فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

کمک حضرت امام زمان (علیه السّلام) به ملک موقوفی

مرحوم «نهاوندی» می نویسد: تفصیل این اجمال بنا بر آنچه از جمعی از اهالی مازندران و از بعضی از موثّقین علمای تهران شنیده ام این است که: در زمان مرحوم، عالم ربّانی، «الحاجّ ملّا محمّد اشرفی مازندرانی»، ملک وقفی که متولّی شرعی آن معلوم بود، چون محتاج بود از حقّ التّولیة آن امور معاش خود را می گذراند.
مرد ثروتمند ظالمی، مدّعی ملکیّت آن ملک وقف شده و می گفت که آن ملک، از جدّ من بوده و غصب شده و وقفیّت آن موضوعی ندارد. چون این ادّعا، از چنین شخص ثروتمند بااقتدار بود، لذا جماعتی از افراد نیز به عنوان شهود شهادت دادند که مطلب همین است و در هر محکمه ای رفتند همه اینها شهادت دادند که ملک وقف نیست، بلکه از اجداد این شخص به او رسیده و غصب شده و به همین جهت در همه محاکم برحسب ظاهر، حکم به نفع او انجام می گرفت.
دعوای آنها، مدّتی طول کشید و طرفین خسته شدند. عدّه ای به عنوان مصلح و خیراندیش پیشنهاد کردند که طرح این دعوا را در محضر عالم ربّانی آقای «اشرفی مازندرانی» ببرند، هرچه ایشان حکم کرد دو طرف قبول کنند، قبول کردند و خدمت آن مرد بزرگ رسیدند و اقامه شهود بر ملکیّت می شد و بحسب ظاهر نزدیک بود که «حاج اشرفی» حکم به ملکیّت آن قریه بدهد، که این به نفع مرد طاغوتی و بر ضرر موقوفه بود.
متولّی وقف، مستأصل شده و از شدّت استیصال، خود را به مدرسه «بلداشرف» رساند که شاید از دیدن و مذاکره طلّاب، چاره ای پیدا شود.
چون وارد مدرسه شد، طلّاب را مشغول مباحثه علمیّه یافت. مهموم و مغموم در گوشه ای نشسته و سر به جیب تفکّر فرو برده، در این بین یکی از طلّاب مدرسه نزد او آمد و از حال او جویا شد و سبب همّ و غم او را پرسید. با اصرار طلبه، مرد متولّی جریان را نقل کرد و ضمناً راه چاره ای خواست. آن طلبه فرمود: «چاره کار تو آن است که الآن در بیرون شهر بروی و نماز امام زمان - ارواحنا فداه - را بخوانی و بعد از نماز متوسّل به آن حضرت، تا آن بزرگوار تو را از این همّ و غم نجات دهد.»
مرد متولّی، بلافاصله به بیرون شهر رفت و در بیابانی خلوت رفته و بعد از نماز و توسّل به حضرت، دید مردی به هیئت یکی از رعایای آن سامان، ظاهر و نزد او آمد و پرسید: «چرا غمناکی؟» تمام جریان را به او گفت. آن مرد بصورت رعیّت و دهاتی، فرمود که: «مشکلت آسان و علاج آن ممکن است. برگرد نزد آقای «حاج اشرفی» و به او بگو از جانب شخص بزرگی مأموری که حکم به وقفیّت این قریه دهی.»
متولّی عرض کرد: «با وجود اقامه شهودی که طرف مقابل من به ملکیّت آن قریه نموده، چگونه آن عالم حکم به وقفیّت او خواهد کرد؟»
فرمود: «اگر آن جناب، به فکر رفت در حکم به وقفیّت، به ایشان بگو از جانب آن شخص بزرگ علامت و نشانه بر وقفیّت آن آورده ام و چون پرسید: چه علامت؟ بگو: آن شخص بزرگ فرمودند که: ما امثال شماها را تأیید می نماییم که خطا در حکم و فتوی نکنید و نشانی بر صدق این بیان آنکه، شما در وقت تشرّفت به «مکّه معظّمه» وقتی در «مقام ابراهیم» مشغول نماز بودی و در قنوت، فلان دعا را خواندی و یک کلمه آن دعا را غلط ادا کردی، پس من آهسته به گوشت گفتم: صحیح این کلمه این است و از نظرت ناپدید شدم.»
چون این مطالب را بیان کرد، از نظر متولّی غایب شد. پس متولّی خوشحال به شهر برگشت و نزد مرحوم «حاج اشرفی» شرفیاب گردید، ماجرا را خدمت ایشان عرض کرد، آن عالم متوجّه شدند که حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - بوده که حکم به وقفیّت را صادر کرده و از این راه رفع مخاصمه و قطع نزاع شد.(17)
نویسنده گوید: این همان قریه ای است که مرحوم آیةاللَّه «شیخ مرتضی حائری» فرمودند: «از اهالی مازندران، تحقیق نموده و آن ملک به همین عنوان موجود است.»
قابل ذکر است که در این داستان نکات مهمّی استفاده می شود:
1 - توسّل به امام زمان - علیه السّلام - از هر کس و در هر جا باشد، ارزش دارد.
2 - علما و فقهای شیعه، مشمول عنایات امام زمانند تا حدّی که اگر دعایی غلط می خوانند حضرت به آنها توجّه می دهد و اگر موردی پیش آید که خطای در فتوا کنند آنها را یاری می دهد و این نمونه زیادی دارد؛ از جمله داستان «شیخ مفید» - علیه الرّحمة - است، که در شرح حال ایشان در اکثر کتب از جمله در کتاب «قصص العلماء» مرحوم «تنکابنی»، صفحه 399 نقل شده است. و ما اصل داستان را در اینجا می نگاریم:

کمک امام زمان (علیه السّلام) به شیخ مفید

شخصی دهاتی، به خدمت شیخ رسید و پرسید: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است، آیا چه کنیم؟»
شیخ فرمود: «با همان حمل، او را دفن کنید.»
آن مرد برگشت دید که سواری از پشت سرش می آید و چون به نزدیک او رسید گفت: «شیخ مفید فرموده است که شکم آن زن را بشکافید و طفل را بیرون آورید و شکم زن را بدوزید و دفن کنید.»
آن مرد چنین کرد، بعد از چندی ماجرا را برای شیخ گفتند؛ فرمود که: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص، حضرت صاحب الزّمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه - بوده، الحال که در احکام شرعیّه خطا می نمایم، دیگر فتوا نمی دهم.»
پس، درب خانه را بست و بیرون نیامد، ناگاه از حضرت صاحب - علیه السّلام - توقیعی بیرون آمد بسوی شیخ که: «بر شماست اینکه فتوا بگویید و بر ما است که نگذاریم خطا واقع شود.» پس به مسند فتوا نشست.

تشرّف عالم بزرگوار امین الواعظین اردبیلی در اثناء دعای سمات

از جمله داستانهایی که با داستان گذشته ارتباط دارد این قضیّه است که: مرحوم «علاّمه نهاوندی» نقل کرده و ما آن را بطور خلاصه می نگاریم.
خطیب بارع «حاج میرزا حسن» ملقّب به «امین الواعظین اردبیلی» نزیل «تبریز» در «نجف اشرف» روز دوشنبه، پنجم ماه صفر، سنه 1358 هجری قمری فرمودند:
مشاهد مشرّفه «عراق» را در سنه 1343 زیارت کردم و نهایت مقصد و حاجتم در این اماکن، تشرّف به خدمت حضرت ولی عصر - ارواحنا فداه - بود و مرتّب به زیارت مراقد مطهّره «نجف اشرف» و «کربلا» و مساجد از جمله: مسجد «سهله» و «کاظمین» مشرّف می شدم.
بعد از غسل روزهای جمعه و ادای فریضه ظهر و عصر، در حرم مطهّر برای انجام مستحبّات روز جمعه تا وقت نماز مغرب و عشا می ماندم و بعد از حرم مطهّر بیرون می آمدم.
در روز جمعه ای به حرم مطهّر جوادین - علیهماالسّلام - مشرّف شدم و بالای سر حضرت جواد - علیه السّلام - نشستم و مشغول قرائت شدم تا وقت دعای سمات (که ساعت آخر روز جمعه است) رسید.
جمعیّت زیادی اجتماع کرده بودند، یک ربع به مغرب مانده بود، با عجله مشغول خواندن دعای سمات شدم، ناگهان دیدم کنار من مردی زیبا، معمّم به عمامه سفید با محاسن سیاه، با قامتی متوسّط ، که بر گونه راستش خالی بود، در نزد من نشسته و به دعا خواندن من گوش می دهد و اغلاطی را که داشتم گوشزد می کند، از جمله اینکه، من خواندم:
«وَاِذا دُعیتَ بِهِ عَلَی الْعُسْرِ لِلْیُسْرِ تَیَسَّرَتْ.»
فرمود: «چرا فعل را مؤنّث می خوانی و حال آنکه در فاعل تأنیثی نیست.»
گفتم: «بخاطر رعایت هماهنگی با قبل و بعدش، چون افعال در آنها مؤنّث است.»
فرمود: «این مطلب غلط است.» پس گفت: «مقصود ایراد به تو نیست، خواستم بدانی، چون تو از اهل علمی.»
از او، تشکّر نمودم. ناگاه بلند شد، در قلبم افتاد که: «این شخص با چنین اوصاف کیست و چگونه با این تنگی مکان، نزد من نشست؟» دعا را رها کرده به دنبالش جستجو کردم و دیگر او را پیدا نکردم. بقیّه دعا را خواندم و هروقت به یاد این مطلب می افتادم آه می کشیدم، تا به وطن برگشتم و این مطلب را فراموش کرده بودم.
بعد از سه سال، شبی در عالم رؤیا دیدم که به حرم مطهّر «کاظمین» - علیهماالسّلام - مشرّفم و حضرت جواد - علیه السّلام - نشسته و من از آن حضرت سؤالات مشکلم را که فراموش کرده ام، و از جمله عرض کردم که: «من همیشه در مشاهد مشرّفه می خواستم که به شرف دیدار ولیّ عصر - علیه السّلام - مشرّف شوم و دعای من مستجاب نشد.»
فرمودند: «تو دو مرتبه آن حضرت را دیدی، مرتبه اوّل در سفرهایت به مشاهد مشرّفه در راه سامرّه، مرتبه دیگر در حرم «کاظمین» وقتی که بالا سر نشسته بودی و دعای سمات می خواندی. آن شخص که نزد تو نشسته بود و در جمله ای که می خواندی: «وَاِذا دُعیتَ بِهِ عَلَی الْعُسْرِ لِلْیُسْرِ تَیَسَّرَتْ.» به تو فرمود: چرا فعل را مؤنّث می خوانی و حال آنکه در فاعل آن تأنیثی نیست؛ آن امام زمانت بود.»
پس از خواب بیدار شدم.(18)
نویسنده گوید: در شرح حال مرحوم آیةاللَّه «میرجهانی» نیز دیدم که وقتی دعای ندبه را در سرداب مقدّس می خواندند، رسیدند به این جمله: «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ اِلی سَمائِکَ.» ناگاه دیدند آقایی که آنجا نشسته، فرمود: «این عبارت از ما نیست، «وَعَرَجْتَ بِهِ اِلی سَمائِکَ.» صحیح است.»