آگاه شویم (6) وفای به عهد و پیمان چرا؟

حسن امیدوار

توجه ائمه علیهم السلام به نذر و پیمان دوستان

در تذکره دولتشاهی می نویسد: مولی حسن کاشی از شعراء بزرگ و مادحین ائمه (علیهم السلام) است و در غیر مدح این خانواده شعر نسروده. هنگامی که از زیارت قبر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و طواف خانه خدا برمی گشت قصد عراق عرب را نموده به زیارت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) مشرف شد. در مقابل مرقد پاک آن حضرت ایستاد و قصیده ای که ابتدایش این شعر است شروع به خواندن کرد.
ای ز بدو آفرینش پیشوای دین - وی ز عزت مادح بازوی تو روح الامین
شب که شد در خواب امیر المؤمنین (علیه السلام) را دید. به او فرمودند کاشی تو از بلاد دور بسوی ما آمده ای و دو حق از ما طلب داری یکی اینکه میهمان مائی، دومی حق اشعارت. اکنون به بصره برو و در آنجا تاجری است معروف به مسعود ابن افلح سلام مرا به او برسان، بگو امیر المؤمنین (علیه السلام) می گوید روزی که خواستی به طرف عمان حرکت کنی نذر و عهد کردی اگر کشتی حامل اموال تجارتی ات سالم وارد ساحل شود هزار دینار در راه ما مصرف کنی، از او هزار دینار را بگیر و صرف در احتیاجات خود نما. مولی حسن می گوید به بصره رفتم و او را پیدا کردم. همین که حکایت را نقل نمودم نزدیک بود از خوشحالی بیهوش شود. گفت به خدا سوگند که جز او کس دیگری از راز من آگاه نبود. هزار دینار را تسلیم کرد و از جهت سپاسگزاری و شکر این موهبت خلعت فاخری هم به مولی اضافه بخشید ولیمه ای نیز به فقراء بصره داد. فراز باید دوستان ائمه (علیهم السلام) متوجه نذرها و پیمان خود باشند و تخلف نکنند که آن بزرگواران به تمام شئون و خصوصیات زندگی دوستان خویش احاطه و توجه مخصوصی دارند.(5)

وفای به عهد از جوانمردی است

عباس رئیس شهربانی مأمون (صاحب شرطه) گفت روزی وارد خدمت خلیفه شدم. مردی را نزد او به زنجیرهای گران بسته دیدم. مأمون گفت عباس این مرد را ببر، کاملا مواظب او باش، مبادا از دست تو فرار نماید، هر چه می توانی در نگاهداری او دقت کن. به چند نفر از مأموران دستور دام او را ببرند. با خود گفتم با این همه سفارش مأمون نباید این شخص را در غیر اطاق خود زندانی کنم. از این جهت امر کردم در اطاق خودم او را جای دهند. وقتی که منزل رفتم از حال او و علت گرفتاریش جویا شدم. پرسیدم از کدام شهری. گفت از دمشق. گفتم فلان کس را می شناسی. پرسید شما از کجا او را شناخته اید. گفتم من با او داستانی دارم. گفت پس من حکایت خود را نمی گویم مگر اینکه شما داستان خویش را با آن مرد بگوئی.
شرح دادم که چند سال پیش من در شام با یکی از فرمانداران همکاری می کردم. مردم شام بر آن فرماندار شوریدند به طوری که به وسیله زنبیلی از قصر حجاج پائین آمد و با یاران خود فرار کرد. من هم با عده ای فرار کردم. در میان کوچه ها می دویدم. مردم مرا تعقیب می کردند. به کوچه ای رسیدم. مردی را بر در خانه ای نشسته دیدم. گفتم اجازه می دهی داخل خانه شما شوم و با این کار خون مرا بخری. گفت وارد شو. مرا داخل خانه نمود و در یکی از اطاقها وارد کرد. به زنش دستور داد داخل اطاقی که من هستم بشود. از ترس یارای زمین نشستن نداشتم. مردم وارد خانه شدند و مرا از او می خواستند گفت بروید تمام خانه را بگردید. منزل را جستجو کردند.
رسیدند به اطاقی که من در آنجا بودم. زن صاحب منزل بر آنها نهیبی زده گفت خجالت نمی کشید می خواهید داخل خانه ای که من هستم بشوید؟! مردم به واسطه این حرف آن خانه را واگذاشته رفتند. زن گفت دیگر نترس همه بیرون شدند. پس از ساعتی خود آن مرد آمد و مرا اطمینان داد. آنگاه در میان منزل اطاقی برایم تخصیص دادند و آنجا به بهترین وجه از من پذیرائی می شد.
روزی به او گفتم اجازه می دهی خارج شوم و از حال غلامان خود خبری بگیرم، ببینم آیا کسی از آنها هست. اجازه داد ولی از من پیمان گرفت که باز به خانه برگردم. بیرون شدم ولی هیچکدام را پیدا نکردم، به منزل برگشتم. پس از مدتی یک روز پرسید چه خیال داری؟ گفتم می خواهم به بغداد بروم. گفت قافله ای بغداد سه روز دیگر حرکت می کند من راضی نیستم اگر خیال رفتن داری. تنها حرکت کنی بایست و با همان کاروان برو. من از او بسیار پوزش خواستم که در این مدت نسبت به نهایت اکرام و پذیرائی را کرده اید، ولی با خدای خود پیمان می بندم که از شما فراموش نکنم و از خوبی را پاداش دهم. روز حرکت کاروان رسید هنگام سحر آمد و گفت قافله در حال حرکت است من با خود گفتم چگونه این راه دراز را بدون وسیله سواری و غذا بپیمایم. در این موقع دیدم زوجه اش آمد و یک دست لباس با کفش در میان پارچه ای پیچید و به من داد. شمشیر و کمربندی را بدست خویش بر کمرم بستند. اسبی با یک قاطر برایم آورده و صندوقی که محتوی پنج هزار درهم بود با یک غلام به عطایای خود اضافه نمود تا رسیدگی به قاطر و اسب کند و برای سایر احتیاجات آماده باشد.
زنش بسیار عذرخواهی نمود، مقداری راه از من مشایعت کردند تا به کاروان رسیدم. وقتی به بغداد وارد شدم به این منصبی که اکنون دارم مشغول گردیدم. دیگر مجال نیافتم که از او خبر بگیرم یا کسی را بفرستم از حالش جویا شود و خیلی مایلم او را ملاقات کنم تا جزئی از خدماتش را پاداش دهم.
آن مرد گفت خداوند بدون زحمت شخصی را که جستجو می کردی برایت آورده من همان صاحب خانه هستم. آنگاه شروع به تشریح واقعه کرد و جزئیات آن را شرح داد به طوری که یقین پیدا کردم راست می گوید. گفت تو اگر بخواهی به عهدت وفا کنی، من از خانواده خود که جدا شدم وصیت نکردم غلامی به همراهم آمده و در فلان منزل است فقط او را بیاور تا وصیت کنم. پرسیدم چطور شد به این گرفتاری مبتلا شدی. گفت فتنه ای در شام مانند همان شورش زمان تو واقع شد. خلیفه لشگری فرستاد شهر را امن کردند مرا هم گرفتند. به اندازه ای زدند که نزدیک به مردن رسیدم. بدون اینکه بتوانم خانواده خود را ببینم وارد بغداد کردند.
در همان شب فرستادم آهنگری را آوردند و زنجیرهایش را باز کرده با او به حمام رفتیم. لباسهایم را عوض کردم. کسی را فرستادم غلامش را آورد. همین که چشمش به غلام افتاد در گریه شد و شروع کرد به وصیت نمودن. من معاون خود را خواست. دستور دادم ده اسب و ده قاطر و ده غلام و ده صندوق و ده لباس و به همین مقدار غذا برایش تهیه کند و از بغداد او را خارج نماید. گفت این کار را مکن زیرا گناه من در نزد خلیفه بسیار بزرگ است و مرا خواهد کشت. اگر خیال چنین کاری داری مرا در محل مورد اعتمادی بفرست که در همین شهر باشم تا فردا اگر حضورم در نزد خلیفه لازم شد مرا حاضر کنی. هر چه اصرار کردم که خود را نجات بده نپذیرفت. ناچار او را به محل امنی فرستادم. به معاون خود گفتم اگر من سالم ماندم که وسیله رفتن او را فراهم می کنم و اگر مرا خلیفه به جای او کشت او را نجات ده.
فردا صبح هنوز از نماز فارغ نشده بودم که عده ای آمدند و امر خلیفه را راجع به احضار آن مرد رساندند. پیش او رفتم. همین که چشمش به من افتاد گفت به خدا قسم اگر بگوئی فرار کرده تو را می کشم. گفتم فرار نکرده اجازه بفرمائید داستان او را به عرض برسانم. گفت: بگو. تمام گرفتاری خود را در دمشق و جریان شب گذشته را برایش شرح دادم. گفتم من می خواهم به عهدم وفا کنم. مولایم امیر المؤمنین یا مرا به جای او می کشد اینک کفن خود را پوشیده ام و اگر مرا ببخشید منتی بر غلام خود نهاده اید. مأمون همین که قصه را شنید گفت خداوند تو را خیر ندهد این کار را درباره آن مرد می کنی در صورتی که او را می شناسی ولی آنچه او نسبت به تو در دمشق انجام داد در حال ناشناسی بود. چرا پیش از این حکایت او را به من نگفته بودی تا پاداش خوبی به او بدهم.
گفتم یا امیر المؤمنین هنوز در اینجاست هر چه درخواست کردم خود را نجات دهد قبول نکرد. سوگند یاد نمود تا از حال من اطلاع پیدا نکند از بغداد خارج نشود. مأمون گفت این هم منتی بزرگتر از اولی است که بر تو نهاده. اکنون برو او را حاضر کن. رفتم و اطمینان دادم که دیگر خلیفه از تو درگذشته و مرا دستور به احضارت داده است. این خبر را که شنید برای شکرگزاری این نعمت دو رکعت نماز خواند و بعد با هم پیش خلیفه آمدیم. مأمون نسبت به او بسیار مهربانی کرد. نزدیک خود نشانید و با گرمی با وی به صحبت مشغول شد تا موقع غذا رسید. باهم غذا خوردند و به او پیشنهاد فرمانداری دمشق را کرد. از وضع شام پیوسته به او اطلاع دهد. این کار را قبول کرد. مأمون دستور داد ده اسب و ده غلام و ده بدره و ده هزار دینار به او بدهند و به فرماندار شما نوشت که مالیاتش را نگیرد و سفارش کرد که با او به خوبی رفتار کند. از خدمت خلیفه مرخص شد. بعد از رفتن مرتب نامه هایش به مأمون می رسید. هر وقت نامه ای می آمد خلیفه مرا می خواست و می گفت نامه ای از رفیق تو آمده است.(6)

از نصایح فردوسی طوسی

ندانی که مردان پیمان شکن - ستوده نباشد در انجمن
که هر کس ز گفت خود اندر گذشت - ره راد مردی ز خود در نوشت
شهان گفته خود بجا آورند - ز عهد و پیمان خود نگذرند
سپهبد کجا گشت پیمان شکن - بخندد بدو نامدار انجمن
بکوشید و پیمان خود نشکنید - پی و بیخ پیوند بد بر کنید
مبادا که باشی تو پیمان شکن - که خاکست پیمان شکن را کفن