فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

تعلیم دعای امام زمان (علیه السّلام)

مرحوم «نهاوندی» از مرحوم «عراقی» نوشته که عالم بزرگوار «ملّاقاسم رشتی» فرمود که: وقتی به اصفهان آمدم، روزی طرف قبرستان «تخته فولاد» که زمین متبرّکی است رفتم. ایشان بعد از نقل مطالبی، می نویسد:
مشغول خواندن فاتحه شدم و میل شدید به قلیان پیدا کردم، گفتم: «اینجا که کسی نیست، من از روح بزرگان مدفون در اینجا، مدد می طلبم.»
طرف قبر مرحوم «میرمحمّدباقر داماد» - اعلی اللَّه مقامه - رفتم و برای خواندن فاتحه ایستادم، یک وقت متوجّه شدم شخصی از آن گوشه مرا صدا زد و فرمود: «ملّاقاسم! چرا وقتی وارد قبرستان شدی به سنّت پیغمبر - ارواح العالمین له الفداء - سلام نکردی؟» خجل شده عذر آوردم و آن آقا نپذیرفت.
آقا، از وضع پدر و مادر من خبر دادند که: «تو فرزند فلان پدر و مادری و چون برای پدرت فرزند پسر نمی ماند، پدرت نذر کرد که خداوند به او پسری بدهد تا اهل حدیث و خبر شود، خداوند تو را به او کرامت کرد و او هم به نذر خود عمل کرد.» پس از مطالب زیاد که بین ما ردّ و بدل شد، آقا قلیانی آماده به دست من دادند، که بکشم و بعد فرمودند:
«در این قبرستان، قبر چند نبیّ وجود دارد که کسی نمی داند، بیا با هم برای زیارت آنها برویم.»
بعد به جایی رسیدیم، فرمود: «اینجاست.» و زیارتی را خواندند که من آن عبارات را در کتب ندیده بودم؛ سپس فرمودند: «از من چیزی بخواه.» و پس از مقدّماتی فرمودند: «به تو، دو دعا یاد می دهم یکی مخصوص خودت و یکی برای عموم، که اگر مؤمنی در بلیّه افتد، بخواند مجرّب است.» و هر دو دعا را قرائت فرمودند.
عرض کردم: «افسوس که وسیله نوشتن ندارم تا بنویسم.» قلمدانی را با دوات و یک قطعه کاغذ به قدر نوشتن، مرحمت فرمودند. دعای اوّل که مخصوص بود املا نمودند و نوشتم و برای خود برداشتم، و دعای دوّم که برای عموم است این بود، فرمودند:
«یا مُحَمَّدُ ! یا عَلِیُّ! یا فاطِمَةُ! یا صاحِبَ الزَّمان! اَدْرِکْنی وَلاتُهْلِکْنی .»
قدری صبر کردم، فرمودند: «این عبارت به نظرت غلط است؟»
گفتم: «آری! چون خطاب به چهار نفر است، فعل بعد از آنها می بایست جمع، آورده شود.»
فرمود: «اینجا اشتباه داری، چون ناظم کلّ، حضرت صاحب الامر - علیه السّلام - است و غیر را در ملک او تصرّفی نیست. محمّد و علی و فاطمه - علیهم السّلام - را به شفاعت نزد آن بزرگوار می خواهیم و از او به تنهایی استمداد می کنیم.»
دیدم جواب درست است و نوشتم تا سر بلند کردم، دیدم کسی نیست. گریان شدم، از کسی که با من بود، پرسیدم: «این آقا کجا رفت؟» معلوم شد او اصلاً کسی را ندیده است.(21)
این داستان مفصّل است طالبین به آن کتاب مراجعه فرمایند.

تشرّف با استخاره، در حرم مولی علی (علیه السّلام)

مرحوم آقا «جمال الدّین اصفهانی» - قدّس سرّه - فرمودند:
به «نجف» مشرّف شدم و برای موقع تشرّف به حرم، عهد مؤکّد نمودم که هر ساعتی استخاره خوب آمد و ترک آن بد، به حرم مشرّف شوم. هرچه استخاره می نمودم بد بود. چند روز گذشت، تا روز پنجشنبه شد و باز استخاره بد می آمد و این امر بی اندازه ناراحتم کرده بود.
پس تمام لباسهای خود را عوض کردم و لباس نو دیگر پوشیدم و به حمّام رفته، غسل توبه نمودم و شرایط توبه را انجام دادم. تا شب جمعه هر چه استخاره می کردم بد می آمد، بی طاقت شدم و رفتم نزدیک رواق و حرم، استخاره کردم بروم به طرف بالا سر مبارک، خوب بود ترک آن بد.
وقتی رفتم، دیدم شخصی در بالا سر به سجده افتاده و به صدای حزین و روح افزایی این ذکر را می گوید: «نِعْمَ الرَّبُّ اَنْتَ وَبِئْسَ الْعَبیدُ نَحْنُ.»(22) بطوری این صدا و مناجات در من اثر گذاشت که حسّ و حرکت از تمام اعضای من رفت و زبانم هم از تکلّم باز ماند. برای شنیدن این مناجات و ذکر، نشستم؛ حال دیگری به من دست داد و بی اختیار گریه کردم. مدّت زیادی به همین حال بود، تا سر از سجده برداشت و رفت، قدرت از من سلب و حال بلند شدن نداشتم که دنبالش بروم و حرفی بزنم.
چشمم به جای سجده افتاد، دیدم روی سنگ مانند باران از اشک چشمانشان ریخته، دستمالم را بیرون آورده و تمام اشکها را با آن برداشتم. در خانه بچّه مریضی داشتم و حال او بسیار بد بود به خانه آمدم و دستمال را به او مالیدم فوراً شفا پیدا کرد. متوجّه شدم که وجود مبارک حضرت بقیةاللَّه - علیه السّلام - را زیارت کردم. «رَزَقَنَااللَّهُ زِیارَتَه.»(23)

تأثیر عریضه امام زمان (علیه السّلام)

صاحب «نجم الثّاقب» نوشته: عالم فاضل صالح، «میرزا محمّدحسین نائینی اصفهانی» فرزند ارجمند عالم عامل و مهذّب کامل «میرزا عبدالرّحیم نائینی» ملقّب به «شیخ الاسلام» فرمود:
برادرم «میرزا محمّد سعید» که از طلّاب علوم دینیّه است، در سال 1285 دردی در پایش ظاهر شد و پشت پایش ورم کرد بطوری که کج شد و از راه رفتن عاجز شد.
طبیبی را به نام «میرزا احمد نائینی» برای معالجه آوردند. کجی پا را معالجه کرد و ورم نیز برطرف شد، ولی چند روزی طول نکشید که بین زانو و ساق پا، مادّه ای ظاهر شد و رفته رفته در پای دیگرش، در ران و میان دو کتف ظاهر شد و زخم و درد به او مهلت نمی داد. معالجات باعث شد که زخمها شکافته شود و چرک و خون بیرون بیاید.
یک سال، بلکه زیادتر، بر همین حال بود و به همین جهت قوای بدنش تحلیل رفت و پوست و استخوانی بیش نماند. کار بر پدر و مادر سخت شد و هر چه معالجه کردند جز ازدیاد مرض، چیز دیگری نبود.
از آن طرف «وبا» هم شیوع پیدا کرده بود و موجب نگرانی همه ما شده بود. متوجّه شدیم که جرّاح حاذقی بنام «میرزا یوسف» در نزدیکی قریه ما منزل دارد. پدرم کسی را نزد او فرستاده و او را حاضر کردند. حال مریض را که دید، مدّتی ساکت و متفکّر ماند. وقتی والد از اطاق بیرون رفت، من و یکی از دایی هایم نزد او ماندیم، مدّتی با دایی به نجوی صحبت کرد که من فهمیدم مأیوس است و از من و پدر کتمان می کند.
وقتی والد برگشت، جرّاح گفت: «من اوّل فلان مبلغ می گیرم و معالجه می کنم.» و غرض او این بود که از این راه، والد امتناع کند و او هم برود و اتّفاقاً والد خودداری ورزید و او هم از فرصت استفاده کرد و رفت.
والدین متوجّه شدند که جرّاح مأیوس بوده و لذا بهانه آورده است. من دایی دیگری بنام «میرزا ابوطالب» داشتم که در زهد و تقوا، مشهور بود. رقعه حاجت به خدمت امام زمان - علیه السّلام - می نوشت و بسیار مجرّب بود و مردم در مشکلات به او مراجعه می کردند و عریضه به امام عصر، حضرت حجّت - علیه السّلام - می نوشت، سریع الاجابة بود و زود تأثیر می گذاشت.
والده ام از او خواهش کرد که برای شفای فرزندش استغاثه بنویسد. روز جمعه نوشت و والده ام آن را گرفت و با برادرم به چاهی که در نزدیک قریه است، رفت. برادرم، آن عریضه را در چاه انداخت و برای مادر و برادرم، حالت گریه شدید بوجود آمد و این جریان در ساعت آخر روز جمعه بود.
چند روزی نگذشت که من در خواب دیدم، سه سوار بر اسب به هیئت و شمائلی که در جریان «اسماعیل هرقلی»(24) وارد شده از صحرا رو به خانه می آیند، در آن حال جریان «اسماعیل» به خاطرم رسید و متوجّه شدم که آن سوار جلویی حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - است و برای شفای برادر مریضم به خانه می آیند.
وارد خانه شدند و در حالی که برادرم در خانه، بر پشت خوابیده بود، حضرت صاحب العصر - علیه السّلام - نزدیک آمدند و نیزه ای را که به دست مبارکش بود، روی کتف برادرم گذاشتند و فرمود: «دایی تو از سفر آمده، برخیز.» فهمیدم دایی «میرزا علی اکبر» را که در سفر تجارت بود و همه ما ناراحت او بودیم، می فرماید. با این کار حضرت، برادرم از جا بلند شد و به استقبال دایی شتافت.
از خواب بیدار شدم دیدم طلوع فجر است، ولی هیچ کس برای نماز صبح از خواب بلند نشده، با خوشحالی و به سرعت نزد برادرم رفتم و او را از خواب بیدار کردم و گفتم: «تو شفا پیدا کردی و حضرت حجّت - سلام اللَّه علیه - به تو عنایت فرمود.» دست او را گرفته و از زمین بلندش نمودم. مادر از خواب بیدار شد و داد زد که: «چرا او را بیدار کردی و چرا بلندش نمودی؟ چون تازه خواب رفته و از درد زیادی که کشیده، تازه راحت شده بود.» گفتم: «مادر! حضرت حجّت - علیه السّلام - شفایش داده.» برادرم بی اختیار، شروع به راه رفتن کرد و بدون ناراحتی از مکانی به مکانی رفت. همان مریضی که قدرت راه رفتن نداشت، بخوبی راه افتاد. همه خوشحال شدیم، خبر منتشر شد. تمام خویشان و آشنایان جمع شدند، از آن روز چرک و خون بند آمد و زخمها رو به بهبودی و رفته رفته خوب شد. بیش از یک هفته نگذشته بود که تمام بدن، سالم شد و چند روز بعد از آن دایی ام که در خواب دیده بودم، باسلامت وارد شد و تا تاریخ 1303، تمام افرادی که نام برده شدند جز والده و جرّاح، زنده اند.