آگاه شویم (6) وفای به عهد و پیمان چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

پیمان صفوان بن یحیی

شیخ طوسی می گوید که صفوان بن یحیی از تمام اهل زمان خود بیشتر مورد اعتماد و وثوق بود. در هر شبانه روز صدوپنجاه رکعت نماز می گزارد و هر سال سه ماه روزه می گرفت. سه دفعه زکات مال می داد. این اعمال به واسطه آن بود که با عبدالله بن جندب و علی بن نعمان در خانه خدا پیمان بسته بودند که هر کدام زودتر از دنیا رفتند کسی که زنده است نماز و روزه و زکوة و حج و سایر اعمال خیریه او را بجا آورد.
عبدالله و علی پیش از صفوان وفات یافتند از اینرو بنا به قرارداد، صفوان تا زنده بود نماز و روزه و زکات و حج برای ایشان بجا می آورد. در مدینه سنه 210 وفات یافت. حضرت جواد (علیه السلام) برای او وسائل غسل (حنوط) و کفن فرستاد. دستور داد اسماعیل بن موسی بن جعفر (علیه السلام) بر او نماز بگزارد. از کثرت پرهیزکاری او نقل شده که یکی از همسایگانش در مکه دو دینار داد که به کوفه برساند. صفوان گفت من شتر سواری خود را کرایه کرده ام. برای چنین کاری از صاحب آن اجازه ندارم. مهلت خواست تا شتردار اجازه بگیرد، رفت و رخصت گرفت.(1)

پیمان شکنی زن

حضرت عیسی (علیه السلام) از قبرستانی می گذشت. پیرمردی را مشاهده کرد بر سر قبری منزل گرفته سبب این کار را پرسید. عرض کرد من با زن خود عهد کرده بودم که هر کدام زودتر از دنیا رفتیم دیگری بر سر قبر او معتکف شود تا اجل او هم برسد. اینک بنا به پیمانی که بسته ایم زوجه ام از دنیا رفته و من بر سر قبرش منزل گرفته ام. حضرت عیسی (علیه السلام) گفت می خواهی او را زنده نمایم. پیرمرد عرض کرد کمال احسان است اگر انجام بدهید. به دعای آن حضرت زن زنده شد. پیرمرد به همراه زن خویش روی به صحرا گذاشتند تا جائی که خسته شد. سر به زانوی زن گذارده خوابید. اتفاقا شاهزاده ای از آنجا عبور می کرد چشمش به زن زیبائی افتاد که سر پیرمردی را بر زانو گرفته. گفت تو با این جمال و زیبائی اینجا چه می کنی؟ زن جواب داد این پیرمرد مرا دزدیده. جوان گفت آهسته سرش را بر زمین گذار و با من بیا. چیزی نگذشته بود که پیرمرد بیدار شد از پی آنها روان گردید ولی به ایشان نرسید. بالاخره شکایت به پادشاه برده، داستان خود را به عرض شاه رسانید.
پادشاه گفت اگر حضرت عیسی تو را تصدیق نماید گفته ات را می پذیرم. عیسی (علیه السلام) آمد. زن را نصیحت نمود ولی او قبول نکرد. فرمود پس با یکدیگر مباهله نمائید. (در حق هم نفرین کنید) از هر کدام قبول شد و مستجاب گردید حق با اوست. همین که پیرمرد نفرین کرد، در دم زن جان داد و از دنیا رفت.