فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

دعای حضرت به مریض

علاّمه «نهاوندی» می نویسد: عالم جلیل «نوری» در کتاب «دارالسّلام» از شیخ «ابراهیم کفعمی» در کتاب «بلدالأمین» روایت کرده از حضرت حجّت - علیه السّلام - که: «هرگاه مریض این دعا را در ظرف نو با تربت امام حسین - علیه السّلام - بنویسد و بشوید و بیاشامد از آن مرض، عافیت یابد.»
نامبرده می نویسد: به خطّ «سیّد زین العابدین علّی بن حسین الحسینی» دیدم که این دعا را حضرت حجّت - عجّل اللَّه تعالی فرجه - در خواب، به مردی از مجاورین «کربلای معلّی» که مریض بود و به آن حضرت از مرض خود شکایت نمود، تعلیم نمود و او را امر فرمود که این دعا را بنویسد و بشوید و بیاشامد. این دستور را عمل کرد و شفا یافت و دعا این است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بِسْمِ اللَّهِ دَواءٌ وَالْحَمْدُلِلَّهِ شِفاءٌ وَلااِلهَ اِلاَّاللَّهُ کِفاءٌ هُوَالشَّافی شِفاءٌ وَهُوَالْکافی کِفاءٌ اِذْهَبِ البَأْسَ بِرَبِّ النَّاسِ شِفاءٌ لایُغادِرُ سُقْمٌ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَالِهِ النُّجَبآء.»
امام عصر (علیه السّلام) در کنار قبر جدّش
حضرت موسی بن جعفر (علیهماالسّلام)
و اثر دعای یامن اظهر الجمیل
«ابوالحسین بن ابی البغل کاتب» گوید: کاری را از طرف «ابی منصوربن صالحان» به عهده گرفتم، لکن بین ما اختلافی بوجود آمد که من مجبور شدم خود را مخفی کنم و او در تعقیب من بود. من مدّتی پنهان بودم و هراسان، تا اینکه تصمیم گرفتم به قبر منوّر امام هفتم، حضرت کاظم - علیه السّلام - پناه ببرم.
شب جمعه ای به حرم رفتم و مشغول دعا و گریه شدم. آن شب باران زیادی آمد و توأم با باد بود. از خادم حضرت، خواستم که درهای حرم را ببندد و کسی را راه ندهد تا من با حضور قلب بتوانم دعا کنم و حاجت بخواهم و از شرّ «ابی منصور» در امان باشم، او هم قبول کرد و درها را بست.
نصف شب شد و بخاطر آمدن باد و باران، رفت و آمدِ مردم قطع شد و من مشغول زیارت و خواندن دعا و نماز بودم، ناگاه صدای پایی از طرف قبر موسی بن جعفر - علیهماالسّلام - شنیدم، جوانی با وقار را دیدم که زیارت می کند و شروع کرد به سلام دادن بر آدم و انبیاء اولوا العزم - علیهم السّلام -. پس بر یک یک ائمّه سلام دادند، تا به نام صاحب الزّمان - علیه السّلام - رسید و نام او را ذکر نکرد و من تعجّب کردم و با خود گفتم: «شاید فراموش کرد و یا این هم، مذهبی است.» زیارتش تمام شد و دو رکعت نماز خواند و روی مبارک را بسوی قبر ابی جعفر - علیه السّلام - نمود و زیارت کرد و سلام داد و دو رکعت نماز خواند.
من در فکر بودم که این جوان کیست؟ جامه سفید پوشیده و عمامه ای بر سر داشت که تحت الحنک داشت و عبایی بر دوش مبارکش، ناگهان متوجّه من شد و فرمود: «ای ابوالحسن بن ابی البغل! چرا از دعای فرج غافلی؟»
گفتم: «آقای من! آن دعا، کدام است؟»
فرمود: «دو رکعت نماز می گذاری و می خوانی:
«یامَنْ اَظْهَرَالْجَمیلَ وَسَتَرَالْقَبیحَ، یامَنْ لَمْ یُؤاخِذْ بَالْجَریرَةِ وَلَمْ یَهْتِکِ السِّتْرَ وَالسَّریرَةَ، یاعَظیمَ الْمَنِّ، یاکَریمَ الصَّفْحِ، یاحَسَنَ التَّجاوُزِ، یاواسِعَ الْمَغْفِرَةِ، یاباسِطَ الْیَدَیْنِ بِالرَّحْمَةِ، یامُنْتَهی کُلِّ نَجْوی وَیاغایَةَ کُلِّ شَکْوی، یاعَوْنَ کُلِّ مُسْتَعینٍ، یامُبْتَدِءً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها، یارَبَّاه (ده مرتبه) یاغایَةَ رَغْبَتاهُ (ده مرتبه) اَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذِهِ الْاَسْماءِ وَبِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینَ عَلَیْهِمُ السَّلام اِلاَّ ماکَشَفْتَ کَرْبی وَنَفَّسْتَ هَمّی، وَفَرَّجْتَ غَمّی وَاصْلَحْتَ حالی.» بعد از این، هر چه را که حاجت داری، دعا کن، آنگاه گونه راست را بر زمین بگذار و صد مرتبه بگو:
«یامُحَمَّدُ یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ یامُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیایَ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرایَ.» و بعد گونه چپ را بر زمین بگذار و صد مرتبه بگو: «اَدْرِکْنی» و آن را تکرار کن و بگو: «اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ» تا نفست قطع شود و سر از سجده بردار. همانا خداوند به کرم خود، حاجتت را برآورده خواهد کرد، ان شاء اللَّه.»
من مشغول نماز شدم و سپس دعا را خواندم و بیرون رفتم تا از خادم بپرسم که این جوان، چگونه وارد شد در حالی که همه درها بسته بود، لکن دیدم تمام درها بسته و قفل است؛ تعجّب کرده و گفتم: «شاید دری باز است که من نمی دانم.»
بهر حال، خودم را به خادم رساندم و پرسیدم که: «این شخص، از کجا وارد حرم شده بود؟» گفت: «تمام درها بسته بود، چنانکه می بینی.» قضیّه را برای او نقل کردم، او گفت: «این مولای ما صاحب العصر والزّمان حجّةبن الحسن - علیه السّلام - است، که من زیاد در مثل چنین شبی، حضرت را در روضه مطهّره تنها زیارت کرده ام.» و من تأسّف خوردم که چرا حضرت را نشناختم.
اوّل صبح بود که از حرم بیرون و به جایی رفتم که آنجا پنهان بودم. قسمتی از روز گذشت که یاران «ابن صالحان» خواستار ملاقات با من شدند و از دوستان من می پرسیدند: «فلانی کجاست؟ ما از طرف وزیر، برای او امان نامه آورده ایم.» بی اختیار بیرون آمدم و به جمع آنها وارد شدم، دوستان مرا در بغل گرفته و آن مأموران نیز با من با کمال مهربانی رفتار کردند.
نزد «ابن صالحان» رفتیم و گفت: «کار به جایی رسیده که شما از من به حضرت حجّت - علیه السّلام - شکایت کنی؟»
گفتم: «من فقط از حضرت خواستم کمکم کند، مگر چه پیش آمده؟»
گفت: «دیشب (شب جمعه) حضرت را در خواب دیدم، و مرا امر فرمود به بهترین وجه، با تو رفتار کنم و درباره تو با من به درشتی سخن فرمود بطوری که ترسیدم.»
گفتم: «لااِلهَ اِلاَّاللَّه! شهادت می دهم که آقا برحقّ و نجات دهنده مضطرّین است.» و جریان دیشب را نقل کردم و او هم تعجّب کرد و به برکت امام زمان - علیه السّلام - بین ما اصلاح و به بهترین وجهی که امید نداشتم با من رفتار فرمود.(27)
نویسنده گوید: این نماز و دعا بسیار مجرّب و اثرات آن سریع ظاهر می شود، «علاّمه نهاوندی» در مورد اثرات عجیب این دعا نوشته(28) و فرموده: «عدّه ای از علما، از جمله خود من این دعا را در امور مختلف، تجربه کرده، لکن در غیر مقام حاجت و اضطرار به کسی نداده و بکار نبرده ام. خُذْهُ وَاغْتَنِمْ وَاسْتُرْ مِنْ غَیْرِ اَهْلِهِ.»
مختصرترین دعا برای توسّل به امام عصر (علیه السّلام)
ایشان در همان کتاب، از کتاب «قبس المصباح» نقل کرده که مختصرترین دعاها برای توسّل به حضرت امام عصر و ناموس دهر - علیه السّلام - این دعا است:
«اَللَّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ وَلِیِّکَ وَحُجَّتِکَ صاحِبِ الزَّمانِ اِلاَّ اَعَنْتَنی بِهِ عَلی جَمیعِ اُمُوری وَکَفَیْتَنی بِهِ مَؤُنَةَ کُلِّ مُوذٍ وَطاغٍ وَاَعَنْتَنی بِهِ فَقَدْ بَلَغَ مَجْهُودی وَکَفَیْتَنی کُلَّ عَدُوٍّ وَهَمٍّ وَدَیْنٍ وَوُلْدی وَجَمیعَ اَهْلی واِخْوانی وَمَنْ یُعْنینی اَمْرُه وَخاصَّتی آمینَ یارَبَ الْعالَمین.»
فراهم شدن امر ازدواج به دعای حضرت
مرحوم «نهاوندی» از کتاب «مستدرک البحار» تألیف «آقامیرزا محمّد عسکری» که از شاگردان مرحوم «آیةاللَّه میرزا محمّد حسن شیرازی» است می نویسد:
شیخ فاضل و عالم محقّق آقای «شیخ حسن تویسرکانی» فرمودند: در اوائل جوانی که در «نجف اشرف» مشغول تحصیل بودم، زندگی بر من سخت می گذشت و قرار گذاشتم به قصد توسعه رزق و فراهم آمدن امر ازدواج، به «کربلا» بروم.
چون مشرّف به «کربلا» شدم، شب را خوابیدم و هنوز به حرم مشرّف نشده بودم که در عالم رؤیا به خدمت باهرالنّور موفور السّرور ولیّ عصر - ارواحنا له الفداء - رسیدم. فرمودند: «فلانی! دعا کن.»
عرض کردم: «ای مولای من! به قصد دعا مشرّف شدم.»
فرمود: «همین جا، بالای سر است، دعا کن.»
من دست به دعا برداشتم و با تضرّع دعا کردم، فرمودند: «نشد.»
دو مرتبه دعا کردم و به نظر خودم بهتر از اوّل، باز فرمودند: «نشد.»
مرتبه سوم به جدّ و جهد بیشتر الحاح نمودم، باز هم فرمودند: «نشد.»
عاجز شده، عرض کردم: «سیّدی! آیا دعا نمودن وکالت بردار هست؟»
فرمود: «آری!»
عرض کردم: «من شما را وکیل کردم که برای من دعا فرمایید.»
قبول کردند و دست به دعا بلند کردند، از خواب بیدار شده به نجف برگشتم.
شخص تاجر «تویسرکانی» که ساکن «تهران» بود، مشرّف به زیارت عتبات گردید و به حضور «میرزای رشتی» رسید و چون «شیخ حسن تویسرکانی» از شاگردان مبرّز ایشان بود، لذا مرحوم «میرزا» توصیف جناب «شیخ حسن» را بسیار نمودند، بالأخره به او فرمودند: «دخترت را به او بده.» حاجی «تویسرکانی» قبول کرد و بعد از چند روزی جناب «شیخ حسن» به برکت دعای ولیّ عصر - علیه السّلام - و توسّل به آن حضرت صاحب عیال، مال، خانه و زندگی شد.(29)
امام زمان، اسیری حضرت زینب (علیهاالسّلام)
را فراموش نمی کند
«حاج ملاّ سلطانعلی» روضه خوان تبریزی، که از جمله عبّاد و زهّاد بوده گوید: در خواب مشرّف به محضر والای امام زمان - علیه السّلام - شدم، عرض کردم: «مولینا ! آنچه در زیارت ناحیه مقدّسه ذکر شده است که می فرماید: «فَلَأَنْدُبَنَّکَ صَباحاً وَمَساءً وَلأََبْکِیَنَّ عَلَیْکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً.» صحیح است؟»
فرمودند: «بلی!»
عرض کردم: «آن مصیبتی که بجای اشک، خون گریه می کنید کدام است؟ آیا مصیبت علی اکبر - علیه السّلام - است؟»
فرمودند: «نه! اگر علی اکبر زنده بود در این مصیبت، او هم خون گریه می کرد.»
گفتم: «آیا مصیبت حضرت عبّاس - علیه السّلام - است؟»
فرمودند: «نه! بلکه اگر حضرت عبّاس هم در حیات بود او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.»
گفتم: «البتّه مصیبت حضرت سیّد الشهداء - علیه السّلام - است؟»
فرمودند: «نه! حضرت سیّدالشّهداء هم اگر در حیات بود، در این مصیبت خون گریه می کرد.»
پرسیدم: «پس این کدام مصیبت است؟»
فرمود: «آن مصیبت اسیری زینب - علیهاالسّلام - است.»(30)
نجات پیدا کردن شیخ ابراهیم صاحب الزّمانی
در کتاب فوق الذّکر آمده: جناب «شیخ ابراهیم ترک» روضه خوان، از اتقیا و ابرار بود و سالها پناهنده ناحیه مقدّسه بود، دائماً به یاد آن بزرگوار بود و لذا معروف به «شیخ ابراهیم صاحب الزّمانی» شده بود و می گفت: «من هر روز بر حضرت گریه می کنم.»
در یکی از سفرهایش به مشهد علی بن موسی الرّضا - علیهماالسّلام - معجزاتی دیده بود، از جمله «آقا میرزا هادی» (ایّده اللَّه تعالی) از ایشان حکایت کردند که:
در مراجعت از ارض اقدس، یکی از سادات که به همراهی من از «رشت» به سمت «ترکستان» حرکت می کرد، یک لنگه جوال ابریشم حمل نموده و کنار «رود ارس» می رفتیم که راه در آن چند فرسخ، در خاک روس بود. آن سیّد بسته ابریشم را گذاشت و خود پیاده، از طرف خاک «ایران» راه پیمود. شیخ فرمود: «من از ممنوعیّت ورود ابریشم به خاک روس غافل بودم و نمی دانستم جریمه، مالیات و زندان دارد.» در بین راه یک مرتبه چهار نفر از مأموران روسی با سلاح، از میان درختها بیرون آمدند، صیحه زنان گفتند: «بایستید.»
مکاری ما مرد ترک مؤمنی بود، رو به مأمورین کرد و گفت: «این آخوند است و چیز گمرکی ندارد، بگذارید برود.» یکی از آنها با چوب به پای آن مکاری زد که پایش شکست و فریادش بلند شد. سر وقت من و عیال جوان و طفل خردسالم، آمدند، بچّه از مشاهده آنها ترسید و فریاد زد. من داد زدم: «چه می خواهید؟» گفتند: «بارها و اسباب را باز کن، ببینیم چه داری؟» و شروع کردند به باز کردن بقچه ها. یک یک لباس و وسائل را دیدند و می گفتند: «ابریشم داری؟»
من متوجّه شدم که اینها بخاطر ابریشم، بارها را می بینند، فهمیدم کار سخت است. کناری رفتم و یقین کردم الآن سراغ ابریشم می روند و ابریشمهای سیّد را برمی دارند و برای من دردسر می شود. چون می ترسیدم که زن جوان و بچّه ام، در این بیابان به دست آن کفّار بیفتند. اشک از چشمم سرازیر و امیدم از همه جا قطع شد. قرآن کریم را روی دست گرفته و متوسّل به حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - شدم، عرض کردم: «اینجا محلّی است که جز حضرت تو، ملجأ و پناهی نیست.» کنار ایستادم و تسلیم شدم.
آن چهار نفر، همه اثاثیّه را زیر و رو کردند تا رسیدند به ابریشم و آنها را باز کردند. سیّد ابریشمهای خوب و خوش رنگی را انتخاب کرده بود، لکن مأمورین کلاف کلاف، بیرون می کشیدند و به یکدیگر نگاه می کردند و می گفتند: «اینها چیست؟» و دور می انداختند و نمی فهمیدند که ابریشم است. سپس به کناری رفته، گفتند: «آخوند! بار کن برو، چیزی نبود.»
من اسبابها را بستم، دیدم تنها نمی توانم بار کنم. سراغ مکاری رفتم، پایش ورم کرده بود و در شرف مرگ بود. او را صدا زدم و گفتم: «برخیز.» گفت: «پایم شکسته، الآن می میرم.» گفتم: «بگو یاصاحب الزّمان! و بلند شو.» و اشکم جاری بود. گفت: «محال است و نمی توانم.» دست او را گرفته، گفتم: «بگو یاصاحب الزّمان!» برخواست و مأمورین به ما نگاه می کردند، آهسته آهسته مکاری چند قدم برداشت و کم کم راه افتادیم. طولی نکشید، دیدم ورم پایش رفع شد و درد آرام گرفت و عادی به راه افتاد. پرسیدم: «چطوری؟» گفت: «اصلاً پایم درد نمی کند و هیچ آثاری از درد نیست.»
به راحتی راه افتادیم و از خاک روس بیرون رفتیم. مکاری اعتقاد زیادی به من پیدا کرد. وقتی ایرانیان ما را دیدند، تعجّب کردند که چگونه ابریشم را از آن راه آورده ایم؛ چون داشتن ابریشم، ده سال زندان و مقداری جریمه داشت.(31)
توسّل آقا مهدی شیرازی و شفای او
مرحوم آقا «میرزا محمد حسین شهرستانی» در «زوائدالفرائد» می نویسد: از جمله کرامات حضرت حجّت منتظر - عجّل اللَّه فرجه - که در سرداب مقدّس ظاهر شد، این است که:
شخص لالی در سرداب شفا پیدا کرد و این خبر شایع شد و گفتند: آن شخص به کربلا آمده است. به قصد دیدار و تحقیق از چگونگی مسأله به منزل او رفتم که نبود و چون مراجعت کرده و خبردار شده بود که من به قصد ملاقات او رفته بودم، عصر همان روز با دوستانش به منزل حقیر آمدند.
ثقات و معتمدین، گواهی دادند که ایشان لال بوده، نام او آقا «مهدی شیرازی» و ساکن «ملومین» از توابع «ماچین» بوده است. «حاج کربلایی اسماعیل» تاجر شیرازی، که ساکن «کاظمین» و مورد وثوقم بود، چنین بیان کرد که:
«آقا مهدی، پسر عموی من است که 2000 تومان سرمایه تجارت داشت. کم کم ورشکست شد و از غصّه ورشکستگی دیوانه شد و مدّتی مجنون بود تا اینکه با معالجات فراوان جنونش بهتر شد، لکن لکنت زبان پیدا کرد. جنونش مداوا شد، ولی زبانش لال ماند به نحوی که فقط با اشاره، مطالب را می فهماند و سه سال به همین حال بود. ما عازم زیارت عتبات شدیم و او هم فهماند که می خواهد به قصد توسّل و شفا یافتن و دیدار از مادرش که در عتبات بود، بیاید. در کشتی نشستیم و به بغداد رسیدیم، در این حال او را به زیارت «سُرّ مَن رأی» روانه کردیم و خود در «کاظمین» ماندیم.»
سپس خود «آقا مهدی» قضیّه «سرّ من رأی» را این چنین شرح داد:
«روز پنجشنبه، نهم جمادی الثّانی سال 1299 ،(32) وارد «سرّمن رأی» شدم. بعد از زیارت حرم مطهّر، در پای منبر روضه خوانی نشستم. «سیّد عبّاس بغدادی» روضه خواند و گریه کردم و در دل متوسّل شدم. صبح جمعه نیز، به منزل بعضی از طلّاب که مجلس روضه خوانی داشتند رفتم و از آنجا به منزل حجّةالاسلام «حاجی میرزا محمّد حسن شیرازی» رفتم و به اشاره التماس دعا کردم، ایشان هم اظهار محبّت کردند و دعا نمودند.
بعد از آن خواستم به سرداب مقدّس مشرّف شوم ولی کسی را نیافتم که برایم زیارت بخواند، لذا به منزل برگشتم. عصر همان روز رفتم و بر درب سرداب ایستادم و بر دیوار نوشتم که: «من لالم، به جهت من زیارت بخوانید.» پس «شیخ علی» روضه خوان از سرداب بیرون آمد، آن نوشته را به ایشان نشان دادم، او پولی به سیّدی داد و دستور داد که برایم زیارت بخواند.
آن سیّد، مرا داخل سرداب برد، زیارت داد. پس، مرا نزد «صفّه غیبت» طلبیدند و چون تاریک بود و من غریب و تنها، می ترسیدم ولی عاقبت رفتم.
در آنجا چاهی دیدم که دو نفر در آنجا نشسته و زیارتی خواندند و چیزی خواستند، من یک قمری(33) به ایشان دادم. سپس خم شدم، لب چاه را بوسیدم و عرض حاجت کردم و بیرون آمدم در صحن سرداب ایستادم که نماز زیارت بخوانم و تکبیر را به موجب عادت به اشاره گفتم، چون قصد قرائت کردم، زبانم به بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم باز شد. قرائت و اذکار را نیکو خواندم و بعد از نماز، دو دوره تسبیح، استغفار گفتم و صیغه توبه خواندم.
وقتی بیرون آمدم به هر که رسیدم، سلام کردم تا آنکه افرادی که موضوع مرا می دانستند، رسیدند و مطلب را فهمیدند اطرافم را گرفتند و لباس مرا پاره کردند و ازدحام کردند، عاقبت به منزل فرار کردم. صبح به منزل جناب حجّةالاسلام که به دنبالم فرستاده بودند، رفتم و قضیّه را پرسیدند و بعد فرمودند: «قرائت خود را بخوان.» خواندم و ایشان فرمودند: «با اینکه چند سال است قرائت نخوانده ای، خیلی خوب است.» و به دستور ایشان چراغانی کردند.» «وَالْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین» این قضیّه در زمان خود آقا مهدی شیرازی در کربلا برای حقیر نقل شد.(34)
توجّه امام زمان (علیه السّلام) به جلسات روضه
عالم بزرگوار و افتخار العلماء العاملین، مرحوم «حاج سیّد حسین حائری» در اوائل ماه ذی القعدةالحرام 1364، در مشهد مقدّس فرمودند که:
در سال 1345 یا 1346 هجری در اوایل دهه محرّم که در کرمانشاه ساکن بودم، اغلب، زوّار آشنا و ناشناس از اهل علم و غیراهل علم به منزلم آمد و رفت می کردند. روزی سیّد غریبی به منزلم وارد شد، دو روز بعد از ورود سیّد، یکی از علمای «نجف اشرف» به دیدن من آمد و چون سیّد را دید شناخت و به من گفت: «این آقا را می شناسی؟» گفتم: «نه!» گفت: «یکی از مرتاضین بسیار مهمّ است که بحسب ظاهر در کوچه مسجد هندی، دکّان عطّاری دارد.» و سپس حالات او را برای من نقل کرد.
بعد از اینکه او را فی الجمله به من معرّفی کرد، نسبت به سیّد محبّت بیشتری می نمودم و گفتم: «شما از مرتاضین هستید؟» منکر شد، بالأخره بعد از عهد و پیمان که به کسی اظهار نکنم، گفتند: «من دوازده سال در «مسجد کوفه» و غیره، ریاضت کشیدم و شرط تکمیل ریاضت دوازده سال است و در کمتر از آن، کسی به مقامی نمی رسد.» و ایشان، مقامات خود را مخفی می کرد.
فقط گفت: «من احضار جنّ دارم، لکن چون جنّ دروغ و راست می گوید، اعتمادی به قول او نیست. احضار فرشته نیز می کنم، لکن چون آنها مشغول عبادت هستند شایسته نیست آنها را از عبادت بازداشت.»
و بعد گفتند: «علمای عدول را نیز می توان احضار کرد و آنچه از مغیّبات سؤال کنم جواب می دهند.»
من خوشحال شدم و چون در آن زمان نسبت به جلسات روضه و سینه زنی توهین زیادی می شد و من هم یک جلسه روضه در منزل داشتم که از طلوع صبح شروع می شد و تا یک ساعت بعدازظهر ادامه داشت و زحمت فوق العادّه ای را در این راه تحمّل می کردم، از سیّد مرتاض خواهش کردم که: «شما از علما بپرسید که آیا این مجلس مقبول اهل بیت - علیهم السّلام - هست یا نه؟» گفت: «من شب این سؤال را می پرسم و جواب می دهم. من از چهار نفر از علما سؤال شما را می پرسم که آنها عبارتند از: مرحوم «میرزا حبیب اللَّه رشتی»، مرحوم «آقا میرزا محمّدتقی شیرازی»، مرحوم «آقا سیّد اسماعیل صدر» و مرحوم «آقا سیّد علی داماد(35)» (قَدَّسَ اللَّهُ اَسْرارَهُم).»
فردا گفتند: «من آقایان را احضار کردم و پرسیدم و آنها فرمودند: بلی! این مجلس مقبول اهل بیت - سلام اللَّه علیهم - است و در روز نهم یا دهم، حضرت ولیّ عصر (عجّل اللَّه فرجه) به این مجلس تشریف می آورند.»
با کمال وجد و شوق گفتم: «چرا تعیین روز نکردید؟» گفت: «امشب سؤال می کنم.» فردا گفت: «آنچه را می گویم یادداشت کنید، روز نهم، ساعت دو و سه، شما در پای چاهی که نزدیک درب خانه است نشسته اید(36) ناگهان حالت پژمرده و لرزشی به شما دست می دهد، در آن حال نگاه کنید به آن نقطه معیّن که آخرین حدّ مجلس زنها است(37) افرادی را حدود 12 نفر می بینی که همه به یک لباس و یک شکل نشسته اند که یکی از آنها حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - است که از آن درب اطاق روضه خوانها از طرف بیرونی وارد می شوند و تا یک ساعت هستند و آنگاه که مجلس به هم می خورد با مردم بیرون می روند و کسی متوجّه نمی شود. با وضو باشید و بروید در نزدیکی آن حضرت خدمتی بکنید از قبیل چایی دادن و استکان برداشتن ولی آنها برای شما قیام نمی کنند و می گویند: این خانه خودمان است و بروید درب خانه از مردم پذیرایی کنید.
در مدّت جلوس ایشان، دو روضه خوان می خوانند و هر کدام از امام زمان - علیه السّلام - می گویند و با اینکه کسی مصیبت نمی خواند، مع ذلک مجلس بسیار مشوّش و صدای ضجّه و ناله از هر روز بیشتر است و آقای «اشرف الواعظین» که هر روز یک ساعت بعدازظهر می آیند، در همین ساعت می آید و منبر می رود و از امام زمان - علیه السّلام - صحبت می کند.»
آری! در روز پنجم محرّم، این مذاکرات شد و من یادداشت نمودم و روزشماری می کردم. روز نهم، مجلس پرجمعیّت بود، و بسیار با شور و حال. در ساعت مقرّر، من پای چاه نشسته بودم، ناگاه بدنم به لرزش درآمد و تکان خورد، نگاه کردم به همان نقطه ای که گفته بودند، دیدم در حلقه دوازده نفری دایره وار افرادی در لباس اهل کرمانشاه و دارای استخوان قوی و سنّ نزدیک به چهل سال، که موهای ریش، ابرو و چشم، سیاه بود نشسته اند.
به عنوان خوش آمد نزدیک آنها رفتم و فریاد زدم: «چایی بیاورید.» آنها با تبسّم فرمودند: «خانه خودمان است همه چیز آورده اند، شما بروید درب خانه مشغول پذیرایی باشید.» به جای خود برگشتم، آن ساعت دو نفر منبر رفتند و با آنکه روز تاسوعا مصیبت حضرت «ابوالفضل» را می خوانند، هر کدام چند دقیقه منبر رفتند و خطاب به امام زمان - علیه السّلام - عنوان تعزیت داشتند و مجلس در گریه و زاری و هنگامه بود و آقای «اشرف الواعظین» که باید بعدازظهر بیاید، ساعت دو از دسته آمدند و به اطاق روضه خوانها نرفتند و در همان مجلس وارد شدند. درب خانه، پهلوی من نشستند و گفتند: «چون فردا عاشورا است برای رفع خستگی من امروز مجالس را تعطیل کردم چون کار زیادی دارم، لکن اینجا را نتوانستم نیایم.»
بعد از صرف چای و قلیان، منبر رفت و سکوت زیادی کرد و بعد بدون مقدّمه معمول اهل منبر صدا کرد: «ای گم شده بیابانها، روی سخن ما به تو است.» مجلس به حدّی از آن کلام، پریشان و منقلب شد و مردم به سر و سینه می زدند که بی اختیار شدند و بعد از یک لحظه دیدم آن حلقه نیستند، دانستم از همان درب اطاق خارج شدند.
احوال سیّد
نام او «سیّد محمّد رشتی» بود. اهل علم و فضل نبود، بلکه از کسبه ضعیف «نجف اشرف» بود و آنچه من از ایشان مشاهده کردم، مواظبت از عبادت بود، هر روز زیارت عاشورا می خواند و نماز حضرت «جعفر طیّار» را ترک نمی کرد و نافله های دو رکعتی زیاد می خواند و اظهار کرامت و مقامی نداشت و من امور زیادی را از ایشان دیدم.
نویسنده گوید: پیش بینیهای جالبی را از قول ایشان نوشته که طالبین می توانند به کتاب مراجعه نمایند.(38)
ساعتی پیش، اینجا آمده بود
نامش «کریم» و شهرتش «محمودی» و تهرانی بود چون از سادات بود او را «سیّد کریم» می گفتند.
او از خوبان بود به گونه ای مورد عنایت امام عصر - علیه السّلام - قرار داشته و واسطه فیض میان آن حضرت و دوستداران خاندان پیامبر بود. حضرت مهدی - علیه السّلام - بارها او را مورد احسان و لطف قرار داده و گاه به مغازه کوچک او در چهار راه بازار تهران می رفت و به همین جهت او سخت مورد توجّه خواصّ بود و خوبان او را انسانی اینگونه می شناختند.
او داستانهایی از افتخار تشرّف دارد که یک نمونه آن این داستان است که از مرحوم حاج سیّد مهدی خرّازی نقل می نمایم. آقای خرّازی که از نیکان و خوبان تهران بود می گفت:
شاگردی داشتم که فرزند یکی از روحانیّون بنام تهران بود و به همین جهت همه علمای تهران را می شناخت، به گونه ای که هر روحانی از جلو مغازه ما عبور می کرد شاگردم او را با نام و نشان و پست و مقامش معرّفی می کرد.
یکی از روزها، سیّد گرانقدری از جلو مغازه ما عبور کرد که سیمای نورافشان و چهره ملکوتی و وقار و شکوه بی نظیر او مرا غرق در بهت و حیرت ساخت، از شاگردم پرسیدم: «این آقا کیست؟»
گفت: «نمی شناسم، چرا که او را تاکنون ندیده ام و از روحانیّون و علمای تهران نیست به نظر من این آقا مسافر باشد.»
همانطوری که دیدگانم او را بدرقه می کرد، به ناگاه بر قلبم الهام شد که نکند او محبوب دلها امام عصر - علیه السّلام - باشد، در این فکر بودم که از نظرم دور شد.
با خود اندیشیدم که راه پاسخ و قانع شدن به این سؤال این است که به مغازه آسیّد کریم بروم و از او بپرسم، چرا که او بی رابطه با مولایمان امام عصر - علیه السّلام - نیست و به من نیز محبّت دارد و مرا امین می شناسد.
بااین اندیشه حرکت کردم و پس از ورود به مغازه او سلام کردم و بعد از مقدّماتی پرسیدم: «تو را به خدا از مولا خبر داری؟»
گفت: «بی خبر نیستم، ساعتی پیش به من افتخار داده و اینجا آمده بود.»
علائم و نشانه هایی که به خاطر داشتم گفتم، تأیید کرد و گفت: «آری! خود آن گرانمایه بود.»
باید همانند بابا طاهر گفت:
خوشا آنان که هرشامان ته وینندgggggسخن واته کرن واته نشینندgggggکرم دسترس نبی آیم ته وینم gggggبشم آنان وبینم که ته وینند(39)ggggg
داستان شنیدنی دیگری از آسیّد کریم
او از کسانی بود که به عقیده برخی همچون مرحوم «حاج شیخ مرتضی زاهد حمّام گلشنی» معمولاً در شبهای جمعه به دیدار حضرت مهدی - علیه السّلام - نائل می شد که داستان ذیل یکی از آن نمونه هاست.
مرحوم حجّةالاسلام «حاج شیخ مهدی معزّالدّوله ای» به نقل از «حاج شیخ مرتضی زاهد» می گفت که: یک شب جمعه آسیّد کریم در صحن مطهّر حضرت عبدالعظیم به محضر امام عصر - علیه السّلام - مشرّف می شوند که آن بزرگوار به سیّد کریم می فرماید: «سیّد! بیا تا به زیارت جدّم حضرت رضا - علیه السّلام - برویم.»
سیّد کریم می گوید:
«در خدمت آن حضرت، از صحن بیرون آمدیم، هنوز چند قدم با او بر نداشته بودم که خود را در صحن حضرت رضا - علیه السّلام - دیدم. وارد حرم مطهّر شدیم و زیارت و نماز گذاردیم و آنگاه با همان حال به تهران آمدیم. در تهران فرمود: «بیا تا سر قبر حاج سیّد علی مفسّر برویم.» قبر آن مرحوم در صحن امامزاده عبداللَّه بود، هنگامی که نزدیک شدیم دیدم که او از قبر برخاست و به استقبال آمد و به امام عصر - علیه السّلام - اظهار ادب و اخلاص کرد و رو به من گفت: «آسیّد کریم! سلام مرا به حاج شیخ مرتضی زاهد، برسان و بگو حقّ دوستی و رفاقت را، گویی از یاد بردی وبه دیدن من نمی آیی.»
حضرت در پاسخ او فرمود: «آسیّد علی! حاج شیخ مرتضی گرفتار و از آمدن معذور است، من به جای او خواهم آمد.»(40)
تشرّف سیّد خلیل تهرانی در مکّه معظّمه
به محضر والای امام زمان (علیه السّلام)
فاضل معاصر ربّانی، جناب «شیخ محسن» معروف به «شیخ آقا بزرگ تهرانی» صاحب کتاب «الذّریعه الی کتب الشّیعه» از دایی خود، «سیّد جلیل» و فاضل نبیل «حاج سیّد خلیل تهرانی» نقل نموده اند که عین داستان را به درخواست مرحوم مبرور «شیخ اسماعیل محلّاتی» که از اجلّ علما بوده اند، برای ایشان نوشته اند که :
در سال 1312، در سفر چهارمم به «مکّه معظّمه» به همراهی مرحوم «ملّا محمّدعلی رستم آبادی» که ازهد علمای عصر خود در «تهران» بود، از راه «شام» مشرّف شدیم. در آن سال، در هلال ماه ذیحجّه، بین عامّه و خاصّه اختلاف شد. روز هفتم که عامّه آن روز را هشتم گرفته بودند، حجّاج از شیعه و سنّی احرام بستند و به «منی » رفتند و جماعتی که از جمله آنها مرحوم «آخوند ملّامحمّدعلی» بود و من، تخلّف نموده احرام بستیم و شب را در «مکّه معظّمه» بیتوته نمودیم و صبح روز هشتم که نزد عامّه نهم بود، مکث نکردیم به «منی » و «عرفات» رفتیم و با همه حجّاج همراه شدیم.
خیمه خود را نصب و مستقرّ شدیم. من بخاطر ملاقات با سیّد «حسین تهرانی» داماد حاج «ملّا هادی اندرمانی»، از خیمه بیرون آمدم. تا نزدیک ظهر، در بین حجّاج می گشتم، خسته شدم و چادر او را پیدا نکردم. نزدیک ایستگاه حجّاج، عقب نهری که طرف چپ کوه بود، به خیمه ای رسیدم که از پشم سیاه بود خطوط سفیدی داشت و آخرین خیمه بود.
کنار آن خیمه نشستم تا استراحت کنم، شخصی مرا از خیمه به اسم صدا زد و گفت: «حاج سیّد خلیل!» نگاه کردم شخصی را دیدم میان خیمه ایستاده، گفتم: «چه می گویی؟» فرمود: «بیا داخل شو.» به داخل چادر رفتم و سلام کردم و جواب سلامم را داد. در وسط خیمه، روی زمین رو به قبله ایستاده و بساطی از پشم شتر و دو پوست که پوست گوسفند نبود، فرش شده بود. در زاویه خیمه، عقب آن شخص، دو نفر بر روی آن نشسته و هر دو ساکت بودند.
آن آقا سؤال کردند که: «دنبال چه کسی می گردی؟» و بلافاصله خود فرمود: «دنبال حاج سیّد حسین، داماد مرحوم حاج ملّا هادی هستی؟» گفتم: «بلی!»
فرمود: «حال خودش و حال زوجه اش خوب است و در آن مکان است.» و با دستش به مکانی اشاره کرد و گفت: «نزدیک فلان حمله دار خیمه زده است.» و اسم او را ذکر کرد و من فراموش کردم.
بعد پرسیدند: «از کدام راه آمده ای؟» و خود فرمود: «از راه شام و از تهران آمده ای؟»
گفتم: «بلی!» و هرچه در راه واقع شده بود، سؤال می کرد و خودش جواب می گفت و از جمله اموری که برای من در بین راه واقع شده بود، این بود که: در حالت احرام، بین من و شخصی از اعراب، سخنی واقع شده بود و آن شخص با تازیانه اش بر سر من زده بود و من چون مُحرِم بودم چیزی نگفتم، از این قضیّه خبر داد و گفت: «هرچه بر بندگان واقع می شود، خیر است.» چون نزدیک ظهر بود خواستم احتیاطاً نیّت وقوف کنم، فرمود: «امروز روز هشتم و فردا نهم است، امروز را نیّت وقوف نکن.» قبول کردم. سپس بلند شدم و التماس دعا گفته و بیرون آمدم. به خیمه خودمان برگشتم و خوابیدم.
فردا که روز نهم بود، با جناب «حاج ملّا محمّدعلی» و دو نفر دیگر، به دیدن «حاج سیّد حسین» رفتیم و در بین راه از منزل او سؤال می نمودیم، نام آن حمله داری که دیروز آن شخص ذکر کرده بود و من فراموش نموده بودم، برد.
پس از «حاج سیّد حسین» دیدن کردیم و به مسجد رفتیم و چند رکعت نماز بجا آوردیم و هنگام بازگشت از مسجد، آن چادر را دیدیم. بعضی از دوستان گفتند: «آنقدر حجّاج زیاد شده اند که تا اینجا خیمه زده اند.» بعضی دیگر گفتند: «این خیمه هیزم فروشان است.» من گفتم: «این خیمه حجّاج است.» وقت نزدیک ظهر شد، در نهر غسل کردیم و به منزلمان رفتیم. بعد از غروب آفتاب از «عرفات» بار برداشتیم و بسوی «مشعر» رهسپار شدیم.
وقتی صبح شد از «مشعر» بسوی «منی » رفتیم، موقع قربانی، من و چند نفر از رفقا قربانی خود را برداشتیم تا در مکان مخصوصی که قربانی می کنند، قربانی نماییم، چون از بین خیمه ها خارج شدیم و در جادّه افتادیم، همان شخصی که دیروز در آن خیمه بود و با من صحبت می کرد، نزد من آمد و مرا به اسم خواند و فرمود: «قربانیت را در آن مکان، ذبح کن.» و به مکانی غیر از جایی که ما در نظر داشتیم، اشاره فرمود. من بدون چون و چرا پذیرفتم، سه نفر از رفقا نیز متابعت نمودند، ولی بقیّه قبول نکردند و رفتند. به دست آن آقا، عصای کوچکی بود و جملاتی را می فرمود، آنچه را که فهمیدم و در یادم ماند این بود که می فرمود: «وَقَلیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُور.»
وقتی از قربانی و سایر اعمال فارغ شده و به «مکّه» برگشتم، در «مسجدالحرام» مشغول طواف شدم، ناگاه چشمم به همان آقا افتاد که در مقابل «حجرالأسود» به فاصله دو زراع یا کمتر ایستاده و دستها را مقابل صورتش نگاه داشته، مشغول دعا می باشد. در هر هفت شوط او را به همان حال، مشغول دعا دیدم و بعد از فراغ از طواف که خواستم «حجرالأسود» را ببوسم به همان طرفی رفتم که او بود، دیدم جماعت حجّاج که در طوافند، وقتی به او می رسند هیچ یک از پیش روی او نمی روند و او مثل کوهی ایستاده و مردم همه از پشت سر او آمد و شد می کنند.
زمانی که خواستم حجر را مسّ و تقبیل نمایم، دست مرا گرفت و به «حجرالأسود» رسانید، پس با کمال اطمینان بوسیدم و مسّ نمودم و دستم را بر شانه آقا گذاردم و گفتم: «اَلْتَمِسُ مِنْکُم الدُّعاء وَاَسئَلُکُمُ الدُّعاء.» قبول فرمود وبرایم دعا کرد. پس متوجّه «مقام ابراهیم» شدم تا نماز طواف را بخوانم، پولی به خادم «مقام» داده و مقابل درب «مقام» ایستادم و مشغول نماز شدم. در بین نماز دیدم همان آقا، مقابل «حجرالأسود» ایستاده و چیزی بین من و او حائل نیست، نه خود «مقام» و نه «ضریح». هیچیک از اینها، حائل نیست. در فکر رفتم که: «یعنی چه؟» چون وارد تشهّد نماز شدم، با خود گفتم: «چطور این همه مردم که طواف می کنند بین من و آقا فاصله و حائل نیستند؟»
منقلب شدم، خواستم نماز را قطع کنم، اشاره فرمود که: «نماز را تمام کن.» وقتی نماز را تمام کرده از جا بلند شدم، دویدم و به زمین خوردم و چون به آن مکان رسیدم، او را ندیدم و از نظرم غایب شد. هر چه در اطراف نگاه کردم او را ندیدم، یقین کردم که آن حضرت بقیّةاللَّه الاعظم امام زمان - ارواحنا فداه - بوده است.
بعضی از افراد پرسیدند: «چرا نگرانی، چه شده؟» گفتم: «همیانم را گم کرده ام.» و بر سر خود می زدم و گریه می کردم که: «چرا آقا را نشناختم؟» صدایم از گریه گرفت و چند روز به همین حال بودم و هر کس می پرسید: «چرا صدایت گرفته؟» می گفتم: «در آب سرد رفته ام و سرما خورده ام.»(41)
نویسنده گوید: ملاحظه می کنید که قرائن بسیاری است که آن وجود اقدس، همان قطب دایره امکان، امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه - بوده و آن قرائن عبارتند از:
1 - نام او را صدا کرده است.
2 - از ما فی الضّمیر او خبر داده که به دنبال چه کسی هستی.
3 - نام آن شخصی را که به دنبال او بوده ذکر کرده است.
4 - نام حمله دار نزدیک او را فرموده است.
5 - تعیین روز، که امروز هشتم است و فردا روز نهم.
6 - محلّ قربانگاه اصلی را معرّفی فرموده است.
7 - وقتی مقابل «حجرالأسود» ایستاده، احدی از جلو روی حضرت راه نمی رفته.
8 - فاصله کنار رفته بود.
9 - از نیّت قلبی او خبر داده که نماز را تمام نکن.
و با تمام این قرائن آشکار، تصرّف ولایتی شده است که آقا را نشناسد. البتّه برای اکثر افرادی که خدمت حضرت ولیّ عصر - علیه السّلام - رسیده اند، این تصرّف بوده و بعد متوجّه شدند که به چه فیض عظمایی رسیده اند.
تشرّف عالم با تقوا شیخ محمّد تقی قزوینی
فاضل بزرگوار «شیخ اسماعیل محلّاتی» و شیخ بزرگوار «میرزا عبدالجواد محلّاتی» نقل کرده و نوشته اند که: «شیخ محمّد تقی قزوینی» که در مراتب علم، عمل، تقوا و زهد بی نظیر بود و در مدرسه صدر «نجف» ساکن بودند، دائماً می گفت: «تنها چیزی که در روضه مقدّسه و اوقات دعا، از خداوند می خواهم این است که مرا به زیارت حجّت عصر - سلام اللَّه علیه - و بوسیدن قدم حضرتش، روزی فرماید.» و بسیار باعجز و التماس می گفت: «اَللَّهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ وَالْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ.»
ایشان علاوه بر اینکه به فقر و تنگدستی دچار شد و در نهایت سختی و پریشانی بود، به مرض سلّ نیز مبتلا شد و مدّت طولانی، مریض بود. سرفه می کرد و از سینه اش خون می آمد،برای آنکه حجره به خون و کثافت آلوده نشود، از حجره به انباری که کنار مدرسه بود، منتقل شد. مدّتی در آن انباری بود و روز به روز مرض شدیدتر می شد، به نحوی که همه قطع امید نموده بودند و مشرف به مرگ بود.
پس از چند روز، او را در کمال صحّت و سلامت یافتند و از او پرسش کردند که: «چگونه یک مرتبه، رفع کسالت شما شد؟» گفت:
«در یکی از شبها که حال من بد بود و حسّ و حرکت و شعور برایم نمانده بود، متوجّه شدم سقف انباری شکافته شد و شخصی وارد شد. یک صندلی گذاشت و طولی نکشید که شخص دیگری آمد و روی آن صندلی نشست، به من گفتند که: «این آقا امیرالمؤمنین علی - علیه السّلام - است.»
پس حضرت به من توجّه فرمود و از حال من پرسش نمود. عرض کردم: «آقا ! مطلب مهمّ من، شفای از مرض و رفع فقر است.»
فرمود: «امّا مرض تو، خوب شد.»
عرض کردم: «آن آرزوی همیشگی من، که همیشه در کنار قبر شما خواسته ام چه می شود؟»
فرمود: «فردا قبل از طلوع آفتاب، بر بالای بلندی «وادی السّلام» می نشینی در حالی که متوجّه به جادّه و راه «کربلا» باشی. فرزندم صاحب العصر والزّمان از «کربلا» می آید و دو نفر از اصحاب او، همراه ایشان هستند، به او سلام کن و هر جا می روند تو هم برو.»
پس حواسّ من برگشت و به هوش آمدم و کسی را ندیدم و به خود گفتم: «این هم از خیالات است.» طولی نکشید متوجّه شدم سرفه نمی کنم و درد سینه ساکت شده است. تعجّب کردم و باورم نشد، گفتم: «فردا معلوم می شود. اگر آنچه را فرموده اند راست باشد همه چیز درست است و شفا گرفته ام.»
چون صبح شد اوّل وقت به محلّی که فرموده بودند رفتم و نشستم و متوجّه جادّه بودم. در این هنگام سه نفر، که یکی از آنها جلو بود و با کمال وقار و سکون و دو نفر عقب او که مثل دو مجسّمه متحرّک با هیبت، سطوت و شوکت خاصّی رسیدند. من فقط توانستم سلام کنم، جواب دادند و از پای آن بلندی، بالا آمدند و از پشت دیوار شهر، از جادّه ای که به طرف «مقام مهدی» - علیه السّلام - است رهسپار شدند.
آن حضرت بر صفّه و ایوانی که در آن «مقام» است نشست و آن دو نفر، بر طرف درب ایوان ایستادند و من هم نزدیک آنها ایستادم. آن دو نفر ساکت بودند. پس آفتاب بالا آمد و روز شد و صبر من تمام، لذا گفتم: «داخل ایوان شوم و پای حضرت را ببوسم.» چون پا در فضای ایوان نهادم، احدی را ندیدم. دنیا در نظرم تاریک شد و تا شب در کنار دریای قدیم «نجف» خود را در خاک و گِل می مالیدم و فریاد می زدم.
پس از اندکی به خود آمدم و تأمّل کردم که دعای من این بود:
«اَللَّهُمَّ اَرِنِی الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ وَالْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ.» و مستجاب شد، پس چرا خود را هلاک کنم، برگشتم و این قصّه را تا کنون برای احدی نگفته ام.(42)
نویسنده گوید: این داستان به قضیّه ای که مرحوم «محدّث قمّی» در رابطه با شیخ حسین آل رحیم در کتاب «منتهی الآمال» نقل فرموده، شبیه است. عین داستان این است:
تشرّف شیخ حسین آل رحیم به لقاء حضرت
شیخ عالم فاضل «شیخ باقر نجفی» نجل عالم عابد «شیخ هادی کاظمی» معروف به «آل طالب» نقل کرد که مرد مؤمنی در «نجف اشرف» از خانواده ای معروف به «آل رحیم» که او را «شیخ حسین رحیم» می گفتند و ... .
«شیخ حسین» مردی مقدّس و پاک طینت بود و مبتلا به مرض سینه. وقتی سرفه می کرد از سینه اش با اخلاط، خون بیرون می آمد و در نهایت فقر و پریشانی بود. اکثر اوقات برای بدست آوردن غذا، نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی «نجف اشرف» ساکنند، می رفت. در این هنگام برای ازدواج به زنی از اهل «نجف» تمایل پیدا کرد و بخاطر فقرش به او جواب ردّ می دادند، از این جهت نیز در غم شدیدی بود.
فقر، مریضی و مأیوسی از ازدواج، کار را بر او دشوار کرد و تصمیم گرفت که به رسم اهل «نجف» که هرگاه، امر سختی برایشان روی دهد، چهل شب چهارشنبه، به مسجد «کوفه» می روند، به مسجد برود.
مرحوم «شیخ باقر» نقل کرد که: «شیخ حسین» گفت:
«من چهل شب چهارشنبه، بر این عمل مواظبت کردم. چون شب چهارشنبه آخر که بسیار تاریک و از شبهای زمستان بود و باد تندی می وزید و باران نیز می بارید، در دکّه ای که داخل درب مسجد است و مقابل درب اوّل، نشسته بودم. بخاطر خونی که از سینه می آمد و چیزی نداشتم که اخلاط سینه را در آن جمع کنم و انداختن آن هم در مسجد روا نبود، داخل مسجد نشدم.
دلم تنگ شد و غم و اندوهم زیاد، دنیا در چشمم تاریک شد و فکر می کردم که: «شبها تمام شده و این شب آخر است، نه کسی را دیدم و نه چیزی برایم ظاهر شد و این همه مشقّت و رنج؛ چهل شب، بار زحمت و خوف، بردوش کشیدم. از «نجف» به «مسجد کوفه» آمدم و در این حال جز یأس، برایم نتیجه ای نداد.» من در اینکار خود متفکّر بودم ودر مسجد احدی نبود. برای گرم کردن قهوه ای که از «نجف» با خود آورده بودم و به خوردن آن عادت داشتم و بسیار کم بود، آتش روشن کردم.
در این هنگام شخصی از سمت درب اوّل مسجد، متوجّه من شد. چون از دور او را دیدم، ناراحت شدم و با خود گفتم که: «آن اعرابی از اهالی اطراف مسجد است و نزد من می آید که قهوه بخورد و من در این شب تاریک با غم و اندوه بی قهوه خواهم شد.» در این فکر بودم که او به من رسید و سلام کرد، نام مرا برد و در مقابل من نشست.
از اینکه نام مرا می داند تعجّب کردم و گمان بردم که او از آنهایی است که در اطراف «نجف» هستند و من گاهی برایشان وارد می شدم. از او پرسیدم: «از کدام طایفه عرب هستی؟» گفت: «از بعض ایشانم.» پس، اسم هر یک از طوایف عرب که در اطراف نجفند، بردم، گفت: «نه! از آنها نیستم.» پس مرا به غضب آورد از روی مسخره گفتم: «آری! تو از طریطره ای.» و این لفظی بی معنا بود. بعد از سخن من تبسّم کرد و گفت: «بر تو حَرَجی نیست من از هرکجا باشم، تو را چه محرّک شده که به اینجا آمدی؟»
گفتم: «به تو هم سؤال کردن از آن امور، نفعی ندارد.»
گفت: «چه ضرر دارد که مرا خبر دهی؟»
پس از حسن اخلاق و شیرینی سخن او، متعجّب شدم و قلبم به او تمایل پیدا کرد و هرچه سخن می گفت، محبّتم به او زیاد می شد برای او توتونی ساختم و به او دادم، گفت: «تو آن را بکش، من نمی کشم.» برای او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم، گرفت و اندکی از آن خورد، آنگاه به من داد و گفت: «تو آن را بخور.» پس گرفتم و آن را خوردم و متوجّه نشدم که تمام آن را نخورده و هر لحظه محبّتم به او زیاد می شد.
پس گفتم: «ای برادر! امشب تو را خداوند برای من فرستاده که مونس من باشی. آیا با من می آیی که در مقبره «جناب مسلم» بنشینیم؟»
گفت: «با تو می آیم، حال خبر خود را نقل کن.»
گفتم: «ای برادر! از آن روز که خود را شناختم به غایت فقیر و محتاجم و با این حال چند سال است که از سینه ام خون می آید، علاجش را نمی دانم و عیال هم ندارم و دلم به زنی از اهل محلّه خودم در «نجف اشرف» مایل شده و چون در دستم چیزی نبود ازدواج با او برایم میسّر نیست. به من گفتند برای حوائج خود، به صاحب الزّمان - علیه السّلام - متوسّل شو و چهل شب چهارشنبه در «مسجد کوفه» بیتوته کن که آن جناب را خواهی دید و حاجتت برآورده خواهد شد و این شب چهارشنبه آخر است و چیزی ندیدم. این همه زحمت کشیدم و نتیجه ای ندیدم.»
فرمود: «امّا سینه تو پس شفا یافت و با آن زن بزودی ازدواج خواهی کرد، ولی فقرت به حال خود باقی است تا بمیری.»
در حالی که من غافل بودم و ملتفت نبودم، گفتم: « بسوی مقبره «جناب مسلم» نمی رویم؟» گفت: «برخیز.» پس برخاستم و در جلوی من راه افتاد، چون وارد زمین مسجد شدیم، گفت: «آیا دو رکعت نماز تحیّت مسجد، نخوانیم؟» گفتم: «بخوانیم.» پس، نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است، ایستاد و من در پشت سرش با فاصله ایستادم. تکبیرة الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم که ناگاه قرائت فاتحه او را شنیدم که هرگز از احدی چنین قرائتی نشنیده بودم. از زیبایی قرائتش، در نفس خود گفتم: «شاید او صاحب الزّمان - علیه السّلام - باشد.» و کلماتی که از او شنیدم دلالت بر این مسأله می کرد.
پس از اینکه این احتمال در دل من خطور کرد، بسوی او نظر کردم. دیدم که نور عظیمی آن حضرت را که در حال نماز است، احاطه نموده به نحوی که مانع تشخیص وجود شریفش است و قرائت آن جناب را می شنیدم و بدنم می لرزید و از ترس حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم، لذا به هر نحو بود، نماز را تمام کردم و نور از زمین به بالا می رفت.
من به گریه و زاری و عذر خواهی از بی ادبی که در مسجد با حضرتش نموده بودم، مشغول شدم و گفتم: «ای آقای من! وعده جناب شما راست است، مرا وعده فرمودی که با هم به قبر «مسلم» برویم.» در بین سخن گفتن، دیدم که نور متوجّه قبر «مسلم» شد. من نیز متابعت کردم، نور داخل در قبّه «مسلم» شد و در فضای قبّه قرار گرفت و پیوسته چنین بود و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آنکه فجر طالع شد و آن نور عروج کرد.
وقتی صبح شد متوجّه کلام آن حضرت شدم که فرمود: «سینه ات، شفا یافت.» سینه ام سالم بود و سرفه نمی کردم و هفته ای نکشید که اسباب تزویج آن دختر، به وسیله ای فراهم آمد و فقر، هم بحال خود باقی است، چنانچه آنجناب فرمود.
سفارش امام زمان (ع) به آقای سیّدابوالحسن اصفهانی
عالم بزرگوار و متّقی آقای حاج شیخ «محسن انصاری» که مدّتها «نجف اشرف» بودند این مطلب را نوشته اند:
زمان مرحوم آیةاللَّه العظمی آقای «سیّد ابوالحسن اصفهانی» (رحمة اللَّه علیه) در «نجف اشرف» معروف شد که «شیخ محمّد کرخی» از «کوفه» به مسجد «سهله» می رفت، یک دفعه متوجّه می شود که طرف دست راست ایشان، آقای بزرگواری ظاهر شدند و فرمودند: «شیخ محمّد! کجا می روید؟»
عرض می کند: «به مسجد سهله می روم.»
فرمودند: «گذران زندگی شما از کجا است؟
عرض می کند: «آقای «آقا سیّد ابوالحسن» در ماه، چند دیناری به من عطا می فرمایند.»
فرمودند: «به ایشان بگویید در دهلیز خانه بنشین و به فقرا رسیدگی کن.» بعد فرمودند: «وَنَحْنُ نَنْصُرُکَ.» متوجّه ایشان شدم، دیدم غائب شدند.
و سپس نوشته: «من از فرزند ایشان شنیدم که وقتی آقا، این مطلب را از «شیخ محمّد کرخی» شنید، همه روزه مقدار زیادی پول با خود می آوردند و در دهلیز خانه، به فقرا رسیدگی می کردند.»
از جهان جان رفت
او، جمال پویندگان راه حقّ، مقتدای عارفان و از علمای ربّانی بود. از تبریز و از خطّه قهرمان خیز آذربایجان برخاسته و پس از پیمایش مدارج عالی کمال به «حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی» شهرت یافت.
مردی پرواپیشه بود و همواره در انجام وظایف و مستحبّات کوشا و ضمن حضور قلب، لحظه ای از یاد خدا غفلت نمی ورزید.
در حوزه علمیّه، علاوه بر تدریس دروس مختلف، معلّم درس اخلاق بود و از دانشمندان و بزرگان کم نظیری بود که با سالارمان حضرت ولیّ عصر - روحی له الفداء - بی ارتباط نبود.
مرحوم آیت اللَّه «حاج سیّد جعفر شاهرودی» که از علمای تهران و از شاگردان خاصّ آن مرحوم بود، مکاشفه مفصّلی را در مورد ایشان به دانشمند گرانمایه، حجّةالاسلام والمسلمین حاج آقای شریف رازی نقل نمود که فشرده آن، اینگونه است.
او می فرمود: شبی در شاهرود در عالم رؤیا دیدم که امام عصر - علیه السّلام - با گروهی در دشتی بی کرانه و پهناور حضور دارند و گویی به نماز جماعت ایستاده اند.
من نزدیک رفتم تا جمال نورانی آن حضرت را زیارت کنم و دست مبارکشان را ببوسم که دیدم شیخ بزرگواری که آثار وقار و بزرگواری و عظمت در سیمایش آشکار بود، در کنار حضرت مهدی - علیه السّلام - و نزدیک آن بزرگوار است.
با خود پیرامون او اندیشیدم که: «این مرد کیست که این اندازه به امام عصر - علیه السّلام - نزدیک است؟»
برای شناخت و پیدا کردن او به مشهد مشرّف شدم، امّا او را نیافتم، به تهران رفتم پیدایش نکردم. به قم رفتم و پس از تلاش بسیار، ایشان را در حجره ای از مدرسه فیضیّه دیدم که مشغول تدریس بود.
نامش را از افراد پرسیدم گفتند: «آقای حاج میرزا جواد آقا تبریزی است.»
به محضر پربارش رفتم، پس از عرض سلام، او محبّت بسیاری کرد و فرمود: «کی آمدی؟»
تو گویی مرا دیده و می شناسد و از جریان من آگاه است، همراهی او را برگزیدم و پس از مدّتی او را همانگونه که دیده بودم و می خواستم، یافتم.
مدّتها از ملازمت من با استاد گذشت، تا اینکه سحرگاه یازدهم ذیحجّه سال 1343 قمری بود، میان خواب و بیداری بودم که دیدم دروازه های آسمان گشوده شد، به گونه ای که گویی تا زیر عرش خدا را می نگرم و دیدم که استاد گرانقدرم در آنجا به قنوت ایستاده و در حال راز و نیاز با خدای بی نیاز است.
از مقام والا و قرب بسیار او سخت شگفت زده شدم که ناگهان صدای درب خانه مرا از آن حالت خوش جدا ساخت، به سرعت از جا برخاستم و درب را گشودم، دیدم یکی از دوستان است تا مرا دید گفت: «دوست عزیز! بی درنگ به منزل آقا بیایید.»
پرسیدم: «چرا؟ چه خبر است؟»
گفت: «آقا، از دنیا رفت.»
منظورِ دوستم از آقا، «حاج جواد آقا تبریزی» بود.
پیکر پاک او برای خاکسپاری آماده شده و فراموش نمی کنم که تشییع عجیب و پرشوری به عمل آمد و در مقبره شیخان، نزدیک قبر مرحوم «میرزای قمّی» به خاک سپرده شد.
مادّه تاریخ فوت او بر سنگ قبرش به عربی اینگونه است:
«رفع العلم وذهب الحلم.»
و در مرتبه اش اینگونه سرودند:
«از جهان جان رفت از ملّت پناه»(43)
آقا تقی آذر شهری و سیّد یونس
نامش سیّد یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد را در پیش گرفت و بدانجا رفت، امّا پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود و بدون خرجی ماند.
ناگزیر به حضرت رضا - علیه السّلام - توسّل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگیش پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.
خود می گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهّر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: «مولای من! می دانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه می توانم گدایی کنم و جز به شما به دیگری نخواهم گفت.»
به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمود: «سیّد یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو در بست پائین خیابان و زیر غرفه نقّاره خانه، بایست، اوّلین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حلّ کند.»
پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرّف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطه ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اوّل را بنگرم که به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری» که متأسّفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بی نماز» می گفتند، از راه رسید، امّا من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متّهم به بی نمازی است، چرا که در صف نمازگزاران رسمی و حرفه ای نمی نشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرّف شد.
من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا - علیه السّلام - گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوّم گفتم بی تردید در این خوابهای سه گانه رازی است، به همین جهت بامداد روز سوّم جلو رفتم و به اوّلین نفری که قبل از فجر وارد صحن می شد و جز «آقا تقی آذر شهری» نبود، سلام کردم و او نیز مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا می نگرم، کاری دارید؟»
جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقّف یک ماهه ام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو به سوی شَهرت را بدهم.»
از او تشکّر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرّر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت: «آماده رفتن هستی؟»
گفتم: «آری!»
گفت: «بسیار خوب، بیا ! بیا ! نزدیکتر.» رفتم.
گفت: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بردوشم بنشین.» تعجّب کردم و پرسیدم: «مگر ممکن است؟»
گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز می کند و من هنگامی متوجّه شدم که دیدم شهر و روستاهای میان مشهد تا آذرشهر به سرعت از زیر پای ما می گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقّت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقی خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «بخدای سوگند! تو را رها نمی کنم. در شهر ما به تو اتّهام بی نمازی و لامذهبی زده اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاصّ خدایی، از کجا به این مرحله دست یافتی و نمازهایت را کجا می خوانی؟»
او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش می کنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهّد گرفت که راز او را تا زنده است برملا نکنم، گفت: «سیّد یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهل بیت و خدمت به خوبان و محرومان به ویژه با ارادت به امام عصر - علیه السّلام - مورد عنایت قرار گرفته ام و نمازهای خویش را هر کجا باشم با طیّ الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت می خوانم.»
آری!
مصلحت نیست که از پرده برون افتد رازgggggورنه درعالم رندی خبری نیست که نیست gggggباری!
عاشق که شد، که یار به حالش نظر نکردgggggای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست gggggالبتّه
تا که از جانب معشوق نباشد کششی gggggکوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد(44)ggggg
کرامت بزرگ در باره میرزای شیرازی
«آقا میرزا محمّدعلی اوردبادی» نقل کرد که عالم فاضل «آقا میرزا مطلّب اوردبادی» در سوم ذیقعدةالحرام سال 1350، از «حاج محمّد جعفر اصفهانی قطین تبریزی» روایت کرده که:
مرد تاجری بود که در اوّل، تجارت می کرد، بعد ورشکست شد و به تنگدستی افتاد. پس، به «نجف اشرف» آمد، مجاور آن مشهد مطهّر گردید و در نجات امر خود، به مرقد شریف متوسّل شد. روزی عدّه ای به او گفتند که: «رفتن به مسجد سهله در هر شب چهارشنبه تا چهل هفته، فائده زیادی دارد و مشهور است که هرکس به این عمل، مداومت کند، حضرت حجّت - صلوات اللَّه علیه - را می بیند.
می گوید: به این عمل مشغول شده و یک اربعین تمام کردم و از «نجف» به «سامرّاء» رفتم که شاید در آنجا به مقصد نائل شوم. شتری کرایه کرده و در بین راه، جهت قضای حاجت پیاده شدم و صاحب شتر سوار شد و به راه افتاد. من پیاده به راه خود ادامه دادم و دیدم شخصی که آثار جلالت از وی هویدا بود، نزد من حاضر شد هیبت او که در زیّ عرب بود، بر من غلبه کرد. پس، شروع به حرف زدن با من کرد و وقتی فهمید که من عازم سامرّا هستم، فرمود:
«قُلْ لِلْمیرْزا یَقُولُ لَکَ الرَّجُلُ الْفُلانی ، لِمَ غَفَلْتَ عَنِ السِّیّدِ الْفُلانی ، فَاِنْ قالَ مَن ذاقالَ لَکَ هذا، فَقُلْ لَهُ الَّذی اَعْطاکَ الْخاتَمَ لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبان.»
به میرزا (شیرازی) بگو که فلان شخص به تو می گوید که چرا از فلان سیّد غفلت کردی؟
اگر پرسید که این را چه کسی به تو گفت، بگو:
آن کس که تو را در شب نیمه شعبان انگشتری داد.
می گوید: چون به واسطه کمبود وقت، در موقع حرکت از «نجف» نتوانسته بودم آذوقه تهیّه کنم، گرسنه بودم و چیزی نداشتم که بخورم.
پس فرمود: «کَأَنَّکَ جائِعٌ.» گویا تو گرسنه هستی؟
سپس به من دو قرص نان گرم و تازه، عطا فرمودند و من از این مسأله تعجّب کردم که در این بیابان فقیر، همچنین چیزی بطور عادی ممکن نیست و به خاطرم خطور کرد که این بزرگوار امام عصر - عجّل اللَّه فرجه - است که در این حال از نظرم غایب شد.
پس در حسرت و تأسّف ماندم، چون با آن همه اشتیاق که داشتم، در بیابان وسیعی آن حضرت، نزد من بود، ولی بعد از شناختن، از نظرم غایب شد و امید فراوان داشتم که حاجت من برآورده شده است.
برای رساندن پیغام حضرت به سامرّا و به خانه «میرزا» رفتم.
چون تشریف فرما شدند، من نزدیک رفته، دست ایشان را بوسیده شرح حال گفتم تا رسیدم به قول حضرت حجّت - عجّل اللَّه تعالی فرجه - که فرمود:
«اَلَّذی اَعْطاکَ الْخاتَمَ لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبان.»
مرا در بغل گرفت و پیشانی مرا بوسید و به خانه برد.
در سامرّا ماندم و در طول آن مدّت آن قدر هر روز به من پول داد، که وقتی به بغداد برگشتم، مشغول تجارت شدم و وضعم خوب شد.
در مسجد کوفه:
به نام محمّد و به شهرت کوفی شوشتری و از خطّه خوزستان و شهر شوشتر ریشه داشت و به همین جهت هم به «حاج شیخ محمّد کوفی شوشتری» شهرت یافته بود.
او مردی پارسا و عابد، راستگو و باتقوا، در شایستگیها و درستکاری کم نظیر و از چهره های مورد اعتماد و اطمینان بود؛ نه تنها به واجبات عمل می کرد و از محرّمات دوری می جست که عمل مکروهی نیز از او دیده نشد و از چهره های موفّق و پیروزی است که به محضر امام عصر - علیه السّلام - تشرّف یافت.
داستان تشرّف او از زبان خودش اینگونه است:
«جوان بودم و شور و حالی داشتم، شب بیست و یکم ماه رمضان بود که برای احیا و عبادت و راز و نیاز با خدا، به مسجد کوفه رفتم.
نخست، نماز مغرب و عشا را در مقام امیرمؤمنان - علیه السّلام - به جاآوردم و آنگاه برای افطار به ایوان مجاور آمدم تا جایی بیابم و آنجا به افطار و استراحت بنشینم.
وقتی به ایوان صحن رسیدم، دیدم فرشی گسترده است و شخصی بر روی آن به پشت خوابیده و عبا بر چهره کشیده و شخص دیگری مؤدّب در کنار او نشسته است.
بر او سلام کردم، پاسخ مرا داد و با زبان شوشتری گرم و پرمهر گفت: «شیخ محمّد! بنیش،(45) افطار کن.»
شگفت زده از اینکه من او را ندیده ام، امّا او مرا با نام و نشان صدا می زند و از نیّت من آگاه است که به قصد افطار به ایوان رفته ام، او را نگریستم؛ امّا به هرحال فرش خود را افکندم و در کنار آنها نشستم و افطار را که بسیار ساده بود، گشوده و او را به افطار دعوت کردم.
و او پاسخ داد که: «افطار کرده ام.»
افطار خود را شروع کردم، امّا سرصحبت را نیز آغاز کردم، پرسیدم: «این آقا که اوّل شب خوابیده است، کیست؟»
پاسخ داد: «ایشان، آقای عالَم، است.»
منظورش را درک نکردم، فکر کردم می گوید، دانشمند و مجتهد است، به همین جهت پرسیدم: «ملّا و مجتهد است؟»
گفت: «می گویم آقای عالَم است.»
باز هم متوجّه نشدم ... بار سوّم پرسیدم، جواب داد: «ایشان آقای عالَم، است.»
فردی که خوابیده بود فرمود:
«یا خِضْر! دَعْهُ.»
خضر او را رها کن.
خوابم گرفته بود، گفتم کمی بخوابم، آنگاه برخاسته و به عبادت و مراسم شب احیا، بپردازم. با این اندیشه و نیّت برخاستم و رفتم در ایوان مجاور خوابیدم. ساعتی بیشتر نشد بیدار شدم، دیدم عجب فضای مسجد روشن است تو گویی سپیده دمیده و چیزی به درخشش کامل خورشید، نمانده است.
ناراحت شدم که چرا خوابم برد و احیای شب قدر به آسانی از دستم رفت و از بهره ها و فیوضات آن، محروم گشتم.
با عجله برای وضو رفتم تا نماز صبح را بخوانم، هنگامی که به مقام امیرمؤمنان - علیه السّلام - رسیدم، دیدم چند صف برای نماز جماعت تشکیل شده و شخصیّت والایی در محراب نشسته است، نفهمیدم نماز را خوانده اند یا می خواهند شروع کنند، سلام گفتم و آنان جواب مرا دادند، وقتی خواستم بپرسم که نماز تمام است یا نه؟ یکی از آنان گفت: «شیخ محمّد را با خود ببریم؟»
آن بزرگواری که در محراب نشسته بود فرمود: «نه! وقت او نرسیده است.»
من بی توجّه و با عجله از کنار آنان گذشتم و در خارج از مسجد وضو ساختم بازگشتم تا نماز صبح را بخوانم که دیدم مسجد تاریک است و هیچ کس در مقام نیست دقّت کردم دیدم عجب، اوّل شب است و تازه دریافتم که، «آقای عالم است.» یعنی، کی! بر خود تأسّف خوردم که چه فیض عظیمی را از دست داده ام، امّا چاره ای نبود.(46)
تألیف کتاب کمال الدّین به امر
حضرت حجّت (عجّل اللَّه تعالی فرجه)
شیخ «صدوق» (علیه الرّحمة) کتاب «کمال الدّین و تمام النّعمة» را به امر حضرت حجّت - ارواحنا فداه - تألیف کرد، چنانکه در مقدّمه کتابش می نویسد:
«شیخ نجم الدّین ابوسعید محمّد بن حسن قمّی» (ادام اللَّه توفیقه) از من درخواست نمود تا کتابی در احوال حضرت حجّت - علیه السّلام - تألیف نمایم و من وعده کردم که بعد از برگشتن از «قم» به «ری» خواهش او را اجابت کنم.
شبی در عالم رؤیا دیدم که گویا در «مکّه» هستم و دور «کعبه» طواف می نمایم، در شوط هفتم که «حجرالأسود» را استلام و تقبیل می کردم و می گفتم: «اَمانَتی اَدَّیْتُها وَمیثاقی تَعاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَلی بِالْمُوافاةِ.» دیدم حضرت صاحب الزّمان - صلوات اللَّه علیه - در باب کعبه ایستاده اند. پس با پریشانی و حال تفکّر نزد آن جناب رفتم.
آن بزرگوار افسردگی مرا از رخسارم متوجّه شدند. پس سلام کردم و جواب فرمودند و گفتند: «لِمَ لاتُصَنِّفْ کِتابَاً فِی الْغَیْبَةِ تَکْفی ما قَدْ هَمَّکَ.»
چرا کتابی در غیبت تصنیف نمی کنی که به همّ و اضطراب تو کفایت نماید.
عرض کردم: «یابن رسول اللَّه! در باره غیبت، کتابی تصنیف کرده ام.»
فرمود: «لَیْسَ عَلی ذلِکَ السَّبیلِ آمُرَکَ اَنْ تُصَنِّفَ وَلکِنْ صَنِّفِ الْآنَ کِتابَاً فِی الْغَیْبَةِ وَاذْکُرْ فیهِ غَیابَةِ الْأَنْبِیاءِ (علیهم السّلام).»
آن طور نمی گویم که تصنیف نمایی، ولی الآن کتابی در غیبت تصنیف بنما و غیبتهای انبیاء را در آن ذکر کن.
پس آن بزرگوار از نظرم غایب و من هراسان از خواب بیدار شده و تا طلوع صبح مشغول دعا و گریه شدم. وقتی روز شد، مشغول تألیف کتاب «کمال الدّین» شده و امتثال امر ولیّ اللَّه و حجّت خدا نمودم.(47)
عالم بزرگوار حضرت آیةاللَّه سیّد محمّد مهدی مرتضوی لنگرودی - دامت برکاته - قصّه تشرّفش را به محضر والای امام زمان - علیه السّلام - در مکّه معظّمه این چنین نوشته اند:
حضور محترم مستطاب حجّةالاسلام والمسلمین حاج آقا احمد قاضی زاهدی - دامت شوکته العالیة - اینجانب سیّد محمّد مهدی مرتضوی لنگرودی ملقّب به عبدالصّاحب، بنابر تقاضای جنابعالی، نعمت عظمایی که نصیب من شد، به رشته تحریر در آورده، تا در نتیجه به تقاضای سرکار عالی جامه عمل پوشانده و نیز به امر پروردگار جلّ و علا (و امّا بنعمة ربِّک فحدّث)، عمل نموده باشم.
تشرّف حضرت آیةاللَّه لنگرودی
به محضر امام زمان (علیه السّلام) در مکّه معظّمه
بیست و هشت سال پیش، که تشرّف اوّلم به بیت اللَّه بود، در حال طواف هر چه خواستم طبق دستور مذهب جعفری طواف کنم مقدور نبود، چون سودانیها،اهل سنّت و بعضی از عوام، رعایت طواف را نمی کردند و حجّاج را به این طرف و آن طرف منحرف می نمودند و به هیچ وجه نمی توانستم طبق دستور طواف کنم. گاهی تا پنج شوط طواف می کردم در شوط ششم، مرا منحرف می نمودند.
چندین مرتبه اینکار تکرار شد، دیگر از خود بی خود شدم، به گوشه ای از «مسجدالحرام» رفته و با حزن و اندوه شدید، های های گریه کردم.
در حال گریه به حضرت حقّ - جلّ و علا - توسّل یافته، عرض نمودم:
«پروردگارا ! تو را به ارواح مقدّسه انبیا و ائمّه اطهار - علیهم افضل التّحیّة و الثّناء - قسم می دهم، ولیّ اللَّه اعظم حضرت حجّةبن الحسن - روحی له الفداء - را امر نما، تا مرا صدا کند و من با آن حضرت طواف را انجام دهم.»
چندی نگذشت که دیدم شخصی در سنّ چهل سالگی، که یک موی سفید هم در سر و محاسن شریفش نبود، مرا به اسم صدا کردند و فرمودند:
«می خواهی طواف کنی؟»
عرض کردم: «آری!»
فرمود: «بیا با ما طواف کن.»
شخص پیری که محاسنش با حنا خضاب شده، با ایشان بود. اینجانب به هیچ وجه توجّه نداشتم که آن حضرت، ولیّ عصر و امام زمان - علیه السّلام - می باشند لذا به ایشان عرض کردم:
«طواف طبق دستور، ابداً مقدور نیست.»
فرمودند: «چرا مقدور است، بیا با ما طواف کن.»
فوراً به قلبم خطور کرد که تقاضایی از ایشان بنمایم و آن اینکه: «پس آقا ! اجازه بدهید من احرامی شما را بگیرم و پشت سر شما به همان نحوی که شما طواف می کنید طواف کنم.»
فرمودند: «مانعی ندارد، احرامی مرا بگیر.»
عرض کردم:
«این پیرمرد در این صورت عقب بنده قرار می گیرد، چه باید کرد؟» فرمودند: «عیبی ندارد، شما فرزند پیغمبر هستید، او راضی خواهد بود.»
من احرامی آن سیّد(48) را گرفتم، من در وسط و آن سیّد بزرگوار در جلو و آن پیرمرد در عقب بنده، شروع به طواف نمودیم.
در حین طواف، مشاهده نمودم که در جلو و طرفین ما هیچ کس وجود ندارد و مثل اینکه خانه خدا را برای ما، قُرُق کرده اند، ولی باز متوجّه نشدم که این شخص بزرگوار کیست، تا اینکه فرمود: «هفت شوط تمام شد، استلام حجر کن.»
عرض کردم:
«آقا ! مثل اینکه شش شوط شده نه هفت شوط.»
یک مرتبه هر دو از نظرم غائب شدند، ولی صدایی به گوشم رسید که: «با امام زمان خود و «خضر» طواف نمودی، شکّ مکن و وسوسه را از خود دور نما.»
در این حال، حزن و اندوه من بیش از پیش، شدید شد و با خود گفتم: «ای کاش امام زمانم را می شناختم و با آن حضرت بودم و در کنارشان نماز طواف را انجام می دادم و با ایشان «سعی» بین «صفا» و «مروه» می نمودم.»
بعد با خود گفتم:
«تأثّر بیجااست بیش از این نصیب تو نبوده، چون بیش از طواف نخواسته بودی.»
والسّلام علیکم وعلی جمیع اخوانناالمؤمنین
السیّد محمّد مهدی المرتضوی اللنگرودی «عبدالصّاحب»
ملاقات آیت اللَّه حاج سیّد علی سیستانی
با حضرت ولیّ عصر (علیه السّلام)
روز دوشنبه 12 مهرماه 1372، مطابق 16 ربیع الثّانی 1414، نویسنده و مورّخ بزرگوار حضرت حجّةالاسلام والمسلمین «حاج شیخ محمّد شریف رازی» این داستان را در اختیار نویسنده قرار دادند:
مرحوم حاج «سیّد محمّدتقی مشیر مشهدی» که از نوادر، نیکان و صالحین بودند خاطرات بسیار آموزنده ای داشتند، یکی از خاطرات ایشان، مصاحبت با آیةاللَّه «حاج سیّد علی مجتهد سیستانی» - قدّس اللَّه سرّه - بود که می گفتند:
ایشان، با آنکه از جهت جثّه و هیکل نسبتاً کوتاه بود ولی بسیار با صولت و هیبت بودند و در مجلسش کسی نمی توانست ابتدا به سخن و یا غیبت و لغوی بگوید و مصداق شعر «فرزدق» بود که در باره جدّش امام چهارم - علیه السّلام - گفته بود:
یُغْضی حَیاء وَیُغْضی مِنْ مَهابَتِهِ gggggفَلا یُکَلَّمُ اِلاَّ حینَ یَبْتَسِمُ ggggg«حاج آقا مشیر» فرمودند:
من در خدمت ایشان بودم و افتخار خدمتگزاری ایشان را داشتم. روزی برایشان غلیان آماده کرده بودم و آوردم حضورشان بگذارم که دیدم سیّد بزرگواری که قبلاً زیارتشان نکرده بودم، تشریف دارند و آقای «سیستانی» با آن هیبت و صولت و شوکت در برابرشان، چون عبد ذلیلی و خادم مخلصی مؤدّب نشسته است.
من غلیان را به آبدارخانه بردم و متحیّر ماندم که این آقا کیست و از کجا آمد که من نفهمیدم و چه اندازه عظیم الشّأن و مقامند که آقای «سیستانی» با آن حشمت، در برابرش اینگونه خاشع، خاضع و مؤدّب نشسته است. پس از ساعتی که آهسته با هم صحبت می کردند، برخاستند که بروند، آقای «سیستانی» هم برخاست و مانند نوکر و غلامی، او را تا درب منزل، بدرقه و مشایعت کردند و به اطاقشان برگشتند.
غلیان را خدمتشان گذاردم و عرض کردم: «آقاجان! این آقا کی بود تاکنون او را ندیده ام و شما اینگونه نسبت به او احترام و تواضع داشتید؟»
فرمود: «سیّد محمّدتقی به شرط اینکه تا من زنده هستم به کسی بازگو نکنی.»
گفتم: «عهد می کنم که تا شما زنده باشی، برای کسی نگویم.»
فرمودند: «آقایم حضرت مهدی، حجّةبن الحسن - عجّل اللَّه فرجه الشّریف - بودند.»
دیده ای خواهم که باشد شه شناس gggggتا شناسد شاه را در هر لباس ggggg
ذکر مجرّب برای دیدار حضرت صاحب الامر (علیه السّلام)
یکی از مشاهیر و علمای حوزه علمیّه «قم» که اخلاصشان به ساحت مقدّس امام زمان - ارواحنافداه - فوق العادّه است، این قضیّه را نقل فرمودند، ولی ذکر کرده اند که تا زمانی که زنده هستند راضی نیستند که نامشان برده شود.
در سال 1363 قمری در «مشهد مقدّس» به تحصیل اشتغال داشتم و با مرحوم حجّةالاسلام والمسلمین «حاج سیّد مرتضی واعظ سبزواری» که از اتقیاء و ابرار «مشهد» بود، ارتباط داشتم. ذکر توسّلی را که از عالم مجاهد متّقی آیةاللَّه «حاج شیخ محمّدتقی بافقی» که از متشرّفین زمان بود، بخاطر داشتم که می فرمودند: «هر کس این توسّل را موفّق شود، سعادت و فیض تشرّف برایش حاصل خواهد شد.»
حقیر، در شب جمعه ای در حرم مطهّر حضرت رضا - علیه الصّلوة والسّلام - به این توسّل موفّق شدم و در سحر آن، پیش روی مبارک مشغول خواندن زیارت جامعه کبیره بودم، ناگهان دیدم حرم مطهّر از وضع همیشگی پر از سر و صدا خارج و مثل اینکه احدی در حرم مطهّر نیست؛ سکوت مطلق حاکم شد.
در این هنگام دیدم بزرگواری با یک جهان وقار و متانت، از مسجد بالا سر آمده و از جلوی من که در دسترسم بود، گذشت و من لال شدم و از خواندن زیارت بازماندم، تا از نظرم غایب و به سمت پائین پای مبارک رفتند.
پس، حرم به حال اوّل برگشت و جان و روان من که سلب شده بود به پیکرم برگشت.
عقب آن بزرگوار دویدم و از خدّامی که در قسمت پایین ضریح شریف، مراقب بودند پرسیدم:
«این آقا با این کیفیّت کجا رفت؟» گفتند: «ندیدیم و نفهمیدیم.» پس به جای خود برگشته و به خواندن جامعه کبیره ادامه دادم، ولی تمام فکرم به دنبال او بود و همواره گفته و می گویم:
خوشا آنان که هرشامان ته وینندgggggسخن واته کرن واته نشینندgggggکرم دسترس نبی آیم ته وینم gggggبشم آنان وبینم که ته وینندgggggامّا آن ذکر این است که 1200 مرتبه با طهارت و حضور قلب رو به قبله بگو:
«یا فارِسَ الْحِجازِ! اَدْرِکْنی »
«یا اَباصالِحْ! اَدْرِکْنی »
«یا اَبَا الْقاسِمَ الْمَهْدی ! اَدْرِکْنی »
«یاصاحِبَ الزَّمان! اَدْرِکْنی ، اَدْرِکْنی ، اَدْرِکْنی وَلاتَدَعْ عَنّی فَاِنّی عاجِزٌ ذَلیلٌ.»
نویسنده گوید:
قدر این ذکر را بدان و بهر کسی مگو که از اسرار است.
ما تو را یاری خواهیم کرد
آیت اللَّه العظمی «سیّد ابوالحسن اصفهانی» - قدّس سرّه - از مراجع بزرگ و وارسته ای است که هم به محضر مبارک امام عصر - علیه السّلام - نایل آمده و هم به افتخار دریافت نامه و توقیع از سوی آن حضرت، مفتخر شده است. داستانی که خواهد آمد نشانگر عنایت و لطف دوازدهمین امام نور حضرت مهدی - علیه السّلام - به آن مرجع بزرگوار تقلید و آن عالم ربّانی است. آورنده توقیع، عابد پارسا و پرواپیشه، «شیخ محمّد کوفی شوشتری» است و داستان را نگارنده از واعظ توانا و محقّق دانا حضرت حجّةالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محمود حلبی که خود توقیع شریف را دیده است، در بیت آیت اللَّه العظمی آقای حاج شیخ مرتضی حائری و در محضر او، شنیدم.
این شما و این هم داستان شنیدنی مورد بحث:
در بیت آیت اللَّه حائری بودیم و دانشمند پرواپیشه آقای حلبی نیز آنجا بود به تناسبی سخن از آیت اللَّه اصفهانی به میان آمد که آقای «حلبی» فرمودند:
من در عصر آن بزرگوار از کسانی بودم که گاه اشتغال و ایراد به سبک معظّم له در رهبری معنوی و مذهبی جهان تشیّع داشتم و این ایراد تا هنگام تشرّف به عتبات عالیات و دیدار خصوصی با آن مرحوم ادامه داشت به همین جهت هم، آنجا وقتی به محضرش رفتم اشکالات خود و دیگران را گفتم و آن بزرگوار با کمال سعه صدر و گشادگی چهره جواب همه اشکال و ایرادهای مرا داد وسرانجام فرمود، من دستور دارم که اینگونه عمل کنم، گفتم از کجا و چه کسی دستور دارید؟
فرمود: از چه کسی می خواهید دستور داشته باشم؟
گفتم: یعنی از امام عصر - علیه السّلام -.
فرمود: آری و برخاست درب صندوق خود را گشود و پاکتی را از آنجا برگرفت و به دست من داد. من به مجرّد این که پاکت را گرفتم مضطرب و منقلب شدم با حالتی وصف ناپذیر کاغذ را از پاکت درآوردم و آن را خواندم که از جمله این عبارت نوشته شده بود:
پرسیدم: این توقیع شریف را بوسیله چه کسی دریافت داشته اید؟
فرمود: بوسیله مردی عابد وپارسا وباتقوا به نام شیخ محمّد کوفی که از هر جهت مورد وثوق و اطمینان است. اجازه گرفتم تا از آن نسخه ای بردارم مشروط بر اینکه تا سیّد در قید حیات است ابراز نکنم.(49)
شفای خانم فائزی پور در مکّه معظّمه
برادر بزرگوارمان حجّةالاسلام «حاج اصغر آقای فائزی پور تهرانی» قضیّه شفای صبیّه خودشان را به قلم بانوی شفایافته در روز چهارشنبه 22/10/72، در اختیار ما گذاردند:
نام: «طاهره فائزی پور»، همسر جناب آقای «حاج اکبر توکّلی» تراشکار.
تاریخ بیماری: مهرماه 1371.
روزی در منزل، ناگاه متوجّه غدّه کوچکی در قسمت چپ سینه ام شدم و به شدّت ناراحت شدم و قضیّه را با همسرم در میان گذاشتم و به اتّفاق خدمت دکتر «فائزی پور تهرانی» که برادرم نیز می باشند رفتیم و ایشان ما را به دکتر «فیض» معرّفی کردند.
دکتر «فیض» بعد از آزمایش و سونوگرافی و عکس، چیزی متوجّه نشدند تا اینکه مدّتی گذشت، غدّه بزرگتر شد. تصمیم گرفتیم خدمت آقای دکتر «ناصری» متخصّص سرطان در «تهران» برویم. آقای دکتر، بعد از معاینه، 3 غدّه دیگر، زیر بغل سمت چپ تشخیص داد و سریعاً دستور بستری شدن در بیمارستان «سجّاد» را داد و گفت: «من شما را بیهوش و از غدّه شما تکّه برداری می کنم و اگر لازم شد در همان حال قسمتی از بدن شما را برمی دارم، چون این غدّه سرطان است.»
وقتی اسم سرطان را شنیدم، نفهمیدم که کجا هستم و کنترل از دستم رفت و نفهمیدم که چطور از پلّه های 4 طبقه ساختمان دکتر، پایین آمدم و خودم را به ماشین رساندم. به همسرم گفتم: «مرا به قم برسان.» و سریع به قم برگشتیم و با پدرم آقای «تهرانی» مسأله را در میان گذاشتم و گفتم: «با این درد چه کنم؟» پدرم در حالی که اشک می ریخت به ائمّه اطهار - علیهم السّلام - متوسّل شد و من به حرم حضرت معصومه - سلام اللَّه علیها - رفتم.
خواهرم از تهران تلفن زد و از قول دکتر گفت که: «هر چه زودتر باید بستری شوی، چون خطرناک است.» من برای مشورت با دکتر «أباسهل» متخصّص سرطان به بیمارستان «امام خمینی» مراجعه کردم. او هم پس از معاینه گفت: «باید فوری بستری شوی.»
روز شهادت فاطمه زهرا - سلام اللَّه علیها - بستری شدم که روز شنبه بود و به من گفتند که: «چهارشنبه، عمل می شوی.»
دکتر گفت: «دخترم! امکان دارد که قسمتی از بدنت بریده شود.»
گفتم: «اوّل خدا، بعد شفا، فقط خواهش دارم که در اتاق با چادر باشم.»
گفت: «اشکال ندارد.»
صبح روز بعد بود که دکتر آمد و گفت: «همسر شما تماسّ گرفتند و گفتند که قبل از چهارشنبه عمل شوید لذا، عمل شما را جلو می اندازیم.» مرا به اتاق بیهوشی بردند و مادر و همسر و خواهرم، پشت درب اتاق عمل ایستاده بودند. بعد از 5/1 ساعت اعلان کرده بودند که غدّه را آزمایش کرده و غدّه سرطان است و ناچارند که قسمتی از بدن مرا بردارند.
بعد از 5/3 ساعت، از اتاق عمل مرا بیرون آورده، بستری کردند و پس از مدّتی که از بیمارستان مرخّص شدم، دستور شیمی درمانی به مدّت 6 ماه دادند. بعد از اینکه 6 بار شیمی درمانی کردند به مدّت 25 جلسه، زیر برق قرارم دادند. نتیجه آزمایشات را پیش دکتر «مظاهری» بردم سری تکان داد و گفت: «متأسّفانه کلیه 94% و کبد 97% آلوده به سرطان شده است.» که البتّه آزمایشها همه موجود است و خلاصه من ناامید شدم.
هفتم ماه مبارک رمضان بود که همسرم گفت: «قرار است به عنوان خدمه به مکّه بروم، اگر موافق باشی با هم برویم.» استخاره کردیم، خوب آمد. مقدّمات سفر فراهم شد و به مکّه مشرّف شدیم. آنجا به همسرم گفتم: «حال که اینجا آمدیم، خواهشم این است که اجازه بدهید من در خانه خدا بمانم تا حاجتم را بگیرم.» قبول کرد. سه شبانه روز در خانه خدا، در کنار «کعبه» ماندم و گفتم: «اگر بنا باشد شفا پیدا کنم باید به گوشم بگویند نه آنکه در خواب ببینم.»
شب چهارم، حدود ساعت 12 نیمه شب، با یکی از هم اتاقیهایم نیّت کردیم برای شفای همه مریضها، طوافی انجام دهیم. دور دوّم طواف بود که او را گم کردم و طواف را ادامه دادم. پس از پایان طواف، کنار «حجر اسماعیل» ایستادم و از خدا خواستم که زیر «ناودان طلا» دو رکعت نماز بخوانم. ناگهان شخصی را با قدّ رشید دیدم، به گوشم گفت: «می خواهی نماز بخوانی؟» گفتم: «بلی!» دستی بر «حجر اسماعیل» گذاشت و دست دیگر را باز کرد، دیدم (با اینکه در ایّام حجّ بود) هیچکس در «حجر» نیست فقط یک خانم در آنجا بود که گریه می کرد.
نماز را خواندم، آقا فرمود: «می خواهی باز هم نماز بخوانی؟»
جواب دادم: «نه! چون مریض هستم.»
فرمود: «خدا تو را شفا داده است، بیا و از آب زمزم استفاده کن.»
گفتم: «دردم، بد دردی است.»
فرمود: «مگر سرطان نیست؟»
گفتم: «چرا !»
فرمود: «خدا تو را شفا داده است، بیا برو و از آب زمزم استفاده کن.»
وقتی روی برگرداندم، دیدم کسی نیست. احساس کردم که دردم رفع شده و آن خلوتی از بین رفته بود و مردم در اطراف من بودند.
پس از آنکه به ایران آمدیم، آزمایش دیگری دادم که در نتیجه کبد 7% و کلیه 8% آلوده بودند و دکترها گفتند: «آثار بیماری از بین رفته است.»
گفتم: «اینها به عنایت ولیّ عصر امام زمان - علیه السّلام - بوده است.»
«وَالْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ العالَمین»
جواب حضرت بقیّةاللَّه (عجّل اللَّه فرجه)
به مسائل مرحوم محمّد تقی مجلسی
«حاجی نوری» در فیض قدسی از شرح فقیه نقل کرده که مرحوم محمّد تقی مجلسی فرمود:
«من در اوایل بلوغم، در طلب رضای الهی به ذکر الهی مشغول بودم، تا آنکه بین خواب و بیداری، حضرت صاحب الزّمان - علیه السّلام - را دیدم که درب مسجد جامع قدیم «اصفهان» ایستاده است. سلام کرده و خواستم پای آن حضرت را ببوسم نگذاشتند پس دست مبارکش را بوسیدم و بعضی از مسائل را که برای من مشکل شده بود، از آن حضرت سؤال کردم.
از جمله پرسیدم: «من در نمازهایم وسواس دارم و می گویم نمازهای من آنطور که خواسته اند نیست و مشغول به خواندن نماز قضا هستم و به همین جهت موفّق به نماز شب نمی شوم. از شیخ بهایی سؤال کردم فرمود: نماز ظهر و عصر و مغرب را به قصد نماز شب بخوان و من هم چنین می کنم، آیا نماز شب بخوانم یا نه؟»
فرمود: «بخوان! و به این نحو که تا حال انجام می دادی (به فتوای شیخ بهایی) دیگر انجام مده.» سؤالات دیگر هم نمودم و جواب شنیدم.
سپس عرض کردم: «ای مولای من! چون ممکن نمی شود که خدمت شما برسم، به من کتابی مرحمت فرمایید که به آن عمل کنم.»
فرمود: «من کتابی را برای تو، به «مولی محمّد تاج» داده ام، برو نزد او و کتاب را بگیر.» در عالم خواب نزد «مولی محمّد تاج» رفتم چون مرا دید گفت: «صاحب الزّمان - علیه السّلام - تو را نزد من فرستاده است؟»
عرض کردم: «بلی!» پس کتابی از جیبش بیرون آورد و به دست من داد. من فهمیدم که کتاب دعا است، آن را بوسیدم و بالای دیدگان خود نهادم و خواستم که به نزد حضرت برگردم که از خواب بیدار شدم و دیدم آن کتاب در دست من نیست. بخاطر آنکه کتاب را از دست داده ام تا طلوع صبح، مشغول گریه و زاری شدم. در دلم گفتم که مقصود از مولی محمّد تاج همان شیخ بهایی است و اینکه حضرت را به تاج خطاب فرمودند بخاطر شهرتی است که در نزد علما دارد چون به مَدْرَس او که در جوار مسجد جامع اصفهان بود رفتم دیدم که سیّد صالح امیر ذوالفقار گلپایگانی کتاب را می خواند و آن نسخه را جدّ پدر شیخ از نسخه شهید نوشته بود و نسخه ای که حضرت صاحب الامر - علیه السّلام - به من عطا فرمود از خطّ شهید - ره - نوشته شده بود و کاملاً مطابق آن بود و دیدم که کتاب «صحیفه کامله» را مقابله می کنند و چون مشغول گریه بودم نفهمیدم که چه می خوانند. وقتی فارغ شدند به خدمت «شیخ محمّد» رسیده و خوابم را نقل کردم، فرمود: «تو را به علوم الهیّه و معارف یقینیّه، بشارت باد.» قلبم آرام نشد.
گریه کنان از خدمت ایشان بیرون آمدم، گفتم: «خوب است از همان راهی که دیشب در عالم خواب رفته ام، بروم، شاید به مقصود برسم.» پس از همان راه رفتم، مرد صالحی که اسمش آقا حسن و لقبش «تاج» بود، به من رسید. من به او سلام کردم، فرمود: «فلانی! بعض از کتب وقفیّه نزد من هست که هر طلبه ای عمل به شرایط آن نمی کند و تو عمل می کنی، بیا و آنچه را طالب هستی، بردار» با ایشان به منزل رفته و به کتابخانه ایشان وارد شدیم، اوّل کتابی که به من داد همان «صحیفه کامله» بود که در خواب دیده بودم، با حالت گریه و تضرّع از خدمت او بیرون آمدم و برای مقابله با نسخه «شیخ محمّد تاج» نزد او رفتم.(50)
تشرّفی دیگر از صاحب شرح فقیه
محمّد تقی مجلسی - قدّس سرّه -
زمانیکه حضرت آفریدگار مرا توفیق زیارت امیرالمؤمنین - علیه السّلام - کرامت فرمود در حوالی روضه مقدّسه مشغول به مجاهدات گشتم و به برکت آن بزرگوار مکاشفات بسیار بر من روی داد که عقول ضعیفه، آن را متحمّل نمی شود در آن عالم دیدم بلکه اگر بخواهم می گویم که در میان خواب و بیداری بودم که ناگاه دیدم که در سرّمن رأی هستم و مشهد آنجا را، در غایت ارتفاع و زینت دیدم و دیدم لباس سبزی از لباسهای بهشت بر سر قبر امامین همامین عسکریین - علیهماالسّلام - افکنده بودند که در دنیا مثل آن را ندیده بودم و آقای ما حضرت صاحب الامر - صلوات اللَّه علیه - را دیدم که نشسته و بر قبر تکیه کرده و روی آن جناب به جانب درب است پس چون آن جناب را دیدم شروع کردم به خواندن زیارت جامعه به صوت بلند مانند مدح گویندگان، پس چون تمام کردم آن جناب فرمود که: «خوب زیارتی است»
عرض کردم:
که ای آقای من روحم فدای تو باد این زیارت جدّ تست و اشاره کردم به جانب قبر مبارک.
فرمود:
«بلی داخل شو» چون داخل شدم نزدیک در ایستادم آن جناب فرمود که: «پیش بیا»
عرض کردم: که می ترسم به سبب ترک ادب کافر شوم.
آن جناب فرمود که: «چون به اذن ما باشد با کی نیست»
پس اندکی پیش رفتم و حال آنکه ترسناک بودم و می لرزیدم پس آن جناب فرمود که: «پیش بیا بنشین»
عرض کردم که می ترسم.
پس فرمود که: «مترس و بنشین»
پس چون نشستم مانند نشستن غلامی در نزد آقای خود
آن بزرگوار فرمود:
«استراحت کن و مربّع بنشین پس بدرستیکه تو زحمت کشیده و پیاده و پای برهنه آمدی»
بالجمله از آنجا بالنّسبة به این بنده الطاف عظیمه و مکالمات لطیفه واقع شد که اکثر آنها را فراموش نمودم.
پس از خواب بیدار شدم و همان روز اسباب زیارت فراهم آمد بعد از آنکه مدّتی بود که راه مسدود بود پس موانع رفع شد و با پای برهنه و پیاده به زیارت آن جناب شرفیاب شدم و در روضه مقدّسه، مکرّر این زیارت را خواندم و در راه و در روضه، کرامات عظیمه و معجزات غریبه ظاهر شد.
استقبال دوستان حضرت از کتاب شیفتگان
با انتشار جلد اوّل «شیفتگان حضرت مهدی» - ارواحنا له الفداء - نامه های تشویقی زیادی از اطراف، به دستم رسید که ذرّه پروری کرده و نویسنده را مورد تفقّد و عنایت قرار داده اند و بعضی هم قضایایی را که داشتند در دسترس حقیر قرار داده اند، از جمله: نامه های برادر بزرگوارمان خیرالحاجّ آقای «محمّد علی نمازیخواه» که طی نامه هایی از «مشهد مقدّس» به «قم» به حقیر ارسال فرموده اند، ضمن تشویق اینجانب با بیان تشرّفات خویش مارا مفتخر ساخته اند.اکنون از نظر شما خوانندگان عزیز می گذرد.
خداوند امثال ایشان را زیاد و به ماهم فیض زیارت حضرتش را نصیب فرماید. تشرّف حاج محمّد علی نمازیخواه در رؤیای صادقه
اینجانب «محمّد علی نمازیخواه» هم اکنون ساکن مشهد مقدّس هستم و یکی از غلامان و خادمین افتخاری «آستان قدس رضوی» می باشم.
از سال 1322 تا سالهای 1347، ساکن بلده طیّبه قم بودم و ایّام شباب را در آن شهر پربرکت سپری نمودم و تقدیر آن بود که از «قم» به «تهران» و از آنجا به «کرج» و بعد به «مشهد مقدّس» مهاجرت نمایم و اکنون خوشحالم و خدا را به این نعمت، سپاس می گویم.
«اَلْحَمْدُلِلَّهِ کَما هُوَ اَهْلُهُ»
باری! در حدود سال 1325 یا 26 بود که هنوز در «قم» اسم و آوازه مرجعیّت حضرت آیةاللَّه العظمی «بروجردی» - قدّس سرّه - بلند نشده بود و علمای دیگر هم بودند. شبی در عالم خواب دیدم که در «قم» بلوای عجیبی شده، شب نیست ولی تاریک است و تمام ساکنین، مرد و زن و بچّه و جوان و حتّی حیوانات هم به کوچه و خیابان ریخته و ضجّه و ناله سرمی دهند و به دنبال مطلبی هستند. می خواهند قاصدی را به خدمت ولیّ عصر - ارواحنا له الفداء - بفرستند که حضرت تشریف بیاورند. در میان جمعیّت همه مرا نامزد این کار کردند، البتّه نه از نظر مقام و منزلت حقیر، بلکه به عنوان پادو و فرمانبر، ناگزیر می بایست این مأموریّت را قبول کنم و آمرین را که همه مردم بودند، از این راه خوشحال کنم.
لذا اینجانب، به طرف قبله «قم» به راه افتادم، جمعیّت هم مثل هلال نیم دایره پشت سرم مواظب بودند که مبادا به طرف مقصد نروم.
بالأخره حدود دو یا سه کیلومتر که رفتم و جمعیّت از دور مرا نگاه می کردند، به لب دریا رسیدم و در حالی که گیوه به پا داشتم، بدون اراده شروع کردم روی آب راه رفتن و متوجّه شدم که نه فرو می روم و نه گیوه هایم تر می شود. ناگهان از دور، جزیره ای نمایان شد که ابتدا کوچک به نظر می رسید، لکن هر قدر به او نزدیکتر می شدم بزرگتر می شد، تا آنکه دیدم جزیره در حدود پنج الی هفت هکتار است و مانند زمرّد سبز به قدری سبز و خرّم که نظیرش را ندیده بودم. در این چمنها، بوته های گل محمّدی و رُز با گلهای درشت خوش رنگ و معطّر دیگر بود، پا را از روی آب برداشتم و روی چمنها گذاشتم مقداری از شبنم چمنها ریخته و گیوه هایم تر شد. گفتم: عجبا در دریا از آب، گیوه ام تر نشد و اینجا از شبنم، تر شد.
در میان چمنها قدم می زدم، به نزدیک یک سالن بزرگ رسیدم. این سالن مستطیل بود و حدود 20 در 40 متر و تمام دیوارهایش سبز بود. حدود ده پلّه عریض داشت که آن هم سبز بود. وسط سالن، با نوعی فرش که فقط سبز بود و پُرز بلندی داشت پوشیده شده بود. وسط سالن یک میز بدون پایه که تقریباً 15 سانت، ارتفاع داشت و حدود 2 در 20 متر بود، گذاشته بودند و روی آن هم، پارچه سبز خوش رنگی انداخته بودند.
خلاصه، غیر از رنگ سبز، رنگ دیگری نبود فقط گلها رنگارنگ بودند. در اطراف آن میز، وسط سالن، حدود چهل نفر همه همسال که تقریباً 35 ساله بودند با محاسن مشکی کوتاه و جای مسح سرشان را تراشیده بودند مانند قمه زنهای روز عاشورا، ولی زیبا و منظّم، دور میز به حالتی مانند تیراندازها که یک زانو روی زمین و یک زانو زیر دست گذاشته و نشسته بودند. معلوم بود که یک مدرّس درس می دهد و آنها می نویسند. اینها را از پایین پلّه ها می دیدم، از پلّه ها بالا رفتم، درب ورودی عریض سالن ایستادم. درب مقابل خروجی سالن هم، همین اندازه بود به فاصله تقریبی 40 متر، دیدم طرف راست درب مقابل، یک میز کوچک بلندی به اندازه یک نیم دایره بود، که امام زمان - ارواحنا فداه - ایستاده و به آن تکیه داده بودند و میز پشت سر حضرت بود، آنچه که حضرت می فرمودند، افراد نشسته می نوشتند.
حضرت هم در سنّ حدود 35 ساله و دارای محاسن مشکی متوسّط بودند. زیبایی حضرت با افراد نشسته، خیلی تفاوت داشت. خود حضرت و حدود چهل نفر افراد دور میز، همه در لباس احرام بودند، ولی محلّ مسح سر حضرت تراشیده نبود و عادی بود.
از جذّابیّت سیمای حضرت، نمی توانم چیزی بنویسم مخصوصاً نگاه جذّاب او با تبسّمی که بر لب داشتند. من در آستانه درب بزرگ سالن بودم و حضرت طرف راست درب خروجی داخل سالن بودند. فاصله حدود چهل متر بود و افراد کاتب در بین این فاصله بودند، حقیر سلام عرض کرده، حضرت جواب فرمودند و پرسیدند: «چه می خواهی؟»
عرض کردم: «آقا ! اهل قم بسیار در ناراحتی هستند، استدعا دارند که تشریف بیاورید.»
فرمودند: «می آیم ان شاءاللَّه ... برو.»
عجب این بود که وقتی صحبت می کردیم، اوّلاً فاصله کم می شد و چهل متر به ده متر می رسید و هرگاه صحبت تمام می شد دوباره همان فاصله چهل متری بود و ثانیاً افراد کاتب که در حدود چهل نفر بودند، هیچ کدام سر را بالا نمی کردند که بدانند صحبت از چیست.
وقتی حضرت فرمود: «برو!» بی اختیار و بدون حرکت دیدم، پایین پلّه ها هستم، دوباره رفتم جلوی درب و عرض کردم: «آقا ! خیلی التماس کرده اند و منتظر شما هستند. استدعا دارم بیایید.»
باز فرمودند: «می آیم ان شاءاللَّه! برو!»
باز هم دیدم که پایین پلّه ها هستم.
دیگر حیا مانع شد که دوباره چیزی بگویم، ولی باز به زحمت بالا رفتم و در آستانه درب، عرض کردم: «آقا ! لطفاً یک نشانی بفرمایید که اهل «قم» قبول نمایند و بدانند که من آمدم خدمت شما و درخواستها را عرض نمودم.»
باز حدود یک متری مقابل هم، واقع شدیم و فرمودند:
«ما ده هزار طلبه داریم، یک امانت نزد یکی از آنها داریم که امشب می رود نزد یک نفر دیگر، این نشانی، برو.»
و باز بدون حرکت دیدم پایین پلّه هایم و از خواب بیدار شدم و شنیدم از بلندگوی صحن مطهّر، قرآن پخش می شود و معلوم شد که یکی از مراجع از دنیا رفته است.
درست حافظه ام یاری نمی کند ولی به احتمال قوی آیةاللَّه «حجّت» - قدّس سرّه - از دنیا رفته بودند و از همان روز، به تدریج و با سرعت اسم آیةاللَّه «بروجردی» - رضوان اللَّه تعالی علیه - بر سر زبانها افتاد و مرجعیّت ایشان برای شیعیان جهانی شد.
نویسنده گوید:
در رابطه با مقام شامخ حضرت آیةاللَّه العظمی بروجردی - قدّس سرّه - داستان دیگری است از شیخ نهاوندی که در همین کتاب صفحه 227 ذکر شده طالبین مراجعه فرمایند.
مکاشفه حضوری
در سال 1335 هجری شمسی با عنایت خداوند منّان به بیت اللَّه و زیارت حضرت رسول اکرم و ائمّه بقیع - علیهم السّلام - مشرّف شدم.
در این سفر اوّل، سه همسفر داشتم بنام آقایان: «حاج سیّد جعفر حسینی» و مرحوم «حاج اصغر غفّاری» و مرحوم «حاج مظفّر دارایی». بعد از ایّام حجّ به «سوریّه» و «بیت المقدّس» و شهر «خلیل الرّحمن» ادامه سفر دادیم و ایّام عاشورا به عتبات عالیات آمدیم.
بعد از زیارت «کربلا» به «نجف» رفتیم، به رفقا گفتم: «شب چهارشنبه می رویم به مسجد سهله و بعد مسجد کوفه و شب جمعه هم می رویم مقبره کمیل بن زیاد که نزدیک نجف می باشد و در آنجا دعای کمیل می خوانیم.»
رفقا گفتند: «همه شب جمعه زیارت امام حسین - علیه السّلام - به کربلا می روند، ما نجف بمانیم؟»
گفتم: «دوست دارم یک دعای کمیل بالای قبر کمیل بخوانم.» چون برای رفقا از نظر راهنمایی مؤثّر بودم و دعا و زیارات را می خواندم، لذا سکوت کرده و بالأخره شب چهارشنبه برای اعمال مسجد سهله و مسجد کوفه عازم شدیم. در راه به رفقا سفارش می کردم که: «امشب ولیّ عصر - عجّل اللَّه فرجه الشّریف - در مسجد سهله نماز می خوانند، لذا مواظب باشید اگر به شخصی که ممتاز است برخورد کردید بدانید درک حضور امام زمان - علیه السّلام - نموده اید و بدانید که تصرّف ولایتی مانع از آن است که بتوانید تکلّم کنید و حضرت را بشناسید.»
ابتدا به مساجد «صعصعه» و «حنّانه» رفتیم. هوا گرم بود، وقتی به مسجد «سهله» رسیدیم خسته و ناراحت بودیم. ابتدای مسجد «سهله»، یک درب بزرگ مانند دروازه می باشد، بعد حدود چند متر فاصله دوباره دیوار مسجد می باشد که ظاهراً این فاصله سابق خندق و یا باربند مسافران بوده که جزء مسجد نیست، بعد یک راهرو عریض کوتاه منتهی به مسجد می شود و درب اصلی مسجد انتهای راهرو می باشد. من در ابتدای راهرو، و پایین پلّه ایستادم که با رفقا، اذن دخول مسجد را بخوانم.
مفاتیح جیبی در دستم بود، شروع به خواندن کردم، ناگاه شخص موقّرِ خوش سیمایی بین سی تا چهل سال، با لباس عربی و چپیه و عقال نزدیک آمد و با زبان فارسی فرمود: «حاجی! این محلّ بارانداز است باید انتهای راهروی درب ورودی مسجد بایستی و اذن دخول بخوانی.»
چون خیلی خسته بودم، گفتم: «می خواهم اینجا بخوانم.»
فرمود: «من نه زائرم، نه اهل اینجا هستم. به تو می گویم برو جلوی درب مسجد بخوان.»
تا به این نحو بیان کرد، بدون اینکه حرکت کنم، خود را جلو درب ورودی مسجد ایستاده یافتم، به پشت سر برگشتم، دیدم رفقا حدود پنج الی شش قدم جلو آمده اند و چون به نزدیک من رسیدند، «حاج سیّد جعفر حسینی» گفت: «آقای حاج نمازی شما این قدر بر ما سفارش می کردید! چرا خودتان با این آقا اینطور صحبت کردید؟»
تا این حرف را زد یک مرتبه بدنم لرزید و کلمات اذن دخول در دهانم ماند و تقریباً زبانم بند آمد. مانند آدم روانی شروع به دویدن از این طرف به آن طرف کردم، لکن هیچ اثری از آقا نبود. یادم آمد که فرمود: «نه زائرم و نه اهل اینجا.» و با یک جمله: «برو!» خودم را جلوی درب ورودی مسجد دیدم. یقین پیدا کردم که حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - بودند. به مسجد برگشتم، از حرکات من، رفقا مات و مبهوت بودند.
گفتم: «شما اعمال مسجد را خودتان انجام بدهید، حالم خوب نیست و متأسّفانه هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم.» و مرتّب گریه می کردم و اشک می ریختم، به هر زحمتی بود فقط نماز مغرب و عشا را در مقام امام زمان - علیه السّلام - با گریه خواندم و بعد هم که به مسجد «کوفه» رفتیم، نتوانستم اعمال را به جا بیاورم و تا صبح گوشه مسجد نشسته بودم.
نماز صبح را خواندم و پس از زیارت حضرت «مسلم» و «هانی» و محراب حضرت علی - علیه السّلام - کنار فرات رفتیم. در نزد قبر یونس نبی - علیه السّلام - صبحانه آوردند و من نتوانستم بخورم، چنانکه شام هم نخورده بودم و محزون، گریان و غمناک بودم. ناراحت بودم که به رفقا سفارش می کردم، ولی خودم چه کردم و چه سعادتی را از دست داده و چه برخوردی با راهنمایی حضرت داشتم. رفقا شوخی می کردند و می گفتند: «یاد بچّه ها کردی، عیب ندارد.» ولی خودم می دانستم چه شده و چه کرده ام، همین طور که خیره به فرات نگاه می کردم، یک مرتبه فکری به مغزم رسید و با خودم گفتم: «همان روایات که برای مسجد «سهله» برای شب جمعه داریم، در حرم اباعبداللَّه - علیه السّلام - هم هست، حضرت شب جمعه به زیارت جدّشان مشرّف می شوند.»
تصمیم گرفتم به زیارت قبر امام حسین - علیه السّلام - در شب جمعه بروم و با خود گفتم: «در آنجا از حضرت عذرخواهی می کنم و چون مادرم علویّه صحیح النّسب است و هم از طرف پدر و هم از طرف مادر سیّد است، آقا برای خاطر مادرم از تقصیرم صرف نظر می کند.» از همان لحظه، حالت یقینی داشتم مثل اینکه حتماً آقا را در حرم امام حسین - علیه السّلام - زیارت می کنم. لذا به رفقا گفتم: «شب جمعه، «کربلا» می رویم.»
گفتند: «شما که می گفتید کنار قبر «کمیل» می رویم، رأیت برگشته، ما هنوز خرید نکرده ایم.»
گفتم: «من که می روم، شما خود می دانید، می خواهید با من بیایید یا بمانید، بعد بیایید.»
با ردّ و بدل شوخی، گفتند: «ما هم می آییم.»
من به واسطه یقین درک حضور آقا، سر از پا نمی شناختم و خوشحال شده بودم و بالأخره شب جمعه ایّام عاشورا (بعد از شب عاشورا) وارد «کربلا» شدیم.
توفیق زیارت حضرت، در حرم ابا عبداللَّه (علیه السّلام)
پیرو تشرّف دوّم شب چهارشنبه در مسجد «سهله» و نشناختن آقاامام زمان - علیه السّلام - به شرحی که قبلاً به عرض رسانیدم، شب جمعه دهه دوّم محرّم سال 1335 شمسی، از «نجف» به «کربلا» به قصد زیارت آقا در حرم جدّش آمدم تا از آن برخورد قبلی، عذرخواهی کنم.
وارد حرم شدم، پیش روی حضرت ابا عبداللَّه الحسین - علیه السّلام - به طرف بالاسر یعنی مقابل نبش ضریح مطهّر، بین پیش رو و بالاسر، نزدیک پایه بزرگ که بین امام - علیه السّلام - و «حبیب بن مظاهر» می باشد، باز هم جدای از رفقا بودم که به حال خودم باشم. بعد از نماز مغرب و عشا، مشغول زیارت وارث شدم. چهار الی پنج فراز از زیارت را خوانده بودم، دیدم آقایی در سنّ حدود 35 ساله، در زیّ سادات روحانی بسیار پاکیزه و خوشبو، جلو حقیر طوری ایستاده بودند که جلو شانه راست من با پشت شانه چپ آقا تماسّ لباس داشت و چون جلوتر بودند همه صورت را نمی دیدم، فقط نیمرخ آقا را می دیدم، ولی همان نیم رخ برابر صدها تمام رخ زیبا جلوه داشت و نورافشانی می کرد.
آقا، با حضرت ابا عبداللَّه - علیه السّلام - صحبت می کردند با تواضع خاصّ و خاضعانه و عباراتی می فرمودند، با اینکه من با زیارات و دعا آشنایی دارم، هیچ نفهمیدم که چه جملاتی را بر زبان بیان می کنند. در این حال، جز جمال آقا کسی را نمی دیدم و صدایی به گوشم نمی رسید، در حالی که شب جمعه و دهه دوّم عاشورا و حرم پر از جمعیّت بود.
من به جای زیارت، محو جمال و وقار آقا شدم، به ذهنم رسید شاید آقا امام زمان - سلام اللَّه علیه - باشد، دامنش را بگیرم و معذرت خواهی کنم. باز به یقین خود شکّ می کردم و می گفتم: «نکند امام زمان - علیه السّلام - نباشد و مردم مرا دیوانه بدانند.» خصوصیّات را که مدّ نظر می آوردم با آن قیافه و عمّامه سبز و اینکه هیچ کس مزاحم ایشان نمی شود و صدایی نیست و جمعیّت را نمی بینم، می گفتم حتماً خود آقاست؛ مخصوصاً وقتی به ذهنم می آمد که ممکن است آقا نباشد، ایشان یک تبسّم کوتاهی فرمودند.
یک قدم عقب آمدم، باز دیدم بدون اینکه آقا حرکت کند، جلو من به فاصله قبلی ایستاده، یقین پیدا کردم که حضرت است، خواستم سلام کنم و معذرت خواهی نمایم، دیدم زبانم بند است و بسته شده، خواستم با دست عبای ایشان را بگیرم، متوجّه شدم دستم و سایر اعضا، کار نمی کنند، (فهمیدم تصرّف ولایتی است) فقط مغز، قلب، چشم و گوشم کار می کرد، حدود پنج الی هفت دقیقه در این حال بودم ولی امیدوار شدم که با تبسّمی که فرمودند، عذرم را پذیرفته و عفو کرده اند. در موقع خداحافظی با اباعبداللَّه - علیه السّلام - ، آقا سر فرود آوردند و کلمات مخصوصی در خداحافظی با جدّشان گفتند و به طرف بالای سر حرکت فرمودند تا نیمه های بالای سر مبارک رفتند، باز کسی جلوی ایشان نبود و دور ضریح خالی بود؛ یک مرتبه دیدم زائرین ازدحام کرده و تحت فشار جمعیّت قرار گرفتم و امکان اینکه بتوانم خود را به آقا امام زمان - سلام اللَّه علیه - برسانم نبود و دیگر حضرت را ندیدم.
با چه حالی بقیّه زیارت وارث را تمام کردم و خوشحال بودم که آقا بخاطر مادرم که سیّده است مرا عفو نمودند، بعد از زیارت با خوشحالی رفتم پشت ضریح مقدّس که دعای کمیل بخوانم، جا نبود و زائرین فشرده نشسته بودند.
هوا خیلی گرم، بلکه داغ بود ناگاه فردی بلند شد و گفت: «می خواهی دعا بخوانی، بیا جای من بنشین.»
تشکّر کردم و نشستم. چند فرازی از دعا را که خواندم احساس کردم خوابم گرفته و تشنه ام شده بطوری که از تشنگی و خواب، حال خواندن دعا ندارم.
گریه ام گرفت و با خود گفتم: «حالا که جای خوب برای دعا پیدا شده، این تشنگی و خواب نمی گذارد من دعا بخوانم.» در حال گریه، فکر کردم: «اگر بیرون بروم آب بخورم و به صورتم آب بزنم، دیگر جا پیدا نخواهم کرد و اگر نروم، تشنگی و خواب را چه کنم؟»
سقّای غیبی
در همین حال بود که دیدم شخص نسبتاً جوانی در حالی که دستمال سبز رنگی مثل عمّامه بر سر بسته، مشک بزرگ آبی به دوش دارد و از پشت سر قبر حضرت ابا عبداللَّه - علیه السّلام - به بالای سر وارد شده و به طرف پشت ضریح می آید و یک جام برنجی ظریف که برق می زند در دست دارد، نزدیک جمعیّت شد که مشغول دعا بودند و فرمود:
«سبیل» حدود 150 الی دویست نفر، پشت ضریح وسیع حضرت برای دعا نشسته بودند با آن هوای داغ و گرم می بایست همه اظهار تشنگی کنند، لکن در بین آنها تقریباً ده الی دوازده نفر برای طلب آب، صدا بلند کردند که یکی از آنها من بودم.
وقتی نوبتم شد و جام آب را گرفتم و نوشیدم و تشکّر کردم، متوجّه شدم که این آب نبود، بلکه شربت معطّر سردی بود، به فکر افتادم که: «در عراق فعلاً یخ پیدا نمی شود و بعلاوه شربت را در مشک نمی ریزند.» تعجّب کردم، لذا به آنکه پهلوی دستم بود گفتم:
«این آقا که آب می داد، کجا رفت؟» گفت: «کدام آقا؟ آب کجا بود؟ همه این جمعیّت تشنه اند.»
حالا متوجّه شدم که این هم از اسرار بود و عالم غیب، و فقط همین دوازده نفر فهمیدند که آب نوشیده اند و در بین جمعیّت نمی توانستم آنها را بشناسم و سؤال نمایم و بعد از آن نه تشنه شدم و نه کسالت در بدنم ماند و تا نیمه های شب به دعا مشغول بودم.
رؤیای صادقه در قم
معرّفی حضرت آیةاللَّه العظمی گلپایگانی (قدّس سرّه)
بعد از فوت حضرت آیةاللَّه العظمی «بروجردی» - قدّس سرّه - ، حدود سال 1341 یا 42 بود، که شبی در عالم خواب دیدم:
یک بنای عظیم و فضای بزرگ مسجد یا تکیه می باشد خراب شده، یک سقف موقّت زده اند و فرش نموده اند. وقتی از درب ورودی وارد شدم، دیدم نماز جماعت تمام شده و همه رفته اند، فقط یک آقای بزرگوار با عمّامه مشکی و محاسن مشکی و قیافه نورانی، زیبا و جوان، پشت به محراب نشسته و ظاهراً بعد از نماز صحبت کوتاهی با مأمومین داشته اند، چون از قرینه معلوم بود که ایشان در محراب، امام جماعت بودند و الآن حالت بعد از نماز و صحبت با مردم بود. حقیر هم دم درب ورودی نشستم، طرف چپ درب ورودی آبدارخانه و آشپزخانه قبلی که خراب شده بود و بطور موقّت ترمیم شده بود، آن طرفش بجای دیوار، چادر کشیده بودند، داخل آبدارخانه تعداد بسیار زیادی قابلمه کوچک و ظرف غذا بود که روی منقل آتش می جوشید. یک پیرمرد با شب کلاه نشسته بود و مشغول شکستن قند بود و حضرت آیةاللَّه العظمی «گلپایگانی» - قدّس سرّه - که معلوم بود سرپرست این سازمان یا مسجد یا تکیه یا مدرسه می باشند کاملاً مراقبت و مواظبت می کردند، حتّی مقداری از آن قندها را برداشته و برای دیدن بالا آوردند و فرمودند: «اینها را درشت شکسته ای، قدری کوچکتر بشکن.» پیرمرد گفت: «بچشم.»
حقیر در محلّی که دم درب ورودی است نشسته بودم، جلو من یک مُهر بود با انگشت آن را حرکت دادم که کنار برود، مُهر نماز بلند شد و رفت نزدیک همان آقایی که پیش محراب نشسته بودند و این مهر بلند شد و تا نزدیک لب آن آقا بالا رفت و پایین آمد. من تعجّب کردم که این فاصله تقریبی پنجاه متر، این مُهر حرکت کرد و خیال نمودم به لب آقا خورده، لذا از دور که حدود پنجاه متر فاصله داشتیم در عین حالی که قبلاً تواضع نموده بودم، مجدّداً تواضع کردم و معذرت خواستم با اشاره دست به روی سر، آقا هم جواب تواضع را با اشاره فرمودند. بعد فکر کردم که چون یک درب ورودی بیشتر ندارد، وقتی خواستند خارج شوند کاملاً معذرت خواهی می کنم و می گویم: من از حرکت مُهر و اینکه به لب شما رسید، تقصیری ندارم.» ایشان بلند شدند و وقتی خواستند خارج شوند، جلو رفتم و سلام عرض کرده و مجدّداً گفتم: «آقا! شما چقدر زیبا هستید، ماشاءاللَّه.»
فرمودند: «اگر سیّد بحرالعلوم را دیده بودی چه می گفتی؟»
عرض کردم: «آقا ! از اینکه آن مُهر نماز بطور غیرطبیعی حرکت نمود و به لب مبارک شما اصابت کرد، معذرت می خواهم من نمی خواستم چنین شود.» فرمودند: «من متوجّه شدم.»
عرض کردم: «آقا ! اگر ناراحت نشوید پس اجازه به فرمایید لبهای شما را ببوسم.»
فرمودند: «بسم اللَّه!» و صورت مبارک را آوردند جلو و حقیر، لبهای ایشان را بوسیدم. همان لحظه، از خواب بیدار شدم و لبهایم در حالت موقع بوسیدن جمع بود.
تعبیر خواب
وقتی این خواب را برای حضرت آیةاللَّه آقای شیخ «عبدالنّبی اراکی» - رضوان اللَّه تعالی علیه - عرض کردم، فرمودند: «آن آقای جوان، حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - بودند و منظور ایشان از سیّد بحرالعلوم حضرت رسول اکرم - صلّی اللَّه علیه وآله - می باشد که از همه ائمّه اطهار - علیهم السّلام - زیباترند.»
تشرّف غیرمستقیم در حرم حضرت رضا (علیه السّلام)
در حرم حضرت رضا - علیه السّلام - بالا سر مبارک، یک پایه به عرض تقریبی یک متر می باشد. مقابل نبش بالا سر و پشت سر ضریح مقدّس و به فاصله تقریبی دو متر یا کمتر با ضریح مقدّس که یک نفر می تواند جلوی پایه نماز بخواند.
در اواخر سال 1371، یک روز که جلوی پایه نزدیک ضریح مقدّس، مشغول خواندن نماز امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - بودم، اواخر رکعت دوّم، در عین اینکه در حال خودم بودم، صحبت فارسی یک عرب زبان فصیح به گوشم می رسید.
متوجّه شدم که طرف شانه چپ حقیر و نزدیک ضریح مقدّس دو نفر صحبت می کنند، چون خیلی شیرین فارسی جواب می دادند تا آنجا که ممکن بود با گوشه چشم چپ، متوجّه شدم یک پیرمرد تقریباً روستایی کوتاه قد خمیده، از یک آقا سیّد جوان بلند بالای روحانی سؤال می کند.
متوجّه نشدم چه مطلبی را سؤال می کند، امّا آقا هم با عطوفت خاصّی جواب می فرمایند، ولی معلوم بود لهجه آقا عربی است، در عین شلوغی و ازدحام زوّار این دو نفر خیلی عادی و راحت با هم صحبت می کردند.
خواستم نماز را قطع کنم و آن آقا را زیارت کنم، ولی چون آخر نماز بود گفتم: بعد از نماز، زیارت می کنم.
در تشهّد بودم که پیرمرد گفت:
«آقا شما که هستید؟» (یعنی اسم شما چیست؟)
آقا فرمودند:
«اسم من، محمّد مهدی محمّدی است.»
در همین حال، حقیر فقط یک سلام نماز دادم و بلند شدم، نه پیرمردی بود و نه آقایی قدری به طرف پشت سر و بالا سر رفتم و آقا را ندیدم فقط کثرت زائرین و ضیق مکان بود و جمعیّت کثیر دور ضریح مقدّس. سه مطلب می رساند که آقا حضرت ولیّ عصر - عجّل اللَّه فرجه الشّریف - بودند:
اوّل اینکه: با وجود جمعیّت زائرین فشرده، به راحتی صحبت می کردند.
دوّم اینکه: با لهجه عربی فصیح جواب فارسی صحیح باعطوفت می فرمودند.
سوّم اینکه: فرمودند اسم من محمّد مهدی محمّدی است. - سلام اللَّه علیه -
تشرّف آیةاللَّه شیخ عبدالنّبی اراکی
حقیر «محمّدعلی نمازیخواه» ضمن مقلّدی و خادمی و ارادت به آیةاللَّه العظمی «آقا شیخ عبدالنّبی اراکی» شاید در بعضی از موارد، با ایشان خیلی خصوصی مطالبی در بین داشتیم که دیگران نداشتند و به اصطلاح امین راز ایشان بودم و مطالب زیادی برایم بیان فرمودند و در سه مرحله کراماتی از ایشان دیدم، در موقع مقتضی عرض خواهم نمود. ایشان ازهد و اتقایِ و ... زمان خود بودند و متأسّفانه شناخته نشدند و قدرشان مجهول ماند، گرچه تألیفات زیادی دارند که چند جلد آن مانند: «روح الایمان» و «معالم الزّلفی » و غیره را بنده ناشر بودم، ولی حدود 120 جلد، تألیفات خطّی ایشان بود که فقط در حدود ده جلد آن به چاپ رسید و بقیّه مانده است و فهرست تألیفات را در آخر معالم نوشته اند که ان شاءاللَّه در آینده، امیدوارم از آنها استفاده شود و به چاپ برسد، با رسول اکرم - صلّی اللَّه علیه وآله - محشور باشند.
ایشان، برای حقیر نقل نمودند:
موقعی که در نجف اشرف بودم، شنیدم یکی از علمای منزوی و متّقی (ظاهراً اسم ایشان را فرمودند ولی نظرم نیست، شاید فرمودند «شیخ محمّدتقی قزوینی» یا در این ردیف اسمها) یک دعایی دارد وقتی می خواند به خدمت ولیّ عصر - علیه السّلام - مشرّف می شود.
من ایشان را از دور می شناختم، اتّفاقاً فردای شنیدن این مطلب به حرم امیرالمؤمنین - علیه السّلام - مشرّف می شدم. صبح زود بود ایشان از حرم خارج شدند، بعد از سلام و علیک، گفتم: «شنیدم شما دعای مخصوص دارید که هر وقت بخواهید، مشرّف می شوید.»
گفتند: «بلی دارم.»
گفتم: «بدهید من هم مشرّف شوم، مسائلی دارم باید از محضر حضرت ولیّ عصر - علیه السّلام - سؤال کنم.»
گفتند: «نمی دهم.»
به شوخی گفتم: «چرا نمی دهید؟ مگر بخیل هستید؟»
قدری فکر کرد و گفت: «نه! بخیل نیستم، می دهم به دو شرط: اوّلاً، رونوشت برنداری و دوّم اینکه، فردا صبح بدهی.»
گفتم: «قبول دارم.»
دعا را از جیب بغل درآورد و داد. دیدم کاغذی است به اندازه کف دست و فرسوده و در آن دعا نوشته شده، شاید حدود دوازده خطّ بود. از هم جدا شدیم و من به حرم مشرّف شدم، بعد آمدم پایین پای حضرت امیر - علیه السّلام - و دو رکعت نماز خواندم و دعا را شروع کردم.
هنوز نصف دعا را نخوانده بودم، دیدم در مسجد کوفه هستم و می خواهم از مسجد بیرون بیایم، متوجّه شدم ولیّ عصر - عجّل اللَّه فرجه الشّریف - ده قدم جلوتر از مسجد بیرون می روند، من یک مقداری تندتر رفتم به ایشان برسم، نرسیدم. بیشتر تند رفتم، باز نرسیدم. از مسجد که بیرون آمدیم، دیدم کوچه های عریضی و درختان مرکّبات با میوه های رنگارنگ سر شاخه ها، داخل کوچه شده و بوی عطر گلها، منظره مطلوبی پیدا کرده و وسط کوچه آب روانی جاری است، گفتم: «سبحان اللَّه! اینجا بیابان بی آب و علف بود، چه شده اینطور گلها و مرکّبات پیدا شده؟»
با این فکر به دنبال حضرت تند می رفتم، باز نرسیدم دیدم صحیح نیست که حضرت را صدا کنم، لذا مقداری دویدم، باز همان فاصله باقی بود در صورتی که حضرت به صورت عادی حرکت می کردند. بالأخره در بین راه، دست چپ، یک دربِ باغی بود مثل نردبان، ولی ورودی کوتاهی داشت، وقتی حضرت رسیدند درب باز شد و حضرت بدون خم شدن وارد شدند، ولی من وقتی خواستم وارد شوم، خم شدم. حدود صد قدم رفتم، دست راست بالا خانه بود، حضرت از پلّه هابالا رفتند، جلوی پلّه درب بود و بسته شد. رسیدم به جلوی پلّه و خواستم بالا بروم. پیرمردی قوی جلو آمد و گفت: «نمی شود بروید.»
گفتم: «با آقا کار دارم، مدّتی عقب ایشان دویدم.»
باز ممانعت کرد که از بالا، حضرت دستور دادند که: «بگذار، بیاید.»
رفتم بالا، درب را باز کردم. دیدم حضرت، روی یک چهارپایه نشسته اند و یک چهار پایه هم مقابل ایشان است، فرمودند: «بنشینید.»
بعد از سلام و عرض ادب، نشستم فرمود: «برای چه آمده اید؟»
عرض نمودم: «مسائلی دارم، برای سؤال آنها آمده ام.»
فرمودند: «بگویید.»
حدود هفت مسأله داشتم به عرض رسانیدم، جواب آنها را مرحمت نمودند و فرمودند: «بفرمایید.»
من هم اطاعت کردم و خداحافظی و مرخّص شدم. از عنایت و جذّابیّت خاصّ ایشان و اینکه جوابهای مسائل مشکل فقهی مرا فرمودند، خیلی خوشحال بودم از پلّه ها پایین آمدم و مقداری راه رفتم، یادم آمد که یک مسأله مانده است، برگشتم. خواستم از پلّه ها بالا بروم، باز آن پیرمرد مانع شد، گفتم: «یک مسأله من مانده، باید آقا را ملاقات کنم.»
دوباره گفت: «آقا رفتند.»
به خیال اینکه مثل دفعه اوّل، قصد ممانعت دارد دست به سینه اش گذاشتم، عقب رفت و رفتم بالا، به محض اینکه درب را باز کردم، دیدم آقای سیّد «ابوالحسن اصفهانی» (آیةاللَّه اصفهانی) روی چهارپایه جای حضرت نشسته و چهار پایه جای من، خالی است. سلام کردم و خواستم برگردم، ایشان گفتند: «بفرمایید، شیخ عبدالنّبی.»
گفتم: «کاری ندارم.»
گفتند: «چرا ! یک مسأله شما مانده و جوابش این است....»
جواب را گفتند و من خداحافظی نمودم و برگشتم، به محض اینکه از پلّه ها پایین آمدم، دیدم در رواق حرم امیرالمؤمین - علیه السّلام - نشسته ام و دعا را در دست دارم و مشغولم، ولی حالت خاصّی دارم. قدری تحمّل کردم، ضمن خوشحالی از تشرّف و حلّ مسایل مشکل، فهمیدم آیةاللَّه «اصفهانی» مرجع خواهد شد، در صورتی که آن وقت هنوز آثاری از برنامه ایشان و حرفی از ایشان نبود و بعدها خداوند به ایشان عنایت نمود و مرجعیّت عام گردید. خداوند ایشان را با اجدادش محشور فرماید.
با احترام
محمّد علی نمازیخواه
14/2/72
نویسنده گوید: به نظر می رسد این داستان غیر از داستانی است که در جلد اوّل شیفتگان از قول حضرت آیةاللَّه لنگرودی نوشته ام، هر چند از جهاتی به آن داستان شبیه می باشد.
داستان شنیدنی محمّد بن عیسی در بحرین
در بحرین دیده به جهان گشوده و نام او را محمّد نهادند و چون نام پدرش عیسی بود به «محمّد بن عیسی» شهرت یافت.
او شخصیّت علمی، دینی و اجتماعی بزرگی داشت و مورد احترام بسیار بود. رهبر عقیدتی، فکری و اخلاقی جامعه بود و بر اثر تقوا و پاکی و ایمان و اخلاص در بارگاه خدا نیز آبرو و احترام خاصّی داشت و به همین جهت در شرایط سختی، خدمت بزرگ و جاودانه و فراموش نشدنی به ملّت و مذهب و دین خدا کرد و با دیدار با امام عصر - علیه السّلام - گره کوری را گشود که هستی و بقای مذهب در گرو گشوده شدن آن بود.
جریان دیدار و داستان شنیدنیش را اینگونه آورده اند:
در دوران سیطره آشکار انگلستان و انگلیسیها بر جزایر خلیج فارس از جمله بحرین کنونی، به کمک آنها رژیم و نظامی بر آنجا تسلّط یافته و مستقرّ شده بود که با مذهب اهل بیت - علیهم السّلام - میانه خوبی نداشت و با اینکه بیشتر ساکنان آن جزیره را شیعیان و دوستداران خاندان وحی و رسالت تشکیل می دادند، نظام حاکم، سنّی مذهب بود و با آنان سر ناسازگاری داشت.
امیر جزیره، فردی سنّی مذهب و متعصّب بود و بدتر از آن وزیری داشت که عنصری خشن و کینه توز و نسبت به خاندان وحی و رسالت و دوستداران آنان بسیار بداندیش و بدخواه بود.
او همواره در پی نقشه ای بود تا شیعیان را زیر فشار قرار دهد تا به هر صورت ممکن از راه و رسم خویش بازگردند و به راه و رسم او درآیند، امّا هرگز در این راه موفّق نبود و در برابر آنان از نظر منطق و استدلال، ضعیف و ناتوان می ماند.
از اینرو مدّتها فکر کرد و با یک نقشه حساب شده ابلیسی، روزی نزد امیر رفت و گفت: «قربان ! خدا را بنگر و سند حقّانیّت و درستی مذهب اهل سنّت را.»
امیر نگاه کرد، دید وزیر اناری آورده است که بر روی آن گویی بطور طبیعی این جملات نگاشته شده است:
لا اله الّا اللَّه،
محمّد رسول اللَّه،
ابوبکر وعمر وعثمان وعلّی خلفاء رسول اللَّه.
امیر انار را گرفت و شگفت زده بر آن نگریست و وزیر را تحسین کرد و پرسید که انار را از کجا آورده است؟
وزیر بداندیش و توطئه گر گفت: «قربان! مهمّ این است که این بزرگترین سند بر حقّانیّت اهل سنّت است و باید شیعیان را مجبور سازید که از چهار راه یکی را برگزینند.»
امیر گفت: «کدام چهار راه؟»
گفت: «یا پاسخ به این دلیل استوار و محکم ما بیاورند که نخواهند توانست و یا به مذهب ما در آیند و یا مردانشان قتل عام و زنانشان به اسارت گرفته شده و اموالشان را به غنیمت بگیریم و یا بسان یهود و نصاری ، مجبور به پرداخت جزیه وتحمّل ذلّت و خفّت شوند.»
امیر که سخت تحت تأثیر او قرار گرفته بود پذیرفت، از این رو دستور صادر شد که بزرگان شیعه را دعوت کنند و مسأله را با آنان در میان گذارند.
روز موعود فرا رسید، بزرگان شیعه به دعوت حکومت گرد آمدند، مجلس پرشکوهی به نظر می رسید، از مذاهب گوناگون حضور داشتند و کسی جز سران حکومت از نقشه خبر نداشت، هنگامی که مجلس آماده شد حاکم بحرین پس از بیان انگیزه دعوت از رهبران مذاهب با دجّالگری بسیار، موضوع انار را طرح کرد و آنگاه تصمیم خویش را نیز به اطّلاع حاضران رسانید و آن انار را نیز به همه نشان داد و ساعتی فرصت داد تا علمای شیعه و بزرگان آنان، هرکدام از راههای چندگانه را که می خواهند برگزینند.
بزرگان شیعه با دیدن انار و شنیدن نقشه ظالمانه و فریبکارانه حاکم و تهدید او دچار اضطراب شدیدی شدند، چرا که پاسخ حاضر برای انار نداشتند.
به همین جهت تنها راهی که به نظرشان رسید، این بود که سه روز مهلت خواستند تا تصمیم خود را بگیرند.
پس از پایان مجلس شوم حاکم، خود در کنار هم نشستند تا چاره ای بیندیشند به همین جهت پس از گفتگوی بسیار، هنگامی که از همه جا نومید و مأیوش شدند، تصمیم گرفتند که به فریادرس درماندگان امام عصر - علیه السّلام - توسّل جویند و حلّ مشکل بغرنج جامعه خویش و نقش برآب شدن نقشه شوم دشمن را ازاو بخواهند.
برای این کار، ده تن از شایستگان خویش را برگزیدند و آنان نیز از میان خویش سه نفر را انتخاب کردند تا هر کدام شبی رو به بیابان نهد و ضمن راز و نیاز با خدا و توسّل به حجّت حقّ، حضرت مهدی - علیه السّلام - از او مدد بخواهد.
به همین جهت شب اوّل یکی از آن سه نفر رفت و از شامگاه تا بامداد به نماز، دعا، توسّل و راز و نیاز نشست، امّا با دست خالی بازآمد و نفر دوّم نیز شب دوّم رفت و او نیز کاری از پیش نبرد.
شب سوّم فرا رسید و جناب «محمّد بن عیسی» سر به بیابان نهاد و در بارگاه خدا با قلبی خاضع، خاشع و پراخلاص به نماز نشست و از خدا خواست که به وسیله حجّت و خلیفه اش امام عصر - علیه السّلام - بندگانش را مدد کند و با چشمانی اشکبار و دلی پرنور و شور، چهره را بر خاک نهاد و حضرت مهدی - علیه السّلام - را به فریادرسی طلبید.
در اوج سوز و گداز و مناجات بود که ندای دلنشینی گوشش را نوازش داد خوب دقّت کرد، دید صدا این است:
«محمّد بن عیسی! چرا سر به صحرا نهاده و در غم و اندوه گرفتار آمده ای؟»
پاسخ داد: «بنده خدا ! مرا به حال خود واگذار که برای کاری خطیر آمده ام؟»
پرسید: «کارت چیست؟»
پاسخ داد: «جز به سرورم و امام زمانم، نخواهم گفت.»
فرمود: «محمّد بن عیسی! خواسته ات را بگو! من صاحب الزّمانم! بگو!»
پاسخ داد: «اگر براستی شما او باشید نیاز به بیان نیست.»
فرمود: «آری! همین طور است، اینک بگویم برای چه آمده ای؟»
گفت: «بگو.»
و آن حضرت جریان گرفتاری شیعیان را بیان فرمود و آنگاه افزود: «محمّدبن عیسی! پاسخ این است، خوب بشنو.»
گفت: «سرورم! سراپا گوش هستم، بفرمایید.»
امام عصر - علیه السّلام - فرمود:
«در سرای وزیر - که لعنت خدا بر او باد - ، درخت اناری است، امسال پس از شکوفه زدن درخت، هنگامی که انارها شروع به رشد نمودند، او قالبی خاصّ از گِل به صورت انار ساخت و آن را به طور دقیق به دونیم نمود و مابین آنها را تهی ساخت، آنگاه جملات مورد نظر خویش را بر آنها نگاشت و آنها را به صورت حساب شده ای بر انارهای کوچک و نارس بست و انار ریز در درون آن قالبها رشد کرد و رسید و به تدریج آن جملات روی پوست انار نگاشته شد. از این رو بامداد فردا به سوی امیر برو و بگو پاسخ آورده ام، امّا تنها در خانه وزیر خواهم گفت، وقتی شما چنین بگویی وزیر می کوشد به صورتی خود را پیش از شما به خانه برساند و قالب را نابود سازد، شما نباید اجازه دهی برود و یا با کسی سخن بگوید. به همراه امیر و وزیر و دیگران هنگامی که به سرای وزیر وارد شدید، سمت راست حیات، غرفه ای است که درب آن بسته است بگو آن را بگشایند و هنگامی که وارد شدی در طاقچه اطاق، کیسه خاصّی است و آن قالب گلین آنجاست، آن را بردار و در برابر امیر بگذار تا فریب وزیر آشکار گردد و بدانند که این توطئه ابلیس است نه کار خدا.
اعجاز و نشان دیگر این است که بگو: ما از درون انار خبر می دهیم و آن این است که اگر انار را بشکنند دانه ای ندارد و جز دود و خاکستر در درونش نخواهید یافت. از وزیر بخواه تا آن انار را بشکند، آنگاه خواهی دید که جز دود چیزی در درون آن نیست و دود آن بر چهره و ریش پلیدش خواهد نشست.»
محمّد بن عیسی، پس از دریافت جواب، زمین ادب را بوسه زد و با قلبی سرشار از شادمانی و مهر و امید بازگشت، تا مژده دهد که با لطف حضرت مهدی - علیه السّلام - گره مشکل را گشوده است.
بامداد آن شب جاودانه، بزرگان شیعه به کاخ امیر رفتند و گفتند که پاسخ لازم را آورده اند، امّا تنها در خانه وزیر بیان خواهند کرد.
وزیر از شنیدن این جمله برخود لرزید و اجازه خواست برای آماده ساختن اوضاع سرای خویش پیش از همه برود، امّا محمّد بن عیسی نپذیرفت. همه با هم رفتند و جناب محمّدبن عیسی طبق آدرسی که مولایش داده بود، قالب را دریافت و به همه نشان داد و افزود که نشان حقّانیّت دیگری بر راه و رسم خاندان رسالت دارد و آن خبر دادن از درون انار است و آن هم همانگونه شد که امام عصر - علیه السّلام - فرموده بود.
حاکم غرق در بهت و حیرت شد و حاضران همه بر او تحسین کردند و پرسیدند: «این حقایق پشت پرده را از کجا و چه کسی آموخته است؟»
گفت: «از مولایمان امام عصر - علیه السّلام -.»
امیر گفت: «امام عصر کیست؟»
محمّد بن عیسی، امامان دوازده گانه را از علی - علیه السّلام - تا حضرت مهدی - علیه السّلام - با نام و نشان و ویژگیهایشان برشمرد و خاطرنشان ساخت که او پناه و ملجأ ماست.
امیر گفت: «اینک، دستت را بده تا من نیز به مذهب اهل بیت - علیهم السّلام - ایمان آورم.» و چنین کرد و وزیر کینه توز را نیز به مرگ محکوم ساخت.
و از آن پس، سیاست خوش رفتاری را با شیعه در پیش گرفت.
این داستان در میان مردم بحرین مشهور است و قبر جناب محمّد بن عیسی در بحرین زیارتگاه اهل دل است.
آری! واقعیّت این است که ما پیروان خاندان پیامبر - علیهم السّلام - دارای استوارترین ملجأ و پناهگاه هستیم و ما امام عصر - علیه السّلام - داریم و اگر براستی تقوای خدا پیشه سازیم و خالصانه به سوی او دست توسّل بگشاییم، ما را به خواست خدا مدد می رساند.(51)
گفتگوی میرزای قمّی با سیّد بحرالعلوم
از مرحوم «ملّا زین العابدین سلماسی» که در خدمت سیّد بحرالعلوم بوده، چنین نقل است که:
روزی درنجف اشرف محضر عالم بزرگوار فخر الشّیعة علاّمه «طباطبایی بحرالعلوم» - قدّس سرّه - نشسته بودیم که عالم محقّق «میرزا ابوالقاسم قمّی» صاحب کتاب قوانین - رحمه اللَّه - که آن سال برای زیارت ائمّه عراق - علیهم السّلام - و طواف بیت اللَّه الحرام از ایران به آنجا سفر کرده بودند، وارد شد.
افراد حاضر یکی پس از دیگری رفتند و من با سه نفر از خاصّان اصحاب که همه مجتهد و دارای ورع و تقوی بودند، ماندیم.
محقّق قمّی رو به سیّد بحرالعلوم کرد و گفت: «شما که جسماً و روحاً درجات والایی را رسیده اید و قرب مکان ظاهری و باطنی را نایل گشته اید، به ما هم از آن نعمتها و بهره های زیاد غیرمتناهیّه چیزی بدهید و مطّلع نمایید.»
سیّد بحرالعلوم فرمود: «شب گذشته (یا دو شب قبل، تردید از راوی است) به مسجد کوفه رفته بودم تا ادای نافله شب نمایم و تصمیمم این بود، که اوّل صبح به نجف برگردم که درسم ترک نشود.
وقتی از مسجد بیرون آمدم، شوقی در دل برای رفتن به مسجد سهله احساس کردم، لکن خیال را از ترس نرسیدن به مباحثه قبل از صبح، منصرف کردم و علاقه و شوق پیوسته زیاد می شد و قلبم میل به مسجد سهله داشت. متردّد بودم ناگاه بادی وزید و مرا به طرف مسجد سهله برد، داخل مسجد شدم. مسجد را خالی از جمعیّت دیدم، تنها، شخص بزرگواری را مشاهده کردم که مشغول به مناجات با قاضی الحاجات بود به کلماتی که قلب را منقلب و چشم را گریان می کرد، حالم متغیّر شد و دلم از جا کنده شد و زانوهایم به لرزه افتاد و اشکم جاری شد؛ از دعاهایی بود که مناجات کننده انشاء می کرد نه آنکه از محفوظات او باشد.
در مکان خود ایستادم و گوش می دادم و لذّت می بردم، تا آنکه مناجات را تمام و به من توجّه کردند و به زبان فارسی فرمود: «مهدی بیا !»
پس چند قدمی پیش رفتم و ایستادم، امر فرمود که: باز پیش روم. اندکی رفتم و توقّف کردم، باز امر فرمود: «پیش بیا !» و فرمود: «ادب در امتثال است.» پس، پیش رفتم تا جایی که دست آن جناب به من و دست من به او می رسید و کلماتی فرمود.»
مرحوم سلماسی گفت: «در اینجا بود که سیّد رشته سخن را تغییر داد و شروع کرد به جواب سؤال فقهی که قبلاً محقّق قمّی پرسیده بود. پس از خاتمه آن بحث، میرزای قمّی عرض کرد که: «آن کلام چه بود؟» سیّد بحرالعلوم با دست اشاره فرمود که: آن از اسرار مکتوم است.»(52)
افاضه قرآن به عنایت امام زمان (ارواحنا فداه)
«حاج علی آقا سلمان منش» معروف به «بزّاز» که ورع ایشان مورد تصدیق عموم است و اهل شیراز می باشند، فرمود:
«من در طفولیّت به مکتب نرفته و سواد نداشتم، در اوّل جوانی سخت آرزو داشتم بتوانم قرآن مجید را بخوانم.
تا اینکه یک شب با دلی شکسته برای رسیدن به این آرزو به حضرت ولیّ عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه - متوسّل شدم.
در خواب دیدم: کربلا هستم، شخصی به من رسید و گفت: «در این خانه بیا که تعزیه حضرت سیّد الشّهداء - علیه السّلام - در آن برپا است و استماع روضه نما .» قبول کرده، وارد شدم.
دیدم، دو نفر سیّد بزرگوار نشسته اند و جلوی آنها ظرف آتشی است و سفره نانی پهلوی آنهاست. پس، قدری از آن نان را گرم نموده به من مرحمت فرمودند و من آن را خوردم و ذکر مصائب اهلبیت را گوش دادم.
وقتی از خواب بیدار شدم، حسّ کردم به آرزوی خود رسیده ام پس قرآن مجید را باز کردم، دیدم کاملاً می توانم بخوانم.
در مجلس قرائت قرآن حاضر شدم و هرکس غلط می خواند یا اشتباه می کرد به او می گفتم، حتّی استاد قرائت هم اگر اشتباهی داشت، می گفتم.
استاد گفت: «فلانی! تو تا دیروز سواد نداشتی، قرآن را نمی توانستی بخوانی، چه شده که چنین شده ای؟»
گفتم: «به برکت حضرت حجّت - علیه السّلام - به مقصد رسیدم.»(53)
نجات شیخ محمّد انصاری به برکت توسّل
به امام زمان (علیه السّلام)
شیخ محمّد انصاری، ساکن سرکوه داراب، که شخص ورع متّقی است، فرمود: «در سفرم به سامرّا، چون خواستم به سرداب مقدّس مشرّف شوم، مغرب گذشته بود و نماز واجب را نخوانده بودم. مسجدی که متّصل به درب سرداب است دیدم که نماز جماعت است و نمی دانستم که این مسجد به تصرّف اهل تسنّن است و مشغول نماز عشاء هستند.
پس، به اتّفاق فرزندم وارد شبستان شده و در گوشه ایی از شبستان مشغول نماز و سجده بر تربت امام حسین - علیه السّلام - شدم و چون از جماعت فارغ شدند جمعیّت از جلوی من گذشته و به حالت غضب به من نظر می کردند و ناسزا می گفتند. پس دانستم که اشتباه کردم و تقیّه نکردم و چون همه رفتند، ناگاه تمام چراغهای شبستان را خاموش کرده و در را به روی من بسته و هر چه استغاثه کردم و فریاد زدم که: «من، غریب و زوّارم!» به من اعتنایی نکردند و در آن وقت، حالت وحشت و اضطراب عجیبی در من و فرزندم پیدا شد و می گفتم خیال کشتن ما را دارند. پس، گریان و نالان، با حالت اضطرار به حضرت حجّت بن الحسن - علیه السّلام - متوسّل و از پروردگار به وسیله آن بزرگوار، نجات خود را خواستیم؛ ناگاه فرزندم که نزدیک دیوار بود و ناله می کرد، گفت: «پدر! بیا که راه پیدا شد و ستونی که جزء دیوار و نزدیک به درب شبستان است، بالا رفته.» چون نظر کردم، دیدم تقریباً به مقدار دو، سه وجب، ستون از زمین بالا رفته به طوری که به آسانی از زیر آن می توان خارج شد. من و فرزندم از زیر آن خارج شدیم و چون بیرون آمدیم، ستون به حالت اولیّه خود برگشت و راه مسدود شد؛ شکر خدا را به جا آوردم. فردا آمدم همانجا را ملاحظه می کردم هیچ اثر و نشانه ایی از حرکت ستون دیده نشد و سر سوزنی هم شکاف در دیوار نمایان نبود.»(54)
آیت اللَّه بروجردی - قدّس سرّه - ، فقیه جامع الشّرایط
و جانشین امام زمان - علیه السّلام - است
از مرحوم «شیخ محمّد نهاوندی» نقل شده که شبی در عالم رؤیا دید که: به زیارت حضرت رضا - علیه السّلام - مشرّف شده و سمت بالای سر، حضرت حجّت بن الحسن - عجّل اللَّه تعالی فرجه - را می بیند، با خود می گوید: خوب است اجازه تصرّف در سهم امام - علیه السّلام - را که از آقایان مراجع تقلید می گیرند از خود آقا بگیرد.
خدمت آقا رسیده و بعد از بوسیدن دست مبارک حضرت، عرض می کند که: «تا چه اندازه اذن می دهید در سهم حضرتت، تصرّف نمایم؟»
حضرت می فرماید: «ماهی فلان مقدار.» (و مقداری را تعیین می فرماید) و از نظرش غایب می شود.
پس از مدّتی شیخ محمّد مزبور به مشهد مقدّس مشرّف می شود و اتّفاقاً همان اوقات مرحوم آیةاللَّه العظمی «حاج آقا حسین بروجردی» هم مشرّف شده بودند.
روزی، شیخ محمّد، به حرم مشرّف شد و به سمت بالای سر آمد چشمش افتاد که جای حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - آقای بروجردی نشسته است. به خاطرش گذشت که چون اکثر آقایان مراجع، اجازه تصرّف در سهم امام گرفته، خوب است از این بزرگ مرجع نیز اجازه بگیرد.
خدمت ایشان می رسد و بعد از دست بوسی در مال امام - علیه السّلام - طلب اذن می کند.
ایشان می فرماید: «فلان مقدار.» (همان مبلغی که حضرت حجّت در خواب فرموده، بودند.)
شیخ محمّد، تفصیل خواب چند سال قبل را می گوید و مقام شامخ آیةالله العظمی بروجردی - قدّس سرّه - از این خواب روشن می گردد.(55)
آری! شیعیان باید قدر و ارزش علما و مراجع تقلید را بدانند که آنها جانشینان حضرت حجّت اند.
داستانی شنیدنی
از آیت اللَّه العظمی سیّد محمود شاهرودی
حضرت حجّت الاسلام، آقای «حاج سیّد اسداللَّه مدنی» در نامه ای که مرقوم فرموده اند، چنین می نویسد:
«روز عیدی بود، نزدیک ظهر به قصد زیارت مرحوم آیت اللَّه «حاج سیّد محمود شاهرودی» - قدّس اللَّه نفسه الزّکیّه - به منزلشان رفتم با اینکه دیر وقت بود و رفت و آمد تمام شده و معظّم له اندرون تشریف برده بودند؛ اظهار لطف فرموده، دوباره به بیرونی برگشتند.
به مناسبتی که پیش آمد فرمودند: «وقتی با مرحوم «عباچی» از بلده طیّبه کاظمین - علیهما السّلام - پیاده به قصد زیارت سامرّاء حرکت کردیم، بعد از زیارت سامرّاء و زیارت حضرت سیّد محمّد - سلام اللَّه علیه - حرکت کردیم. یک فرسخی راه رفته بودیم که آقای عباچی به کلّی از حال رفته و قدرت حرکت از او سلب و روی زمین افتاد و به من فرمود: «چون مرگ من حتمی است و نه می توانم به راه ادامه دهم و نه برگردم و از دست شما نیز کاری ساخته نیست و ماندن شما القاء نفس در تهلکه و حرام است، بنابراین بر شما واجب است که حرکت کرده و خودتان را نجات بدهید و نسبت به من هم، چون هیچ کاری از شما ساخته نیست، تکلیفی ندارید.»
به هر حال با کمال ناراحتی، من ایشان را همانجا گذاشته و بر حسب تکلیف حرکت کردم، فردا که به سامرّاء رسیدم و وارد خان شدم، ناگهان دیدم آقای عباچی از خان رو به بیرون می آیند، بعد از سلام و دیدنی پرسیدم: «چطور شد که قبل از من آمدید؟!»
ایشان فرمودند: «بلی! چنانچه دیروز دیدی من مهیّای مرگ بوده و هیچ چاره ای تصوّر نمی کردم، حتّی دراز کشیده و چشمها را روی هم گذاشته و منتظر مرگ بودم فقط گاهی که صدای نسیمی را می شنیدم، به خیال اینکه حضرت ملک الموت است به قصد دیدار و زیارتش چشمها را باز کرده، چون چیزی نمی دیدم دوباره چشمها را می بستم، تا وقتی به صدای پایی چشم باز کرده، دیدم شخصی لباس عربی معمولی به تن و افسار مرکبی به دستش بالای سرم ایستاده است از من احوال پرسی فرموده و جهت خوابیدن را در وسط بیابان پرسیدند، جواب دادم: «تمام بدنم درد می کند و قدرت حرکت از من سلب شده.»
فرمودند: «بلند شو! تا شما را برسانم.»
عرض کردم: «قدرت ندارم.»
با دست خود مرا بلند نموده سوارم کرد و احساس می کردم به هر جایی از بدنم دست می زند، راحت می شوم و آثاری از درد نمی ماند به نحوی که تمام اعضایم راحت شد و ابداً احساس خستگی نداشتم، ناگاه متوجّه شدم که این آقا که پیاده اند شال سبزی به کمر بسته اند، از ایشان خواستم که سوار شود، فرمود: «نه! من به پیاده روی عادت دارم.» من خود خجالت کشیدم که سیّدی از ذرّیّه رسول خدا - صلّی اللَّه علیه وآله - پیاده و من سوار باشم، فوراً دست و پایم را جمع کرده، خودم را پایین انداخته و عرض کردم: «آقا ! خواهش می کنم شما سوار شوید.» ناگاه خود را در خان دیده و از کسی خبری نبود.»(56)
نویسنده گوید: «شهید دستغیب» بعد از نقل این داستان می نویسند: نظیر این داستان همانی است که از آیت اللَّه سیّد شهاب الدّین مرعشی نقل گردیده، وقتی پیاده از سامرّاء برای زیارت سیّد محمّد می رفتند «که ما آن را تماماً با دو تشرّف دیگر این بزرگ مرجع - قدّس سرّه - در جلد اوّل شیفتگان نوشته ایم».
خاطره ای از آیت اللَّه العظمی میلانی (قدّس سرّه)
آیت اللَّه العظمی «میلانی» - قدّس سرّه - از مراجع بزرگ تقلید و مقیم مشهد مقدّس بود و حدود سی سال حوزه علمیّه آن سامان و مرجعیّت تقلید را به عهده داشت.
او عالمی ربّانی، مجتهدی با وقار، مرجعی استوار، عابدی پارسا و سالکی ناصح و جامع معقول و منقول و حاوی اصول و فروع و از فقهای کم نظیر زمان ما بود.
او خاطرات آموزنده و سازنده ای داشت و دارای حالات و مقامات معنوی ویژه ای بود که برخی او را از کسانی می شناختند که به افتخار دیدار امام عصر - علیه السّلام - نایل آمده بود.
حجّة الاسلام والمسلمین جناب «حاج آقای شریف رازی» فرمودند: روزی در محضرش بودیم که یکی از فضلا روی منبر، داستانی را از «اسرار الشّهادة» نقل کرد که آیت اللَّه فرمودند: «همیشه مطالبی را که با موازین عقلی و شرعی هماهنگ است، نقل کنید و از نقل مطالب سست و بی پایه و اساس جدّاً اجتناب کنید که انسان در برابر گفتار و عمل خود مسئول خواهد بود.» و آنگاه فرمود:
دو برادر سیّد تبریزی بودند و یکی از آن دو روحانی و دیگری بازاری بود. هر دو مستطیع شدند و امکان تشرّف به مکّه برایشان فراهم شد.
برادر بازاری گفت: «به خواست خدا، امسال باید برویم و خانه خدا را زیارت کنیم.» امّا دیگری گفت: «من امسال آمادگی و فرصت ندارم، از سوی دیگر، محرّم نزدیک است و مجالس متعدّدی دعوت شده ام، شما برو - ان شاء اللَّه - من سال آینده می روم.»
برادر کاسب اصرار کرد، آیه و حدیث خواند، امّا اثری نبخشید، به همین جهت خودش رفت و برادر روحانی او پس از چند ماه از دنیا رفت و حجّ به گردنش ماند. برادر کاسب، نسبت به او بسیار تأسّف خورد و همواره در این اندیشه بود که او گرفتار عذاب است یا مورد بخشایش قرار گرفته است؟ یک شب او را در خواب دید که در باغ زیبایی با وضعیّت مطلوب و پسندیده ای زندگی می کند وبه برادرش گفت: «نگران من نباش که از نجات یافتگان هستم.»
پرسید: «چطور مورد لطف قرار گرفتی؟»
پاسخ داد: «پس از مرگ مرا پای حساب بردند و به جرم ترک فریضه حجّ در یک نقطه تاریک و وحشتناک و بدبو زندانی ساختند و دچار کیفر کردارم شدم. زیر فشار عذاب طاقت فرسا دست توسّل به سوی مادرم حضرت فاطمه زهرا - علیهاالسّلام - گشودم و گفتم: مادرجان! درست است که من فریضه ای را ترک نموده ام، امّا من عمری از حسین عزیزت سخن گفته ام، شما مرا نجات بخش!» و پس ازاین توسّل خالصانه بود که درب زندانم گشوده شد و گفتند: «مادرت فاطمه، تو را خواسته است.» مرا نزد مادرم بردند واو از امیرمؤمنان - علیه السّلام - درخواست کرد که مرا ببخشاید و نجاتم را از خدا بخواهد، امّا او فرمود: «دختر گرامی پیامبر! ایشان روی منبر به مردم بارها گفته است که: اگر کسی فریضه حجّ را در صورت امکان و توان ترک کند به هنگام مرگ به او گفته می شود: یهودی یا نصرانی یا مجوسی بمیر! امّا خودش ترک کرده است. من چه کنم؟»
مادرم فرمود: «راهی برای نجات او بیابید.»
میرمؤمنان - علیه السّلام - فرمود: «تنها یک راه به نظر می رسد که خدا او را ببخشاید و آن این است که از فرزندت مهدی - علیه السّلام - بخواهی امسال به نیابت او حجّ کند و مادرم چنین کرد و فرزندش مهدی - علیه السّلام - پذیرفت و من نجات یافتم و آنگاه مرا به این باغ زیبا و پرطراوت آوردند.»(57)
آری! مهدی جان!
بغیر عشق توأم ای شها گناهی نیست gggggچرا بسوی منت از کرم نگاهی نیست؟gggggمن از جفای تو بر درگه تو می نالم gggggکجا روم؟ چه کنم؟جزتوأم پناهی نیست gggggبگفتیم ز کمندم بجوی راه فرارgggggبجز بسوی توأم هیچ سوی راهی نیست gggggملوک را سر ذلّت بر آستانه توست gggggبلی بغیر تو درملک پادشاهی نیست gggggاگر مرا کشی یا به لطف بنوازی gggggسؤال معترض و حکم دادخواهی نیست ggggg
دیدار امام زمان (علیه السّلام) ظرفیّت می خواهد
یکی از طلاّب جوان که محبّ اهل بیت - علیهم السّلام - و از خانواده علم است و راضی به ذکر نامشان نشدند، این قضیّه را نقل و به درخواست بنده، نوشتند.
در سال 1363 شمسی، تصمیم گرفتم چهل شب چهارشنبه به «مسجد جمکران» مشرّف شوم، تا شاید به ملاقات آقا امام زمان - علیه السّلام - نایل شوم.
شب چهلم نیز مشرّف شدم، امّا به ظاهر نتیجه ای نگرفتم. مدّتها بود این سؤال در ذهنم بود که: «چرا من نتیجه ای نگرفتم؟» و با خود می گفتم: «اگر من چهل بار، درب خانه ای را می زدم حتماً در به رویم باز می شد، امّا چرا این در برویم باز نشد و آقا توجّهی نکردند؟» محضر مرحوم حضرت آیةاللَّه العظمی «نجفی مرعشی» - قدّس سرّه - رسیده، عرض کردم: «قضیّه این است و مگر شما نفرمودید این معنی مجرّب است؟»
آقا بلافاصله فرمود: «گفتم مجرّب است، نه اینکه روایت داشته باشد.»
تا اینکه در سحر روز پنجشنبه 26 دی، 1370 شمسی، برابر با دهم رجب، 1412 قمری، مصادف با سالروز ولادت حضرت جواد - علیه السّلام - پس از خواندن نماز شب و نافله و نماز صبح و تعقیبات به بستر رفته تا اندکی استراحت کنم، هنوز خوابم نبرده و تازه چشمانم گرم شده بود که ناگهان دیدم انواری بسوی من افاضه می شود و من به این نور خیره شده بودم. حالت سنگینی بر وجودم سایه افکنده، عرق به پیشانیم نشسته بود و قدرت حرکت و اراده از من سلب شده بود، احساس می کردم در عالم دیگری هستم و سعی می کردم که خود را از این حالت بیرون ببرم. مثل اینکه به قلبم التماس می کردم که این نور از مقابل من دور شود، چون طاقتم داشت تمام می شد. با خود گفتم: «این نور امام زمان - علیه السّلام - است و من که قابلیّت دیدن نور وجود امام زمان - علیه السّلام - را ندارم، چگونه توقّع دیدار آن وجود مبارک را دارم و مسلّم اگر من آقا را می دیدم، قالب تهی می کردم.»
پس از حدود سه دقیقه، که نور از جلو چشمم برطرف شد و به حالت عادی برگشتم، با خود گفتم: «مثل سیّد بحرالعلوم و مقدّس اردبیلیها، چه ظرفیّتی داشتند که بارها آقا را دیدار می کردند، ما که تاب دیدن نور امام زمان - علیه السّلام - را هم نداشتیم.» دلم می خواست این را برای کسی تعریف کنم، دوباره خوابیدم، این بار مرحوم پدرم را در خواب دیدم.(58)
به ایشان گفتم: «پدر! می خواهم جریانی را که اتّفاق افتاده، بگویم.» با تبسّمی که بر لب داشتند، فرمودند: «بابا جان! تعریف کن، ببینم.» امّا قبل از تعریف، گریه امانم نمی داد و بالأخره با گریه تعریف کرده و از خواب بیدار شدم. صبح به محضر حضرت آیةاللَّه العظمی «گلپایگانی» - قدّس سرّه - رسیدم و ماوقع را تعریف کردم ایشان در حالی که تحت تأثیر قرار گرفته بودند، فرمودند: «این بیانگر آن است که زیارت و توسّل شما مورد نظر آقا امام زمان - علیه السّلام - قرار گرفته و این واقعه هم خواب و خیال نبوده، بلکه واقعیّت و حقیقت داشته است.» 26/1/1371
تشرّف حاج عبّاس کاریزنوئی در مکّه معظّمه
دهه دوّم ماه ربیع المولود سال 1413، که به مشهد علیّ بن موسی الرّضا (علیه آلاف التّحیّة والثّناء) مشرّف بودم، با جناب مستطاب آقای «محمّد خزاعی» که از خدمتگزاران بااخلاص و رئیس اداره خدمه حرم مطهّر است ملاقات نمودم. سخن از مشتاقان امام زمان - علیه السّلام - به میان آمد و افرادی که در این زمان، درک محضرش را نموده اند، به تناسب، ایشان قضیّه ذیل را نقل کردند:
در سال 1412 قمری، مطابق با 1370 شمسی، به عنوان مدیر گروه، مشرّف به حجّ شدم. اکثر مسافرین همراه ما، از خانواده محترم شهدا بودند. یکی از حجّاج، شخصی بنام آقای «حاج عبّاس کاریزنوئی» بود که مبتلا به آسم (نفس تنگی) شدید بود و به همین جهت، این پیرمرد ضعیف و ناتوان به نظر می رسید. در «مدینه» مرتّب به دکتر مراجعه می کرد و دوا می گرفت و برای تنفّس از پمپ مخصوص آسم استفاده می کرد.
روزی خبر دادند که «حاج عبّاس» در شرف مرگ است و به حالت اغما افتاده، بالای سرش رفتم. بیهوش افتاده بود، فوراً از همان پمپ استفاده کرده و به او نفس دادیم، با تلاش زائرین، حالش رو به بهبودی رفت و قدری بهتر شد. توقّفمان در «مدینه» تمام شد و به «مکّه» رفتیم.
با سختی، اعمال عمره تمتّع را انجام داد و آماده برای حجّ تمتّع شد. وقتی به «عرفات» رسیدیم، باز حالش دگرگون و ناراحتیش شدید شد به درمانگاه رفت و دوا گرفت.بعد از بیتوته در «مشعر» به «منی » رفتیم، صبح به چادر مخصوص من آمد و گفت: «من دارم می میرم، زود مرا به دکتر برسان.» و خیلی ناراحت بود.
با یکی از خدمه او را به درمانگاه فرستادم. وقتی برگشت اظهار داشت: «ما که وارد چادر دکتر شدیم، تعداد زیادی مریض، مرد و زن به انتظار ایستاده بودند، لکن چون دکتر حال مرا دید، بدون نوبت مرا صدا زد و معاینه کرد و دارو داد.» شخصی که همراه او بود، گفت: «من از دکتر پرسیدم، حال بیمار چگونه است؟ گفت: خیلی وخیم است به همین جهت، بدون نوبت او را دیدم، شما هم هوای او را داشته باشید.»
حجّاج برای «رمی جمرات» آماده شدند و این مریض با چند نفر در چادر ماندند، بعد از بازگشت از «رمی جمرات» و استراحت و صرف نهار به مسلخ رفته و قربانی کردیم. بعد از بازگشت از مسلخ، خدمه کاروان و چند نفر از حجّاج اظهار داشتند که: «عبّاس را آوردند.» و همه خوشحال شدند. معلوم شد که بعد از رفتن ما به «جمرات» ایشان به اتّفاق خانم یکی از بستگان و حاجی دیگری، برای «رمی جمرات» رفته بودند و ایشان گم شده بود و ما خبر نداشتیم، وقتی که گفتند: «حاج عبّاس را آوردند.» من نزد او رفتم و از حالش پرسیدم و اینکه: «کجا گم شدی؟»
گفت: «تا محلّ «رمی» با رفقا بودم، بعد که بیرون آمدیم گم شدم، به طرف چادرها به راه افتادم، چون حواسّم جمع نبود و ناراحت بودم، یک وقت متوجّه شدم که در جایی هستم که جز من کسی در این مسیر نیست. هوا گرم و آفتاب داغ و با وضع ناراحتی که داشتم، خیلی نگران شدم.
در این هنگام چشمم به اتومبیلی که در کنار بیابان ایستاده بود، افتاد. برای کمک، به طرف اتومبیل رفتم، دیدم چند نفر که اعضای یک خانواده اند، سرنشین این ماشینند. پیش مرد خانواده رفتم و با مختصر عربی که می دانستم فهماندم که آب می خواهم، گفت: «بنشین تا برایت آب بیاورم.» تا نشستم، گفتم: «یا اللَّه! یا علی! یا محمّد!»
مرد عرب با عصبانیّت و پرخاش گفت: «مو علی، مو محمّد، فقط اللَّه، انت جعفری؟» گفتم: «نعم!» مرا طرد کرد و گفت: «اِمش.» و به من آب هم نداد.
از ترس بلند شدم و به راه افتادم، جوان آن مرد، دنبالم آمد و ظرف آب را به دستم داد و فهماند که: «پدرم خیلی عصبانی است، زود بخور و برو که ممکن است تو را بکشد.»
به راه افتادم و چون جایی را بلد نبودم تا نزدیک غروب راه می رفتم، حالم کاملاً دگرگون و مشرف به مرگ بودم، نفس تنگی و ضعف مرا ناراحت کرده بود. از خداوند مدد خواستم و توسّل به اهل بیت - علیهم السّلام - خصوصاً امام زمان - علیه السّلام - پیدا کردم. در این هنگام چشمم به درختی افتاد، با خود گفتم: «حالا که می میرم، بهتر است خودم را به درخت برسانم که زیر درخت بمیرم.»
هنوز به درخت نرسیده بودم که صدایی شنیدم به زبان فارسی می گفت: «حاج عبّاس! حاج عبّاس!»
برگشتم، جوانی را با پیراهن سفید و عبای زرد رنگی که حاشیه داشت، دیدم، گفت: «بیا!» به طرف او رفتم و چون وضعیّت قبلی را از آن خانواده دشمن ولایت دیده بودم، ترسیدم و دست آن جوان را بوسیدم. احساس کردم بوی عطر مخصوصی دارد که تا به حال چنین عطری را استشمام نکرده بودم.
با خود گفتم: «من نفس تنگی دارم و دکتر مرا از این بوها و عطرها منع کرده، الآن حالم بدتر می شود.» جوان در حالی که به من نگاه می کرد، سرش را بالا آورد و متوجّه سینه من شد، به طرف سینه ام دمید و فرمود: «اینجا چه می کنی؟»
گفتم: «آقا کاروان خود را گم کرده ام.» و نتوانستم اسم کاروان را بخوبی ببرم، آن جوان اسم کاروان را فرمود؛ گفتم: «آری! همین است.» دست خود را جلو آورده و برای دوّمین بار دست او را بوسیدم، چند لحظه طول نکشید و چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که به من فرمودند: «بالای سر خود را نگاه کن.»
نگاه کردم، دیدم ماهی بزرگی که ستاد امدادکنندگان بالای چادرهای نزدیک چادر ما نصب کرده بودند پیدا شد. بعد پرسید: «کاروان و چادر را می دانی؟» گفتم: «بلی! همین جاست! این علامتش می باشد.» مجدّداً فرمودند: «خوب نگاه کن.» و من دو مرتبه سر بلند کردم، نگاه به ماهی کرده گفتم: «همین جاست.» سر را پائین کردم دیدم کسی نیست و تنها ماندم.
متوجّه شدم که به من عنایتی شده و این آقای عربی که به زبان فارسی با من سخن گفت، وجود اقدس امام زمان - ارواحنا فداه - بود که در طیّ چند قدم مرا به اینجا رساند با اینکه بعد فهمیدم از «مشعر» به «عرفات» رفته بودم(59) بعد شروع کردم به سر و صورت خود زدن که چه نعمت بزرگی را از دست داده ام و حضرت را نشناختم.
یک جوان شیرازی با مادرش نزدیک من بودند، جلو آمدند و گفتند: «چرا خود را می زنی؟ چه شده؟» گفتم: «شما این آقایی که همراه من بود، ندیدید کجا رفت؟» جوان شیرازی به من گفت: «من کسی را ندیدم.» ولی مادرش گفت: «من شنیدم که این آقا با شخصی صحبت می کرد، لکن کسی را ندیدم.» و دستش را از زیر چادر به دست من مالید و برای تیمّن و تبرّک به سر و صورتش مالید و به پسرش گفت تا مرا به چادر بیاورد.»
بعد از این جریان، حالش کاملاً خوب و دواها را کنار گذاشت و ضعف نداشت و تا مدّتی که آنجا با هم بودیم، سرحال بود و هر وقت می خواست اتوبوس سوار شود مثل جوانی سرحال و شاد، سوار می شد و محتاج کسی نبود.
حاج محمّد علی فشندی تهرانی
چنانکه در جلد اوّل شیفتگان نوشته ام، یکی از افراد مخلص و باصفا که خداوند دلش را به نور محبّت اهلبیت - علیهم السّلام - روشن نموده، مرحوم «حاج محمّدعلی فشندی تهرانی» است که در صحن مقدّس حضرت معصومه - علیهاالسّلام - یک سال قبل از فوتش او را زیارت کردم و حکایات جالب و بسیار شنیدنی داشت از جمله فرمود:
«سالی جهت زیارت اربعین، عازم کربلا شدیم. موقعی بود که برای هر نفر جهت گذرنامه چهارصد تومان می گرفتند. بعد از گرفتن گذرنامه، خانواده گفت: «من هم می آیم.» ناراحت شدم که چرا قبلاً نگفته.
خلاصه، بدون گذرنامه حرکت نمودیم و جمعیّت ما 15 نفر بود، چهار مرد و یازده زن و یک علویّه همراه ما بود که با دو نفر از همراهان قرابت داشت و عمر آن علویّه صد و پنج سال بود، خیلی به زحمت او را حرکت دادیم.
ما با اینکه گذرنامه برای خانواده نداشتیم به سهولت از دو مرز ایران و عراق گذشتیم قبل از اربعین به کربلا مشرّف شدیم و زیارت نجف رفتیم. در هفدهم ربیع الاوّل قصد کاظمین و سامرّاء نمودیم، آن دو نفر مرد که از خویشان علویّه بودند، می گفتند: «علویّه را در نجف می گذاریم تا برگردیم.» من قبول نکرده، گفتم: «زحمت این علویّه با من است و من او را می آورم.»
حرکت کردیم، در ایستگاه راه آهن کاظمین برای سامرّاء، جمعیّت بسیار بود و همه در انتظار آمدن قطار بودند که از کرکوک موصل بیاید و به بغداد برود و بعد از آن برگردد و مسافرها را سوار کند، با این جمعیّت زیاد تهیّه بلیط بسیار مشکل بود.
ناگاه سیّد عربی که شال سبزی به کمر بسته بود، نزد ما آمد و گفت: «حاج محمّدعلی! سلام علیکم! شما پانزده نفر هستید.»
گفتم: «بله!»
فرمود: «شما اینجا باشید! این پانزده بلیط را بگیرید، من با قطار به بغداد می روم و برمی گردم یک کوپه دربست برای شما می گیریم، شما از جای خود حرکت نکنید. قطار از کرکوک آمد و سیّد سوار شد و رفت.
بعد از نیم ساعت قطار آمد، جمعیّت هجوم آوردند و رفقا خواستند بروند من مانع شدم، قدری ناراحت شدند، همه سوار شدند. آن سیّد آمد و ما را سوار قطار نمود، یک اطاق دربست جهت ما بود تا وارد سامرّاء شدیم. آن آقا سیّد فرمود: «شما را می برم منزل سیّد عبّاس خادم.»
آنجا نزد سیّد عبّاس رفتیم و گفتم: «ما پانزده نفر هستیم و دو اطاق می خواهیم و شش روز هم اینجا هستیم، چه مقدار به شما بدهم؟»
گفت: «یک آقا سیّد کرایه شش روز شما را با تمام مخارج خوراک و زیارت نامه خوان داد، روزی دو مرتبه هم شما را ببرم سرداب و حرم.»
گفتم: «سیّد کجاست؟»
گفت: «الآن از پلّه های عمارت پایین رفت.»
هر چند دنبالش رفتم او را ندیدم، گفتم: «از ما طلب دارد، پانزده بلیط برای ما خریداری نموده.»
گفت: «من نمی دانم! تمام مخارج شما را هم داد.»
خلاصه، بعد از شش روز آمدیم کربلا نزد مرحوم آیت اللَّه العظمی «آقا میرزا مهدی شیرازی» رفتم و جریان را گفتم و راجع به بدهی نسبت به سیّد پرسیدم.
مرحوم آیت اللَّه میرزا مهدی فرمود: «آیا با شما از سادات کسی هست؟»
گفتم: «آری! علویّه ای است.»
فرمود: «آن وجود اقدس امام زمان - ارواحنا فداه - بوده است.»
مسجد جمکران و زیارت کربلا به عنایت
امام زمان (علیه السّلام)
و نیز حاجی مزبور فرمود: با «آقا سیّد باقر خیّاط» و جمعی رفتیم به مسجد جمکران همه خوابیدند و من بیدار بودم و یک پیرمردی که در پشت بام شمعی روشن کرده بود و دعا می خواند، من مشغول نماز شب بودم. ناگاه دیدم هوا روشن شد با خود گفتم: «ماه طلوع نموده.» هر چند نگاه کردم، ماه را ندیدم، یک مرتبه دیدم به فاصله پانصد متری زیر یک درخت سیّد بزرگواری ایستاده و این نور از آن آقاست.
به پیرمرد گفتم: «شما کنار آن درخت سیّدی را می بینید؟»
گفت: «هوا تاریک است، چیزی دیده نمی شود، خوابت می آید برو بخواب!» دانستم که آن شخص نمی بیند.
نزدیک آقا رفتم و عرض کردم: «من می خواهم کربلا بروم، لکن نه پول دارم نه گذرنامه، اگر تا صبح پنجشنبه آینده گذرنامه با پول تهیّه شود، می دانم امام زمان هستید والاّ یکی از سادات می باشید.»
ناگاه دیدم آقا نیست و هوا تاریک شد، صبح به رفقا داستان را گفتم، بعضی از آنها مرا مسخره کردند.
گذشت، تا روز چهارشنبه صبح زود در میدان فوزیه سابق، برای کاری آمده بودم و منزل در شمیران بود، کنار دیواری ایستاده بودم و باران می آمد. پیرمردی آمد نزد من که او را نمی شناختم، گفت: «حاج محمّد علی! می خواهی کربلا بروی؟»
گفتم: «مایلم! ولی نه پول دارم و نه گذرنامه.»
گفت: «شما ده عدد عکس با دو عدد رونوشت شناسنامه بیاور.»
گفتم: «عیالم را نیز می خواهم، ببرم.»
گفت: «مانعی ندارد.»
فوراً رفتم منزل و عکس و رونوشت را تهیّه کردم و آوردم.
گفت: «فردا صبح همین وقت بیایید اینجا.»
فردا صبح، در همان محلّ، آن پیرمرد آمد، گذرنامه را با ویزای عراقی به ضمیمه پنج هزار تومان به من داد و رفت و دیگر او را ندیدم.
به منزل آقا «سیّد باقر» رفتم، ختم صلوات داشتند، بعضی از رفقا از راه مسخره گفتند: «گذرنامه را گرفتی؟»
گفتم: «بلی!» و ماجرا را گفتم، شروع کردند به گریه کردن و گفتند: «خوش به حالت با این سعادت.»
نویسنده گوید:
علاوه بر اینکه این دو داستان را مرحوم فشندی برایم بیان کردند و یادداشت نمودم. مرحوم آیت اللَّه شهید دستغیب نیز در کتاب داستانهای شگفت، صفحه 449 و صفحه 454، نقل فرموده اند.
اسماعیل هرقلی
ازتشرّف یافتگان به محضر مبارک امام عصر - علیه السّلام - یکی هم «اسماعیل هرقلی» بود.
او در عراق و در شهر «حلّه» در روستایی به نام «هرقل» زندگی می کرد و به همین جهت هم به «اسماعیل هرقلی» شهرت یافت.
او بر اثر یک بیماری رنج آور و غیرقابل تحمّل، ناگزیر خانه و خاندانش را ترک و به «حلّه» و بغداد، برای معالجه خویش و نجات از بیماری و مرگ شتافت؛ امّا پس از مراجعات بسیار به پزشکان، آنان پس از معاینه او، بیماریش را غیرقابل علاج شناختند و تنها راه را، پذیرش خطر جرّاحی و قطع پای او اعلان کردند.
او پس از یأس و نومیدی از همه جا به امام عصر - علیه السّلام - توسّل جست و با همه وجود، شفای خویش را از آن گرامی طلب کرد که نتیجه این توسّل خالصانه و عارفانه تشرّف به محضر ولیّ عصر - علیه السّلام - و عنایت آن حضرت و شفای پایش بود.
جریان شنیدنی او را «علاّمه مجلسی» در «بحارالانوار» و مرحوم «محدّث نوری» در «نجم الثّاقب» و صاحب کتاب «کشف الغمّة» از فرزندش «شمس الدّین» به نقل از «علیّ بن عیسی» اینگونه آورده اند.
شمس الدّین فرزند اسماعیل می گفت:
پدرم روزی از گذشته خویش برایم سخن گفت و خاطره خوش و جاودانه ای را حکایت کرد.
او گفت: پسرم در روزگاری که جوان بودم، در ران چپ من غدّه ای پدیدار شد که به اندازه مشت بسته بود و هر فصل گرما دهان می گشود و سیلی از خون و چرک از آن سرازیر می شد و در همان حال از درد شدید و غیرقابل تحمّل بی تاب می شدم و از کار و زندگی وا می ماندم.
از فشار درد ناگزیر به «حلّه» آمدم و به محضر «سیّد رضی الدّین» شرفیاب شدم، ضمن گفتگو از بیماری خویش به او شکایت کردم ازاو خواستم برایم دعا کند.
آن عالم ربّانی جرّاحان و پزشکان سرشناس شهر را فراخواند و از آنان خواست چاره ای بیندیشند. آنان پس از معاینه دقیق نظرشان این بود که این غدّه راهی جز جرّاحی نمی پذیرد و آن هم کاری است بسیار خطرناک و با مرگ چندان فاصله ای ندارد ازاین رو، از دست زدن به آن عذر خواستند.
جناب «سیّد بن طاووس» به من فرمود: «اسماعیل! روزهای آینده عازم بغداد هستم همین جا بمان تا همراهم به آنجا بیایی و به پزشکان ماهر و چیره دست آنجا برای معالجه پایت مراجعه کنی.»
پس از چند روز، به همراه او به بغداد رفتیم، سیّد، جرّاحان سرشناس بغداد را فراخواند و عجیب اینکه آنان نیز پس از معاینه دقیق تنها راه علاج را جرّاحی شناختند و آن را هم بسیار خطرناک و مرگبار.
من از شنیدن این اخبار از سوی پزشکان، به شدّت دلگیر و اندوهگین شدم، به ویژه که جریان چرک و خون علاوه بر درد و ناراحتی، همواره پایم را آلوده می ساخت به طوری که حتّی نمی توانستم دو رکعت نماز با طهارت بخوانم، امّا سیّد مرا دلداری داد و به لطف خدا امیدوار ساخت و به توسّل به اهل بیت - علیهم السّلام - توصیه کرد و توضیح داد که به هر صورت ممکن که نمازم را به جاآوردم مورد قبول خواهد شد و شکیبایی بر درد علاج ناپذیر نیز، بدون اجر و پاداش نخواهد بود.
به هرحال پس از شنیدن نظر یأس آور جرّاحان بغداد، امید از همه جا بریدم و به سوی سامرّا برای زیارت دو امام گرانقدر حضرت هادی و عسکری - علیهماالسّلام - شتافتم تا ضمن تضرّع، توسّل و راز و نیاز با خدا به امامان نور به ویژه حضرت مهدی - علیه السّلام - توسّل جویم و شفای بیماریم را از آن حضرت بخواهم.
به همین جهت پس از ورود به سامرّا، به حرم مشرّف شدم و دو امام معصوم را زیارت کردم و شب را در سرداب مقدّس به شب زنده داری گذراندم.
صبح هنوز آفتاب بالا نیامده بود که به سوی دجله رفتم تا بدنم را شستشو و تطهیر کنم و پس از غسل بار دیگر به حرم مشرّف گردم و حلّ مشکل خویش را بخواهم.
با این اندیشه، به سوی دجله رفتم و پس از غسل زیارت و شستن جامه خویش که به چرک و خون آلوده شده بود، ظرف آبی را که به همراه داشتم، پر کردم و به سوی حرم مطهّر بازگشتم.
در راه بازگشت، چشمم به چهار سوار افتاد که از شهر خارج می شدند و از آنجایی که در اطراف حرم گروهی از اشراف خانه داشتند، پنداشتم که آنها از اشراف منطقه اند.
آنان به من رسیدند، دیدم دو نفر از آنها جوان هستند و شمشیر به دست دارند، سوّمی از آن دو جوانتر می نمود و تازه خطّش رسیده بود و چهارمی آنان شمشیری حمایل ساخته و پوشش مخصوصی در برداشت.
یکی از آنان، سمت راست جادّه ایستاد و نیزه بر زمین نهاد و آن دو جوان در سمت چپ جادّه ایستادند و آن شخصیّت پرشکوهی که لباس مخصوصی به تن داشت و چهره ملکوتی و نورافشانش انسان را به تحسین وامی داشت در میانه راه قرار گرفت و با رسیدن من، همگی به من سلام کردند من نیز پاسخ آنان را دادم که همان صاحب لباس مخصوص فرمود: «اسماعیل! شما فردا به سوی خانه و خانواده ات بازمی گردی؟»
من شگفت زده پاسخ دادم: «آری سرورم!» و به این اندیشه فرو رفتم که: «از کجا مرا می شناسد؟»
آن بزرگوار با قدرت و اطمینان وصف ناپذیری فرمود: «پس، پیشتر بیا ببینم چه چیزی تو را رنج می دهد؟»
من که تازه غسل نموده و جامه خویش را شسته بودم، به دلائلی خوش نداشتم دست کسی به لباس و بدنم برسد، با این حال، عظمت آن بزرگوار مرا به سوی خود کشید. دست خود را بر آن جراحت پایم نهاد و کمی فشرد به گونه ای که احساس درد کردم و گفتم: «آخ...!» و آنگاه سوار بر اسب خویش شد و فرمود:
«اَفْلَحْتَ یااِسْماعِیل!»
اسماعیل خوب و رستگار شدی.
و من شگفت زده از مهر آنان گفتم: «امید که همه رستگار گردید.» بهت زده بودم که یکی از آنان که سالخورده خوش سیمایی بود گفت: «اسماعیل! هنوز هم آقا را نشناختی؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «این صاحب الأمر - علیه السّلام - است.»
بی اختیار خود را به آن گرانمایه رساندم و پایش را در رکاب گرفتم و بوسه باران ساختم، او حر کت کرد امّا من رکابش را رها نکردم که فرمود: «اسماعیل! برگرد.»
گفتم: «مولایم! از شما جدا نخواهم شد.»
فرمود: «بازگرد که مصحلت تو در بازگشت است.»
من گفتم: «هرگز شما را رها نخواهم کرد.»
ناگاه همان سالخورده خوش سیما گفت: «اسماعیل! آیا زیبنده است که امام تو، دو بار به تو دستور دهد: بازگرد! و تواطاعت نکنی؟»
سخن او در قلبم اثر نهاد، رکاب آن حضرت را رها کردم و ایستادم و هنگامی که چند قدم از من دور شدند بار دیگر مرا مورد مهر قرار داد و فرمود: «اسماعیل! هنگامی که به بغداد برسی، خلیفه تو را خواهد خواست و به تو هدیه خواهد داد، امّا تو هدیه او را نپذیر و به فرزند ما «سیّد رضی» بگونامه ای به «علّی بن عوض» بنویسد و تو را به او معرّفی کند، من به او توصیه می کنم هر آنچه خواستی در اختیارت قرار دهد.»
آن گرامی حرکت کرد و یارانش نیز در پی او رفتند و من همانجاایستادم و آنان را نگریستم تا ناپدید شدند. ساعتی پس از رفتن آنان نشستم و آنگاه با دلی پر از تأسّف و اندوه به سوی حرم مطهّر دو امام گرانقدر حضرت هادی و عسکری - علیهماالسّلام - روان شدم.
کارکنان حرم و مردم حاضر در آنجا گفتند: «چرا رنگ چهره ات دگرگون گشته، آیا به تو آزاری رسیده است؟»
گفتم: «نه!»
پرسیدند: «آیا با کسی درگیر شده ای؟»
گفتم: «نه! آیا شما آن چهار سوار را دیدید؟»
گفتند: «آری!»
پرسیدم: «آنها را شناختید؟»
گفتند: «به نظر می رسید از اشراف منطقه باشند.»
گفتم: «نه! بخدای سوگند که یکی از آنها امام عصر - علیه السّلام - بود.»
گفتند: «کدامین آنها؟»
گفتم: «همان بزرگواری که لباس خاصّی در بر داشت.»
پرسیدند: «زخم پایت را به او نشان ندادی؟»
گفتم: «خود او زخم پایم را با دست شفابخشش فشرد، به طوری که احساس درد کردم.» و پس از سؤال آنان، تازه به فکر زخم پایم افتادم و آن را گشودم که اثری از آن نیافتم، بهت زده پنداشتم، اشتباه کردم پای دیگرم را بالا زدم، دیدم آن هم سالم است و اینجا بود که مردم، به سوی من هجوم آوردند و لباسهایم را به عنوان تبرّک پاره کردند و بردند. کارکنان حرم با زحمت بسیاری مرا از هجوم مردم نجات دادند و به نقطه ای راهنمایی کردند.
خبر شفا یافتن من به گوش فرماندار شهر رسید و خود به دیدار من آمد و داستان را به بغداد نوشت. من شب را در آنجا ماندم و فردای آن شب به همراه دو نفر به سوی بغداد حرکت کردم.
پس از رسیدن به دروازه شهر بغداد، دیدم انبوه مردم بر کنار پل گرد آمده و از هر تازه واردی نام ونشان می پرسند، هنگامی که من نام خود را گفتم، از شفا یافتن من پرسیدند و آنگاه مرا روی دست گرفتند.
لباسهایم را پاره کردند و بردند، چرا که پیش از رسیدن من، داستانم به بغداد گزارش شده بود.
در همان حال بودم که «سیّد رضی» به همراه گروهی رسیدند و سیّد رو به من کرد و گفت: «اسماعیل تویی؟ تو شفا یافته ای؟»
گفتم: «آری!»
از مرکب پیاده شد و چون پیش از آن، غدّه چرکین پایم را دیده بود، همان نقطه را گشود، امّا اثری از زخم ندید، بیهوش بر زمین افتاد و آنگاه که به خود آمد گفت: «اسماعیل! چون تو از یاران ما بودی، وزیر مرا به اینجا دعوت کرده است تا از جریان شفا یافتن شما تحقیق کند از این رو بیا تا نزد او برویم و خود جریان خویش را بازگو.» با هم نزد وزیر رفتیم او از ما استقبال کرد و گفت: «داستانت را برای ما نیز بگو.» من از آغاز تا انجام شرح دادم، بی درنگ دستور داد جرّاحان بغداد را فراخواندند.
وقتی آنان آمدند، پرسید: «آیا این آقا را می شناسید؟»
گفتند: «آری! او بیمار بود و ما به توصیه سیّد رضی او را معاینه کردیم.»
گفت: «مشکل او و تشخیص شما چه شد؟»
گفتند: «در پای او غدّه چرکینی بود که تنها راه معالجه کردن جرّاحی بود و آن هم بسیار خطرناک که ما دست نزدیم.»
وزیر پرسید: «به نظر شما، اگر آن غدّه، جرّاحی می شد و بیمار نجات می یافت، چند روز برای بهبودی آن لازم بود؟»
گفتند: «دو ماه و تازه جای زخم، حفره سفیدی می ماند که بر آن مو نمی روید.»
پرسید: «شما چند روز پیش بیمار را دیده اید؟»
گفتند: «ده روز پیش.»
آنگاه وزیر گفت: «بیایید و پای او را تماشا کنید.»
همگی پیش آمدند و پای مرا دیدند که سالم است و حتّی جای زخم هم نیست.
یکی از پزشکان پس از دیدن سلامت کامل من فریاد کشید که:
«وَاللَّهِ! هذا مِنْ عَمَلِ الْمَسیح.»
این کار مسیح است.
امّا وزیر گفت: «نه! من خود می دانم، کار کیست.»
داستان من، به خلیفه گزارش گردید و مرا فراخواند. وقتی به همراه وزیر بر او وارد شدم گفت: «داستانت را برایم بازگو.» و من هم از آغاز تا انجام داستان خویش را گفتم.
وقتی داستانم به پایان رسید، دستور داد کیسه ای پر از زر که هزار دینار در آن بود برای من آوردند، امّا من گفتم: «از پذیرفتن آن معذورم.»
پرسید: «چرا؟ از کسی می ترسی؟»
گفتم: «نه! بلکه همان بزرگواری که مرا رستگار ساخته، توصیه کرد که از شما چیزی نپذیرم.»
خلیفه منقلب شد و گریه کرد و من از او خداحافظی کردم.(60)
ابن قولویه و داستان او
او «شیخ ابوالقاسم جعفر بن قولویه» است که سی سال قبل از فوتش، که سال 339 باشد، به قصد زیارت کعبه معظّمه حرکت کرد، چون در آن سال حجرالأسود را قرامطه به مکّه می بردند تا به جای خود نصب کنند و این بعد از آن بود که نزدیک بیست سال بود که حجر الأسود را کنده بودند و به غارت برده بودند.
شیخ ابن قولویه به آرزوی تشرّف به لقاء امام زمان - علیه السّلام - قصد حجّ کرد، چون یقین داشت که حجر الأسود را جز معصوم، کس دیگری نمی تواند به جای خود نصب کند.
چون به بغداد رسید مریض شد و نتوانست برود، ناچار نایبی گرفت به نام ابن هشام و به مکّه فرستاد و نامه ای نوشت و مهر کرده به او داد و گفت: «این نامه را بده به کسی که حجر را به مکان خود نصب می کند و در آن نامه از مدّت عمر خود سؤال کرده بود و اینکه آیا از این مرض نجات پیدا می کند یا نه؟»
آن شخص گوید: به مکّه آمدم و روزی که می خواستند حجرالأسود را نصب کنند، مردم جمع شده بودند، قدری پول به خادم کعبه دادم که مرا نزدیک رکن جای دهد تا ببینم چه کسی حجر الأسود را نصب می کند. دیدم هر کس که سنگ را گذاشت، در جای خود نماند و افتاد تا آنکه شخص گندم گون نیکو رویی آمد و حجر الأسود را برداشت و به جای خود گذاشت و سنگ به جای خود ماند، صدای مردم بلند شد و آن شخص از همان راهی که آمده بود برگشت.
من دنبال او را گرفتم و چشمانم را به او دوخته بودم و مردم را از خود به زحمت دور کرده و دنبال او می رفتم. مردم از این حال من خیال کردند که من دیوانه ام و به من راه می دادند. او به آهستگی و وقار می رفت و من می دویدم و به حضرتش نمی رسیدم، تا رسیدم به جایی که کسی نبود.
حضرت برگشت رو به من فرمود: «بیاور آنچه از نامه با تو است.»
نامه را به اودادم، بدون آنکه آن را باز کند و بخواند فرمود: «به او بگو که مترس و از این مرض نجات پیدا می کنی و تا سی سال دیگر زنده می مانی.»
بی اختیار شروع به گریه نمودم این را فرمود و رفت. از مکّه برگشتم و جریان را به شیخ بن قولویه گفتم، و همانطور شد، که حضرت فرموده بود تا سال 369 که سی سال بعد بود، بیشتر زنده نبود.(61)
نویسنده گوید: این شیخ بزرگوار، استاد شیخ مفید است و این جریان را بعضی در سال سیصد و سی و هفت، که اوایل غیبت کبری بوده، نوشته اند.
قبر این بزرگوار، در بقعه کاظمیّه و در پائین پای امامین همامین - علیهماالسّلام - به خاک سپرده شده و جنب قبر این استاد، قبر شیخ مفید - رحمه اللَّه - واقع شده است و امّا ابن قولویه که در قم مدفون می باشد، در قبرستان نزدیک شیخان و نزدیک قبر علی بن بابویه است. او محمّد بن قولویه، والد بزرگوار این شیخ است نه خود او، چنانکه بر بعضی اشتباه شده است.
شخصیّت کم نظیر عالَم اسلام
آیت اللّه العظمی، «سیّد محمّد حجّت کوه کمری» - قدّس سرّه - بنیانگذار مدرسه حجّتیّه قم، از علمای به نام و مراجع عالی مقام بود.
او افزون بر مقام والای علمی، از معنویّت خاصّی برخوردار بود به همین جهت به نظر بسیاری در عصر خویش بی نظیر بود و پیش از زمان خود و پس از آن نیز کم نظیر. او بسیار کتوم و رازدار بود و از شهرت و آوازه گریزان، حقیقت و معنویّت خود را نهان می داشت، به طوری که حتّی نزدیکان و شاگردان او تا پس از رحلت آن مرد بزرگ، از ابعاد شخصیّت و ارتباط او با حضرت ولیّ عصر - روحی له الفداء - بی خبر بودند. حضرت حجّةالاسلام والمسلمین «حاج آقای شریف رازی» مؤلّف محترم کتاب «گنجینه دانشمندان» نقل می کنند که:
«به ایشان بسیار نزدیک بودم و می دیدم که اهل معنی از اوتقلید می کنند، به همین جهت در صدد تحقیق برآمدم و پس از پیگیری، برایم مسلّم شد که او یکی از مصادیق راستین کسانی است که ششمین امام نور، حضرت امام صادق - علیه السّلام - در مورد آنان فرمود:
«اعرفوا منازل شیعتنا بقدر ما یحسنون من روایاتهم عنّا فانَّا لانعدّ الفقیه منهم فقیهاً حتّی یکون محدّثاً.»(62)
مقام و منزلت علمی و عملی شیعیان ما را به اندازه ای که به شایستگی از ما روایت می کنند و رفتارشان گواه گفتار آنهاست، بشناسید؛ چرا که هر فقیهی را تا آنگاه که محدّث نباشد، فقیه نمی شناسیم.
سؤال شد: «آیا مؤمن غیر فقیه هم به این مقام می رسد؟»
فرمود: «آری! به او نیز الهام می گردد و آنگاه پس از الهام می تواند محدّث باشد.»
و «آیت اللّه حجّت» به این مرحله رسیده بود.
و اینگونه بود که پس از فرا رسیدن روز رحلتش از آن پرده برداشت و روز آن را نشان داد و به طور علنی در حضور گروهی از بزرگان حوزه، دستور داد مُهر او را شکستند و بعد هم تربت سالار شهیدان را خواست و کمی از آن خورد و فرمود:
«آخَرُ زادی مِنَ الدُّنْیا تُرْبَةُ الْحُسَیْنِ - علیه السّلام - .»
در مورد این مرد بزرگ، مکاشفات بسیار آورده اند که ما یکی از آنها را که بیانگر مقام و منزلت بسیار اوست و برای آیت اللَّه «حاج شیخ محمود یاسری تهرانی»، رخ داده است به نقل از حجّةالاسلام والمسلمین آیت اللّه زاده میلانی، «آقای حاج سیّد نورالدّین» که از زبان مرحوم یاسری باز می گفت - اکتفا می کنیم.
آیت اللَّه یاسری و ختم شیخ بهایی
مرحوم یاسری می گفتند: یک روز در کتابخانه و به هنگام مطالعه، به یک نوع آداب ختم، از قول شیخ بهایی برخورد کردم که در پایان آن نوشته بود:
«هر کس این ختم را ده روز به گونه ای که از روز چهارشنبه آغاز و روز جمعه خاتمه دهد، بگوید خواسته اش برآورده می شود.» و افزوده بود که: «اگر برآورده نشد، مرا لعن و نفرین کند.»
پس از خواندن آن ورقه و فرا گرفتن آداب ختم، خودم که مطلب و خواسته مهمّی داشتم آن را شروع کرده و بدان عمل نمودم، امّا اثری از آن نیافتم؛ به همین جهت مرحوم شیخ بهایی را مخاطب ساختم و بدون اهانت گفتم:
«جناب شیخ ! شما شخصیّت بزرگی هستید، زبان من لال باد اگر به شما اهانت شود.»
و این مطلب را به هیچ کس نگفتم.
پسری داشتم که با مرحوم «جنانی» که در احضار ارواح تخصّص و آگاهیهایی داشت، معاشر بود.
روزی به منزل آمد و گفت: «شیخ بهایی، برای شما پیامی دارند و شما را خواسته اند، حاضر گردید تا با شما سخن بگویند.»
با شنیدن آن سخن بر خود لرزیدم و بهت زده شدم، او افزود که: «آقای جنانی می گوید:
من تاکنون موفّق نشده ام «شیخ بهایی» را حاضر کنم تا چه رسد با من سخن بگوید، به همین جهت خوشحال است که با آمدن شما به خانه او، شاید فرصتی دست دهد که اونیز بدین وسیله با «شیخ بهایی» باب گفتگو را باز نموده و از او بهره ها برد.»
آنگاه پسرم مطلب دیگری از قول جنانی مربوط به آیت اللّه حجّت کوه کمری نقل کرد و آن این بود که: «جنانی گفته است امروز ارواحی را احضار کردم، امّا آنها گفتند:
برای مصاحبه آمادگی ندارند، چرا که مأموریّت یافته اند از روح ملکوتی آیت اللّه حجّت، استقبال نمایند.»
پرسیده است: «کدام حجّت؟»
پاسخ داده اند که: «مرد بزرگی که هفته ای یک بار به محضر حضرت ولی عصر - علیه السّلام - تشرّف می یافت.»
جنانی افزوده بود که: «شنیدن این خبر به دلیل بیماری آیت اللَّه حجّت برای ما اندوهبار بود، عجیب اینکه اندک زمانی بیشتر نگذشت که خبر رحلت آن مرجع بزرگ از قم رسید و رادیو تهران برنامه های عادی خویش را قطع کرد و خبر رحلت او را اعلان نمود.
به هر حال آقای جنانی اصرار داشت که اینجانب را زودتر به خانه خویش ببرد تا شاید او هم بتواند با «شیخ بهایی» سخن بگوید، به همین جهت پسرم را مأمور تعقیب این داستان ساخته بود و من نیز امروز و فردا می کردم و نمی دانستم چه باید کرد؟
سرانجام یکی از روزها به منزل او رفتم، برنامه خویش را آغاز کرد و به خواندن اُوراد و اذکار برای احضار ارواح پرداخت.
من که خود در این مورد آگاهی و آشنایی نداشتم، تنها به حرکات واستفاده او از آئینه و اموری از این قبیل، ناظر بودم و برنامه این بود که: هر کس مطلبی داشت آن را باید می نوشت و در دست می گرفت تا جواب آن روی آئینه نگاشته شود و جنانی آن را از روی آئینه بخواند.
نوبت به احضار روح شیخ بهایی رسید و جنانی به من گفت هر پرسشی دارم بنویسم و در دست خود پنهان کنم و قلم و کاغذ نیز در اختیار قرار گرفت تا هر چه او از روی آئینه می خواند یادداشت برداری شود، چرا که می گفت نمی تواند همه را به خاطر بسپارد.
پس از تلاش او روحی حاضر شد، امّا شیخ نبود، جنانی پرسید: «شما کیستید؟»
پاسخ آمد که: «سیّد محمّد طباطبایی.»
گفت: «من شما را نخواستم.»
گفت: «من از سوی شیخ بهایی آمده ام تا به شما اطّلاع دهم که ایشان یک دقیقه دیگر حاضر می شوند.»
جنانی آئینه را برگرداند و حالت تنفّس و استراحت، اعلان کرد.
پس از مصرف یک سیگار واندکی استراحت، بار دیگر برنامه را شروع کرد و روشن شد که مرحوم شیخ بهایی آمده است و پیام او را جنانی می خواند و من می نوشتم.
نخست جنانی گفت: «آقای شیخ بهایی، سلام می دهند.»
گفتم: «عَلَیْکُمُ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.»
گفت: «حال شما را می پرسند.»
گفتم: «از عنایت و لطف آنان خوشوقت هستم و تشکّر می کنم.»
گفت: «می فرمایند اگر به شما عنایتی نبود، در صدد تصحیح آن ختم، که تحریف شده است، نمی شدم.»
آنگاه افزود که:
«در آن ختم، تحریفی رخ داده است و پایان آن باید روز یکشنبه باشد، نه جمعه، «خِتامُهُ یَوْمُ الْاَحَد.» چرا که در ایّام هفته، روزهای طاق، همچون: یکشنبه، سه شنبه و پنجشنبه، آثار خاصّی دارند و روز جمعه نیز برای دعای ندبه است.»
نکته عجیب اینکه، من از شنیدن خبر تشرّف آیت اللَّه حجّت به محضر مبارک امام عصر - علیه السّلام - که آقای جنانی خبر آن را از ارواح دریافت داشته و پسرم از او نقل کرده بود، شگفت زده شده بودم؛ امّا آن را در دل داشتم و به کسی چیزی نگفته بودم.
اینک به هنگام گفتگوی جنانی با روح شیخ بهایی، دیدم مرحوم شیخ از راز دل من خبر داده و می گوید:
«آقای یاسری! شما در عهد ما نبودید تا بدانید که بسیاری از مردم در آن روزگار به ملاقات امام عصر - علیه السّلام - نایل می آمدند، امّا مردم این عصر به دلیل آلودگی به گناه از نعمت دیدار محرومند، به مردم بگو: دست از گناه و نافرمانی خدا بردارند، در غیر این صورت بلا نازل می شود.»
و آنگاه یک یک سؤالاتی را که نوشته و در دست خود نهان داشتم همه را جواب دادند و با پایان یافتن پرسشهای من، خداحافظی نمودند و آقای جنانی نتوانست از او بهره گیرد.
دعا و ختم مورد اشاره:
دعا و ختم مورد نظر مرحوم شیخ بهایی این است که باید از روز جمعه آغاز و تا ده روز که پایان آن روز یکشنبه خواهد بود، روزی صدبار بخواند:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ یا مُفَتِّحَ الْاَبْوابِ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالْاَبْصارِ وَ یا دَلیلَ الْمُتَحَیِّرینَ وَیا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، تَوَکَّلْتُ عَلَیْکَ یا رَبِّ فَاقْضِ حاجَتی وَاکْفِ مُهِمّی وَلاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ الْعَلیِّ الْعَظیمِ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَّمَدٍ وَآلِهِ اَجْمَعینَ.»(63)
کمک ولیّ عصر امام زمان (علیه السّلام)
به مرحوم علاّمه حلّی
«حسن بن یوسف بن علیّ بن المطهّر حلّی» از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه و او کسی است که در باره اش نوشته اند: در حالی که کودک بود به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند که به تکلیف برسد تا از او تقلید نمایند.
«شهید قاضی نور اللّه شوشتری» در باره اش می نویسد: از جمله مراتب عالیه ای که نصیب شیخ شده آن چیزی است که در بین اهل ایمان شهرت دارد، تشرّف او به محضر امام عصر - ارواحنا فداه - است و اینک اصل داستان: یکی از علمای مخالف، که در بعضی فنون علمی استاد شیخ بود، کتابی در ردّ مذهب تشیّع نوشت و در مجالس آن را نزد مردم می خواند و باعث گمراه شدن مردم شده بود. و از ترس آنکه مبادا کسی از علمای شیعه ردّ آن نماید آن را به کسی نمی داد. شیخ، همیشه به فکر بود که آن کتاب را به نحوی به دست آورد و ردّ آن را بنویسد.
علاقه استاد و شاگردی را وسیله قرار داد و به التماس آن کتاب را عاریه و امانت خواست و چون آن مرد نخواست که دست ردّ بر سینه او نهد، گفت: «سوگند یاد کرده ام که این کتاب را زیاده از یک شب، به کسی ندهم و پیش کسی نگذارم.» علاّمه قبول کرد و همان را غنیمت شمرد، کتاب را گرفت و به خانه برد که در آن شب تا هرکجا توانست آن کتاب را بنویسد و مشغول نوشتن شد تا آنکه نصفی از شب گذشت. خواب بر او غلبه کرد، ناگاه صاحب الزّمان - علیه السّلام - ظاهر شد و به شیخ فرمود: «کتاب را به من واگذار و تو استراحت کن!»
چون شیخ از خواب بیدار شد آن کتاب تماماً از معجزه امام زمان - علیه السّلام - تمام شده و پایان یافته بود.
نقل صاحب نجم الثّاقب
صاحب کتاب نجم الثّاقب می نویسد: این قصّه را به نحو دیگر دیدم و آن این است که: وقتی آن کتاب را با التماس از آن شخص گرفت و کتاب بسیار بزرگ و دارای صفحات زیادی بود و در یک شب استنساخ آن به تمامه نمی شد، بلکه می بایست یک سال طول بکشد تا آن کتاب نوشته شود. علاّمه چند صفحه که نوشت، خسته شد. پس دید مردی به زیّ اهل حجاز از در داخل و سلام کرد و نشست و به شیخ فرمود: «تو خط کشی کن تا من بنویسم.» شیخ خط کشی می کرد و او می نوشت و از سرعت نوشتن شیخ به خط کشی نمی رسید. چون سحر شد کتاب تمام بود.
و بعضی گفته اند: «شیخ خسته شد خوابید. چون بیدار شد کتاب را از معجزه امام زمان - علیه السّلام - نوشته دید.»(64)
ولادت علاّمه در 29 ماه رمضان، سنه 648 و فوتش شب شنبه 11 محرّم سال 726 واقع شد و در جوار شاه ولایت، در نجف اشرف به خاک سپرده شده است.
برخیز که دیگر خوب شده ای
سنّ و سالی از او نگذشته و در اوج جوانی و بهاران زندگی بود و در شهر ری زندگی می کرد.
نامش را خانواده اش «امان اللّه» برگزیده و او را با مهر و محبّت خاندان وحی و رسالت پروریده بودند.
او به محبوب دلها امام عصر - علیه السّلام - بسیار شیفته و علاقمند بود و همواره با فرقه گمراه و گمراهگر و ساخته دست استعمار مبارزه می کرد و در مجالس و محافل به یاد سالار شایستگان بود و برای فرج او دعا می کرد.
او از دنیا چیز زیادی نداشت، یک پسر همه چیز او بود و به وی علاقه شدیدی داشت، امّا پس از چندی احساس کرد بیمار است و پس از مراجعه به پزشک و معاینه و آزمایشهای لازم معلوم شد که قلبش سخت بیمار است و تا مرگ فاصله چندانی نمانده است.
به هر دری زد و اندک پس انداز خویش را صرف دارو و دکتر نمود، امّا پس از بستری شدن در بیمارستان «دکتر فاطمی» و معاینات دیگر به وسیله متخصّصین، به او گفتند: «ماندنت در اینجا بیهوده است، به خانه برو و دعا کن یا در اینجا باش، به هر حال کاری از ما ساخته نیست و فرصت هم رو به پایان است.»
از سخنان پزشک، چنان برخود می لرزد که ناگاه به حالت بیهوشی نقش بر زمین می شود و کادر پزشکی از دادن این خبر پشیمان می گردند و با شتاب او را روی تخت می برند و عملیّات نجات را شروع می کنند تا کم کم به هوش می آید.
روز از راه می رسد و ظهر آن روز که ساعت ملاقات بوده است، خانواده و نزدیکانش به عیادت او می روند.
نزد آنان چیزی نمی گوید، امّا پس از پایان وقت عیادت، برادر همسرش را صدا می زند و ضمن بیان جریان خویش، از او خداحافظی می کند و سفارش همسر و تنها فرزندش را به او می کند و آنگاه به انتظار مرگ می نشیند.
بیمارستان از عیادت کنندگان خلوت می شود و امواج غم و اندوه بر دل او می نشیند، دست توسّل به امید امیدواران حقیقی می گشاید که: «سالار من! مولای من! همه راهها به رویم مسدود شده و تنها نقطه امیدم شما هستید که خدای به برکت شما عنایت کند.» و با سوز و گداز و زبان حال زمزمه می کند که:
«سیّدی! اِرادَةُ الرَبِّ فی مَقادیر اُمُورِهِ تَهْبِطُ اِلَیْکُمْ وَتَصْدُرُ عَنْ بُیُوتِکُمْ فَبِکُمْ یجبرالمهیض وَیَشْفِی الْمَریض... .»
سرورم! با خواست و اراده خدا در تقدیر کارها و اندازه گیری و تدبیر امور گیتی، به سوی شما فرود می آید و از خانه های شما صادر می گردد.
شکستگیها به وسیله شما بهبود یافته و بیماران به برکت شما، شفا می یابند. و آنگاه با اینکه همیشه با کمک داروهای خواب آور و تزریق مسکّنهای قوی می توانسته استراحت کند، آن شب خوابش می گیرد و تا نزدیک سحر می خوابد.
در عالم خواب یا میان خواب و بیداری، مکاشفه ای رخ می دهد و امان اللّه می بیند که سیّد گرانقدری کنار تخت او می نشیند و پای مبارک خود را بر روی سینه او نهاده و می فرماید: «من مهدی هستم! برخیز! من از سوی امام رضا - علیه السّلام - آمده ام که تو را شفا بخشم و اینک به یاری خدا و خواست او برخیز که دیگر خوب شده ای.»
بیدار می شود و احساس می کند، قلب، قلب دیگری است، نه احساس درد می کند و نه گرفتگی و نه ذرّه ای از علائم بیماری.
از تخت پایین می آید و تصمیم می گیرد به منزل برود. پرستارها که بنا به تشخیص پزشکان متخصّص مرگ او را قطعی و او را در حالت اغما روی تخت دیده بودند، به ناگاه بسیار چابک و سرحال و با نشاط می نگرند، جلوی او را می گیرند که: کجا؟
می گوید: «من شفا یافته ام و می روم تا خانواده ام را از نگرانی نجات دهم، چرا که دیروز، آنان نظر پزشکان را در مورد مرگ قریب الوقوع من شنیده اند و اینک منزل ما ماتم سرا است.» پرستارها به پزشک متخصّص زنگ می زنند که سریع و با عجله به بیمارستان بیاید که در مورد بیمارش کاری پیش آمده است. پزشک به گمان اینکه امان اللّه مرده و جواز دفن می خواهند، خود را به بیمارستان می رساند، امّا با تعجّب بسیار می بیند که او در کمال صحّت و نشاط در حال قدم زدن است.
پزشک یکّه خورده و حالت شوک به او دست می دهد و آنگاه بیمار خویش را بار دیگر معاینه می کند. نوار قلب و عکس رنگی می گیرد و شگفت زده اعلان می کند که قلب او به کلّی عوض شده و سالم و سالم است، گویی بدون جرّاحی، قلب تعویض شده است.
جریان را از بیمار می پرسد و پس از تکمیل و بایگانی ساختن پرونده او را مرخّص می کند و او همان روز به برکت حضرت ولیّ عصر - علیه السّلام - به خانه بازمی گردد.
قضیّه مرحوم آیةاللّه العظمی شاهرودی
در باره شیخ اسداللَّه
در روز شنبه، 22 محرّم الحرام سال 1415 هجری قمری در بنده منزل، این قضیّه را برای جمع حاضر حضرت حجّةالاسلام والمسلمین «ابوالحسن قائمی» تعریف کردند.
مرحوم محدّث متتبّع آیةاللّه آقای «حاج شیخ علی نمازی شاهرودی» در کتاب «اثبات ولایت» از حضرت آیةاللّه «سیّد محمود شاهرودی» - قدّس سرّه - نقل می کنند، که فرمودند:
مرحوم «شیخ اسداللّه» از تلامذه مرحوم «آیةاللّه میرزای رشتی» فرموده اند که من در صحّت مضمون روایتی که دلالت دارد به حضور امیرالمؤمنین - علیه السّلام - در چهل مکان در ساعت و در آن واحد، از نظر اینکه وجود مقدّس حضرت علی - علیه السّلام - چهل جا دعوت بودند، شکّ کردم.
شبی در عالم رؤیا، حضرت را دیدم فرمودند: « در امکان حضور من در آن واحد در چهل مکان، شکّ داری؟»
عرض کردم: «بلی یاامیرالمؤمنین!»
فرمودند: « به اطراف خود نگاه کن.»
من به اطراف نگاه کردم، دیدم، هر چه چشم کار می کند، انسان می بینم و تمامی آنها وجود مقدّس امیرالمؤمنین - علیه السّلام - بودند.
بعد آن حضرت به من خطاب کرد: «شکّت زایل شد؟»
عرض کردم: «بلی!»
بعد عرض کردم: «یاامیرالمؤمنین! آیا در مدّت عمرم، موفّق به زیارت مولا و سیّدم و امام زمانم شده ام یا نه؟»
حضرت جواب دادند: «بلی!»
عرض کردم: «کجا؟»
فرمودند: «حرم من علی - علیه السّلام - در وقت فلان و روز فلان، مشرّف شدی، آمدی کنار قبر و پایین پای من که نماز بخوانی، دیدی سیّدی جلوتر نماز می خواند و قرائت او بسیار جلب توجّهت کرد و تصمیم گرفتی نصف پولی را که در جیب داری بعد از فراغت ایشان از نماز به او بدهی(65) و گوش دادی به قرائت او، بیشتر جذبت کرد، تصمیم گرفتی تمام پولت را به او بدهی و ایشان بعد از سلام نماز، روی خود را برگرداند به جانب تو و فرمودند: تو فردا نیاز به آن خرجی داری، لازم نیست به من بدهی و آن سیّد امام زمانت بود.»
قاسم بن العلای آذربایجانی
قاسم، فرزند علا، اهل آذربایجان، از اصحاب عسکریّین، حضرت امام هادی و امام حسن عسکری - علیهماالسّلام - می باشد و از وکلای این دو امام بزرگوار و وکیل ناحیه مقدّسه امام زمان - علیه السّلام - می باشد که به شرف زیارت و مشاهده معجزه از آن حضرت، نائل گردیده است.
مرحوم «شیخ طوسی» در کتاب «غیبت» از صفوانی روایت کرده که: قاسم بن علا را دیدم که یک صد و هفده سال، عمر کرد. در هشتاد سالگی چشمانش نابینا شد، تا آنکه چند روز قبل از وفاتش بینایی خود را باز یافت.
یک روز در شهر (ران)(66) در خدمتش بودم، چون مرتّب نامه های امام زمان - علیه السّلام - برایش می آمد و حدود دو ماه بود که قطع شده بود، بسیار ناراحت به نظر می رسید، لیکن مشغول غذا بودیم گفتند: «پیک عراق آمد!»
خوشحال شد و صورت به طرف قبله برگردانید و سجده شکر به جای آورد، مردی میان سنّ، کوتاه قدّ، که آثار سفر بر او ظاهر بود و کوله باری بر دوش داشت وارد شد.
قاسم برخاست و او را در آغوش گرفت و کوله بار را از دوشش برداشت، آب خواست تا دست بشوید. آنگاه قاسم او را در کنار خود نشانید، غذا خوردیم و دستها را شستیم.
سپس آن مرد برخاست و نامه ای را از کوله پشتی خود درآورد و به قاسم داد، قاسم نامه را بوسید و به ابن ابی سلمه منشی خود داد تا بخواند.
منشی که مشغول خواندن بود، مثل اینکه به نکته ناراحت کننده ای رسید و توقّف کرد.
قاسم گفت: «هان! خیر است؟»
منشی جواب داد: «آری! خیر است.»
قاسم گفت: «درباره من چیزی نوشته شده است؟»
منشی جواب داد: «نه! مطلب ناخوش آیندی نیست.»
قاسم گفت: «پس چیست؟ بگو!»
منشی جواب داد: «خبر مرگ شیخ را چهل روز پس از رسیدن نامه، داده است.»
قاسم پرسید: «دینم سالم خواهد بود؟»
منشی در جواب گفت: «آری!»
قاسم خندید و گفت: «پس از این، عمر طولانی برای چه می خواهم؟»
آنگاه قاصد برخاست و از کوله پشتی یک حبر یمانی و عمّامه و دستمال و پنج ثوب جامه که امام زمان - علیه السّلام - برای قاسم فرستاده بود، بیرون آورد و تسلیم قاسم نمود.
حضرت هادی - علیه السّلام - نیز قبلاً جامه ای به او داده بود که آن را نیز برای کفن خود نگاهداشته بود.(67)
ایمان قاسم به گفته امام زمان (علیه السّلام)
«قاسم بن علا» دوستی داشت به نام «عبدالرّحمان بن محمّد خیبری» که نسبت به او علاقه فراوان داشت، لیکن نسبت به مذهب تشیّع عناد و دشمنی عجیبی داشت، امّا قاسم علاقمند بود که او را به مذهب تشیّع هدایت کند. قاسم به دو نفر از بزرگان «ابوحامد» و «ابوجعفر» که در حضورش بودند، گفت: «این نامه را برای عبدالرّحمان بخوانید، امیدوارم خداوند او را هدایت کند.» آنها گفتند: «نه! نه! تو را بخدا چنین مکن که این نامه برای شیعیان سنگین است چه رسد برای امثال عبدالرّحمان.» قاسم گفت: «می دانم این سرّی است که نباید افشا کنم، امّا علاقه ام به عبدالرّحمان و هدایت او ایجاب می کند که این نامه را برایش بخوانم، امید است خداوند او را هدایت کند.»
آن روز پنجشنبه، سیزدهم رجب گذشت. فردای آن روز، عبدالرّحمان به ملاقات قاسم آمد، قاسم به او گفت: «این نامه را بخوان.»
عبدالرّحمان شروع به خواندن نامه کرد تا رسید به پیشگویی از مرگ، نامه را انداخت و با عصبانیّت به قاسم گفت: «ابامحمّد! از خدا بترس! تو مردی فاضل و عاقل و از دین آگاهی، خداوند در قرآن فرموده:
«وَماتَدْری نَفْسٌ ماذا تَکْسِبُ غداً وَما تَدْری نَفْسٌ بِاَیِّ اَرْضٍ تَمُوتُ.»(68)
و فرمود: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلایُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَداً.»(69)
قاسم خندید و گفت: «دنباله آیه را بخوان.»
عبدالرّحمان خواند: «اِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ.»(70)
قاسم گفت: «مولای من همان رسول برگزیده است و من می دانستم که چنین اعتراضی خواهی کرد، امّا تاریخ بگذار، اگر پس از این مدّت یک روز زنده ماندم من می پذیرم که در طریق نیستم، امّا اگر از دنیا رفتم، تو برای خود چاره ای بیندیش.»
عبدالرّحمان تاریخ را یادداشت کرد، قاسم روز هفتم ورود نامه تب کرد و حالش بد شد، در رختخواب قرار گفت و می گفت: «یا محمّد! یا علی! یا حسن! یا حسین! ای سرورانم! از من نزد خدا شفاعت کنید.»
این جملات را سه بار گفت، در آخرین بار یک مرتبه پلکهای چشمش ترکید و چشمانش از خونابه مانندی پر شد، با آستین چشمانش را پاک کرد، سپس رو کرد به فرزندش حسن که در کنار اتاق نشسته بود و گفت: «حسن! ابوحامد! ابوجعفر! بیایید که چشمانم بینا شد.»
ابوحامد پرسید: «ما را می بینی؟» گفت: «آری!»
تک تک حاضرین را نشان داد، موضوع بینایی او در شهر منتشر شد، مردم فوج فوج برای دیدنش نزد او می آمدند و با تعجّب برمی گشتند. قاضی شهر به دیدنش آمد، انگشترش را در دست گرفت و گفت: «می بینی؟» قاسم گفت: «آری!» و نشانه هایش را بیان کرد.(71)
با مرگ قاسم، عبدالرّحمان خیبری هدایت شد
همانطور که امام زمان - علیه السّلام - در نامه اش تذکّر داده بود، روز چهلم بعد از طلوع فجر، قاسم درگذشت؛ چون خبر مرگش در شهر منتشر شد، شیعیان خود را برای تشییع جنازه اش مهیّا کردند که نایب امام زمان - علیه السّلام - از دنیا رفته است.
عبدالرّحمان که با این داستان در روز موعود برخورد کرد، سر از پا نمی شناخت با سر و پای برهنه می دوید و فریاد می کشید:
«واسیّداه!»
مردم به او گفتند:
«چرا چنین می کنی؟»
گفت: «ساکت باشید! به من اعتراض نکنید، که آنچه من دیدم شما ندیدید.»
او از آن روز به عقیده شیعه گرایید و نیمی از اموالش را وقف ناحیه مقدّسه امام زمان - علیه السّلام - نمود.(72)
«ابوعلی بن حجر» قاسم را غسل و «ابوحامد» آب بر بدن می ریخت و او را در هشت قطعه پارچه ای که حضرت هادی و امام زمان - علیهما السّلام - به او داده بودند، کفن کردند و به خاک سپرده شد.(73)
نامه تسلیت امام زمان (علیه السّلام) به فرزند قاسم
قاسم بن علا، فرزندی به نام حسن داشت، امّا مبتلا به گناه بود و شرب خمر می کرد، هنگام مرگ متوجّه حسن شد و گفت: «فرزندم! خداوند به تو مقام و منزلتی خواهد داد و باید شکر آن را به جای آوری.»
حسن گفت: «پذیرفتم!»
پدر گفت: «چگونه؟»
حسن گفت: «به هر طور که تو دستور بدهی.»
قاسم گفت: «باید از اعمال ناشایسته ات دست بکشی و شرب خمر نکنی.»
حسن در جواب گفت: «به حقّ آنکه تو همواره از او یاد می کنی، از شرب خمر دست می کشم و هم چنین از کارهای دیگری که تو نمی دانی.»
قاسم دست به دعا برداشت و گفت:
«اَللَّهُمَّ اَلْهِمِ الْحَسَنَ طاعَتَکَ وَجَنِّبْهُ مَعْصِیَتَکَ.»(74)
سپس کاغذ طلبید و وصیّت خود را نوشت، از جمله چیزهایی که نوشت این بود: «فرزندم! اگر شایستگی وکالت و نمایندگی امام را یافتی، نصف مزرعه قرجیذه از آن توست و نصف دیگر از آن مولایم امام زمان - علیه السّلام - و اگر صلاحیّت آن را نیافتی، روزیت را هر کجا خدا مقدّر کرده است، جستجو کن.» حسن وصیّت را پذیرفت.
چند روز گذشت، امام زمان - علیه السّلام - نامه ای برای حسن فرستاد که او را در مرگ پدر تسلیت گفت و در آخر نامه نوشت:
«خداوند طاعتش را به تو الهام کرد و تو را از گناه دور ساخت.»
چنان که قاسم برای حسن دعا کرده بود، امام زمان - علیه السّلام - اجابتش را تصدیق کرد.(75)
گل نرگس گل وفا
یکی از دوستان حوزه علمیّه قم، که از دانشوران و محترمین جنوب شرق ایران است تشرّف جالب و زیبایی نصیبشان شده بود و در تاریخ سوّم ربیع الاوّل سال 1414 ه . ق مطابق با 30/6/1372 در بیت حضرت آیةاللَّه العظمی گلپایگانی - قدّس سرّه - در حضور حضرت آیةاللَّه صافی و آیةاللَّه زاده گلپایگانی برای معظّم له، نقل کرده بودند و در پایان حضرت آیةاللَّه گلپایگانی با چشم اشک آلود فرموده بودند:
«رَزَقَنَا اللَّهُ مِثْلَ ذلِکْ.»
یکی از دوستان، با اصرار زیاد از ایشان تقاضا کرده بودند که برای خوانندگان کتاب شیفتگان حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - نوشته شود، ایشان به شرط آنکه نامی از ایشان برده نشود، موافقت نمودند و قضیّه چنین است:
«سالها به یادش بودم، مدّتها در فراقش می سوختم و ساعتها به عشقش اشک می ریختم. عصر جمعه ای، هنگام خواندن دعای سمات، آن جایی که نوشته:
«حاجتت را بخواه.»
از خداوند متعال، درخواست دیدارش را نمودم.
همان شب در عالم رؤیا گفته شد، در مکّه دیدارش خواهی کرد. در سفر حجّی که پیش آمد، توفیق تشرّف حاصل نشد.
در سفر بعد، حرکت صبحگاهان، در لحظه بیدار شدن، ملهم شدم:
«اِعْلَمُوا ! اَنَّکُمْ مُلاقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ.»
و اگر جمله اخیر «وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ» نبود، تا واپسین لحظات عمر به کسی عنوان نمی کردم.
در اینجا بود که یقین کردم در این سفر، موفّق به دیدار خواهم شد، جملاتی از دعای سریع الاجابة و از دعای مشلول و آیاتی از قرآن، من جمله آیه «اِنّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ.» و آیه «اِنّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی ...» و تکرار ده مرتبه «اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَّرَّ اِذا دَعاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلَکُمْ خُلَفاءَ الْاَرْضِ.» و در دفعه دهم تا آخر آیه و ده مرتبه «یا اَللَّهُ» و قسم دادن خداوند را به خمسه طیّبه و در پایان «اَللَّهُمَّ اَرِنِی الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ وَاکْحُلْ ناظِری بِنَظْرَةٍ مِنْهُ.» در طول این سفر به جدّه، مکّه، ... زمزمه می نمودم و از جان و دل دیدار او را از خلّاق منّان مسألت می نمودم.
یادم هست که در روز هفتم مکّه، خلف مقام، تمام صحیفه سجّادیّه را خواندم، ناامیدانه به سمت منزل روانه شدم، در حین عبور از مسعی لحظه ای نشستم در کمال یأس و اندوه ناگهان به قلبم درخشید: «گل نرگس، گل وفا !» باز جان تازه ای گرفتم برخاسته به سوی منزل حرکت کردم.
سحرگاهان شب دهم، در مشعر، در نماز وتر اشاره غیبی شد «یَوْمَ ظَعْنِکُمْ»، یعنی روز حرکت، تصوّر کردم روز حرکت از مکّه است که چنین نشد؛ ولی در عین حال در مدینه در بیت الاحزان و بقیع و ... همه جا می نالیدم و می گریستم و همان زمزمه را که اشاره رفت، با خود داشتم.
سحرگاه روز آخر اقامت در مدینه، با خود گفتم: «برای نماز صبح به مسجدالنّبی بروم.» به محض ورود به مسجد النّبی از باب جبرئیل یا باب النّساء(76) در حالی که تمام جمعیّت بعد از خواندن نماز صبح نشسته و در حال تعقیبات نماز بودند، در صفوف جلو، زاویه سمت چپ، متوجّه فردی شدم که روی از قبله به سمت باب چرخانده و نگاهش به من است که کاملاً می توان از حالتشان گفت که از پشت دیوار مرا می دیده است. با دست اشاره می فرماید که به سوی ایشان بروم، صفها را که حدود دهها صف بود، می شکافتم و نگاهم را برنمی داشتم که مبادا در انبوه جمعیّت، ایشان را گم کنم.
جالب اینجاست که ایشان هم تا لحظه رسیدن حقیر، آن طور که شرحش رفت پیوسته به سمت حقیر، عنایت داشتند. با اشاره ایشان معانقه نمودم از محضرشان سؤال کردم: «نامتان چیست؟» سری تکان دادند و جوابی نیامد. رو به جانب آن کعبه مقصود - روحی فداه - پشت به ستونی، در یک قدمی ایشان به نظاره ایستادم.
صورت به گونه گل سرخ، دندانها همچون صدف، محاسن مانند یرِّزاغ سیاه و برّاق، موهای سر بسان ابریشم، نازک و به بلندی چهار انگشت و در عین حال حلقه حلقه که قسمتی را با عرقچین سفید دستباف پوشانده بودند. پیراهن بلند عربی به رنگ آسمان و جلیقه ای بر اندام آن حضرت برازنده بود.
در جایی جلوس فرموده که سنگ کف جلوی ایشان پیدا بود که نیازی به مُهر نباشد.
دو نفر در سمت راست و دو نفر در سمت چپ آن حضرت، ملبّس به لباس اهل یمن، مؤدّب و متواضع نشسته، در حالی که سرها به زیر، مشغول تعقیب بودند و تا لحظه آخر سر بلند نکردند، با خود گفتم: «حضرتش را سوگند دهم، تا خویش را معرّفی فرمایند.»
از آن ترسیدم که ملزم به جواب شوند، در صورتی که میلشان نباشد، در واقع نخواستم موجب ایذاء باشم و درخواست دیگری هم نداشتم، در تمام مدّت اطمینان داشتم حضرت هستند، ولی یقین کامل حاصل نمی شد، برای نیل به این مقصود گفتم: «خوب است به صورت استدعا خواسته ام را مطرح کنم.»
جلو آمدم، عرض کردم: «استدعا می کنم، خود را معرّفی فرمایید.» پاسخ را در کمال بزرگواری و عطوفت در قالب جمله ای فرمودند که حقیر خود را کوچکتر از آن می دانسته و می دانم که مصداق آن تعبیر واقع شوم، آنگاه در کمال انفعال از اظهار عنایتشان ایستادم و غرق تماشایشان شدم.
از آنجا که نماز صبح را نخوانده بودم، با خود فکر کردم در جایی که سنگ کف معلوم باشد، نماز بخوانم، غافل از اینکه، با دور شدن برای حصول این مقصود، در برگشت هرگز حضرتش را نخواهم یافت.
ای غایب از نظر، به خدا می سپارمت gggggجانم بسوختی و به دل دوست دارمت ggggg
تشرّفی از آیت اللَّه بافقی
او از کسانی است که به افتخار دیدار حضرت مهدی - علیه السّلام - بارها نائل آمده که یک نمونه آن را آقای «اثناعشری» که از چهره های مورد اعتماد و ارادتمندان اهل بیت - علیهم السّلام - هستند، به نقل از جناب آقای «حاج سیّد مرتضی ساعت ساز» بدینگونه نقل کرده اند:
یک بار در خدمت آیت اللَّه حاج شیخ محمّد تقی بافقی - قدّس سرّه - به مسجد جمکران در قم مشرّف شدیم.
پس از انجام آداب و دعاهای وارده، من در حال سجده و میان خواب و بیداری بودم که کسی گفت:
«حاج شیخ محمّد تقی! بیا که حضرت ولیّ عصر - علیه السّلام - شما را خواسته است.»
من سر بلند کردم دیدم حاج شیخ حرکت کرد و به سوی کوه خضر که نزدیک مسجد است، شتافت.
با دیدگان جستجوگر خویش او را زیر نظر داشتم که دیدم در دامنه کوه با سه نفر که منتظرش بودند، به گفتگو پرداخت و پس از گفتگو بازگشت.
از او پرسیدم: «آنان که بودند؟»
فرمود: «یکی از آنها سالارم، امام عصر - روحی له الفداء - بود.»(77)
تشرّف آیت اللَّه امین به محضرامام عصر (علیه السّلام)
آیت اللَّه سیّد محسن امین عاملی - قدّس سرّه - صاحب کتاب نفیس و ارزشمند، «اعیان الشّیعه» از مردان بزرگ علم و تقوی در جهان معاصر بود. او از نامداران و قهرمانانی است که دوبار در مکّه مکرّمه و کنار خانه خدا به محضر مقدّس امام عصر - علیه السّلام - تشرّف یافته است.
جریان بسیار شنیدنی دیدار او را آقای «حاج میرزا علی حیدری تهرانی» معروف به «ضیع الدّوله» از مرحوم آیت اللَّه «حاج شیخ الحَقّ رشتی» نقل کرده است.
«در زمان حکومت «شریف علی»، پدر «شریف حسین»، آخرین پادشاه و شرفاء حجاز که حسنی و زیدی و از سادات و فرزندان پیامبر بودند، اینجانب به مکّه مشرّف شدم و در همه جا از طواف گرفته تا عرفات، منی و مشعر، دل در شور و عشق حضرت ولیّ عصر - علیه السّلام - داشتم، چرا که با الهام از روایات و استفاده از اخبار، یقین داشتم که آن بزرگوار همه ساله در موسم حجّ، خود را به آنجا می رساند و مناسک را به جا می آورد.
دست دعا و تضرّع به بارگاه خدا برداشتم و از او خواستم که مرا به فیض دیدار نائل آورد، امّا ایّام حجّ سپری شد و موفّق نشدم، در این اندیشه بودم که چه کنم؟ آیا به لبنان بازگردم و سال بعد برای زیارت و در پی مقصود بازگردم یا اینکه همانجا رحل اقامت افکنده و از خدا حجّت او را بطلبم؟
پس از محاسبه بسیار دیدم با وسایل مسافرت روز (که همانند امروز نبوده است) بهتر است بمانم، شاید خدا مدد کند و توفیق، یار گردد و به منظور نایل آیم.
بنا را بر ماندن نهادم و تا مراسم سال بعد ماندم، امّا با همه تلاش و جستجو، سال بعد هم توفیق دیدار نیافتم باز هم ماندم و تا سال سوّم، چهارم، پنجم یا هفتم این توقّف ادامه یافت.
در این مدّت طولانی با مرحوم «شریف علی» پادشاه حجاز آن روز، طرح دوستی ریخته شد، به صورتی که گاه و بیگاه، بدون هیچ مانعی به اقامتگاه او می رفتم و با او ملاقات می کردم، در آخرین سال توقّفم در مکّه بود که موسم حجّ فرا رسید و من پس از انجام مناسک حجّ روزی پرده خانه کعبه را گرفتم و بسیار اشک ریختم و به بارگاه خدا گله بردم که: «چرا دراین مدّت طولانی به این سیّد عالم و خدمتگزار دین و ملّت و از شیفتگان آن حضرت توفیق دیدار حاصل نیامده است؟»
آری! پس از راز و نیاز بسیار از خانه خدا خارج و به دامنه کوهی از کوههای مکّه بالا رفتم، هنگامی که به قلّه کوه رسیدم در آن سوی کوه، دشت سرسبز و بسیار پرطراوت و خرّمی که همانندش را در همه عمر ندیده بودم در برابر خویش نظاره کردم.
شگفت زده شدم، با خود گفتم: «در اطراف مکّه و به بیان قرآن در دشت فاقد کشت و زرع این همه طراوت و سرسبزی و چمن از کجا؟ چگونه من در این سالها اینها را ندیده ام؟»
از فراز کوه، به سوی دشت، گام سپردم که در میان آن صحرای پرطراوت و خرّم خیمه ای شاهانه دیدم، نزدیک شدم تا بنگرم جریان چیست که دیدم گروهی در میان خیمه نشسته اند و انسان وارسته و والایی برای آنان صحبت می کند.
نزدیکتر شدم، دیدم خیمه لبریز از جمعیّت است در گوشه ای گوش به سخنان آن بزرگوار سپردم دیدم می گوید: «از کرامت و بزرگواری مادرمان فاطمه - علیها السّلام - این است که فرزندان و دودمان پاک او باایمان به حقّ از دنیا می روند و در هنگامه سکرات مرگ، ایمان واقعی و ولایت به آنان تلقین شده و با دین حقّ از دنیا می روند.»
با شنیدن این نکته عقیدتی، نگاهی به طراوت و زیبایی و خرّمی آن پهن دشت سبزه زار نمودم و باز برگشتم تا به خیمه و چهره هایی که در درون آن نشسته بودند، بنگرم، که دیدم خیمه و کسانی که در درون آن بودند از نظرم ناپدید شدند با عجله بار دیگر چشم به آن دشت سرسبز و پرطراوت دوختم که دیدم از آن هم خبری نیست و خود را در دامنه کوهها و بیابانهای گرم و سوزان حجاز یافتم.
با اندوهی جانکاه برخاستم و از کوه پایین آمدم، وارد شهر مکّه شدم و اوضاع و احوال شهر را غیرعادی یافتم، دیدم مردم شهر آهسته با هم گفتگو می کنند و نیروهای انتظامی شهر اندوهگین به نظر می رسند.
پرسیدم: «چه خبر است، مگر اتّفاقی افتاده است؟»
گفتند: «مگر نمی دانی که شریف مکّه در حال احتضار است؟»
با شتاب خود را به اقامتگاه «شریف» که در جوار حرم و بازار صفا بود، رساندم، امّا دیدم کسی را راه نمی دهند. من به قصد دیدار او پیش رفتم و چون مرا می شناختند و سابقه دوستی مرا با او می دانستند، مانع ورود من نشدند.
وارد اقامتگاه «شریف» مکّه شدم و او را در حال سکرات مرگ دیدم، قضّات ائمّه چهار مذهب، حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی در کنار بستر او نشسته بودند و فرزندش «شریف حسین» نیز در کنار پدر بود. من نیز نزدیک «شریف» نشستم و سر سخن را با برخی گشوده بودم که ناگاه دیدم همان شخصیّت والایی که در میان آن خیمه و در آن دشت سرسبز وخرّم برای آن گروه سخن می گفت، وارد شد و بالای سر «شریف» نشست وبه او فرمود: «شریف علی! قُلْ اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ.»
زبان شریف که تا آن لحظه بسته بود به دستور او گشوده شد و گفت: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ.»
و نیز فرمود: «شریف علی! قُلْ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهُ.»
و او نیز به دستور او، آن جمله را تکرار کرد.
و نیز فرمود: «قُلْ! اَشْهَدُ اَنَّ عَلَیِّاً وَلِیُّ اللَّهِ وَ خَلیفَةُ رَسُولِ اللَّهِ.»
و شریف سوّمین جمله را نیز باز گفت.
و نیز فرمود: «قُلْ! اَشْهَدُ اَنَّ الْحَسَنَ حُجَّةُ اللَّهِ.» و شریف اطاعت کرد.
و نیز فرمود: «قُلْ! اَشْهَدُ اَنَّ الْحُسَیْنَ الشَّهیدَ بِکَرْبَلا حُجَّةُ اللَّهِ.» و شریف باز گفت و همینطور یک یک امامان نور را به «شریف علی» تلقین کرد و او نیز اطاعت نمود و بازگفت تا اینکه فرمود: «قُلْ! اَشْهَدُ اَنَّکَ حُجَّةَ بْنِ الْحَسَنِ حُجَّةُ اللَّهِ.» و او نیز باز گفت. غرق تماشای این منظره شگرف بودم که آن شخصیّت والا برخاست و بیرون رفت و «شریف علی» نیز از دنیا رفت.
من که از خود بیگانه شده بودم، تازه به خود آمدم، با عجله به دنبال آن بزرگوار رفتم تا ببینم کیست، امّا به او نرسیدم.
از دربانها، نگهبانها و مأموران، سراغ او را گرفتم که گفتند:
«جناب! نه کسی اینجا وارد شده است و نه کسی از اینجا خارج شده است.»
به داخل کاخ بازگشتم، دیدم علمای چهار مذهب اهل سنّت در مورد سخنان آخرین «شریف علی» صحبت می کنند و با اشاره به یکدیگر می گویند: «اَلرَّجُلُ یَهْجُرُ» یعنی که او هذیان می گوید.
امّا من به خوبی دریافتم که آن تلقین کننده امام عصر - علیه السّلام - بود و من در آن روز خاطره انگیز، دو بار به دیدار آن حضرت نایل آمده، امّا او را نشناختم.»(78)
شکایت حضرت رضا به حضرت ولی عصر (علیهماالسّلام)
فقیه نامدار، حکیم متأله، مجاهد نستوه، سیّدمحمّدحسن نجفی معروف به «آقا نجفی قوچانی» در کتاب سیاحت شرق می نویسد:
رفتم به بیرونی مرحوم آخوند که صنادید(79) قوم در آنجا همیشه جمع بودند. شنیدم که پسر کوچک مرحوم آخوند نقل می کند که: «وقتی که در تهران بودیم، سیّد مقدسی که در همسایگی ما بود، شبی خواب دیده بود که پیغمبر و حضرت رضا و حضرت حجت - علیهم السّلام - وارد شده بودند به منزل سیّد و سیّد احتراماً به پا ایستاده بود و پیغمبر نشسته بود و آن دو امام نیز در خدمت پیغمبر به پا ایستاده بودند. بعد حضرت رضا - علیه السّلام - به پیغمبر شکایت از روس نموده بود که: «شیعیان ما از دست این خرس شمال در فشار و نکال هستند، تدبیری بفرمایید.»
پیغمبر فرموده بود: «چون امروزه مدیر دنیا، حجّت بن الحسن است عرض شکایت به او بنمایید.»
حضرت رضا - علیه السّلام - همان شکایت از روس را به حضرت حجّت - علیه السّلام - نمود، حضرت حجّت گفت: «تا بیست ماه به من مهلت بده تا آنکه تدبیر این کار تمام شود و بعد از آن روس مضمحل گردد.»
و حالا که این جنگ شروع شده سه ماه ماند که بیست ماه تمام شود و من یقین دارم که روس تا سه ماه دیگر مضمحل خواهد شد.»
و از آنجا بیرون شدم آمدم میان صحن نزد بعضی از همسلکان نشستم، گفتم:
«این چه آتشی است که روشن شده است در اروپا؟»
گفتند: «حضرت حجّت - علیه السّلام - دید اگر مرحوم آخوند با روس دست به گریبان شود، ولو بالأخره مسلمین غالب شوند، لکن تلفات زیادی خواهند داد، لذا آتش آخوند خاموش شد و با این فشنگ صربی آتشی برای روس برافروخته به توسط حاج ویلهلم(80) را قوت و نصرت بدهد.
ای به قربان حضرت حجّت - علیه السّلام - که تدبیری نموده، الآن از هر طرف که کشته شود به سود اسلام است والاّ ما آخوندها چه از دستمان می آید با روس منحوس؟ حالا در بلندی نجف ما تماشاگر می شویم.»
فتوحات آلمان که به ما می رسید هم نان بود هم آب، هم همه چیز، هر چه راه نان و آب و اجناس خارجه مسدودتر می شد و بر آقایان طلاّب سخت تر می شد غذای روحی من فقط اخبار فتوحات آلمان و مغلوبیّت روس بود و سرور و انبساط من روز به روز افزونتر می گردید.(81)
توسّل «کریم اصغری» به حضرت و نجات از خطر مرگ
دو داستان جالب از برادر عزیز و بزرگوارم جناب آقای «جعفر ابراهیمی» در صفحه 69 همین کتاب ذکر شده و اینک داستان سوّمی است که ایشان در اختیار نویسنده قرار دادند:
پس از تقدیم عرض سلام، خواستم داستان آقای «کریم اصغری» ساکن یکی از روستاهای اصفهان (ورزنه) را که توفیق پیدا کرده است جمال دلربای مهدی فاطمه، حضرت بقیّةاللَّه الاعظم - روحی وارواح العالمین له الفداء - را زیارت کند، خدمت حضرتعالی به عرض برسانم.
البتّه کراراً داستان را از دیگران شنیده بودم، ولی مایل بودم از زبان خود ایشان بشنوم تا اینکه اخیراً (سال 1372) با ایشان ملاقاتی که داشتم قضیّه را بدین قرار تعریف کرد:
در حدود چهل سال پیش، به خاطر کمبود مواد سوختی برای زمستان مجبور بودیم از روستا به اطراف، که همه بیابان بود، برویم و مواد سوختی هیزم فراهم کنیم تا اینکه روزی به دستور مادرمان، من و برادرم به طرف بیابان عازم شدیم و فاصله زیادی هم می بایست می رفتیم.
صبح زود حرکت کردیم، دو نفری رفتیم و هیزمها را جمع آوری کرده و بعداز ظهر به طرف روستا حرکت کردیم. در آن بیابان و گرمای شدید، با برادرم می رفتیم و برمی گشتیم؛ ولی برادرم جلوتر از من در حال حرکت بود.
یکی، دو ساعت که به راه خودمان ادامه دادیم، کم کم من عقب ماندم و برادرم از من فاصله گرفت تا اینکه خیلی از همدیگر دور شدیم و مرا صدا می زد که: «بیا !» من به جهت تشنگی شدید و گرما، دیگر حال نداشتم و کوزه ای که همراه داشتم، کم کم آبش هم تمام شد و در اثر ضعف و تشنگی، دیگر نتوانستم قدم از قدم بردارم.
کنار جاده نشستم تا حالی پیدا کنم و باز به راه خودم ادامه بدهم، ولی دیدم نمی توانم برخیزم و حال اینکه برادرم را صدا بزنم، نداشتم، ولی دائم می گفتم: «یا صاحب الزّمان!» و این جمله را تکرار می کردم و در کنار جادّه دراز کشیدم و خودم را آماده مرگ کردم.
یک مرتبه متوجّه شدم، صدای پایی می آید، و دیدم بالای سرم یک آقا سیّدی معمّم، شالی سبز به گردن، صورت گندم گون و بسیار زیبا که چنین زیبایی را در عمرم ندیده بودم و مثل اینکه تازه سر و ریش خود را اصلاح کرده، مرا به نام صدا زد و به من فرمود: «کریم! تو را چه می شود؟»
من که نتوانستم جواب بدهم، ولی به من گفت: «کریم! کوزه ات را بده به من تا در او آب بریزم.»
کوزه را در کنارم گذاشته بودم، دیدم برداشت و آبش کرد گفت: «بخور!» خوردم، آب آنقدر سرد بود مثل اینکه برف آب شده است و شیرین.
یک مرتبه چشمم باز شد به او گفتم: «این آب را از دقّ(82) آورده ای؟»
دیدم تبسّمی کرد و دو مرتبه فرمود: «کوزه را بده تا باز هم آبش کنم.»
چون دفعه اوّل که کوزه را آب کرد، همه را خوردم.
چه آب گوارایی!
کریم می گوید: کوزه را دادم و باز از کوزه ای که خودش داشت آبش کرد و به من فرمود: «کریم! بلند شو که برادرت منتظرت هست!» یک وقت بلند شدم، بدنم جان گرفت و حرکت کردم، ولی خیلی از آن بزرگوار تشکّر کردم تا مرا روانه کرد، دیدم با اینکه اوّل خیلی از برادرم فاصله گرفته بودم، الآن سی یا چهل قدمی برادرم هستم، وقتی نگاه کردم ببینم این سیّد چه کسی بود، اصلاً کسی را ندیدم.
به این طرف و آن طرف نگاه می کردم که سیّد را ببینم کی بود و کجا رفت؟ دیدم برادرم صدا می زند و می گوید: «کریم! چرا مرا معطّل کردی چرا نمی آیی؟» ولی سیّد را ندیدم، خیلی تعجّب کردم که این آقا کی بود؟ کجا رفت؟ گریه ام گرفت، دیدم برادرم به من می گوید: «چته؟ تشنه ات هست؟» گفتم: «نه!» و قضیّه را به برادرم گفتم.
برادرم دستی به سرم کشید و گفت: «این آقا، حتماً امام زمان - علیه السّلام - بوده، چرا از او حاجت نخواستی؟» گفتم: «نفهمیدم!»
به هر حال تأسّف خوردم و تا به روستا رسیدیم فقط کارمان شده بود گریه، وقتی به روستا رسیدیم، قضیّه را برای عالم آن زمان که نقل کردیم، آن عالم فرمود: «آن سیّد، یا جناب خضر یا آقا امام زمان - علیه السّلام - بوده است.»
این داستان شخصی به نام کریم اصغری از روستای ورزنه اصفهان بود که فعلاً این شخص در حال حیات می باشد که این حقیر از خود او این داستان را شنیدم و محضر استاد عزیزم تقدیم نمودم.
امید است همه ما از یاران آقا امام زمان - علیه السّلام - بوده باشیم که آرزو داریم جمال نورانی آقا امام زمان را زیارت کنیم. ان شاءاللَّه.
«اللّهم عجّل فرجهم.»
روز و شب منتظرم تا که ز دلبر خبر آیدgggggدلبرم از پس این پرده غیبت به در آیدgggggخلق گویند تو مخور غصّه ولکن gggggتا که از یوسف گمگشته زهرا خبر آیدgggggهمچون یعقوب نشینم سر راهش من محزون gggggترسم آخر که به وصلش نرسم عمر سر آیدggggg
ارادتمند شما جعفر ابراهیمی اصفهانی
اوّل ذیقعدة الحرام 1314 هجری قمری
التماس دعا
تشرّف حسین آقا بابایی به خدمت حضرت
ولیّ عصر (عج) در راه مسجد مقدّس جمکران
«حسین آقا بابایی» نقل می کند: شبی در خواب دیدم که به مکّه معظّمه مشرّف شدم. صبح آن روز، در حالی که روزه بودم تصمیم گرفتم به مسجد مقدّس جمکران بروم، یکی از فرزندان من به نام محمّد باقر که هفت سال بیشتر نداشت گفت که: «مرا هم با خود ببر.»
آنگاه همراه او در حالی که برف همه جا را پوشانده بود، پیاده راه افتادیم و در راه، جویهای بزرگ آب بود که من فرزندم را کول گرفته و از آب عبور می کردیم تا به باغ قلعه و آب انبار حاجی حسینعلی رسیدیم. بچّه گفت: «تشنه هستم.» از آب انبار به او آب دادم.
هنگامی که از قلعه عبور کردیم ناگهان چشمم به یک سیّد بزرگوار و جلیل القدری افتاد که تاکنون کسی را به آن زیبایی و نورانیّت ندیده بودم و در طرف راست صورت او خالی بود، وقتی نزدیک ما رسید سلام کردم و گفتم: «شما به مسجد تشریف می برید یا از مسجد برمی گردید؟»
فرمودند: «به مسجد می آیم.»
پس از آن، در اثر تصرّف ولایتی، دیگر نتوانستم حرف بزنم. آقا از بلندی کنار جاده حرکت می کردند و ما از وسط جادّه، تا اینکه به خط آهن رسیدیم، زیر پل عبوری راه آهن آب و گِل بود به آقا گفتم: ابتدا بچّه را کول می کنم و از آب زیر پل، عبور می دهم و بعد می آیم شما را کول می کنم و به آن طرف پل خط آهن می رسانم.
آقا با عصایی که دستش بود اشاره کرد که شما با بچّه بروید!
من بچّه را آن طرف راه آهن گذاشتم آقا تشریف نیاوردند. چند دقیقه ای ماندیم ولی دیدیم از آقا خبری نشد.
به طرف خط آهن آمدم، دیدم اصلاً نه آقا هست و نه ردّپایی وجود دارد. من از شدّت ناراحتی شروع کردم به گریه کردن، بچّه از من می پرسید: «چرا گریه می کنی؟» گفتم بابا آنی که ما باید ببینیم (یعنی وجود مبارک حضرت ولی عصر ارواحنا فداه) دیدیم و نشناختیم بعداً آمدم از باغ قلعه (یعنی جایی که آقا را همانجا زیارت کردیم و با آقا همراه شدیم) تا راه آهن مکرّراً شمارش کردم، 1742 قدم بود که به برکت حضرت، این همه راه را به چند لحظه با طیّ الارض رفته بودیم.
خوشا ! خوشا ! آن روز و آن خال زیبا که خداوند بحقّ محمّد و آل محمّد دیدار حضرت را دوباره نصیب فرماید.
دکتری که در فتنه حمله روسها به ایران به یکی
از یاران امام زمان (علیه السّلام) برخورد نمود
داستانی را که می خوانید، حضرت «آیت اللّه العظمی وحید خراسانی» به یک واسطه از صاحب قصّه نقل می فرمودند و خود شخص مذکور را نیز مکرّر دیده بودند.
فرمودند: قبل از رفتن به نجف، استادی در مشهد داشتیم که با او بحث خصوصی داشتیم که عدّه ای از مشایخ آن زمان در آن بحث بودند، همین دکتری که صاحب قصّه است نیز شرکت می کرد.
ماجرا را هم از او و نیز از مرحوم حاج شیخ علی اکبر نهاوندی و مرحوم حاج شیخ علی اکبر نوغانی که هر دو از بزرگان و علما بودند و از خود او شنیده بودند، شنیدم. مختصر قصّه این است:
دکتر گفت: من در فتنه حمله روسها به ایران در آنجا جرّاح بودم. یک روز تیرخورده ای آمد و گفت: «دکتر! زود جرّاحی کن.»
گفتم: «جرّاحی به این سادگی نیست، باید بیهوش شوی و تخدیر گردی بعد عمل کنم.»
گفت: «تو وسایل جرّاحی را بیاور و منتظر نباش.»
مثل انسان مقهوری که از خود اراده ندارد، آوردم. خوابید و گفت: «بسم اللّه النّور.» و دو، سه، کلمه دیگر آهسته گفت. دیدم مثل مرده ای افتاده است. - دکتر چون خودش اهل فنّ بوده، فهمید که خلع کرده، یعنی روح را از بدن تجرید نموده و خارج کرده، جرّاحی کرده .
تیر را بیرون آوردم. تمام که شد، بخیه ها را که زدم دیدم لبها آهسته به هم خورد و همان کلمات را گفت و نشست. فهمیدم گوهری پیدا کردم با او سَر و سرّی پیدا نموده تا وقتی که فهمیدم چکاره است.
روشن شد که: رابطه ای با محبوب دلها، امام زمان - ارواحنا فداه - دارد، گفتم: «خدمتش رسیده ای؟»
گفت: «هیهات! هیهات! ما کجا و او کجا؟»
گفتم: «پس، سِمَتَت چیست؟»
گفت: «من مأمورم اینجا باشم.»
گفتم:«آیا نظری به این مردم نمی کند؟ لشکر روس و آذربایجان؟!
و این مصیبت قابل تحمّل نیست!»
وقتی این مطلب را گفتم، گفت: «مهمّ نیست، بروند.»
فقط همین کلمه را گفت که: «بروند.» گفت و حرکت کرد و رفت.
عصر، از مرکز روسیه، تلگراف آمد که: «لشکر روس فوراً برگردد.» لشکر بدون هیچ وقفه ای هر چه بود برداشتند و همان شب رفتند، فردا گم شده را پیدا کردم، فهمیدم به یک کلمه که گفت: «بروند.» کار تمام شد، اراده قاهره نافذه، این است! به یک کلمه، قیامت کرد.
پرسیدم: «آیا تو خود وجود مبارک حضرتش را می بینی؟»
گفت: «هیهات! من به هفت نفر واسطه ام که آنها وجود مبارکش را می بینند.»
آری! آن اکسیر اعظم، تلاقی با آن هفت نفر پیدا کرده و آنها کبریت احمر شده اند، باز آن کبریت احمر برخوردِ به این شخص پیدا کرده و شده طلای ناب انسانیّت.
باید گفت: «ای آقا ! افسوس که نه تو را شناختیم و نه حرمتت را پاس داشتیم، تو کجایی که الآن همه جایی!... .»(83)
حاج ولیّ اللَّه شیرازی و مسجد جمکران
از خدمتگزاران باصفا و مخلص مسجد جمکران که مدّت 26 سال است صادقانه در این مکان مقدّس خدمت می کند و هر شب چهارشنبه از تهران به مسجد می آید تا از واردین و مشرَّفین به مسجد جمکران با چایی و غذا، پذیرایی کند، جناب آقای «حاج ولیّ اللَّه شیرازی» است.
نویسنده، موفّق شده در روز سه شنبه 20/10/73 در حین انجام خدمت در مسجد، او را ملاقات نموده و قضایای زیادی را که در این مدّت به چشم دیده و یا به گوشش شنیده، جویا شده که قسمتی از آن داستانهای جذّاب و شنیدنی را، اکنون می خوانید:
علّت و انگیزه عشق به مسجد جمکران
و شفای آقا جواد تهرانی
شخصی به نام «آقا جواد» ساکن تهران و کارمند دولت بود، روزی به من رسید در حالی که خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسید و گفت: «مبتلا به نقرس و سیاتیک شدم و نظر دکترها این است که انگشتان پایم را قطع کنند.»
خیلی متأثّر و ناراحت شدم و به فکر فرو رفتم که راه چاره ای برای او پیدا کنم. یادم آمد که: در زمان کودکی، گاهی با مادربزرگم به مسجدی که بیرون شهر قم بود می رفتم و او می گفت: «اینجا، مکان بسیار مقدّسی است، جایی است که امام زمان - علیه السّلام - تشریف می آورند و هر کس مریض باشد یا حاجت مهمّی داشته باشد به دادش می رسد.»
به آقا جواد گفتم: «جریان این است، اگر به آن مسجد بروی، آقا امام زمان عنایت می کند.»
آقا جواد پیشنهاد کرد که: «پس، شما هم با من بیا !»
قبول کردم و این اوّلین سفر من به مسجد مقدّس جمکران بود.
آری! 26 سال قبل آمدیم تا به قم رسیدیم. اوّل خیابان چهارمردان ماشینی بود که از هر نفر یک تومان تا جمکران می گرفت. سوار شدیم تا به مسجد رسیدیم. آن وقت، این تشریفات فعلی نبود و این ساختمانها درست نشده بود. آنجا (اشاره به مکان مخصوص) آب انباری بود و این طرف قهوه خانه ای و بنای مسجد هم، بنای سابق بود که صحن کوچک و ایوانی داشت و بعد وارد اصل مسجد می شدیم.
آقا جواد مذکور به اندازه ای از درد پا ناراحت بود که دست به گردن من انداخته بود و به زور راه می آمد. تابستان بود و در هوای گرم او را نزدیک مسجد آوردم و روی شنها خواباندم، گفتم: «شما که با این حال نمی توانی به مسجد بیایی، همین جا بمان تا من بروم نماز بخوانم و برگردم.»
قبول کرد، کثرت درد وادارش کرد که از قرصهای مخصوصی که خواب آور بود و برایش تجویز کرده بودند، استفاده کند.
من وضو گرفتم، وارد مسجد شدم، نماز تحیّت مسجد را خواندم و سپس مشغول نماز امام زمان - علیه السّلام - شدم. اعمال مسجد تمام شد برگشتم تا سری به آقا جواد بزنم، او را بیدار نموده، پرسیدم: «چیزی احتیاج نداری؟»
گفت: «اگر هنداونه باشد، دوست دارم.»
آمدم این طرف، دیدم جمعی نشسته اند و یک هندوانه ای در وسط دارند، درخواست کردم و مقداری از آن هندوانه را برای مریض گرفتم. امّا، درد همچنان او را در فشار داشت و باز خوابید.
من به مسجد برگشتم و ماندم تا اذان صبح تمام شد. نماز صبح را خواندم و برگشتم که او را بیدار نمایم، وقتی برگشتم، دیدم آقا جواد بیدار است و نماز خوانده و نشسته است، گفتم: «چطوری؟»
با تبسّم گفت: «بد نیستم.»
گفتم: «پایت چطور است؟»
گفت: «خوب شدم!»
باور نکردم، قسمش دادم، گفت: «بخدا ! خوب شدم.»
گفتم: «بلند شو! راه برو!»
برخاست و بدون ناراحتی شروع به راه رفتن کرد. گریه شوق داشت و به حال عجیبی گفتم: «چطور شد که خوب شدی و شفا یافتی؟»
گفت: «نمی توانم بگویم! (گفتنی نیست) همین قدر بدان که لطف آقا امام زمان شامل حالم گردید و من شفا یافتم.»
بعداً هم، هر وقت به او می رسیدم و از کیفیّت شفایش می پرسیدم، می گفت: «گفتنی نیست.»
این معجزه ای را که به چشم خویش دیدم، موجب و سبب شد که قدر این مکان مقدّس را بهتر بدانم. تصمیم گرفتم مرتّباً شبهای چهارشنبه به اینجا بیایم و تا الآن که 26 سال می گذرد، بحمداللَّه آمده ام و اِنشاءاللَّه تا آخر عمر می آیم.
دعا کنید صاحب این مسجد بیاید
مطلب دیگر، جریان دوّم حاج ولیّ اللّه: من با مرحوم امامی(84) بساط چایی و آبدارخانه را اوّل نزدیک مسجد قرار داده بودیم. هر کس وارد مسجد می شد و می خواست برای اعمال به داخل مسجد برود دعوت می کردیم تا چایی بخورد.
شبی بود که مرحوم آقای امامی گفت: «ظرفهای آب، خالی شده، یکی از آقایان، این ظرفها را از آب انبار پر کند و بیاورد.»
کسی جواب نداد، من خودم دو ظرف را برداشتم و به طرف آب انبار رفتم، نزدیک آب انبار ترس و وحشتی احساس کردم، آب انبار تاریک و من هم دو ظرف سنگین را باید آب کنم و از پلّه ها بالا بیایم.
خلاصه، دچار ترس و هراس شدم، ناگاه دیدم جوانی درب آب انبار ایستاده و کانّ نیّت مرا خواند، رو به من نمود و گفت: «شما برای خدا قدم برداشته و می خواهی آب ببری، مترس! خدا تو را کمک می کند، برو!» و چند نوبت پشت سر هم فرمود: «دعا کن، خدا صاحب مسجد را برساند.»
من نفهمیدم چطور وارد آب انبار شدم و ظرفها را پُر کردم و بالا آمدم، همین قدر متوجه شدم که آن جوان به من کمک کرده و نزدیک آبدارخانه رسیدیم. من دست بردم، یک استکان چایی برداشتم، خواستم به دست او بدهم، دیدم کسی نیست. به دو نفر از افرادی که آنجا بودند گفتم: «این جوان، کجا رفت؟»
گفتند: «ما کسی را با تو ندیدیم.»
فهمیدم که از ناحیه آقا مرا یاری دادند و آقا، این جوان را به کمک من فرستاده است.
تقاضای زیارت خانه خدا و مهیّا شدن وسایل آن
به برکت توجّه امام عصر (علیه السّلام)
جریان سوّمی را حاج ولیّ اللّه شیرازی نقل کردند و آن اینکه: سال 1359 هجری شمسی که در مسجد جمکران، در سالن، چایی آماده کرده و از واردین پذیرایی می کردیم، چند نفر کناری نشسته بودند و مشغول تعریف مکّه بودند، صحبت از سعی بین صفا و مروه، مشعر و منی می نمودند. دلم پرواز کرد و بی اختیار آرزو کردم: «کاش، وسیله ای فراهم می شد من هم این سفر روحانی را انجام می دادم و به حج مشرّف می شدم.»
باز با خود می گفتم: «من کجا و مکّه کجا؟ خیلی مشکل است وسایل جور شود.»
کار تمام و برنامه آن شب، به پایان رسید، وقتی که خواستم به طرف تهران بروم، به درب ورودی مسجد که رسیدم، سمت مسجد برگشتم و بعد از سلام، به آقا عرض کردم: «آقا جان! از خدا بخواه وسایل مهیّا شود و من امسال به حجّ مشرّف شوم.»
به تهران رفتم. چند روز بعد، به طرف باغ صبا جهت کار مربوط به شغلم (کار میکانیکی ماشین) می رفتم به پیچ شمیران که رسیدم، دیدم درب بانک، جمعیّت زیادی ایستاده اند و داخل صفّ هستند، پرسیدم: «چه خبر است؟»
گفتند: «نام نویسی برای مکّه است.» بعضی از شب گذشته خوابیده بودند و بعضی از اوّل روز که نوبت بگیرند.
با خود گفتم: «ای کاش! می توانستم نام نویسی کنم.»
کناری ایستاده بودم، ناگاه شخصی دست زد به پشت شانه ام و گفت: «اینجا ایستاده ای؟»
گفتم: «می گویند: نام نویسی برای مکّه است.»
گفت: «بلی! مگر می خواهی ثبت نام کنی؟»
گفتم: «دوست دارم، ولی این صف طولانی کی نوبت من می رسد.»
گفت: «برو آن طرف خیابان و چند قطعه عکس بگیر و بیاور.»
گفتم: «شما کجایید؟»
گفت: «همین جا !»
رفتم و عکس گرفتم و برگشتم، کسی را ندیدم، مدّتی گذشت. خبری نشد و جوان را ندیدم. مأیوس شدم خواستم بروم، ناگاه درب بانک باز شد و یک نفر مرا صدا زد، گفت: «رئیس بانک با شما کار دارد.»
تعجّب کردم، از بین جمعیّت رفتم تا داخل بانک شدم. دیدم همان جوان که من بیرون منتظرش بودم، اینجا پشت میز نشسته و رئیس بانک است. فکر کردم که این جوان کجا با من آشنا شده و مرا می شناسد؟
پرسید: «شما باز هم مسجد جمکران می روی؟»
گفتم: «آری!»
فهمیدم که این جوان به مسجد جمکران آمده و چون مرا آنجا دیده که خدمتگذار واردین هستم، مرا مورد لطف قرار داده و این هم به برکت آقا امام زمان - علیه السّلام - است.
خلاصه اسم مرا نوشت و به من گفت: «مواظب باش! اگر اسمت در قرعه کشی دربیاید، در روزنامه می نویسند.»
گذشت تا چند ماه که من یادم رفته بود، روزی اوّل بازارچه نایب السّلطنه می رفتم، رسیدم به دکّه روزنامه فروشی (که الآن هم هست) اینجا هم جمعیّت زیادی جمع بودند و از سر و دوش هم بالا می رفتند تا مطلب روزنامه را بخوانند.
نزدیک رفتم و از یکی پرسیدم: «مطلب تازه ای است که این همه جمعیّت جمع شده اند؟»
گفت: «اسامی افرادی که در قرعه کشی نام آنها برای مکّه درآمده، نوشته شده.»
مأیوسانه پرسیدم: «نام من هم هست؟»
گفت: «اسمت چیست؟»
گفتم: «ولیّ اللّه شیرازی!»
گفت: «من نام تو را دیدم، صبر کن!»
طولی نکشید، گفت: «پیدا کردم! نفر سوّم اسم شماست.»
از عنایت امام زمان - ارواحنا فداه - همان سال به حجّ مشرّف شدم.
حواله پول از طرف امام عصر جهت عمل جرّاحی
جریان چهارم: سه سال قبل بود که به عادت همیشه به جمکران آمدم. احتیاج به کپسول گاز داشتم، رفتم کپسول گاز بگیرم. یک کپسول را بلند کردم که داخل ماشین بگذارم، متوجّه شدم جای کمربند (تنگ کشال) صدایی داد و درد گرفت. گرم بودم و اعتنایی نکردم، مشغول کار شدم و برنامه تمام شد. به تهران رفتم، درد شدیدتر شد، لکن کثرت کار و گرفتاری مانع از رفتنم نزد دکتر بود.
پا ورم کرد به نحوی که تمام پا را ورم گرفت و پایم به کفش نمی رفت. دمپایی تهیّه کردم و به همین حال با عصا به مسجد می آمدم. رفقا که عصا را زیر بغلم دیدند، گفتند: «حاج ولیّ اللَّه! برو درمان کن و به دکتر مراجعه کن، کار سخت نشود.»
هفته بعد مرا داخل وانت خواباندند و به مسجد آوردند. بعد از بازگشت به تهران، رفتم بیمارستان. دکتر، دستور عکس برداری داد و چون عکس را دید، گفت: «شما، کجا زندگی می کنی؟»
گفتم: «تهران.»
گفت: «استخوان پای شما شکسته و بی توجّهی شما باعث شده استخوان شکاف برداشته به حدّی که قابل عمل نیست.»
و اضافه کرد: «شما مثل کسی که در روستای بدون دکتر زندگی می کند و دسترسی به دارو و درمان ندارد، رفتار کرده اید، به هر حال از دست من ردّ است.»
پیش دکتر دیگر در بیمارستان شفا یحیائیان هم رفتم همین را گفت.
تا اینکه به بیمارستان «سه پیر» اوّل خیابان سیروس نزد دکتر همایون معبّر رفتم، گفت: «چهارصد هزار تومان می گیرم و عمل می کنم.»
من آن وقت، دستم خالی و چنین پولی را نداشتم، آبروداری هم باعث بود که از کسی قرض نکنم، از دکتر تخفیف خواستم، گفت: «من تنها نیستم، دو نفر دیگر هم هستند که باید سه نفری شما را عمل کنیم.»
به عادت همیشه، روز سه شنبه آمدم به طرف قم و مسجد جمکران تا ساعت دوازده شب ماندیم، رفقا خواستند بروند، من گفتم: «شما بروید من تا صبح می مانم.»
آنها رفتند و من ماندم، توسّل به آقا امام زمان پیدا کرده، عرض کردم: «وضع مرا خوب می دانید و اینکه دستم خالی است و باید عمل هم بنمایم.»
نماز صبح را خواندم و از شبستان مسجد بیرون آمدم، داخل صحن، سرم پایین بود و در عالم خودم بودم، ناگاه دیدم شخص موقّری برابر من ایستاد و مرا مخاطب قرار داد و فرمود: «فردا به همان دکتر که گفته پایت را عمل می کنم، مراجعه کن و از مخارجش هم ناراحت مباش! فردا درب مغازه می فرستیم.»
سربلند کردم، کسی را ندیدم تعجّب کردم. رفتم تهران و گفتم: «باید درب مغازه بروم.»
همسرم گفت: «با این پای علیل کجا می روی؟»
گفتم: «یک ساعت می روم، برمی گردم.»
آمدم درب مغازه، رفقا درب مغازه را بازکردند و من با همان ناراحتی و دردی که داشتم روی صندلی نشستم و عصاهای زیربغلم را نیز کنارم گذاشتم.
طولی نکشید، دیدم جوانی آمد، مغازه من و اطراف را براندازی کرد. سپس وارد دکّان شد و سلام کرد، بدون اینکه حرفی بزند پاکت محتوی پولی را نزد من روی میز گذاشت تا دیدم پول است، گفتم: «آقا ! اینها کجا بوده؟»
با دست اشاره کرد که: «نپرس و چیزی مگو!»
فهمیدم همان حواله ای است که دیروز در مسجد فرمودند و از ناحیه امام زمان - ارواحنا فداه - آورده اند. نشمردم که چه مقدار است لکن از همان روز از این پول خرج کردم تا مدّت دوماه که بعد از عمل خوب شدم، راه افتادم و به مسجد جمکران آمدم و هیچ کم نیامد.
آری!
یار نزدیکتر از من به من است gggggوین عجب دان که من از وی دورم ggggg
حاج علی آسایی و لیاقت او
قبل از آنکه شبهای چهارشنبه، جمعیّت زیادی به مسجد بیایند و مثل الآن که هر شب چهارشنبه این همه جمعیّت می آیند رونق داشته باشد، شخصی بنام «حاج علی آسایی» با ماشین سواری خودش، چند نفر بودند که به مسجد مقدّس جمکران می آمدند.
گفت: روزی از طرف چهارراه بیمارستان فاطمی به سمت حرم می رفتم، سر کوچه ارک، سیّد نورانی را دیدم که با هیبت خاصّی ایستاده اند، بی اختیار جلوی پایش ترمز کرده و گفتم «می فرمایید؟»
فرمود: «سوار می شوم.»
به طرف سه راه موزه حرکت کردم، بدون اینکه من یا آن آقا حرفی بزنیم، خود به خود ماشین دور زد، از سه راه موزه به طرف صفائیه برگشتم. بعد از جادّه قدیم اصفهان، رو به سمت مسجد (جادّه قدیم جمکران) حرکت کردیم. بعد از پُل نو، از جادّه قدیم رسیدیم نزدیک مسجد و اوّل جادّه کوه خضر، آقا فرمود: «نگه دار!»
بی اختیار ماشین توقّف کرد، پیاده شدند و مبلغ 5 تومان (که آن زمان با همین پول ماشین دربست برای جمکران بود) به من مرحمت کردند. من عرض کردم: «پول لازم نیست.»
فرمود: «مایه جیب است، بگیر!»
باز من تعارف کردم که: «لازم نیست.» و آقا فرمود: «مایه جیب تو است، بگیر!»
قبول کردم، به آقا عرض کردم: «التماس دعا دارم.»
فرمود: «من اینجا آمدم، جهت دعای به شماها.»
ماشین راه افتاد، برگشتم ببینم این آقا به کدام سمت می رود؟ کسی را ندیدم. پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم، کسی را نیافتم احساس کردم که به خدمت قطب دایره عالم امکان امام عصر - ارواحنا فداه - مشرّف شدم. از برکت آن مایه جیب، کار من خوب و وضع مالی ما که کاملاً بهم خورده بود، روبراه شد.
تا اینکه روزی چند مسافر یزدی به من برخورد کرده آنها را سوار کردم، وقتی پیاده شدند و کرایه دادند، من می بایست پنج تومان به آنها پس بدهم، هرچه در جیبم و دخل نگاه کردم جز آن پنج تومان که آقا داده بودند پول دیگر نداشتم و هیچ راهی نبود که از کسی چیزی بگیرم. ناچار همان پنج تومانی را دادم، باز وضع مالی ما برگشت و در مضیقه مالی افتادیم.
خطاب به آقا عرض کردم: «مولاجان! من نمی خواستم آن مایه جیب را از دست بدهم، لکن حواله خود شما بود که از دستم رفت و الآن به ما بد می گذرد، خواهش دارم مایه جیب دیگری بفرستید.»
روزی از خیابان خاکفرج رو به وادی السّلام می رفتم، پیرمرد نورانی را دیدم که سوار ماشین من شد، محبّت او در دلم قرار گرفت، پیاده شد خواست کرایه بدهد، گفتم: «شما نمی خواهد کرایه بدهید.»
تبسّمی فرمود و گفت: «برای مایه جیبت می دهم.»
خوشحال شدم و گرفتم و یادم آمد از جریان امام زمان - علیه السّلام - و آن پیرمرد هم از نظرم غایب شد، احتمال دادم به امر آقا امام زمان این نوبت، حضرت خضر بودند که مایه جیب به من مرحمت فرمودند.
«رزقنا اللَّه زیارتهما.»(85)
حاج فتح اللّه رنجبر و تشرّفش
به خدمت صاحب الأمر (علیه السّلام)
مرحوم «حاج فتح اللَّه رنجبر» از افراد بسیار خیّر و نیکوکاری بود که در رابطه با جنگ تحمیلی و کمکهای مردمی به جبهه ها نقش مؤثّری داشت و از ارادتمندان صاحب الزّمان - علیه السّلام - و از افرادی بود که مسجد جمکرانش ترک نمی شد و در راه جبهه و جنگ، شهید گردید.
در زمان حیات، چنین اظهار داشتند: جمعی از دوستان تهرانی روزی از جادّه قدیم، رهسپار مسجد مقدّس جمکران شدند و چون تابلو نداشت، اوّل جادّه، راه را اشتباه می کنند و رو به سمت خُورآباد جادّه کاشان که آن وقت از آن راه می رفتند، می روند. وقتی متوجّه شدند که راه را اشتباه آمده و زیاد رفته اند، برمی گردند و خود را به مسجد می رسانند در برخوردشان با آقای حاج فتح اللَّه رنجبر می گویند: «ما حاضریم، ورق آهن از تهران تهیّه کنیم، جهت تابلو مسجد که هرکس می آید مثل ما سرگشته نشود و زوّار به زحمت نیفتد تا اوّل جادّه که راه مسجد به طرف جادّه کاشان جدا می شود، تابلو نصب شود.»
آقای حاج فتح اللَّه جواب می دهد: «ما خود این کار را انجام می دهیم.»
در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان حدود یک ساعت به غروب، تابلوی تهیّه شده را با وسایل مخصوص همچون بیل، گچ و کلنگ می آورد اوّل جادّه و تابلو را نصب می کند.
وقتی سوار ماشین می شود که برگردد، ماشین روشن نمی شود متوجّه می شود که بنزین ماشین تمام شده. وقت افطار نزدیک شد رو می کند به طرف مسجد جمکران و عرض می کند: «آقا جان! آمدم برای مسجد شما تابلو بزنم که شیفتگان و علاقمندانت که به مسجد می آیند، راهنما داشته باشند و الآن نزدیک افطار و من باید به منزل برگردم، [ مادر پیرم به انتظار است ] بنزین ماشین تمام شده، اگر یک چهار لیتر بنزین می رسید خوب بود.»
ناگاه می بیند یک آقای نورانی موقّر از پشت ماشین، سبز شد و در حالی که یک گالن چهار لیتری بنزین در دست دارند، فرمود: «این بنزین!»
عرض می کند: «آقا ! شما از کجا آمده اید که یک مرتبه اینجا حاضر شدید؟»
فرمود: «مگر شما یک چهار لیتری بنزین نخواستید؟»
می گوید: «چرا !»
ظرف بنزین را می گیرد و می پرسد: «ظرفش را بیاورم آنجا.» و اشاره به مسجد می کند.
می فرماید: «باشد!» و رفتند.
حاج فتح اللَّه، ماشین را بنزین کرده و دیگر آن آقا را نمی بیند. می آید طرف مسجد، می بینند درب مسجد بسته است، احتمال می دهد که چون نزدیک مغرب است آقا به آبادی جهت افطاری رفته اند. ظرف بنزین را پشت درب مسجد می گذارد و به طرف منزل می رود، ولی در فکر است که: «این آقا که بود؟»
همین که درب منزل می رسد می بیند درب منزل باز است، وارد می شود، می بیند مادرش مضطرب پشت درب ایستاده، سلام می کند و می پرسد: «مادر! چرا اینجا ایستاده ای؟»
اظهار می دارد: چون تو دیر کرده بودی و قدری از افطار گذشته بود ناراحت شدم که مبادا پیش آمدی برایت شده باشد. آمدم درب منزل، بی اختیار گفتم: «مهدی فاطمه! پسرم دیر کرده به منزل نیامده و الآن وقت افطار است.»
ناگهان دیدم آقای نورانی جلو درب منزل ایستاده سلام کردند و فرمودند: «منتظر فتح اللَّه هستی؟»
عرض کردم: «بلی!»
فرمود: «آمده بود برای ما، تابلوی راهنمای مسجد بزند، بنزین ماشینش تمام شده بود از ما چهار لیتر بنزین خواست به او دادیم و الآن می رسد.»
عرض کردم: «آقا شما که هستید؟»
فرمود: «من مهدی فاطمه ام!»
و طولی نکشید که از نظرم ناپدید شد.
آن وقت آقای رنجبر می فهمد که به فیض بزرگی نائل گردیده است. خداوند نصیب همه عاشقانش بفرماید. آمین(86)
این جریان، حدود سال 1354 شمسی بوده است.
دعای «الهی عظم البلاء» و ذکر «یا ارحم الرّاحمین»
آقای «سیّد مجید جبل عاملیان» ساکن اصفهان، زینبیّه، شهرک امام ... می نویسد:
در حدود آذرماه سال 72 بود که تحت عمل جرّاحی سرطان پوست از نوع ملانوماها لگلیتانت قرار گرفتم و فایده ای نداشت و این غدّه سرطانی به سرم زد و باز برای عمل نوبت زدم. خیلی مضطرب شدم، به فکرم رسید به مسجد جمکران بیایم و از وجود اقدس امام زمان - علیه السّلام - کمک بگیرم.
پنج نوبت یا شش بار به مسجد آمدم و آن شب را تا صبح ماندم و بعد از نماز صبح که تمام شد دعای «الهی عظم البلاء ... .» را خواندم و نوشتم و با دلی اندوهگین جمکران را ترک کردم و به بیمارستان رفتم و برای دوّمین عمل جرّاحی آماده شدم.
در حال بیهوشی در اطاق عمل، احساس کردم مرا به تونلی وارد کردند و به سرعت می برند، لکن شنیدم که می گویند: «دعا دارد، دعا دارد.» بُردنم را متوقّف کرده، ناگاه آقای بزرگواری نزدم آمد که احساس کردم وجود امام زمان - علیه السّلام - است و فرمودند: «ذکر بگو!»
عرض کردم: «چه ذکری؟»
فرمودند: «بگو: یاارحم الرّاحمین.»
در حالی که مشغول گفتن این ذکر بودم و احساس می کردم از تونل بیرون آمدم، از بیهوشی نجات پیدا کرده، بهوش آمدم و بحمدللَّه شفا گرفتم و الآن که ماهها از این عمل می گذرد، هیچ ناراحتی ندارم.(87)
خدمت به برادر دینی باعث خشنودی
امام زمان (علیه السّلام)
آقای «زهیر ابریشمی گلپایگانی» فرزند محمّد، متولّد 1336 شمسی می نویسد:
در ایّامی که در کاظمین بودم، روزی به پارک کنار صحن مبارک امام موسی کاظم و فرزندش حضرت جواد - علیهماالسّلام - رفتم به پیرمردی که دستش زخم بود، برخورد کردم.
پرسیدم: «زخم دست شما از چیست؟»
گفت: «تیغ درخت خرما به دستم رفته و هر سال عود می کند، الآن خون زیادی از دستم رفته.»
چون او را ناراحت دیدم، پیشنهاد کردم که به بیمارستان برویم، تاکسی گرفتم و به بیمارستان «الجمهوریه» کاظمین رفتیم، گفتند: «باید عمل شود.»
ایستادم تا عمل کردند و ریشه تیغ را از دست او بیرون آوردند و چون ضعف پیدا کرده بود، به دکّان کبابی رفتم و غذایی برایش آوردم و بعد از اینکه کاملاً خاطرجمع شدم به طرف مغازه برادرم برگشتم.
به همان پارک که رسیدم، چشمم به یک آقایی افتاد که با لباس عربی روی نیمکت نشسته و به من نگاه می کند، نزدیکتر شدم، سلام کرد و سه نوبت فرمود: «بارک اللَّه! بارک اللَّه! بارک اللَّه!»
من قدم به قدم که جلو می رفتم، بیشتر مجذوب آقا می شدم، امّا چند قدم که نزدیک رفتم، دیدم آقا نیست و از نظر