فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

تشرّف عالم بزرگوار امین الواعظین اردبیلی در اثناء دعای سمات

از جمله داستانهایی که با داستان گذشته ارتباط دارد این قضیّه است که: مرحوم «علاّمه نهاوندی» نقل کرده و ما آن را بطور خلاصه می نگاریم.
خطیب بارع «حاج میرزا حسن» ملقّب به «امین الواعظین اردبیلی» نزیل «تبریز» در «نجف اشرف» روز دوشنبه، پنجم ماه صفر، سنه 1358 هجری قمری فرمودند:
مشاهد مشرّفه «عراق» را در سنه 1343 زیارت کردم و نهایت مقصد و حاجتم در این اماکن، تشرّف به خدمت حضرت ولی عصر - ارواحنا فداه - بود و مرتّب به زیارت مراقد مطهّره «نجف اشرف» و «کربلا» و مساجد از جمله: مسجد «سهله» و «کاظمین» مشرّف می شدم.
بعد از غسل روزهای جمعه و ادای فریضه ظهر و عصر، در حرم مطهّر برای انجام مستحبّات روز جمعه تا وقت نماز مغرب و عشا می ماندم و بعد از حرم مطهّر بیرون می آمدم.
در روز جمعه ای به حرم مطهّر جوادین - علیهماالسّلام - مشرّف شدم و بالای سر حضرت جواد - علیه السّلام - نشستم و مشغول قرائت شدم تا وقت دعای سمات (که ساعت آخر روز جمعه است) رسید.
جمعیّت زیادی اجتماع کرده بودند، یک ربع به مغرب مانده بود، با عجله مشغول خواندن دعای سمات شدم، ناگهان دیدم کنار من مردی زیبا، معمّم به عمامه سفید با محاسن سیاه، با قامتی متوسّط ، که بر گونه راستش خالی بود، در نزد من نشسته و به دعا خواندن من گوش می دهد و اغلاطی را که داشتم گوشزد می کند، از جمله اینکه، من خواندم:
«وَاِذا دُعیتَ بِهِ عَلَی الْعُسْرِ لِلْیُسْرِ تَیَسَّرَتْ.»
فرمود: «چرا فعل را مؤنّث می خوانی و حال آنکه در فاعل تأنیثی نیست.»
گفتم: «بخاطر رعایت هماهنگی با قبل و بعدش، چون افعال در آنها مؤنّث است.»
فرمود: «این مطلب غلط است.» پس گفت: «مقصود ایراد به تو نیست، خواستم بدانی، چون تو از اهل علمی.»
از او، تشکّر نمودم. ناگاه بلند شد، در قلبم افتاد که: «این شخص با چنین اوصاف کیست و چگونه با این تنگی مکان، نزد من نشست؟» دعا را رها کرده به دنبالش جستجو کردم و دیگر او را پیدا نکردم. بقیّه دعا را خواندم و هروقت به یاد این مطلب می افتادم آه می کشیدم، تا به وطن برگشتم و این مطلب را فراموش کرده بودم.
بعد از سه سال، شبی در عالم رؤیا دیدم که به حرم مطهّر «کاظمین» - علیهماالسّلام - مشرّفم و حضرت جواد - علیه السّلام - نشسته و من از آن حضرت سؤالات مشکلم را که فراموش کرده ام، و از جمله عرض کردم که: «من همیشه در مشاهد مشرّفه می خواستم که به شرف دیدار ولیّ عصر - علیه السّلام - مشرّف شوم و دعای من مستجاب نشد.»
فرمودند: «تو دو مرتبه آن حضرت را دیدی، مرتبه اوّل در سفرهایت به مشاهد مشرّفه در راه سامرّه، مرتبه دیگر در حرم «کاظمین» وقتی که بالا سر نشسته بودی و دعای سمات می خواندی. آن شخص که نزد تو نشسته بود و در جمله ای که می خواندی: «وَاِذا دُعیتَ بِهِ عَلَی الْعُسْرِ لِلْیُسْرِ تَیَسَّرَتْ.» به تو فرمود: چرا فعل را مؤنّث می خوانی و حال آنکه در فاعل آن تأنیثی نیست؛ آن امام زمانت بود.»
پس از خواب بیدار شدم.(18)
نویسنده گوید: در شرح حال مرحوم آیةاللَّه «میرجهانی» نیز دیدم که وقتی دعای ندبه را در سرداب مقدّس می خواندند، رسیدند به این جمله: «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ اِلی سَمائِکَ.» ناگاه دیدند آقایی که آنجا نشسته، فرمود: «این عبارت از ما نیست، «وَعَرَجْتَ بِهِ اِلی سَمائِکَ.» صحیح است.»

دیدار حجّةالاسلام رشتی از جزیره خضراء

مرحوم علاّمه «نهاوندی» می نویسد:
مرحوم «حاج سیّد احمد» برای من نوشته که: از ارث مرحوم والدم، کتاب «تحفةالابرار» را که رساله عملیّه سیّدالعلماء حجّةالاسلام «حاج سیّد محمّد باقر شفتی رشتی» بود، خریدم و او اوّل کسی بود که به حجّةالاسلام مشهور شد و آن رساله به خطّ سیّد و بسیار خوش خطّ بود. سفارشات زیادی بر پشت کتاب برای مطالعه کننده نوشته بود از جمله اینکه:
«در تمام اوقات اقبال و توجّه کامل به حضرت ولیّ عصر (عجّل اللَّه تعالی فرجه) داشته باشید، که آن جناب، پدر شفیق خلق است و مبادا از یاد آن حضرت غفلت نمایید و توجّه به غیر پیدا کنید.
من از آن حضرت می خواستم که «بحرابیض» و «جزیره خضراء» را مشاهده کنم وبلادی را که اولاد آن حضرت در آن حکومت دارند ببینم. خدا را به حقّ امام زمان - علیه السّلام - قسم دادم که صحّت این امر را بر من ظاهر سازد.
شب عید غدیری که مصادف با شب جمعه بود، ثلث آخر شب، کنار باغچه ای که در خانه ما، در «بیدآباد اصفهان» بود، قدم می زدم. ناگاه سیّد بزرگواری را دیدم که به سیمای علما بود و به تمام ما فی الضّمیر من آگاهی و خبر داد و گفتند: «امصار و بلادی که در جزیره خضراء است، صحیح است.» سپس فرمودند: «آیا می خواهی به چشم خود ببینی تا عبرتی برای تو و سایر اولی الأبصار باشد؟»
گفتم: «آری آقای من! منّت بر من می گذاری.»
گفت: «چشمت را ببند و هفت مرتبه صلوات بر جدّت محمّد و آل او بفرست.»
هر چه فرمود انجام دادم. پس فرمود: «چشمت را باز کن.»
نگاه کردم از آیات الهیّه، شهر و بلدی را دیدم که خانه های آن از هم دور بود و طرف راست و چپ آن از درختها و گلها سبز و خرّم بود.
«کَأَنَّها جَنّاتٌّ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهار.»
پس گفت: «نظر کن به آخر آن درختها.» نگاه کردم. گفت: «برو آنجا، مسجدی و امام جماعتی را می بینی؛ نماز را با او بخوان و عقب او صفوفی هست که نهایت ندارد. او از طبقه هفتم اولاد حضرت صاحب الامر - علیه السّلام - و نامش «عبدالرّحمن» است.»
رفتم و متوجّه شدم زمین زیر پای من طیّ می شود تا رسیدم به آن مسجد. امام جماعت را در محراب ایستاده دیدم، صورتش مانند ماه می درخشید و نور از سیمایش بالا می رفت. هر دو نگاهی به یکدیگر کردیم، فرمود: «مَرْحَباً بِکَ.» همانا خدا به تو منّت نهاده است.
از مسائلی که مشکل بود از آن آقا پرسیدم و جواب فرمودند. خیلی مهربانی کرده و از مافی الضّمیر من خبر دادند. من نماز فجر را با آقا خواندم و به او اقتدا کردم، مشغول به تعقیباتی که داشتم شدم، تا نزدیک طلوع آفتاب شد. در ذهنم آمد که در این وقت با مردم نماز می خواندم و الآن آنها بر عادت همه روز منتظرند و با خود می گفتم: «امروز گذشت و نمی رسم.» ناگاه شنیدم که آن سیّد امام جماعت فرمود که: «نگران مباش که بزودی تو را به جای خود می رسانیم و با آنها نماز می خوانی.»
همان سیّدی که اوّل نزد من آمده بود، دست مرا گرفت و گفت: «برویم.» به برکت امام زمان خود - عجّل اللَّه تعالی فرجه - ناگاه خود را در مسجد خودم یافتم و با جماعت نماز خواندم و آن سیّد را دیگر ندیدم.(19)
نویسنده گوید: اخباری دلالت دارد بر اینکه امام عصر - ارواحنا فداه - اولاد متعدّدی دارند که به بعضی از آنها مرحوم «حاج میرزا هاشم خراسانی» در کتاب «منتخب التّواریخ» اشاره فرموده و قضیّه سرزمین اولاد حضرت و همچنین قضیّه «جزیره خضراء» و «بحرابیض» را نیز متذکّر شده اند.
داستانهای زیادی، مؤیّد این معنی است(20) از جمله همین مسأله که مرحوم آیةاللَّه «سید محمّد باقر شفتی رشتی» نقل فرموده اند که در شب عید سعید غدیر به چشم خود دیده اند و نویسنده هم این داستان را در روز عید غدیر سال 1412 هجری قمری می نویسد.
«رَزَقَنَا اللَّهُ زِیارَتَهُ وَ رُؤْیَتَهُ وَعَجِّلِ اللَّهُمَّ فی فَرَجِهِ.»

تعلیم دعای امام زمان (علیه السّلام)

مرحوم «نهاوندی» از مرحوم «عراقی» نوشته که عالم بزرگوار «ملّاقاسم رشتی» فرمود که: وقتی به اصفهان آمدم، روزی طرف قبرستان «تخته فولاد» که زمین متبرّکی است رفتم. ایشان بعد از نقل مطالبی، می نویسد:
مشغول خواندن فاتحه شدم و میل شدید به قلیان پیدا کردم، گفتم: «اینجا که کسی نیست، من از روح بزرگان مدفون در اینجا، مدد می طلبم.»
طرف قبر مرحوم «میرمحمّدباقر داماد» - اعلی اللَّه مقامه - رفتم و برای خواندن فاتحه ایستادم، یک وقت متوجّه شدم شخصی از آن گوشه مرا صدا زد و فرمود: «ملّاقاسم! چرا وقتی وارد قبرستان شدی به سنّت پیغمبر - ارواح العالمین له الفداء - سلام نکردی؟» خجل شده عذر آوردم و آن آقا نپذیرفت.
آقا، از وضع پدر و مادر من خبر دادند که: «تو فرزند فلان پدر و مادری و چون برای پدرت فرزند پسر نمی ماند، پدرت نذر کرد که خداوند به او پسری بدهد تا اهل حدیث و خبر شود، خداوند تو را به او کرامت کرد و او هم به نذر خود عمل کرد.» پس از مطالب زیاد که بین ما ردّ و بدل شد، آقا قلیانی آماده به دست من دادند، که بکشم و بعد فرمودند:
«در این قبرستان، قبر چند نبیّ وجود دارد که کسی نمی داند، بیا با هم برای زیارت آنها برویم.»
بعد به جایی رسیدیم، فرمود: «اینجاست.» و زیارتی را خواندند که من آن عبارات را در کتب ندیده بودم؛ سپس فرمودند: «از من چیزی بخواه.» و پس از مقدّماتی فرمودند: «به تو، دو دعا یاد می دهم یکی مخصوص خودت و یکی برای عموم، که اگر مؤمنی در بلیّه افتد، بخواند مجرّب است.» و هر دو دعا را قرائت فرمودند.
عرض کردم: «افسوس که وسیله نوشتن ندارم تا بنویسم.» قلمدانی را با دوات و یک قطعه کاغذ به قدر نوشتن، مرحمت فرمودند. دعای اوّل که مخصوص بود املا نمودند و نوشتم و برای خود برداشتم، و دعای دوّم که برای عموم است این بود، فرمودند:
«یا مُحَمَّدُ ! یا عَلِیُّ! یا فاطِمَةُ! یا صاحِبَ الزَّمان! اَدْرِکْنی وَلاتُهْلِکْنی .»
قدری صبر کردم، فرمودند: «این عبارت به نظرت غلط است؟»
گفتم: «آری! چون خطاب به چهار نفر است، فعل بعد از آنها می بایست جمع، آورده شود.»
فرمود: «اینجا اشتباه داری، چون ناظم کلّ، حضرت صاحب الامر - علیه السّلام - است و غیر را در ملک او تصرّفی نیست. محمّد و علی و فاطمه - علیهم السّلام - را به شفاعت نزد آن بزرگوار می خواهیم و از او به تنهایی استمداد می کنیم.»
دیدم جواب درست است و نوشتم تا سر بلند کردم، دیدم کسی نیست. گریان شدم، از کسی که با من بود، پرسیدم: «این آقا کجا رفت؟» معلوم شد او اصلاً کسی را ندیده است.(21)
این داستان مفصّل است طالبین به آن کتاب مراجعه فرمایند.