فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

تشرّف با استخاره، در حرم مولی علی (علیه السّلام)

مرحوم آقا «جمال الدّین اصفهانی» - قدّس سرّه - فرمودند:
به «نجف» مشرّف شدم و برای موقع تشرّف به حرم، عهد مؤکّد نمودم که هر ساعتی استخاره خوب آمد و ترک آن بد، به حرم مشرّف شوم. هرچه استخاره می نمودم بد بود. چند روز گذشت، تا روز پنجشنبه شد و باز استخاره بد می آمد و این امر بی اندازه ناراحتم کرده بود.
پس تمام لباسهای خود را عوض کردم و لباس نو دیگر پوشیدم و به حمّام رفته، غسل توبه نمودم و شرایط توبه را انجام دادم. تا شب جمعه هر چه استخاره می کردم بد می آمد، بی طاقت شدم و رفتم نزدیک رواق و حرم، استخاره کردم بروم به طرف بالا سر مبارک، خوب بود ترک آن بد.
وقتی رفتم، دیدم شخصی در بالا سر به سجده افتاده و به صدای حزین و روح افزایی این ذکر را می گوید: «نِعْمَ الرَّبُّ اَنْتَ وَبِئْسَ الْعَبیدُ نَحْنُ.»(22) بطوری این صدا و مناجات در من اثر گذاشت که حسّ و حرکت از تمام اعضای من رفت و زبانم هم از تکلّم باز ماند. برای شنیدن این مناجات و ذکر، نشستم؛ حال دیگری به من دست داد و بی اختیار گریه کردم. مدّت زیادی به همین حال بود، تا سر از سجده برداشت و رفت، قدرت از من سلب و حال بلند شدن نداشتم که دنبالش بروم و حرفی بزنم.
چشمم به جای سجده افتاد، دیدم روی سنگ مانند باران از اشک چشمانشان ریخته، دستمالم را بیرون آورده و تمام اشکها را با آن برداشتم. در خانه بچّه مریضی داشتم و حال او بسیار بد بود به خانه آمدم و دستمال را به او مالیدم فوراً شفا پیدا کرد. متوجّه شدم که وجود مبارک حضرت بقیةاللَّه - علیه السّلام - را زیارت کردم. «رَزَقَنَااللَّهُ زِیارَتَه.»(23)

تأثیر عریضه امام زمان (علیه السّلام)

صاحب «نجم الثّاقب» نوشته: عالم فاضل صالح، «میرزا محمّدحسین نائینی اصفهانی» فرزند ارجمند عالم عامل و مهذّب کامل «میرزا عبدالرّحیم نائینی» ملقّب به «شیخ الاسلام» فرمود:
برادرم «میرزا محمّد سعید» که از طلّاب علوم دینیّه است، در سال 1285 دردی در پایش ظاهر شد و پشت پایش ورم کرد بطوری که کج شد و از راه رفتن عاجز شد.
طبیبی را به نام «میرزا احمد نائینی» برای معالجه آوردند. کجی پا را معالجه کرد و ورم نیز برطرف شد، ولی چند روزی طول نکشید که بین زانو و ساق پا، مادّه ای ظاهر شد و رفته رفته در پای دیگرش، در ران و میان دو کتف ظاهر شد و زخم و درد به او مهلت نمی داد. معالجات باعث شد که زخمها شکافته شود و چرک و خون بیرون بیاید.
یک سال، بلکه زیادتر، بر همین حال بود و به همین جهت قوای بدنش تحلیل رفت و پوست و استخوانی بیش نماند. کار بر پدر و مادر سخت شد و هر چه معالجه کردند جز ازدیاد مرض، چیز دیگری نبود.
از آن طرف «وبا» هم شیوع پیدا کرده بود و موجب نگرانی همه ما شده بود. متوجّه شدیم که جرّاح حاذقی بنام «میرزا یوسف» در نزدیکی قریه ما منزل دارد. پدرم کسی را نزد او فرستاده و او را حاضر کردند. حال مریض را که دید، مدّتی ساکت و متفکّر ماند. وقتی والد از اطاق بیرون رفت، من و یکی از دایی هایم نزد او ماندیم، مدّتی با دایی به نجوی صحبت کرد که من فهمیدم مأیوس است و از من و پدر کتمان می کند.
وقتی والد برگشت، جرّاح گفت: «من اوّل فلان مبلغ می گیرم و معالجه می کنم.» و غرض او این بود که از این راه، والد امتناع کند و او هم برود و اتّفاقاً والد خودداری ورزید و او هم از فرصت استفاده کرد و رفت.
والدین متوجّه شدند که جرّاح مأیوس بوده و لذا بهانه آورده است. من دایی دیگری بنام «میرزا ابوطالب» داشتم که در زهد و تقوا، مشهور بود. رقعه حاجت به خدمت امام زمان - علیه السّلام - می نوشت و بسیار مجرّب بود و مردم در مشکلات به او مراجعه می کردند و عریضه به امام عصر، حضرت حجّت - علیه السّلام - می نوشت، سریع الاجابة بود و زود تأثیر می گذاشت.
والده ام از او خواهش کرد که برای شفای فرزندش استغاثه بنویسد. روز جمعه نوشت و والده ام آن را گرفت و با برادرم به چاهی که در نزدیک قریه است، رفت. برادرم، آن عریضه را در چاه انداخت و برای مادر و برادرم، حالت گریه شدید بوجود آمد و این جریان در ساعت آخر روز جمعه بود.
چند روزی نگذشت که من در خواب دیدم، سه سوار بر اسب به هیئت و شمائلی که در جریان «اسماعیل هرقلی»(24) وارد شده از صحرا رو به خانه می آیند، در آن حال جریان «اسماعیل» به خاطرم رسید و متوجّه شدم که آن سوار جلویی حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - است و برای شفای برادر مریضم به خانه می آیند.
وارد خانه شدند و در حالی که برادرم در خانه، بر پشت خوابیده بود، حضرت صاحب العصر - علیه السّلام - نزدیک آمدند و نیزه ای را که به دست مبارکش بود، روی کتف برادرم گذاشتند و فرمود: «دایی تو از سفر آمده، برخیز.» فهمیدم دایی «میرزا علی اکبر» را که در سفر تجارت بود و همه ما ناراحت او بودیم، می فرماید. با این کار حضرت، برادرم از جا بلند شد و به استقبال دایی شتافت.
از خواب بیدار شدم دیدم طلوع فجر است، ولی هیچ کس برای نماز صبح از خواب بلند نشده، با خوشحالی و به سرعت نزد برادرم رفتم و او را از خواب بیدار کردم و گفتم: «تو شفا پیدا کردی و حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - به تو عنایت فرمود.» دست او را گرفته و از زمین بلندش نمودم. مادر از خواب بیدار شد و داد زد که: «چرا او را بیدار کردی و چرا بلندش نمودی؟ چون تازه خواب رفته و از درد زیادی که کشیده، تازه راحت شده بود.» گفتم: «مادر! حضرت حجّت - علیه السّلام - شفایش داده.» برادرم بی اختیار، شروع به راه رفتن کرد و بدون ناراحتی از مکانی به مکانی رفت. همان مریضی که قدرت راه رفتن نداشت، بخوبی راه افتاد. همه خوشحال شدیم، خبر منتشر شد. تمام خویشان و آشنایان جمع شدند، از آن روز چرک و خون بند آمد و زخمها رو به بهبودی و رفته رفته خوب شد. بیش از یک هفته نگذشته بود که تمام بدن، سالم شد و چند روز بعد از آن دایی ام که در خواب دیده بودم، باسلامت وارد شد و تا تاریخ 1303، تمام افرادی که نام برده شدند جز والده و جرّاح، زنده اند.

رقعه استغاثه

نویسنده گوید: با اینکه در جلد اوّل «شیفتگان» در رابطه با اثرات عریضه حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - مطالبی را نوشته و دو نسخه مشهور عریضه ای را نیز در آن نوشتم(25) لکن اینجا هم، به نسخه دیگری اشاره می کنم شاید اهل حاجت مورد استفاده قرار داده و نویسنده را مورد دعای خیر قرار دهند و البتّه این نسخه کمیاب است.