فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

اهمیّت کمک به مستضعفین

این حقیر، عبد فانی و چاکر آستان مقدّس اهل بیت عصمت و طهارت - علیهم السّلام - «محمّدعلی برهانی افوسی فریدنی» در خرداد، سال 1358 شمسی، که مصادف با دوّمین سال پیروزی انقلاب اسلامی بود به اتّفاق چهار نفر از آقایان اهل علم فریدنی مقیم قم، به منظور آمارگیری و نام نویسی طبقه محروم و مستضعف منطقه «پشتکوه بختیاری فریدن» از طرف «کمیته امداد» از شهرستان «داران فریدن» اعزام و چند روز در آن حومه، مشغول به انجام وظیفه شدیم، که جدّاً وضع مردم آن سامان از هر جهت رقّت بار و به همه چیز محتاج بودند و تنها به همّت جهادسازندگی با زحمات زیاد، راه سازی را تا نزدیک دهکده «پاگون» که حدود یک صد کیلومتری «داران» است، ادامه داده بودند.
به هر حال آمارگیری کردیم و بنا شد برگردیم. مقداری راه آمدیم، ماشینی که کمیته امداد در اختیار ما قرار داده بود، نقص فنّی شد و احتیاج به قطعاتی پیدا کرد و این مسأله مستلزم رفتن به شهرستان «داران» بود.
خلاصه، سرگردان و ناراحت در کنار راه منتظر وسیله ماندیم، راننده خیلی ناراحت بود و می گفت: «اگر ماشینی رسید که یک نفر جا داشت اجازه بدهید من بروم، تا بلکه قطعات مورد حاجت را تهیّه و زودتر بیاورم. شما هم اگر وسیله رسید بعد از من بیایید والاّ دِه به دِه پیاده به طرف «بوئین» یا «داران» بیایید.»
حدود سه ساعت از روز گذشته بود و تقریباً ساعت ده صبح بود، ماشینی که پر از سرنشین و ماشین جهادسازندگی بود، رسید. راننده ما سوار شد، رفقای من هم به فکر رفتن افتادند و با اینکه جا نبود و مسافرین در مضیقه و ناراحتی بودند به زور سوار شدند و از من عذرخواهی کردند. تنها من ماندم آن هم در بیابان مخوف و آن زمان که ابتدای انقلاب بود و با فرار «بختیار» و هجوم به انبارهای اسلحه، بعضی اشرار نیز اسلحه داشتند و بعضی از لُرهای آن حومه تفنگدار و به ما بدبین بودند.
ساعت نزدیک به یازده صبح یا بیشتر بود که تنها راه می رفتم؛ دیدم چاره ای جز توسّل به مولایم صاحب الزّمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - نیست. به آن حضرت متوسّل شدم و گفتم: «یا اَبا صالِحَ الْمَهدی ! اَدْرِکْنی .» و این اشعار را می خواندم:
خانه ات را حلقه بر در می زنم gggggگرد بام خانه ات پر می زنم gggggآنقدر در می زنم این خانه را gggggتا ببینم روی صاحب خانه را gggggتا به عشق خود اسیرم کرده ای gggggاز علائق جمله سیرم کرده ای gggggمن به غیر از تو ندارم هیچکس gggggمهدی زهرا به فریادم برس gggggبه حالت گریه و استغاثه بودم که ناگاه دیدم شخصی با لباس اشخاص عادی، به قیافه یکی از سادات محترمی که او را در مدرسه فیضیّه می شناختم، مقابلم بین راه ایستاده، خوشحال شدم و سلام کرده احوالپرسی نمودم و گفتم: «شما کجا و اینجا کجا؟»
فرمود: «ما هم اینجا رفت و آمد می کنیم، شما هم خیلی مأجورید، چون خدمت محرومین می کنید و این روش جدّم حضرت علی - علیه السّلام - است، تا می توانید در حدّ تمکّن به این طبقه خدمت کنید و دست از این کار برندارید که کار خوبی است.»
خواستم از او استمداد بطلبم با خود گفتم: «از دست او چه کار می آید؟ او هم مثل من غریب است.» ولی ناگاه رو به من کرده فرمود: «بزودی وسیله برای شما می رسد ناراحت مباش.»
باز فکر کردم که این سیّد از کجا می داند وسیله برایم می رسد، صدایی به گوشم رسید که: «این آقا، حضرت مهدی صاحب الزّمان - علیه السّلام - است.» و آن آقا از نظرم غایب شد و همان وقت ماشینی رسید که مهندس محترمی در آن تنها بود، گویا ماشین را تازه خریده بود، بدون گفتن نگاه داشت و مرا سوار کرد و به مقصد رساند. «والحمدللَّه اوّلاً و آخراً»

عنایت ولیّ عصر امام زمان (علیه السّلام) به آیةاللَّه حاج شیخ مرتضی حائری یزدی (قدّس سرّه)

یکی از اساتید حوزه علمیّه قم، که از شاگردان مرحوم آیةاللَّه «حائری» است و در نامه ای که به اینجانب نوشته و تقاضای مصرّانه نموده اند که نام ایشان برده نشود، مکتوب داشته اند:
استاد عظیم الشّأن مرحوم آیةاللَّه «حاج شیخ مرتضی حائری»، فرزند مرحوم آقای «حاج شیخ عبدالکریم حائری» چند سال در ایّام فاطمیّه - صلوات اللَّه علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها - در مسجد امام حسن عسکری - علیه السّلام - منبر تشریف می بردند و مطالب آن منبرها را یادداشت می نمودند.
در یادداشت منبر شب اوّل جمادی الثّانی، ظاهراً سال 1398، که حقیر از روی نسخه دستخط شریفشان، در منزل خود معظّم له نوشته ام، این چنین مرقوم فرموده اند:
همین الآن، بنده در نظر دارم موردی را که از اولاد علما است و پدر او موقع رفتن از دنیا، الحق والانصاف یک شاهی، از سهم مبارک امام - علیه السّلام - برای آنان نگذاشت و با امام خود، لااقلّ در آن موقع، با کمال صداقت و امانت رفتار نمود. امام - علیه السّلام - برای بعضی از فرزندان آن مرحوم، در موقع اضطرار مستقیماً وجوه ارسال می فرمود و مراقب این جزئیّات می شد، بیش از این پرده برداری علی الظّاهر مصلحت نیست.
که به فرموده شفاهی این استاد حوزه، مقصود خود حضرت آیةاللَّه «حائری» بودند که این چنین مورد عنایت امام زمان - علیه السّلام - بودند.
ایشان باز نوشته اند:
جریان قریه ای که در کتاب «عبقری الحسان» مرحوم «نهاوندی» آمده است، مرحوم آیةاللَّه «حائری» - رضوان اللَّه علیه - ، پس از اشاره به آن، فرمودند: از اهالی مازندران، تحقیق نموده ام و آن ملک وقف، و به همین عنوان موجود است؛ که متناسب است اصل جریان را بعد از مقدّمه ای از کتاب مذکور بنویسم:

حواله کتاب شریف عبقری الحسان در مسجد جمکران

برای تدوین مطالب جلد دوّم «شیفتگان»، به دنبال کتابهای مربوط به حضرت ولیّ عصر - ارواحنا فداه - در کتابخانه شخصی می گشتم، ناگاه چشمم افتاد به دو جلد کتاب «عبقری الحسان». جلد اوّل آن را باز کردم، دیدم مطلبی را در صفحه اوّل آن نوشته ام و آن این است:
در شب دهم ربیع الثّانی سال 1407، که به مسجد جمکران مشرّف شدم؛ شخصی که او را هفته های قبل هم دیده بودم و هر پنجشنبه از تهران می آمد ملاقات کردم.
پس از مطالبی که بین من و ایشان ردّ و بدل شد، به من گفتند: «شما کتاب عبقری الحسان دارید؟» گفتم: «نه!»
گفتند: «حضرت حواله فرموده اند که این دو جلد کتاب را من به شما بدهم.» و مرا به کتابفروشی مقابل برد و این دو جلد کتاب را به من دادند.
تا این مطلب را دیدم، فهمیدم که باید از این کتاب بتوانم استفاده هایی بنمایم که بحمدللَّه به قضایای افرادی که مشرّف به محضر امام زمان - ارواحنا فداه - شدند، به نکته هایی که قابل توجّه بود برخورد کردم و لذا چند مورد را انتخاب کرده و در این کتاب نوشته ام.
خداوند، همه افرادی را که به هر نحوی، خدمت به ولایت نموده مخصوصاً صاحب این کتاب را، غریق دریای رحمتش فرماید.