فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

حواله کتاب شریف عبقری الحسان در مسجد جمکران

برای تدوین مطالب جلد دوّم «شیفتگان»، به دنبال کتابهای مربوط به حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - در کتابخانه شخصی می گشتم، ناگاه چشمم افتاد به دو جلد کتاب «عبقری الحسان». جلد اوّل آن را باز کردم، دیدم مطلبی را در صفحه اوّل آن نوشته ام و آن این است:
در شب دهم ربیع الثّانی سال 1407، که به مسجد جمکران مشرّف شدم؛ شخصی که او را هفته های قبل هم دیده بودم و هر پنجشنبه از تهران می آمد ملاقات کردم.
پس از مطالبی که بین من و ایشان ردّ و بدل شد، به من گفتند: «شما کتاب عبقری الحسان دارید؟» گفتم: «نه!»
گفتند: «حضرت حواله فرموده اند که این دو جلد کتاب را من به شما بدهم.» و مرا به کتابفروشی مقابل برد و این دو جلد کتاب را به من دادند.
تا این مطلب را دیدم، فهمیدم که باید از این کتاب بتوانم استفاده هایی بنمایم که بحمدللَّه به قضایای افرادی که مشرّف به محضر امام زمان - ارواحنا فداه - شدند، به نکته هایی که قابل توجّه بود برخورد کردم و لذا چند مورد را انتخاب کرده و در این کتاب نوشته ام.
خداوند، همه افرادی را که به هر نحوی، خدمت به ولایت نموده مخصوصاً صاحب این کتاب را، غریق دریای رحمتش فرماید.

کمک حضرت امام زمان (علیه السّلام) به ملک موقوفی

مرحوم «نهاوندی» می نویسد: تفصیل این اجمال بنا بر آنچه از جمعی از اهالی مازندران و از بعضی از موثّقین علمای تهران شنیده ام این است که: در زمان مرحوم، عالم ربّانی، «الحاجّ ملّا محمّد اشرفی مازندرانی»، ملک وقفی که متولّی شرعی آن معلوم بود، چون محتاج بود از حقّ التّولیة آن امور معاش خود را می گذراند.
مرد ثروتمند ظالمی، مدّعی ملکیّت آن ملک وقف شده و می گفت که آن ملک، از جدّ من بوده و غصب شده و وقفیّت آن موضوعی ندارد. چون این ادّعا، از چنین شخص ثروتمند بااقتدار بود، لذا جماعتی از افراد نیز به عنوان شهود شهادت دادند که مطلب همین است و در هر محکمه ای رفتند همه اینها شهادت دادند که ملک وقف نیست، بلکه از اجداد این شخص به او رسیده و غصب شده و به همین جهت در همه محاکم برحسب ظاهر، حکم به نفع او انجام می گرفت.
دعوای آنها، مدّتی طول کشید و طرفین خسته شدند. عدّه ای به عنوان مصلح و خیراندیش پیشنهاد کردند که طرح این دعوا را در محضر عالم ربّانی آقای «اشرفی مازندرانی» ببرند، هرچه ایشان حکم کرد دو طرف قبول کنند، قبول کردند و خدمت آن مرد بزرگ رسیدند و اقامه شهود بر ملکیّت می شد و بحسب ظاهر نزدیک بود که «حاج اشرفی» حکم به ملکیّت آن قریه بدهد، که این به نفع مرد طاغوتی و بر ضرر موقوفه بود.
متولّی وقف، مستأصل شده و از شدّت استیصال، خود را به مدرسه «بلداشرف» رساند که شاید از دیدن و مذاکره طلّاب، چاره ای پیدا شود.
چون وارد مدرسه شد، طلّاب را مشغول مباحثه علمیّه یافت. مهموم و مغموم در گوشه ای نشسته و سر به جیب تفکّر فرو برده، در این بین یکی از طلّاب مدرسه نزد او آمد و از حال او جویا شد و سبب همّ و غم او را پرسید. با اصرار طلبه، مرد متولّی جریان را نقل کرد و ضمناً راه چاره ای خواست. آن طلبه فرمود: «چاره کار تو آن است که الآن در بیرون شهر بروی و نماز امام زمان - ارواحنا فداه - را بخوانی و بعد از نماز متوسّل به آن حضرت، تا آن بزرگوار تو را از این همّ و غم نجات دهد.»
مرد متولّی، بلافاصله به بیرون شهر رفت و در بیابانی خلوت رفته و بعد از نماز و توسّل به حضرت، دید مردی به هیئت یکی از رعایای آن سامان، ظاهر و نزد او آمد و پرسید: «چرا غمناکی؟» تمام جریان را به او گفت. آن مرد بصورت رعیّت و دهاتی، فرمود که: «مشکلت آسان و علاج آن ممکن است. برگرد نزد آقای «حاج اشرفی» و به او بگو از جانب شخص بزرگی مأموری که حکم به وقفیّت این قریه دهی.»
متولّی عرض کرد: «با وجود اقامه شهودی که طرف مقابل من به ملکیّت آن قریه نموده، چگونه آن عالم حکم به وقفیّت او خواهد کرد؟»
فرمود: «اگر آن جناب، به فکر رفت در حکم به وقفیّت، به ایشان بگو از جانب آن شخص بزرگ علامت و نشانه بر وقفیّت آن آورده ام و چون پرسید: چه علامت؟ بگو: آن شخص بزرگ فرمودند که: ما امثال شماها را تأیید می نماییم که خطا در حکم و فتوی نکنید و نشانی بر صدق این بیان آنکه، شما در وقت تشرّفت به «مکّه معظّمه» وقتی در «مقام ابراهیم» مشغول نماز بودی و در قنوت، فلان دعا را خواندی و یک کلمه آن دعا را غلط ادا کردی، پس من آهسته به گوشت گفتم: صحیح این کلمه این است و از نظرت ناپدید شدم.»
چون این مطالب را بیان کرد، از نظر متولّی غایب شد. پس متولّی خوشحال به شهر برگشت و نزد مرحوم «حاج اشرفی» شرفیاب گردید، ماجرا را خدمت ایشان عرض کرد، آن عالم متوجّه شدند که حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - بوده که حکم به وقفیّت را صادر کرده و از این راه رفع مخاصمه و قطع نزاع شد.(17)
نویسنده گوید: این همان قریه ای است که مرحوم آیةاللَّه «شیخ مرتضی حائری» فرمودند: «از اهالی مازندران، تحقیق نموده و آن ملک به همین عنوان موجود است.»
قابل ذکر است که در این داستان نکات مهمّی استفاده می شود:
1 - توسّل به امام زمان - علیه السّلام - از هر کس و در هر جا باشد، ارزش دارد.
2 - علما و فقهای شیعه، مشمول عنایات امام زمانند تا حدّی که اگر دعایی غلط می خوانند حضرت به آنها توجّه می دهد و اگر موردی پیش آید که خطای در فتوا کنند آنها را یاری می دهد و این نمونه زیادی دارد؛ از جمله داستان «شیخ مفید» - علیه الرّحمة - است، که در شرح حال ایشان در اکثر کتب از جمله در کتاب «قصص العلماء» مرحوم «تنکابنی»، صفحه 399 نقل شده است. و ما اصل داستان را در اینجا می نگاریم:

کمک امام زمان (علیه السّلام) به شیخ مفید

شخصی دهاتی، به خدمت شیخ رسید و پرسید: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است، آیا چه کنیم؟»
شیخ فرمود: «با همان حمل، او را دفن کنید.»
آن مرد برگشت دید که سواری از پشت سرش می آید و چون به نزدیک او رسید گفت: «شیخ مفید فرموده است که شکم آن زن را بشکافید و طفل را بیرون آورید و شکم زن را بدوزید و دفن کنید.»
آن مرد چنین کرد، بعد از چندی ماجرا را برای شیخ گفتند؛ فرمود که: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص، حضرت صاحب الزّمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه - بوده، الحال که در احکام شرعیّه خطا می نمایم، دیگر فتوا نمی دهم.»
پس، درب خانه را بست و بیرون نیامد، ناگاه از حضرت صاحب - علیه السّلام - توقیعی بیرون آمد بسوی شیخ که: «بر شماست اینکه فتوا بگویید و بر ما است که نگذاریم خطا واقع شود.» پس به مسند فتوا نشست.