاهر شود، پس زمین را از قسط و عدل پرکند چنانکه از جور و ستم پرشده است.»
گوید: من گفتم: «اقرار کردم و می گویم: به راستی که ولی آنها ولی خدا، دشمن آنها دشمن خدا، طاعت آنان طاعت خدا و نافرمانی آنان نافرمانی خدا خواهد بود و می گویم که معراج حق، سؤال در قبر حق، بهشت حق، آتش حق، صراط حق، میزان حق و آنکه قیامت خواهد آمد، شبهه ای در آن نیست، خدا مبعوث می گرداند کسی را که در قبرها می باشند.
و می گویم که: فریضه های واجب بعد از ولایت، نماز، زکات، روزه، حج، جهاد و امر به معروف و نهی از منکر است.»
پس علی بن محمّد علیهما السلام فرمود: «یا ابالقاسم! این بخدا سوگند! دین خداست که برای بندگانش راضی شده، بر آن ثابت باش! خداوند تو را در زندگانی دنیا و در آخرت بر این گفتار ثابت بدارد.»(745)
3 - صفت دیگر که متّقین به آن متّصف می باشند، برپاداشتن نماز است چنانکه خداوند در سوره بقره فرموده: «متّقین کسانی هستند که اقامه نماز می نمایند.»(746)
و معلوم است که اقامه نماز، غیر از خواندن نماز است، برپاداشتن غیر از نماز گذاردن است. اقامه نماز و برپاداشتن آن، به این است که نماز را با حدود و شرایط تام و تمام به پا دارند، نه آنکه نمازی باشد که تنها مسمّای نماز باشد، اما آنچه در آن نیست صحّت، حدود و مقررات و آنچه در آن مشاهده نمی شود شرایط لازم آن.
متّقین چون تشخیص داده اند که برای چه، برای چه کسی، به امر چه فردی و چگونه نمازی، مأموربه است، نماز را آنطور که خواسته معبود خویش است انجام می دهند و هیچگونه کوتاهی در وظیفه و سهل انگاری در عمل نخواهند داشت، آنان می دانند که عمل با چه کیفیّتی ثمربخش خواهد بود و لذا در کمال آن از نظر صحّت و قبولی کوشا می باشند.
پوشیده نماند که بحث درباره نماز در یک قسم از تقوا که تقوای در نماز بود به اندازه لازم گفته شده، به همان اندازه ما اکتفا نموده، کتاب گنجایش بحث بیشتر از آن را ندارد.
4 - صفت دیگر افراد باتقوا، انفاق است که خداوند در همان آیه سوره بقره فرموده: «متّقین کسانیند که از آنچه ما روزی آنان کرده ایم انفاق می نمایند.»(747)
آیات و روایاتی که مربوط به انفاق است البته انصراف به انفاق مالی دارد ولی در تفسیر این آیه، مفسرین انفاق را اعم از انفاق مالی گرفته اند، چنانکه روزی، اعم از مال و ثروت است و شامل قوا، جاه، مال، علم، بیان و امثال آن خواهد شد و شاید چنین تفسیری مستفاد از روایات باشد، چنانکه در کتاب «عدة الداعی» ابن فهد چنین نقل شده که صدقه بر پنج قسم است:
1 - صدقه مال.
2 - صدقه جاه و مقام و آن شفاعت است.
3 - صدقه عقل و رأی و آن مشورت است.
4 - صدقه زبان و آن وساطت برای خاموش کردن آتش و اصلاح ذات البین است.
5 - صدقه علم وآن بذل علم است به اهلش و نشر آن است بر مستحقش.(748)
و نیز در باب صدقات از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که: «تبسّم تو در روی برادرت صدقه است و امر به معروف تو صدقه می باشد و نهی از منکرت صدقه است و ارشاد تو مردی را در زمین گمراهی (بلاد کفر یا گمراه در زمین و طریق) صدقه است و دور کردن تو سنگی، خاری و استخوانی را از راه برای تو صدقه است و ریختن تو (آبی را) از دلو خود به دلو برادرت، صدقه خواهد بود.»(749)
و همچنین در باب صدقه زبان از آن حضرت چنین نقل شده که: «افزونترین صدقه صدقه زبان است.»
گفته شد: «یا رسول اللّه! صدقه زبان چیست؟»
فرمود: «شفاعت که با آن اسیری را آزاد کنی، خونی را حفظ نمایی، نیکی را به سوی برادرت بکشانی و مکروهی را دفع کنی.»(750)
و در سوره دیگر بعد از آنکه خداوند متعال سفارش می کند که: «به سوی آمرزش پروردگارتان و بهشتی که عرض آن آسمانها و زمین که برای متّقین آماده شده، شتاب نمایید!» می فرماید: «متّقین کسانیند که در گشایش و سختی انفاق می نمایند.»(751) یعنی هر مقدار که برای آنها میسّر شود، کم یا زیاد، انفاق خواهند نمود.
و در سوره دیگر فرموده: «برّ و نیکویی آن نیست که روهای خود را به سوی مشرق و مغرب نمایید ولیکن برّ ونیکویی آن است که کسی به خدا، روز قیامت، ملائکه، کتاب و پیغمبران ایمان آورد. (سپس بیان می فرماید که:) و مال را بر دوستی او به خویشان، یتیمان، نیازمندان، راهگذر، سائلان و آزادی بندگان بدهد.»(752) و در آخر می فرماید: «آنان هستند افراد با تقوا.»
چنانکه در سوره دیگر چنین می فرماید: «بر شما نوشته (واجب) شد هرگاه علامات مرگ ظاهر شود، اگر مالی را بگذارد وصیت کردن برای پدر، مادر و خویشان به نیکویی و احسان (که این غیر ارث است یعنی اگر مالی را به ارث می گذارد تنها وارث نبرد از ثلث برای اینان نیز وصیت کند) که این حکم حق ثابت است بر متّقیان.»(753)
چنانکه در باب مطلقات هم می فرماید: «و برای زنان طلاق داده شده متاعی به طریق نیکویی و احسان که این حکم بر متّقیان ثابت است.»(754) و در این آیه، چگونگی انفاق را بیان داشته و فرموده: «هرگز به برّ و نیکویی نخواهید رسید تا آنکه انفاق نمایید از آنچه دوست دارید.»(755) که شاید این آیه، معنای آیه بالا را از جهت ضمیر (علی حبّه) روشن کند که ضمیر به مال برگردد، نه به خدا. واللّه العالم.
و در سوره ای چنین فرموده: «و زود باشد که از آن آتش (که به افراد بدبخت شقیّ که تکذیب حق می کنند و پشت به گفتار الهی می نمایند) دور شود خویشتن دارتر آنکه مال خود را می دهد که بدینوسیله نزد خدا پاکی جوید و برای احدی در نزد او نعمتی و منّتی نیست که تلافی شود مگر طلب رضای پروردگار اعلای خود و زود باشد که (به آن) خشنود شود.»(756)
آیات و روایات در زمینه انفاق بسیار است که می توان فواید بسیاری را در آن ملاحظه نمود که به بعضی آنها اشاره می شود:
1 - شیطان را دور سازد و پشت شیطان را می شکند. چنانکه از نبیّ گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که: «آیا به شما خبر ندهم به چیزی که اگر آن را انجام دهید شیطان از شما دور شود، چنانکه مشرق از مغرب دور است.»
گفتند: «چرا یا رسول اللّه!»
فرمود: «روزه، روی او را سیاه می کند، صدقه، کمر آن را می شکند، دوستی در راه خدا و مواظبت بر عمل شایسته، پشت او را قطع می کند و استغفار رگ و وتین آن را می برد و برای هر چیزی زکاتی است و زکات بدنها، روزه است.»(757)
2 - از مردن بد جلوگیری می کند. چنانکه از امام صادق، از پدران بزرگوارش علیهم السلام نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «صدقه، مردن بد را جلوگیری می کند.»(758)
و نیز از ابوبصیر نقل شده که از امام صادق علیه السلام شنیدم که: عیسی روح اللّه بر عدّه ای گذشتند که به اختلاط و شادمانی مشغول بودند، حضرت پرسید: «اینها کیانند؟»
گفته شد: «یا روح اللّه! امشب فلانی دختر فلان را به سوی فلانی پسر فلانی می برند. (عروسی است).»
فرمود: «امروز خندانند و فردا گریان.»
گوینده ای پرسید: «برای چه یا رسول اللّه!؟»
فرمود: «برای اینکه یارش امشب می میرد.»
مردم این جریان را که شنیدند به یکدیگر گفتند: «می گفتند خدا و رسولش راست می گویند.»
منافقین گفتند: «چه نزدیک است فردا (یعنی خبری نیست، اینها حرف است).»
فردا که شد مردم دیدند خبری نیست، قضیه ای اتفاق نیفتاد، گفتند: «یا روح اللّه! آنکه خبر دادی امشب می میرد نمرده است.»
حضرت فرمود: یفعل اللّه مایشاء ... .
یعنی: خداوند آنچه بخواهد می کند، مرا آنجا ببرید.
همگی با شتاب به راه افتادند تا به آن خانه رسیدند، در را کوبیدند. شوهر زن بیرون آمد، عیسی گفت: «برای من از یارت اجازه بگیر!»
مرد رفت و به زن خود گفت که: «روح اللّه و کلمته، با حواریین دم درند، اجازه ورود می خواهند.»
زن خود را پوشانید، حضرت داخل شد، به زن گفت: «دیشب چه عملی را انجام دادی؟»
گفت: «من کار تازه ای نکردم جز آنکه هر شب جمعه سائلی می آمد و ما آنچه از خوراک داشتیم به او می دادیم و امشب هم نزد ما آمد، در حالی که ما به وظیفه شوهرداری مشغول بودیم، صدا کرد کسی جوابش را نداد، سپس صدا کرد جوابش را ندادند، چون مکرر صدا زد من ناچار بلند شدم و مانند سابق به او رسانیدم.»
حضرت فرمود: «از جای خود دور شو!»
مردم دیدند که در زیر لباسش، یک افعی است، مانند جذعه که دمش را گاز گرفته، حضرت فرمود: «به واسطه آنچه انجام دادی (از انفاق) از تو این خطر رفع شده است.»(759)
3 - مال و ثروت را حفظ کند و دارای برکت شود، چنانکه از امام حسن عسکری از پدران گرامی خود از موسی بن جعفر علیهم السلام نقل شده که: امام صادق علیه السلام در راهی بود که عدّه ای پولدار با حضرتش همراه بودند، به آنان گفته شد که: دزدانی در راه هستند که راه را گرفته اند، لرزه بر اندامشان افتاد.
امام صادق علیه السلام فرمود: ما لکم؟ چه می شود شما را؟
گفتند: «با ما اموالی است که می ترسیم از ما گرفته شود، آیا شما از ما آنها را می گیرید؟ شاید وقتی ببینند مال شماست آنها را نگیرند.»
حضرت فرمود: «شاید آنها غیر مرا اراده نکنند و شاید شما باعث تلف من شوید.»
گفتند: «پس چکار کنیم؟ آیا اموال را دفن کنیم؟»
فرمود: «چنین کاری مال را بیشتر تلف کردن است، شاید بر آن عارضه ای یا غریبه ای آید پس آن را بگیرد یا شاید بعداً آن را نیابید.»
گفتند: «پس چکار کنیم؟ ما را راهنمایی کن.»
فرمود: «به کسی آن را بسپارید که آن را نگه داری کند و از تلف شدن جلوگیری کند و تربیت نماید آن را و یکی از آن را به بزرگتر از دنیا و آنچه در آن است قرار دهد، سپس آن را برگرداند و آن را بر شما فراوانتر از آن مقداری که به آن نیازمند بودید، فرماید.»
گفتند: «آن کیست؟»
فرمود: «آن پروردگار جهانیان است.»
گفتند: «چگونه آن را به او بسپاریم؟»
فرمود: «بر ضعفای مسلمین از آن صدقه دهید.»
گفتند: «در این جا، ضعفا کی هستند؟»
فرمود: «تصمیمتان این باشد که ثلث آن را صدقه دهید تا خداوند از باقی آن دفع بلیّه کند از کسانی که شما از آن ترس دارید.»
گفتند: «تصمیم گرفتیم.»
فرمود: فانتم فی امان اللّه فامضوا.
یعنی: پس، شما در امان خدایید، بروید.
رفتند، همینکه دزدان پیدا شدند آنها ترسیدند، حضرت فرمود:
فکیف تخافون وانتم فی امان اللّه عزّوجلّ؟
یعنی: چگونه می ترسید در حالی که شما در امان خدایید؟
قطاع الطریقها آمدند، جلوی حضرت ایستادند، دست او را بوسیدند و گفتند: «ما در خواب رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدیم که به ما فرمود: ما خود را بر شما عرضه کنیم و ما در اختیار شماییم و همراه شما، تا آنکه از اینان، دشمنان و دزدان، دفع شود.»
حضرت فرمود: «ما را به شما نیازی نیست، آن کسی که شما را از ما دفع کرده آنها را دفع می کند.»
همگی سالم رفتند و ثلث مال را صدقه دادند و در تجارتشان سود بردند، هر درهمی ده درهم سود بردند که همه گفتند: «چه زیاد است برکت امام صادق علیه السلام !»
حضرت فرمود: قد تعرفتم البرکة فی معاملة اللّه عزّوجلّ فدوموا علیها.(760)
یعنی: شما برکت را در سوداگری با خدای عزّوجلّ دانستید، پس بر آن مداومت داشته باشید.
4 - روزی فرو ریزد، چنانکه از حضرت رضا از آباء گرامیش علیهم السلام نقل شده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به سبب صدقه، نزول رزق را طلب نمایید.»(761)
5 - برای یک درهم صدقه در راه خدا، هفتصد حسنه نوشته شود.(762)
6 - از آتش آدمی را نگه دارد، چنانکه از حضرت علی علیه السلام روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «هر احسانی صدقه است به ثروتمند یا به فقیر، پس صدقه دهید ولو به نصف خرمایی باشد و خود را از آتش نگه دارید هر چند با نصف خرمایی باشد، زیرا که خداوند برای صاحبش آن را تربیت می کند، چنانکه یکی از شما بچّه از شیر بریده خود یا شتر بچه خویش را تربیت می نماید، تا آنکه روز قیامت به او پس دهد، به گونه ای که بزرگتر از کوه بزرگی است.»(763)
7 - وسیله شفای مرضی شود، چنانکه از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: «مرضای خود را با صدقه مداوا نمایید.»(764)
8 - از درندگان و گزندگان حفظ کند، چنانکه از حضرت رضا علیه السلام نقل شده: در بنی اسرائیل مدّتها قحطی شدیدی بود، در نزد زنی لقمه نانی بود آن را در دهان گذاشت که بخورد که سائلی ندا در داد: «یا امّةاللّه! الجوع. ای زن! گرسنه ام.
زن گفت: «من در مثل چنین زمانی صدقه دهم؟!»
از دهانش آن را بیرون آورد و به سائل داد، آن زن را بچّه ای بود خردسال که در صحرا هیزم جمع می کرد، گرگی آمد آن را برداشت، صیحه ای برخاست، مادر به دنبال گرگ افتاد، خداوند تبارک و تعالی جبرئیل را مأمور ساخت بچّه را از دهان گرگ بیرون آورد و به مادرش رد کرد و به مادر گفت:
یاامّةاللّه! ارضیت لقمه بلقمة.(765)
ای زن! خشنود شدی این لقمه در مقابل آن لقمه است که صدقه دادی؟!
9 - «صدقه شب، خشم خدا را فرو نشاند و گناه بزرگ را نابود سازد و حساب را آسان نماید و صدقه روز، مال را ثمر بخشد و عمر را زیاد کند و نحسی آن روز را برطرف نماید.»(766)
10 - ذات خداوند تبارک و تعالی صدقه را می گیرد، چنانکه از جابر جعفی از امام باقر علیه السلام نقل شده که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من روزی دیناری صدقه دادم به من رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا نمی دانی که صدقه مؤمن از دست او خارج نمی شود تا آنکه از دو فک، هفتاد شیطان آزاد شود (یعنی همه گویند: نده) و در دست سائل قرار نمی گیرد تا آنکه در دست پروردگار تبارک و تعالی قرار گیرد، آیا خداوند در این آیه نفرموده: آیا نمی دانند که خداوند از بندگانش توبه را می پذیرد و صدقات را می گیرد.»(767)
و اگر فایده ای بر صدقه و انفاق مترتّب نبود مگر همین فایده که خداوند جلّ عزّه آن را بگیرد، برای صدقه دهنده کفایت می نمود و لذا حضرت امام صادق علیه السلام می فرمود که: «پدرم چنین بود، هرگاه صدقه ای می داد آن را در دست سائل می گذاشت، سپس آن را از سائل می طلبید و آن را می بوسید و می بویید، سپس به سائل رد می کرد و این کار برای این بود که صدقه قبل از آنکه در دست سائل قرار گیرد در دست خدا قرار خواهد گرفت.»(768) (البته ناگفته نماند که خداوند تعالی از دست و پا و جوارح منزّه است، خدا جسم نیست، اعضا و جوارح ندارد، این کنایه از آن است که خداوند آن را قبول می کند، قبل از آنکه در دست سائل برسد.)
فواید دیگری هم وجود دارد که بحث ما اقتضای بیشتر آن را ندارد ولی ناگفته نماند که دو چیز باید در آن مراعات شود:
یکی دوری از ریا و لذا سفارش زیادی در انفاقات و صدقات شده که آن را سرّی انجام دهید، چنانکه از حضرت باقر علیه السلام روایت شده که: «نیکی در عمر می افزاید و صدقه پنهانی خشم پروردگار را خاموش می سازد.»(769)
و خداوند هم فرموده: «خداوند دوست ندارد ... و کسانی که اموال خود را برای دیدن مردم انفاق می نمایند.»(770)
و یکی دیگر از منّت نهادن خود را نگه دارد چنانکه خداوند فرموده: «ای کسانی که ایمان آورده اید صدقات خود را با منّت و اذیت باطل مسازید، مانند کسی که مال خود را برای دیدن مردم انفاق می نماید و به خدا و روز قیامت ایمان ندارد، مثل آن ریا کار همچون سنگ خارای املس است که بر آن است خاک خشک پس به آن باران بزرگ قطره برسد، پس بشوید آن را و سنگ را پاک از گرد و خاک بنماید.»(771)
و روایات متعددی به این مضمون دارد که از کسانیکه خداوند به او در قیامت نظر نمی کند و بهشت را بر او حرام می فرماید و با آنها سخن نگوید منّان(772) است.
و مطلب دیگری که لازم است به آن توجّه شود این است که صدقه و انفاق تنها این نیست که شخص مسلمان مختصر وجهی به فقیر کوچه و گدای رهگذر بدهد، بلکه بهترین انفاق و صدقات خدمت به پدر و مادر و خویشان و کمک به آنهاست و سپس اگر خود به تنهایی قدرت و توان دارد ساختن مساجد، مدارس، بیمارستانها و درمانگاهها و اصلاح راهها، تهیّه لباس جهت بینوایان، خرید جهیزیه جهت دختران بی جهاز، وسیله شدن برای عقد و عروسی دو جوان تهیدست، کمک به تبلیغات مذهبی، چاپ کتاب، نشرحقایق اسلام و امثال آن که این والاترین انفاقات و بهترین صدقات است، چنانکه از روایات هم استفاده می شود.
5 - از نشانه های دیگری که ما می توانیم متّقین را با آن بشناسیم کظم غیظ(773) است که جدّاًاز برجسته ترین صفات است و ما در زندگانی پیامبران و ائمه هدی علیهم السلام آن را به طور واضح مشاهده می کنیم، پروردگار جهان نیز آن را در قرآن از صفات متّقین به حساب آورده، بعد از آنکه می فرماید: «به سوی آمرزش پروردگارتان و بهشتی که عرض آن آسمانها و زمین است که برای متّقین آماده شده است.» می فرماید: «کسانیکه در سختی و آسانی انفاق می کنند و فرو برنده خشمند و درگذرنده از مردم می باشند.»(774)
ابوحمزه از حضرت سجاد علیه السلام نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «از بهترین راه (بنده) به سوی خدای عزّوجلّ (نوشیدن) دو جرعه است: جرعه خشمی که با بردباری ردش نماید و جرعه مصیبتی که با شکیبایی برگرداند.(775)
و از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که: «هیچ بنده ای نیست که خشم خود را فرو برد مگر آنکه خداوند عزّوجلّ عزّت در دنیا و آخرت او را زیاد کند و به تحقیق که خداوند عزّوجلّ فرموده: «و فروبرندگان خشم و عفو کنندگان از مردم و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.» و خداوند به جای فرو بردن خشمش این پاداش را به او بدهد.»(776)
روایات ازاین قبیل بسیار است و روایات حلم و بردباری و روایاتی که در باب عفو و احسان وارد شده در اینجا مناسب خواهد بود.
مگر غضب چیست که در حقش اینهمه پافشاری شده که انسان باید از آن پرهیز نماید؟ مگر خشم چه صفتی است که این همه روایات در نکوهش آن وارد شده و مگر خشم و غضبب چه آفتی است که به قول رسول اکرم اسلام صلی الله علیه و آله : «ایمان را فاسد می کند چنانکه سرکه عسل را فاسد می نماید.»(777)
پوشیده نماند چنانکه علاّمه نراقی فرموده: «مردم در قوه غضبیّه بر سه قسمند: بعضی در طرف افراطند که در وقت خشم و غضب برای آنها فکر و هوشی باقی نمی ماند و به کلی از اطاعت عقل و شرع بیرونند و دسته دیگر در حدّ افراطند که به طور کلّی خشم و غضب ندارند، در صورتی که عقلاً و شرعاً غضب لازم است و گروهی در جاده اعتدال به سر می برند که آنان در وقتش غضب دارند و در جاییکه عقل و شرع از آن نهی می کنند خویشتن دار می باشند. اینکه معلوم شد باید دانست که مقصود از روایات خشم و غضبی است که در دسته اول گفته شد که عقل و شرع را در وقت غضب کنار گذاشته از این صفت خبیثه و از این آفت مهلکه تبعیت دارند.»
ابوحمزه ثمالی از امام باقر علیه السلام نقل کرده که فرمود: «غضب آتش پاره ای است از شیطان که در باطن فرزند آدم است و چون یکی از شما خشمناک گردید چشمهایش سرخ می گردد و باد برگهای او می افتد و شیطان داخل در آن می شود، پس، هرگاه یکی از شما از این حالت برای خویش بترسد، باید که ملازم زمین شود یعنی بنشیند که وسوسه شیطان در آن حال از او برود.»(778)
و از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: «غضب، دل شخص حکیم را نابود سازد.» و فرمود: «هر که مالک غضب خود نباشد، مالک عقلش نخواهد بود.»(779)
و از آن حضرت روایت شده که از پدرم شنیدم فرمود: مرد بَدَوی، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، عرضه داشت: «من در صحرا زندگی می کنم، به من کلمات جامعی بیاموزد.»
حضرت فرمود: «تو را فرمان می دهم که غضب نکنی!»
اعرابی مسأله خود را تا سه بار تکرار کرد (و همان جواب را شنید) تا به خود آمد و گفت: «بعد از این از چیزی سؤال نمی کنم، رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا فرمان نخواهد داد مگر به خیر.»
امام صادق فرمود: و پدرم چنین می فرمود: «چه چیزی از خشم و غضب سخت تر است؟ همانا مرد غضب می کند، پس نفْسی را می کُشد که خداوند آن را حرام فرموده و پاکدامنی را متهم می سازد.»(780)
و در روایت دیگر دارد که مردی نزد پیغمبر آمد و گفت: «یارسول اللّه! علّمنی!» یعنی به من چیزی بیاموز!
حضرت فرمود: اذهب ولاتغضب یعنی: برو و غضب مکن!
مرد گفت: «مرا همین (یک موعظه) کفایت می کند.»
نزد اهلش رفت که درگیری در میان قبیله اش اتفاق افتاد، وقتی که دید همه رو در روی یکدیگر مسلحانه قرار گرفته اند رفت و اسلحه خود را برداشت و خود را آماده نبرد کرد که ناگاه سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را در نظر آورد، سلاح را کنار گذاشت، سپس نزد قوم و قبیله خود آمد و گفت: «هر جراحت، قتل و ضربی که در آن اثری نباشد به عهده من که خونبهای آن را به شما بپردازم.»
آن گروه گفتند: «پس آنچه هست آن برای شما، ما به این کار از شما سزاوارتریم.»
حضرت فرمود: «قوم صلح نمودند و خشم و عضب هم برطرف شد.»
امکان دارد این مرد همان باشد که حضرت او را فرمان داد که غضب نکند هر چند ممکن است غیر آن هم باشد.
آری! خشم و غضب وقتی فرو نشست، تمام تبعات غضب از میان خواهد رفت، ولی اگر خدای نخواسته دیگ غضب به جوش آید و آتش خشم شعله ور شود، مفاسد بسیاری را به بار آورد، چنانکه در روایت عنوان شد آدمکشی، قذف محصنه که از گناهان کبیره است از آثار شوم آن است، فحش و دشنام، ضرب و شتم، افشایِ اسرار، سخریّه و استهزا، آبروریزی، دل شکستن، افتراق و جدایی بین مسلمین، کینه و عداوت، جراحت و قطع اعضا و دهها مفاسد دیگر بر آن مترتّب خواهد گردید، به همین جهت است که از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده: «غضب کلید هر بدی است.»(781)
مبادا کسی گمان کند که غضب را نمی شود کنترل کرد و خشم را نمی توان از بین برد، برای اینکه این همه دستورات لغو و عبث خواهد بود، به علاوه اباصلت هروی گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که می فرمود: «خداوند عزّوجلّ به پیامبری از پیمبران خود وحی کرد: چون صبح کردی نخستین چیزی که تو را استقبال خواهد کرد بخور و دوم را کتمان کن و سوم را بپذیر و چهارم را مأیوس مساز و از پنجم بگریز.»
حضرت فرمود: چون صبح کرد به راه افتاد او را کوه عظیمی استقبال کرد ایستاد و گفت: «پروردگار عزّوجلّ به من امر کرده آن را بخورم.» و به حالت تحیّر باقی ماند، سپس به نفس رجوع کرد و گفت: «پروردگارم جلّ جلاله به چیزی مرا امر نکند مگر به آنچه من طاقت دارم.» به راه افتاد که آن را بخورد، چون نزدیک آن شد کوچک شد تا که به آن رسید آن را لقمه ای دید و خورد، پس آن را پاکیزه ترین چیزی یافت که خورده است.
آنگاه گذشت طشتی را دید از طلا ... پرنده ای را دید که آن را بازی دنبال کرده ... تا به اینجا که در خواب دید ... .
اما آن کوه خشم و غضب بود همانا بنده ای هرگاه غضب کند خود را نخواهد دید و بزرگی غضب قدر خود را نخواهد شناخت و چون حفظ نفس کند و قدرش را بشناسد و خشمش را فرو نشاند سرانجام مانند لقمه ای می شود لذیذ که آن را خورده است.»(782)
آری! خشم و عضب بد حالتی است که باید با آن مبارزه کرد و تا انسان بتواند باید درصدد علاج برآید وگرنه آدمی را به هلاکت رساند.
علمای اخلاق برای علاج چنین مرض خانمانسوز طُرقی را بیان داشته اند که اگر کسی آنها را به کار ببرد، از شرّ چنین خلق و خوی بدی، رهایی یابد:
اول: آنکه ریشه یابی کند ببیند اسبابی که باعث هیجان غضب می باشد، چیست؟ که آنها را از خود دور سازد و برای این کار به کسانی که متخصص این فنّ می باشند مراجعه کند، آنگاه خواهد دید که فخر، کبر، عجب، غرور، لجاجت، استهزا، حرص، دشمنی، حبّ جاه و مال و امثال اینها را بالاترین اسباب آن می دانند.
دوم: آنکه اخبار و آثاری که در نکوهش خشم و غضب وارد شده ملاحظه کرده در آنها نیکو بنگرد.
سوم: آنکه در عمق روایاتی مطالعه کند که مشتمل بر ذکر ثواب تقوای از غضب و فواید ترک آن می باشد.
چهارم: در روایات عفو، گذشت، حلم و بردباری بنگرد و متوجّه باشد که قدرتمند دیگری بالاتر در رأس همه می باشد که خداست.
پنجم: متوجّه شود غضب بیماری است باید آن را علاج کرد.
ششم: در حالات انبیا و رسولان بنگرد که چگونه با قوم خود رفتار می کردند.
شما ببینید پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از باب نمونه با بی ادبان چگونه رفتاری دارد؟ نقل شده که: مردی از طایفه بنی سلیم (گویا شنیده بود فردی از عرب یعنی رسول گرامی اسلام، مدّعی پیغمبری است) با خود فکر کرد کاری کند که او را رسوا و اذیت کند، لذا سوسماری را گرفته بود و در آستین خود پنهان نموده به مدینه آمد. نزد آن حضرت رفت، بی ادبانه صدا زد: یامحمّد!
آن بزرگوار فرمود: یامحمّد! یامحمّد!
اعرابی گفت: انت الساحرالکذّاب! الّذی مااظلّت الخضراء ولااقلّت الغبراء من ذی لهجة اکذب منک ... .
یعنی: تو ساحر بسیار دروغگویی هستی که آسمان سایه نینداخته و زمین برنداشته بر سخنگویی دروغگوتر از تو. تویی که خیال می کنی خدایت که در آسمان است تو را بر مردم برانگیخته. سوگند به لات و عزّی! اگر بستگانم مرا شتابزده نمی دانستند با این شمشیر تو را می کشتم و از خون تو شمشیر خود را پر می کردم.
اصحاب از آن گستاخی بی تاب شده، از جمله عمر گفت: «اگر اجازه دهی من او را به قتل رسانم.»
حضرت فرمود: اجلس یا اباحفص! فقد کاد الحلیم ان یکون نبیّا.
یعنی: سر جای خودت بنشین! شخص بردبار نزدیک است نبیّ شود.
آنگاه فرمود: یا اخاالعرب! من ترید؟... .
یعنی: برادر عرب! چه کسی را می خواهی؟ اعراب با خشم و غضب به ما حمله ور می شوند، بیا اسلام بیاور تا از آتش جهنم سالم مانی و رستگار شوی.
با این جملات، خشم آن مرد بیشتر شد، سوسماری را که (شاید جهت آزمایش حضرت) در آستین خود کرده بود، انداخت. با کمال بی ادبی گفت: واللات! لاأومن من حتی یؤمن بک هذاالضبّ.
یعنی: قسم به لات و عزّی ایمان نیاورم تا این سوسمار ایمان آورد.
سوسمار رو به فرار نمود، حضرت صدایش زد: «ای سوسمار! بایست.»
سوسمار ایستاد گفت: لبیک وسعدیک یا رسول ربّ العالمین!
فرمود: من انا؟ من کیم؟
آن حیوان منصفتر از انسان، با زبان فصیح گفت: انت محمّدبن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف! انت رسول ربّ العالمین وخاتم النبیین! قدافلح من صدّقک وقدخاب من کذّبک.
پرسید: «چه کسی را پرستش می کنی؟»
گفت: «پروردگاری که دانه را می شکافد و پدید آورنده ارواح است و ابراهیم را خلیل خود گردانیده و تو را حبیب خود برگزیده است.»
مرد سلیمی وضع را که چنین مشاهده کرد، بی اختیار گفت:
اشهدانّ لااله الاّاللّه واشهد انّ محمّداً رسول اللّه.(783)
بعد از آنکه اسلام را اختیار کرد، حضرت فرمود: «چند سوره ای از قرآن به او بیاموزید.»
سپس از وضع مالی او پرسید، گفت: «بخدا قسم! در میان بنی سلیم من فقیرترین آنهایم.»
حضرت رو به اصحاب نمود و فرمود: «چه کسی به او وسیله سواری می دهد که من وسیله پرواز و سیر در بهشت را برای او ضمانت کنم؟»
سعدبن عبادة شتری سرخ رنگ به او داد، حضرت توصیف شتر بهشتی نمود که برای او ضامن شده بود، آنگاه رو به بقیّه اصحاب کرد فرمود: «چه کسی به او تاجی می دهد تا آنکه من برای او تاج تقی و پاکدامنی را ضمانت کنم.»
حضرت علی علیه السلام عمّامه خود را بر سر اعرابی گذاشت و از حضرتش توضیحی در باره تاج بهشتی درخواست نمود، حضرت شرح داد.
بار سوم فرمود: «چه کسی خوراک این مرد را متحمّل می شود تا من زاد و تقوای اخروی او را به عهده گیرم؟»
سلمان گفت: «زاد و تقوای اخروی چیست؟»
فرمود: «من ضمانت می کنم در وقت مردن زبان به گفتن لااله الااللّه محمّد رسول اللّه گویا شود، اگر گویا نشود نه تو مرا ملاقات خواهی کرد و نه من تو را خواهم دید.»
سلمان برای تهیه نان به در خانه زنان پیغمبر رفت، ولی چیزی عاید او نشد، از کنار خانه فاطمه علیها السلام که گذشت با خود گفت: «خیر در اینجاست.» دقّ الباب کرد، آن حضرت پشت در آمد، سلمان داستان آن مرد سلیمی را به عرض آن حضرت رسانید و فاطمه علیها السلام فرمود: «سه روز است که خوراکی نصیب ما نشده، فرزندانم حسن و حسین از گرسنگی به خواب نرفته اند، ولی خیر را رد نمی کنم. پیراهن مرا بگیر نزد شمعون یهودی ببر نزد او گرو بگذار، یک من جو و یک من خرما قرض کن.»
سلمان آن را گرفت، نزد یهودی برد و او را در جریان گذاشت. شمعون پیراهن را گرفت، آن را مورد مطالعه قرار داد، گفت: «این همان زهد و پارسایی است که موسی علیه السلام در تورات به ما تعلیم داده است.» شهادت به وحدانیّت و رسالت پیغمبر جاری کرد و مسلمان شد و جو و خرما را نیز تقدیم سلمان کرد.
سلمان آن را نزد فاطمه زهرا علیها السلام آورد، آن حضرت آن را آرد کرد و خمیر نمود و نان کرد و در اختیار او گذاشت. سلمان گفت: «خوبست یک نان برای حسن و حسین بگذارید.»
فرمود: «چیزی را که در راه خدا بدهیم، پس نخواهیم گرفت.»
سلمان نان و خرما را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد، از سلمان پرسید: «این نان و خرما را از کجا تهیّه کرده ای؟»
عرض کرد: «از خانه فاطمه علیها السلام .»
چون سه روز بود که دست رسول خدا صلی الله علیه و آله به غذا نرسیده بود به در خانه دخترش آمد، دق الباب کرد. فاطمه زهرا علیها السلام آمد در را باز کرد، چشم پیغمبر به فاطمه افتاد، دید رنگ او زرد، دیده هایش به گودی نشسته، فرمود: «این چه حالت است؟»
عرضه داشت: «پدر جان! سه روز است غذا نخورده ایم، حسن و حسین از شدّت گرسنگی مانند جوجه های پرکنده به خواب رفته اند.»
آن حضرت آنها را از خواب بیدار کرد، یکی را روی پای راست و دیگری را روی پای چپ نشانید، فاطمه علیها السلام را در پیش رو جا داد، دست در گردن او افکند. علی علیه السلام از در وارد شد، دست در گردن پیغمبر کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله رو به سوی آسمان کرد و گفت: یاالهی وسیّدی ومولای! هولاء اهل بیتی اللّهم اذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً.
سپس فاطمه علیها السلام به محراب عبادت خود رفت و دو رکعت نماز خواند، آنگاه دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: الهی وسیّدی! هذا محمّد نبیّک وهذا علی ابن عمّ نبیّک وهذان الحسن والحسین سبطا نبیّک. الهی انزل علینا مائدة من السّماء، کماانزلت علی بنی اسرائیل، اکلوا منها وکفروا بها. اللّهم انزله علینا فانّنا بها مؤمنون.
دعای دختر پیغمبر تمام نشده بود که قدحی بزرگ از قفای او همی جوشید، بوی آن قویتر و نیکوتر از مشک ازفر بود، فاطمه علیها السلام آن را برگرفت و آورد و در پیش روی رسول خدا صلی الله علیه و آله بنهاد.
امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی که آن را مشاهده کرد گفت: «ای فاطمه! این مائده از کجاست؟»
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کُل یااباالحسن ولاتسئل!
یعنی: یا اباالحسن! بخور و نپرس.
آنگاه فرمود: الحمداللّه الّذی لم یمتنی حتّی رزقنی ولد مثل مریم بنت عمران.
کلما دخل علیها ذکریا المحراب وجد عندها رزقا، قال: یامریم! انّی لک هذا قالت: هو من عنداللّه، انّ اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب.(784)
آن حضرت همراه حضرت علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام از آن میل کردند و سپس بیرون آمده و به مرد سلیمی زاد و توشه بداد و بر شتر سوار، او را بدرقه کرد، اعرابی وقتی میان قبیله خود وارد شد با صدای بلند فریاد کشید: قولوا لا اله الااللّه محمّد رسول اللّه. رجال قوم شمشیرها کشیدند و به سوی او حرکت کردند و گفتند: «از دین خود بیرون رفتی، دین محمّد ساحر کذّاب را پذیرفتی؟»
گفت: «محمّد، نه ساحر است نه کذّاب. ای معاشر بنی سلیم! خدای محمّد بهترین خدا و خود محمّد بهترین نبیّ.» آنگاه حالات خود را بیان داشت، در آن روز چهارهزار نفر اسلام اختیار کردند.(785)
از این قبیل برخوردها، عفو و گذشتها از آن بزرگوار فراوان نقل شده است.
و همچنین خوب است برای علاج این صفت رذیله در حالات ائمه هدی علیهم السلام جانشینان برحق رسول خدا صلی الله علیه و آله مطالعه شود، حالات مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام را در نظر آورد. عفو و گذشتهای حضرت را ببیند، حتی ملاحظه کند که چگونه آن حضرت در آخر عمر با ابن ملجم ملعون، قاتل خویش، اشقی الاشقیاء، چه معامله ای کرد؟
عفو، گذشت، حلم و بردباری فرزندان برومندش را در نظر گیرد، حالات امام مجتبی علیه السلام با مرد شامی با آن جسارتها که کرد، حالات حضرت امام باقر علیه السلام و مرد شامی، حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام با عمری و عکس العمل آن بزرگان با بی ادبان روشنگر و ... که بهترین درس زندگی و والاترین الگو برای مبارزه با خشم و غضب خواهد بود.
حالات حضرت سیّدالساجدین، امام زین العابدین علیه السلام برای ما بهترین راه مبارزه با خشم و غضب می باشد. ملاحظه کنید یکی از بستگانش به نام حسن بن حسن حضرتش را به باد فحش می کشد و می رود، بعد از آنکه رفت، حضرت رو به اصحاب کرد فرمود: «شنیدید چه گفت؟ اینک بیایید با هم نزد او رویم و عکس العمل کار او را ببینید.»
همه گفتند: «ما مایل بودیم همین جا جواب او را می دادید.»
حضرت به راه افتاد و در بین راه این آیه را می خواند: والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس. فهمیدند که حضرت عکس العملی نشان نخواهد داد. وقتی به منزل آن شخص رسیدند او را صدا زدند، همینکه فهمید امام زین العابدین علیه السلام است به خیال آنکه حضرت آمده تلافی کند و از عمل او انتقام گیرد خود را آماده ساخت، وقتی جلو آمد حضرت فرمود: «برادر! اگر آن زشتیها که در حق من گفتی در من هست، خدا مرا بیامرزد و اگر در من نیست خداوند تو را بیامرزد.»
مرد شرمنده شتابان جلو آمد، پیشانی حضرت را بوسید و گفت: «من به آن نسبتها شایسته ترم، در وجود شما نیست.»(786)
کسی خیال نکند که ما توانایی بر این کار را نداریم و با خود گوید: آنان امامانی بودند معصوم، برگزیدگانی بودند حلیم و بردبار، برای اینکه رهروان آن عزیزان و پیروان آن پاکان نیز با تربیتهای آن امامان و با راهنمایی آن پیشوایان راه آنان را برگزیده و به چنین صفاتی متّصف بوده اند که متأسفانه گاهی زمانه اقتضای بیان آن را ندارد ولی می توان از تربیت یافتگان آنان مالک اشتر را نام برد.
روزی مالک از بازار کوفه می گذشت، شخص بازاری بندقه(787) را به جانب او انداخت خیال می کرد مالک فرد عادی است، چون لباسی خیلی متعارف در حدّ فقرا بر تن داشت، با اینکه والی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود. او کسی بود که حضرت علی علیه السلام در حقش فرمود: هل قامت النساء عن مثل مالک؟
یعنی: آیا زنها دیگر مثل مالک را به دنیا بیاورند؟
و همچنین امثال ابن ابی الحدید در حق او چنین می نویسد: «مالک، مردی شجاع، بزرگوار، حلیم، شاعری شیرین گفتار، از بزرگان شیعه و در ولای امیرالمؤمنین و یاری او مقامی ارجمند داشت.» آنگاه می گوید: للّه اُمّ، قامت عن الاشتر لوان انسانا یقسم ان اللّه تعالی، ما خلق فی العرب ولا فی العجم اشجع منه الاّ استاذه علی بن ابیطالب علیه السلام لما خشیت علیه الاثم.(788)
یعنی: ای درود خدا باد بر مادری که همچون اشتر را تربیت کرده، اگر انسانی سوگند خورد که خداوند تعالی در عرب و عجم شجاعتر از او خلق نکرده مگر استاد او علی بن ابیطالب علیه السلام هرآینه بر این ادّعا گناهی را نخواهیم ترسید.
با این حال، مالک توجهی به او نکرد و رد شد، فردی که ناظر این جریان بود گفت: ویلک أتدری بمن امیت؟
یعنی: وای بر تو! می دانی به جانب چه کسی انداختی؟ و به چه کسی اهانت نمودی؟
گفت: «نه!»
گفت: «او مالک اشتر بود.»
همینکه بازاری متوجه شد بر خود لرزید، به دنبال مالک افتاد تا پوزش طلبد، وقتی او را ملاقات کرد که مالک در مسجد مشغول به نماز بود، وقتی از نماز فارغ شد، نزد مالک رفت، سلام کرد و خود را به پای او انداخت و به عذرخواهی پرداخت. مالک فرمود: «این چه کاری است، می کنی؟»
گفت: «می خواهم جسارت خود را جبران کنم، معذرت می خواهم تو را نشناختم.»
مالک گفت: لابأس به فواللّه مادخلت المسجد الاّ لاستغفرن لک.(789)
یعنی: اشکالی ندارد بخدا سوگند من به مسجد نیامدم مگر آنکه برای تو طلب مغفرت کنم.
6 - یکی دیگر از صفات متّقین که در قرآن ذکر شده، عفو و گذشت از دیگران است، چنانکه در سوره آل عمران وقتی خداوند بهشت را تعریف می کند می فرماید: «چنین بهشتی برای متّقین آماده شده است.» و آنان را به چنین صفاتی معرفی می فرماید: «آنان کسانی هستند که در آسانی و سختی (هر مقدار که میسّر شود، کم یا زیاد) انفاق نموده و فروبرنده خشم و عفوکنندگان از مردمند.»(790)
عفو و بخشش صفتی است که هر فردی متّصف به آن نخواهد بود و خیلی مشکل است که انسان در مقابل بدیها، عفو و گذشت داشته باشد و کمتر کسی است که درصدد انتقام برنیاید، حتی در مقابل یک تندی، یک فحش و ناسزا از جا برنخیزد و در برابر ظلم و ستمی از دیگران انتقامجو نباشد و چه بسیار صفت خوبی است صفت گذشت و خوی عفو و بخشش و لذا از صفات متّقین به حساب آمده و در سوره ای خداوند می فرماید: «و اگر عفو کنید به تقوی نزدیکتر است.»(791)
آیات، در این زمینه فراوان است که به بعض از آنها اشاره می شود، یکی از آنها این است: «عفو را فراگیر و به نیکویی امر کن و از نادانها روی گردان.»(792)
در مجمع نقل کرده که چون این آیه بر رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نازل شد، از جبرئیل معنای آیه را پرسید، گفت: «نمی دانم باید از خداوند دانا، سؤال کنم.»
رفت و برگشت، گفت: «یا محمّد! خداوند تو را امر کرده از کسی که به تو ظلم کرده بگذری و کسی که تو را محروم ساخته ببخشی و به کسی که از تو بریده، بپیوندی.»(793)
و در جوامع از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که: «خداوند نبیّ خود را به مکارم اخلاق امر نموده است و در قرآن آیه ای نیست که مکارم اخلاق را از آن بهتر جمع کرده باشد.»(794)
در آیه دیگر چنین دارد: «باید که عفو کنند و از انتقام روی بگردانند، آیا دوست نمی دارید که خداوند شما را بیامرزد (پس شما هم از دیگران بگذرید و عفو نمایید) و خداوند آمرزنده مهربان است.»(795)
از امام صادق علیه السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «بر شما باد به عفو و بخشش! زیرا که عفو، بنده را زیاد نخواهد کرد مگر عزّتی را، پس یکدیگر را ببخشید تا خداوند شما را عزّت بخشد.»(796)
علاّمه بزرگوار، مجلسی علیه الرحمه در ذیل این حدیث بیانی دارد که از وسوسه های شیطان در دلها این است که: اگر کسی انتقام نگیرد باعث ذلت و خواری و شکست آدمی خواهد شد، در صورتی که چنین نیست، بلکه ترک انتقام و عفو و گذشت سبب رفعت مقام و رتبه بالایی خواهد گردید، به ویژه اگر عفو و ترک انتقام با قدرت و توانایی باشد، ولی اگر آدمی درصدد انتقامجویی برآید بدون شک به مجادله و مبارزه منجر خواهد گردید، و گاهی به مرافعه و روشن شدن آتش فتنه و اتلاف مال و جان خواهد گرایید که اینها موجب ذلّت و خواری خواهد گردید، نه ترک انتقام و آنها موجب ندامت و پشیمانی
خواهند شد.
از حضرت علی علیه السلام روایت شده: «هرگاه بر دشمنت قدرت یافتی عفو از آن را شکر قدرت علیه آن قرار ده.»(797)
از حضرت امام باقر از آباء کرامش علیهم السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چون قیامت شود منادی ندا دهد که: «آخر جمعیّت بشنوند، آنگونه که اول آنها می شنود.»
پس بگوید: این اهل الفضل؟ صاحبان فزونی کجایند؟
عدّه ای از مردم گردن کشند، فرشتگان آنها را استقبال نمایند.
آنگاه بگویند: «فضیلت و فزونی شما چیست که به آن سرکشیده اید؟»
گویند: «در دنیا نسبت به ما نادانی و بی ادبی می کردند ما تحمّل می کردیم و به ما اسائه ادب می شد، ما عفو می کردیم.»
فرمود: پس منادی از جانب خدای تعالی ندا در دهد: صدق عبادی! خلّوا سبیلهم لیدخلوا الجنّه بغیر حساب.(798)
یعنی: بندگانم راست گفتند، راه ایشان را باز کنید تا بی حساب داخل بهشت شوند.
از حضرت علی علیه السلام روایت شده که فرمود: «عفو و بخشش، تاج مکارم (مکرمتها) است.»(799)
«عفو، زکات قدرت است.»(800)
«عفو، برترین احسان است.»(801)
«عفو، فضیلت و برتری است.»(802)
«عفو، نیکوترین احسان است.»(803)
«عفو، زینت قدرت است.»(804)
و نیز فرموده: «دو چیز است که ثواب آنها وزن نمی شود، عفو و عدالت.»(805)
عبدالرّزاق است که می گوید: برای حضرت علی بن الحسین علیهما السلام جاریه ای بود که آب بر دست حضرت می ریخت و حضرت وضو می گرفت، آفتابه از دست کنیز افتاد و بر روی حضرت زد، آن را پاره کرد، حضرت سر خود را بالا کرد، نگاهی به جاریه نمود، جاریه گفت: «خداوند عزّوجلّ می گوید: والکاظمین الغیظ.»
حضرت فرمود: «خشمم را فرو بردم.»
کنیز گفت: والعافین عن النّاس.
حضرت فرمود: «خداوند تو را ببخشد.»
جاریه گفت: واللّه یحب المحسنین.
حضرت فرمود: «برو که تو آزادی!»(806)
آری! ما در عفو و گذشت که از خصلتهای بسیار خوب و از صفات بسیار ارزنده است باید از اسوه های تاریخ و از پیشوایان بزرگ خود سرمشق گرفته به دنبال آنان حرکت کنیم.
عفو و گذشت پیامبران، همچون حضرت یوسف، نوح، عیسی و موسی به ویژه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چشمگیر است، زمانی که آن حضرت مکّه را فتح کرد، پرچم را به دست سعدبن عباده داد.
سعد فریاد زد: الیوم یوم الملحمه! الیوم تسبی الحرمة! اذلّ اللّه قریشا.
یعنی: امروز روز اسارت و روز کشتار اهل مکه است، خداوند قریش را خوار ساخت.
ابوسفیان نزد پیغمبر آمد و گفت: «دستور کشتار قوم خود را داده ای؟ سعد چنین می گوید. شما را بخدا از این اندیشه بگذر، تو نیکوترین مردم و بارحم ترین افرادی.»
حضرت در میان جمعیت برخاست و فرمود: الیوم، یوم المرحمة.
یعنی: امروز روز مرحمت و لطف و احسان است، خداوند قریش را عزیز کرد.
سپس، سعدبن عباده را از منصبش معزول ساخت و پرچم را به علی علیه السلام داد و فرمود: این را بگیر و فریاد کن: الیوم، یوم المرحمة.
علی علیه السلام پرچم را گرفت و گفتار پسر عمّ خود رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را رساند. خلاصه، پس از جریانهایی، آهنگ تخریب اصنام و اوثان نمود و به امیرالمؤمنین علیه السلام امر کرد تا چند بُتی که بر فراز کعبه بود پایین آورد. آن حضرت پا بر کتف مقام رسالت گذاشت، بُتها را بر زمین افکند و در هم شکست. سپس، حضرت کلید کعبه را گرفت و در را گشود و فرمود که صور انبیاء و ملائکه را که مشرکین رسم کرده بودند محو کنند، آنگاه تهلیلات معروفه را خواند: لااله الاّ اللّه، وحده، وحده، انجز وعده ونصر عبده وهزم الاحزاب وحده.
اهل مکه را خطاب نمود و فرمود: ماذا تقولون وماذا تظنون؟
یعنی: چه می گویید و چه گمان دارید؟
گفتند: نقول: خیراً ونظن خیرا اخ کریم وابن اخ کریم و قد قدرت.
یعنی: ما سخن به خیر می گوییم و به خیر و نیکی گمان می بریم، برادری کریم و برادر زاده ای کریم خواهی بود که اینک بر ما قدرت یافته ای.
حضرت از این سخنان رقّتی کرد و آب در چشم بگردانید. مردم مکّه نیز به گریه در آمدند، آنگاه فرمود: «من آن گویم که برادرم یوسف گفت: لاتثریب علیکم الیوم یغفراللّه لکم وهو ارحم الراحمین.(807)
یعنی: هیچ سرزنشی بر شما نیست، خداوند شما را بیامرزد و اوست ارحم الرّاحمین. شما برای پیغمبر خود بد قومی بودید، او را تکذیب کردید و از نزد خود راندید، از مکّه بیرون کردید از هیچگونه زیان و زحمت فروگذار نکردید و به آن هم راضی نشدید که در مدینه هم آمدید و با من در جنگ و ستیز شدید، شما را بخشیدم. اذهبوا فانتم الطلقاء بروید، شما را آزاد کردم، هرکجا که خواهید بروید.»(808)
اشعار ابن صیفی به همین جریان دلالت دارد، شخصی از معتمدین اهل تسنّن به نام شیخ نصراللّه ابن مجلسی گوید: شبی امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام را در خواب دیدم به او گفتم: «یا علی! مکّه را فتح می کنید و اعلام می کنید هر که در منزل ابوسفیان وارد شود، در امان است، ولی در روز عاشورا از طرف آل ابوسفیان در حق پسر تو، چه ستمهایی که روا نداشتند.»
حضرت فرمود: «ابیات ابن صیفی را در این باره شنیده ای؟»
گفتم: «نه!»
فرمود: «نزد او برو و آن ابیات را بگیر!»
شیخ می گوید: «از خواب که بیدار شدم به نزد او رفتم، خوابم را برایش نقل کردم، از شنیدن این خواب فریادی کشید و گریان گردید، سپس قسم خورد که تا این ساعت کلمه ای از اشعار من، کسی مطّلع نشده آنگاه اشعار را برای من خواند.(809)
ملکنا فکان العفو منا سجیّةgggggفلما ملکتم سال بالدم ابطح
حللتم قتل الاساری وطال ماgggggغدونا علی اسری نعف ونصفح
فحسبکم هذاالتفاوت بینناgggggوکل اناء بالذی فیه ینضح
یعنی: ما مالک رقاب شما شدیم و عفو و گذشت، سجیّه و رویه ما بود، ولی وقتی شما به حکومت رسیدید، خون در زمین مانند سیل جاری گشت.
شما کشتن اسیران را حلال شمردید در صورتی که ما بر اسیران عفو و گذشت داشتیم.
میان ما و شما این تفاوت کافی است که: هر ظرفی و هر کوزه برون تراود آنچه در اوست.
عفو و گذشت ائمه هدی علیهم السلام بهترین درس زندگی و بالاترین دستور مردم داری است که از باب نمونه به این روایت پرداخته که مشتمل بر آیه مبارکه عفو است.
از امام صادق علیه السلام روایت شده که: چون ماه رمضان فرا می رسید علی بن الحسین علیهما السلام غلامان و کنیزان خود را ادب نمی کرد، بلکه هرچه از آنان سرپیچی و مخالفت می دید همه را در دفتری می نوشت تا شب آخر ماه، در آن شب همه را جمع کرده، مخالفتهای آنها را به آنها بازگو می کرد و از همه اقرار و اعتراف می گرفت، آنگاه در وسط آنها می ایستاد و با صدای بلند می فرمود: «هرچه من گفتم شما هم بگویید!»
سپس، می فرمود: یا علی بن الحسین! انّ ربّک قد احصی علیک کما احصیت علینا ولدیه کتاب ینطق علیک بالحق لایغادر صغیرة ولاکبیرة مما اتیت وعملت... .
یعنی: ای علی بن الحسین! همانا پروردگارت بر تو هر چه را که تو بر ما شمردی، احصا کرده است و در نزد اوست کتابی که علیه تو به حق سخن گوید از آنچه آوردی و عمل نمودی، هیچ کوچک و بزرگی را فروگذار نکرده است، پس ما را ببخش چنانکه امیدواری که خدا تو را ببخشد ... از ما درگذر چنانکه در قرآن گوید: ولیعفوا ولیصفحوا الا تحبّون ان یغفر اللّه لکم.
سپس علی بن الحسین علیهما السلام با نوایی دلسوز اشک می ریخت عرضه می داشت: ربّ! انّک امرتنا ان نعفو عمن ظلمنا وقدعفونا عمن ظلمنا، کماامرت فاعف عنّا... .
یعنی: تو فرمان داده ای از کسی که به ما ستم نموده گذشت کنیم، همانگونه که امر کرده ای از ما درگذر. خدایا ! تو از ما بندگان به عفو و گذشت شایسته تری، به ما گفته ای گدا را از در خانه خود ناامید نگردانید. اینک، به امید عفو و بخشش بر در خانه ات آمده ایم، از تو می خواهیم بر ما بخشیده، کرم فرمایی.
پروردگارا ! بر بنده خود منّت گذار! ناامیدم مکن! مرا از کسانی قرار ده که از عطایایت بهره مند گشته اند.
سپس رو به غلامان کرده، می فرمود: «من شما را بخشیدم، شما هم مرا عفو کردید؟»
آنها گفتند: «ما تو را بخشیدیم.»
آنگاه فرمود، بگویید: اللّهم اعف عن علی بن الحسین کما عفی عنّا واعتقه من النّار کما اعتق رقابنا من الرّق.
یعنی: خدایا ! از علی بن الحسین عفو نما چنانکه از ما عفو کرد و او را از آتش آزاد نما چنانکه ما را از بندگی آزاد کرد.
همه گفتند و حضرت عرضه داشت: اللّهم آمین یا ربّ العالمین.
سپس فرمود: اذهبوا فقد عفوت عنکم واعتقت رقابکم رجاء للعفو عنّی وعتق رقبتی.(810)
یعنی: بروید که من شما را عفو کردم و شما را آزاد نمودم به امید آنکه خدا از من عفو کند و مرا از آتش، آزاد فرماید.
در حالات این عزیزان این قبیل حالات و این نوع صفات بسیار دیده می شود از خداوند مسئلت داریم که ما را هم شیعه خالص آنان قرار دهد که از چنین حالاتی برخوردار باشیم.
7 - صفت دیگری که پروردگار جهان جلّ و علی متّقین را به آن توصیف فرموده ترس و خشیت از پروردگار است در هر حال، چه در حال نهان و چه در حال آشکارا، هرچند در قرآن حالت نهانی را بیان فرموده و شاید سرّش این باشد که غیر متّقین نیز به حسب ظاهر، خدا ترس خواهند بود، ولی عمده در تقوا، ترس در حال غیبت و نهانی است.
پروردگار جهان می فرماید: «ما در حقیقت به موسی و هارون فرقان (کتابی که میان حق و باطل جدایی افکند و حلال و حرام را بیان نماید) و روشنی (کتابی روشن که ملت را از وادی ظلمات حیرت و ضلالت نجات دهد) و ذکر (موعظه و پند که) برای متّقین است دادیم؛ کسانی که در حالت پنهانی (در خلوت و جلوت) از پرودگارشان بترسند و آنان از احوال قیامت ترسندگانند.»(811)
آری! ترس از خدا که ترس از مخالفت امر او و خوف از هیبت و عظمت اوست یکی از وظایف هر انسان متدین و یکی از صفات ارزنده هر فرد باایمان و هر شخص باتقوا است و لذا هم در آیات متعدد از آن سخن به میان آمده و هم در روایات زیادی از آن بحث و گفتگو شده است.
مثلا در سوره ای چنین می فرماید: «و هر که خدا و رسولش را اطاعت کند و از خدا بترسد و تقوای الهی را پیشه خود سازد، پس آنان رستگارانند.»(812)
و در سوره ای می فرماید: «خداوند فرو فرستاد نیکوترین سخن را کتابی که مانند یکدیگر (بعضی مشابه بعض دیگر در نظم و تناسب اسلوب، وجودت معانی، اعجاز و اشتمال بر منافع دنیوی و اخروی و فصاحت و بلاغت) مکرّر (مشتمل بر تکرار قصص، اوامر و نواهی، وعد و وعید، مواعظ، نصایح و غیر ذلک) می لرزد از آن، پوستهای آنانکه از پروردگارشان می ترسند.»(813)
در مجمع از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در ذیل آیه نقل کرده: «هرگاه پوست بنده ای از ترس خدا بلرزد گناهانش بریزد، چنانکه برگهای خشک از درختان بریزد (یا از درختان خشک، برگهایش بریزد).»(814)
و در سوره ای چنین می فرماید: «و اما کسی که از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا جلوگیری کند، پس به درستی که بهشت، جایگاه اوست.»(815)
و در سوره دیگر می فرماید: «جز این نیست که علما از خدا می ترسند.»(816)
جهت ترس علما معرفت خدا و علم به صفات و افعال اوست، بنابراین هر که داناتر بود، ترسناکتر خواهد بود و به همین جهت است که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده: «به راستی که من ترسناکترین شما هستم نسبت به خدا و باتقواترین شمایم درباره خدا.»(817)
و از امام صادق علیه السلام نقل شده: «هر که خدا را شناخت از خدا بترسد و کسی که از خدا ترسید نفس او از دنیا اعراض کند.»(818)
مرحوم مجلسی علیه الرحمه در ذیل روایت، بیانی دارد، گوید: «هر که عظمت خدا را و غلبه او را بر همه اشیا و قدرت او بر جمیع ممکنات به ایجاد و افناء، شناخت از او خواهد ترسید و نیز کسی که نیاز خود را به وجود خدا دانست و فهمید که بقا و کمالش با اوست از گرفتن این نعمتها خواهد ترسید و کسی که بترسد از دنیا و شهواتش رو گرداند.»
و ارباب قلوب هم گویند: «دنیا، مزرعه آخرت، دل، زمین آن، ایمان، بذر آن، طاعات، زیر و رو کردن زمین و تطهیر آن و مجرای آب آن، دل مستغرق به دنیا، مانند زمین شوره زار است که چیزی در آن سبز نکند و قیامت روز درو کردن است، لذا نمی داند آیا دل او زمین پاک و پاکیزه است یا زمین شوره زار؟ خوف و رجای او بدین جهت است که نمی داند آیا در قیامت حاصلی دارد یا نه؟»
آیات، در این زمینه بسیار است که به همین اندازه اکتفا کرده و به نقل روایات می پردازیم.
از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله روایت شده که: «برای تقوا چهار رکن و پایه است یکی از آنها ترس از پروردگار جلیل است.»(819)
از امام صادق علیه السلام می پرسند: «در وصیّت لقمان چه بوده است؟»
حضرت فرمود: «در آن شگفتی بوده که شگفت آورتر آن این است که به فرزندش گفته: جوری از خدای عزّوجلّ بترس که اگر نیکی جنّ و انس را برای او بیاوری تو را عذاب خواهد نمود و طوری به خدا امیدوار باش که اگر گناهان جنّ و انس را نزد او آوری تو را رحمت خواهد نمود.»
سپس حضرت فرمود که پدرم چنین می فرمود: «هیچ بنده مؤمنی نیست مگر آنکه در دلش دو نور است: نور ترس و نور امید، اگر نور ترس میزان شود بر نور امید نچربد و اگر نور امید سنجیده شود بر نور ترس زیادی نکند.»(820)
اسحق بن عمّار گوید که امام صادق علیه السلام فرمود: «ای اسحق! جوری از خدا بترس گویا او را خواهی دید و اگر تو او را نبینی همانا او تو را می بیند و اگر بر این عقیده ایی که او تو را نمی بیند کافر شدی و اگر می دانی که او تو را می بیند آنگاه ابراز معصیت می کنی همانا او را از خوارترین بینندگان خود قرار دادی.»(821)
و نیز حمزة بن حمران گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: از جمله مطالبی که از خطبه های پیغمبر صلی الله علیه و آله محفوظ مانده این است که فرموده: «ای مردم! همانا برای شما نشانه ها و آثاری است (هر علمی که بجا آورید نشانه و اثر آن را خواهید دید) پس به آثار و نشانه های خود رسیدگی کنید (کاری کنید که آثار شما نیک باشد و راه گشا) و همانا برای شما آخری است (بهشت یا جهنم) پس به آخر خود برسید.
آگاه باشید! همانا مؤمن عمل او میان دو ترس است: بین مدّتی که گذشته نمی داند خدا با آن چه می کند و بین مدّتی که باقی مانده نمی داند خداوند در آن چه حکمی خواهد کرد. بنابراین باید بنده مؤمن از خود برای خود و از دنیایش برای آخرت خود و از جوانی پیش از پیری گرفته و در حیات قبل از ممات (بکوشد در عبادت و طاعت.) سوگند به آنکه جان محمّد به دست اوست که پس از دنیا عذرخواهی و خشنودی و بعد از آن خانه ای جز بهشت و آتش نمی باشد.»(822)
بعضی از محققین همچون مجلسی علیه الرحمه در معنای روایت چنین گفته است: «معالم، جمع معلم که به معنای نشانه های راه (راهنماهای طریق) است.»
آنگاه می فرماید: «مراد آیات قرآنی است که دلالت بر امامت ائمه و وجوب اطاعت آنها می کند یا آنچه از آن حکمی از احکام دین (اصول و فروع آن) از کتاب و سنّت دانسته می شود، بلکه براهین قاطعه عقلیه را نیز شامل خواهد شد.»
سپس می فرماید: «ممکن است شامل شود آنچه را که از آیات خدا در آفاق و انفس معتبر است یا مراد به آنها، ائمه دینند زیرا آنان معالم حلال و حرامند.»
و نیز می فرماید: «مراد از نهایة امام است به قرینه افراد که نفرموده نهایات، زیرا در هر عصری جز یک امام تصوّر نمی شود یا مراد از نهایت هر شخصی است در قرب و کمال به حسب استعداد و قابلیت او.»
مرحوم فیض هم چنین فرموده: «مَعْلم، آن چیزی است که در راهها نصب کرده اند با آن حدود و مرز راه و جهت آن معیّن می شود مثل نشانه های حرم (در مکّه).»
آنگاه می فرماید: «شاید مراد از آن در اینجا معالم دین و شریعت باشد و به (نهایت) قرارگاه آدمی در بهشت و دارالقرار باشد.»
روایات از این قبیل بسیار است، همین اندازه برای انسان بیدار کفایت می کند، ولی بسیار مناسب است که نظر خوانندگان محترم را به حکایت جالبی که از حضرت سجاد علیه السلام نقل شده، جلب کنم:
ابوحمزه ثمالی از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود: مردی با اهل خود سوار بر کشتی شدند، کشتی آنها شکست. از کسانی که در کشتی بودند نجات پیدا نکرد مگر زن آن مرد. او بر تخته پاره ای از الواح کشتی نشست و نجات یافت و به یکی از جزایر دریا پناهنده شد در آن جزیره، راهزنی، مرد قطاع الطریقی بود که از هیچ گناهی خودداری نمی کرد که ناگاه دید زنی بالای سرش ایستاده سر را بالا کرد و گفت: «بشری یا پری؟»
زن گفت: «بشرم!» با او سخن نگفت تا با او چنان نشست که مردی با همسرش می نشیند، همینکه دست به جانب او دراز کرد زن به خود لرزید، مرد گفت: «چرا می لرزی؟»
گفت اَفْرَق مَن هذا. از این می ترسم. و با دست خود اشاره به آسمان کرد.
آن مرد پرسید: «آیا تا به حال چنین کاری کرده ای؟»
گفت: «نه بخدا سوگند!»
گفت: «تو از او چنین می ترسی در صورتی که چنین کاری نکرده ای و من تو را مجبور می کنم. بخدا سوگند! من به پریشانی و ترس از خدا از تو سزاوارترم.»
مرد بلند شد و کاری صورت نداد و به اهلش برگشت و جز توبه و بازگشت اندیشه ای نداشت، همینکه به راه افتاد، راهبی تصادفاً با او همراه شد، آفتاب داغ بر سر آنها می تابید.
راهب به جوان گفت: ادع اللّه یظلنا بغمامة.
یعنی: خدا را بخوان که ابری را بفرستد بر ما سایه افکند، آفتاب ما را می سوزاند.
جوان گفت: مااعلم ان لی عند ربّی حسنة فاتجاسر علی ان اسأله شیئا.
یعنی: من برای خود نزد پروردگارم حسنه ای نمی دانم، تا جسارت کنم از او چیزی در خواست نمایم.
او گفت: «پس من دعا می کنم تو آمین بگو!»
گفت: «خوبست!»
آنگاه راهب دعا کرد و جوان آمین گفت. چیزی نگذشت که ابری آمد و بر سر آنها سایه افکند، هر دو در زیر ابر به راه ادامه دادند سپس به دو راهی رسیدند. جوان یک راه را پیش گرفت و راهب راه دیگر که دیدند ابر با جوان حرکت کرد.
راهب گفت: انت خیر منّی. تو از من بهتری، دعای تو مستجاب شده نه دعای من. از قصّه خود مرا خبر کن.
جوان او را به داستان زن مطّلع نمود، راهب گفت: غفر لک ما مضی حیث دخلک الخوف فانظر کیف تکون فیماتستقبل.
یعنی: آنچه گذشته از گناهانت، از جهت ترس آمرزیده شده، پس، بیندیش که در آینده چگونه خواهی بود.(823)
و نیز از آن حضرت روایت شده که در بنی اسرائیل مردی بود نبش قبر می کرد، همسایه ای داشت که بیمار شد و مرگ خود را نزدیک دید، فرستاد نزد نبّاش و گفت: «من برای تو چگونه همسایه ای بودم؟»
گفت: «بهترین همسایه بودی.»
گفت: «من حاجتی دارم.»
گفت: «حاجتت چیست؟»
دو کفن را بیرون آورد و گفت: «من دوست دارم هر کدام از اینها که نزد تو بهتر است برداری هرگاه من دفن شدم مرا نبش قبر نکنی.»
نبّاش امتناع ورزید و آن را نپذیرفت. آن مرد گفت: «من مایلم آن را بگیری.»
از آن اصرار و از این ابرام تا آنکه آن را پذیرفت، وقتی همسایه مرد و او را دفن کردند، نبّاش با خود گفت: «اینکه دفن شده او که نمی داند من کفنش را واگذاشتم یا آن را برده ام.»
به سوی قبر او روانه شد نبش قبر کرد که صیحه ای شنید که می گوید و فریاد می کشد: لاتفعل! مکن.
نبّاش ترسید او را ترک کرد و از عمل خود نیز پشیمان شد و نباشی را کنار گذاشت و به بچّه اش گفت: «من چگونه پدری بودم برای شما؟»
گفتند: «برای ما خوب پدری بودی.»
گفت: «من به شما حاجتی دارم.»
گفتند: «هر چه می خواهی بگو ما به یاری خدا انجام خواهیم داد.»
گفت: فاحبّ اذا انامت ان تأخذونی فتحرقونی بالنّار ... .
یعنی: من دوست دارم هرگاه من مُردم مرا بگیرید و با آتش بسوزانید و چون خاکستر شدم خاکسترم را به باد دهید و چنان کنید که نصفم را در بیابان و نصف دیگرم را در دریا به باد تند دهید.»
گفتند: «می کنیم.»
چون مُرد، بعضی از فرزندانش به وصیّت او عمل نمودند، چون خاکستر او را به باد دادند، خداوند عزّوجلّ به بیابان خطاب کرد: اجمع مافیک! آنچه درتست جمع کن. و به دریا هم فرمود: اجمع مافیک. آنچه در تست جمع نما.
که در آن هنگام آن مرد در مقابل پروردگار جلّ جلاله ایستاد خداوند عزّوجلّ فرمود:
ماحملک علی مااوصیت ولدک ان یفعلوه بک؟
یعنی: چه باعث شد که چنین وصیّتی به فرزندانت نمودی که در حق تو انجام دهند؟
گفت: «خدایا ! سوگند به عزّت تو که مرا خوف تو بر آن واداشت.
خداوند جلّ جلاله فرمود: «همانا من دشمنانت را خوشحال سازم و ترست را ایمنی بخشیدم و تو را آمرزیدم.»(824)
لیث بن ابی سلیم گوید: من از یکی از انصار شنیدم که گفت: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله در زیر سایه درختی روز بسیار گرمی نشسته بود که مردی آمد پیراهن از تن بیرون آورد و در خاک داغ بدن برهنه اش را گاهی به پشت و گاهی به شکم می نهاد و گاهی جبهه اش را به خاک می مالید و می گفت:
یا نفس! ذوقی! فما عند اللّه عزّوجلّ اعظم مماصنعت بک.
یعنی: ای نفس! بچش! پس آنچه در نزد خدای عزّوجلّ است (از عذاب) از آنچه تو در حق خود انجام دادی بزرگتر است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله که ناظر چنین عملی بود او را با اشاره خواست و به او فرمود: «ای بنده خدا عملی را از تو دیدم که ندیدم دیگری آن عمل را انجام دهد فما حملک علی ما صنعت؟ چه باعث بر این کار شده؟
مرد گفت: حملنی علی ذلک مخافة اللّه عزّوجلّ.
یعنی:ترس خدای عزّوجلّ مرا بر این کار واداشت. من به نفس گفتم: بچش! آنچه در نزد خداست بزرگتر است از آنچه تو با خود کردی.
حضرت فرمود: در حقیقت از خدایت ترسیدی آن طور که باید بترسی. پروردگار تو بر اهل آسمان به تو مباهات خواهد نمود.
سپس به اصحاب خود فرمود: «ای گروه حاضرین! رفیقتان را نزدیک بیاورید تا برای شما دعا کند.»
او را نزدیک آوردند و برای آنها دعا کرد و گفت: اللّهم! اجمع امرنا علی الهدی، واجعل التّقوی زادنا، والجنّة مآبنا.(825)
یعنی: خدایا ! امر ما را بر هدایت فراهم نما و تقوا را توشه ما و بهشت را قرارگاه ما قرار ده.
ما خوب است از چنین افرادی سرمشق گرفته و چنین حالاتی را از آنان به دست آوریم. خوب است در حالات پیشوایان دین و پیمبران، همچون یحیی بن زکریا و مانند آن، ائمه هدی علیهم السلام بنگریم، خوف آنان را در نظر آوریم. ببینیم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در هنگام وضو چگونه از ترس خدا رنگ رویش تغییر می کرد و یا حسن بن علی علیهما السلام چگونه هرگاه به نماز می ایستاد ترتعد فرائصه بین یدی ربّه چطور اندامهایش در مقابل خدا می لرزید و یا خود رسول خدا صلی الله علیه و آله که عایشه گوید: «هرگاه وقت نماز می رسید گویا او ما را نمی شناخت و ما او را نمی شناختیم.»(826)
حبه عرنی گوید: شبی من و نوف بکالی جلو خانه خوابیده بودیم همینکه مقداری از شب گذشت امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدیم که: واضعا یده علی الحائط شبیه الواله دست بر روی دیوار گذاشته مانند افراد واله و حیران و این آیه را می خواند: انّ فی خلق السموات والارض واختلاف اللیل والنهار لایات لاولی الالباب الّذین یذکرون اللّه قیاما وقعودا وعلی جنوبهم ویتفکّرون فی خلق السموات والارض ربّنا ماخلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار.(827)
و همینکه این آیات را می خواند گویا هوش از سرش پریده، سپس فرمود: اراقد انت یا حبه ام رامق؟ حبه آیا بیداری یا خواب؟
گفتم: «بیدارم! انت تعمل هذا العمل فکیف نحن؟ تو چنین عملی انجام دهی ما چکار کنیم؟!
که دیدم قطرات اشک از دیدگانش فرو می بارد آنگاه فرمود: «ای حبه! برای خدا موقفی است و برای ما در مقابل او موقفی است که بر او چیزی از اعمال ما پوشیده نیست.
ای حبه! همانا خدا به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است.
ای حبه! هیچ چیزی نمی تواند من و تو را از دید خدا بپوشاند.»
سپس رو به نوف کرده فرمود: «اراقد انت یا نوف؟ ای نوف خوابی؟»
گفت: «نه یا امیرالمؤمنین! من خواب نیستم در حالی که حال امشب شما مرا به گریه زیادی واداشت.»
فرمود: یا نوف! ان طال بکائک فی هذه اللیلة مخافة اللّه تعالی قرت عیناک غدا بین یدی اللّه عزّوجلّ.(828)
ای نوف! اگر گریه تو در این شب از ترس خدای تعالی به درازا کشد دو چشمت فردا در مقابل خدای عزّوجلّ روشن خواهد گردید.

اقسام خوف و ترس

علمای اخلاق در مبحث خوف، بحثها کرده و آن را بر انواع مختلف تقسیم کرده اند که توجه به آن خالی از فایده نیست:
1 - خوف از امری که وقوع آن حتمی است، یعنی از جانب پروردگار مقرر شده که این کار باید انجام گیرد که از آن در روایات به قضا و قدر تعبیر می شود، مانند: مردن، یتیم شدن فرزندان، بیوه ماندن زن و ...، چنانکه از حضرت علی علیه السلام نقل شده به شیخی که در واقعه صفین حاضر بود فرمود: «به هیچ بلندی بالا نخواهید رفت و به هیچ دل رودخانه یا درّه ای فرود نخواهید آمد، مگر به قضای الهی و قدر آن.»(829)
یعنی، خلاصه پیروزی و شکست، عزّت و ذلّت، صحت و مرض و ... از خداست بنابراین، خوف از آن معنی ندارد، چنین خوفی از نظر عقل و شرع نکوهش شده است.
2 - خوف از امری که وقوع آن احتمالی خواهد بود ممکن است آن کار واقع شود و محتمل است واقع نشود، مانند: خوف از زیان احتمالی دشمن، خوف از نرسیدن پول، ترس از فقر و گرفتاری و ترس از آینده، این نوع از خوف هم، مانند نوع اول نکوهیده و از نظر عقل و شرع ناپسند است.
سحر تا چه زاید، شب آبستن است هرلحظه ای از فلک را گردشی است و روزگار را رنگی.
3 - سوم آنکه خوف از چیزی باشد که سبب آن در دست خود آدمی باشد مثلاً از طلاق بترسد، یا از بعضی از مریضیها و یا از بعضی گرفتاریها، در این صورت هم وقتی سبب در دست او بود خوف از آن کار معنی ندارد، باید مراقب باشد و به جای خوف و ترس، مراقبت نماید.
4 - خوف و ترس از چیزی باشد که طبع، نوعاً از آن وحشت دارد، مانند: ترس از میّت، خوف در تاریکی در حالت تنهایی و یا ترس از اجانین(830) و امثال آن که این رقم نیز که از ضعف نفس و قصور عقل و درک است، ناپسند و مذموم است. باید آدمی بکوشد نفس را قوی سازد و عقل و درک را کامل نماید.
5 - خوف از عذاب الهی به سبب گناهان و ارتکاب جنایات و انجام خطیئه و سیّئات، که این نوع نه تنها نکوهیده نیست که بسیار پسندیده و سفارش شده است و آیات و روایات، ناظر به همین نوع از خوف و ترس است، باید بشر در تحصیل چنین ترس و خوفی کوشا باشد، چنانکه در دعاها می خوانی: «خدایا ! از فضل و رحمت تو مسئلت دارم ... و روزیم گردانی که از حرام چشم خود را بپوشم و عفت خود را حفظ کنم و از تمام محرّمات خود را باز دارم به گونه ای که چیزی در نزد من محبوبتر از طاعت و ترس از خودت و عمل به آنچه محبوب تست و ترک آنچه مبغوض تست، نباشد.»(831)
و اگر متّصف به این صفت است، شاکر و شاداب باشد، این خوف است که به قول امیرالمؤمنین مولی الموحدین یعسوب الدین علی علیه السلام امان است، لباس عارفان، جامه زیرین مؤمنان، خوی و خصلت متّقیان، عادت نیکبختان، فراهم کننده ایمان، رسیدن به امان، زندان نفس از گناهان و رادع آن از معصیتهاست.»(832)
و این همان خوفی است که به قول آن حضرت: «غایت معرفت و غایت علم است.»(833)