فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

عنایت حضرت به حاج عبداللَّه اسفندیاری

در تاریخ 3/6/71 در خدمت حضرت حجّةالاسلام والمسلمین «حاج شیخ مصطفی نورانی» که از چهره های درخشان حوزه علمیّه قم هستند و کتابهایی نیز در زمینه طبّ اسلامی دارند، این قضیّه را شنیدم و لطف کردند به درخواست حقیر، عین ماجرا را کتباً، در دسترس نویسنده قرار دادند:
حدود 1/1/67 شخصی وارد منزل ما شد و سه روز بدون صحبت از کار خویش ماند. اوّل صبح روز سوّم، من به ایشان گفتم: «خود را معرّفی کنید، چه کسی هستید و چه کاره ای و چه کار داری؟»
گفت: «عجب! بعد از سه روز از من سؤال می کنید؟»
گفتم: «سه روز طبق روایت، مهمان بودی و حقّ سؤال نداشتم، اکنون باید حاجت خود را بخواهی!»
گفت: «من خودم نیامدم تا بروم.»
گفتم: «پس چه کسی شما را فرستاده است؟»
گفت: «آقا مرا فرستاده.»
گفتم: «کدام آقا؟»
گفت: «حضرت صاحب الزّمان - علیه السّلام - .»
گفتم: «چه فرمود و برای چه؟»
گفت: «حضرت فرمودند: باید از «خراسان» به «قم» بروی و در مکتب اهل بیت - علیهم السّلام - آنچه داری از طبّ پیاده کنی.»
گفتم: «مگر شما طبّ می دانی؟»
گفت: «آری! من پیرمرد هفتاد ساله بودم، به جهت احتیاج مادّی نزد یک اهل حالی رفتم و به او گفتم: به من دعایی تعلیم کن که آن را بخوانم و امام زمان - علیه السّلام - را ببینم و دردم را به او بگویم. گفت: با این وضع نمی توانی به حضور آن حضرت برسی، باید بروی چیزی در زمین مخصوص آن حضرت بکاری و بخوری و نزد من بیایی.
من گفتم: زمین آن حضرت کجاست؟ گفت: رودخانه ها.
رفتم و چیزی کاشتم و بعد از حاصل آن خوردم و نزد او رفتم. وقتی مرا دید، دعایی به من یاد داد و گفت: برو در بیابان بخوان و بخواب. رفتم خواندم و خوابیدم. در خواب چهارده معصوم - علیهم السّلام - را دیدم و درخواست خود را گفتم و همه مرا به امام عصر - علیه السّلام - حواله دادند. در آخر آن حضرت یک بوته به من داد که به وسیله آن، خواصّ همه گیاهان را با اسمش می دانم.»
پرسیدم: «اسم شما؟»
گفت: «عبداللَّه اسفندیاری.»
من یک گیاه که به نام «حیّ العالم» بود و «جابربن حیّان» از امام صادق - علیه السّلام - نقل کرده بود، پرسیدم، گفت: «شما گل همیشه بهار را می پرسید.» در مؤسّسه تحقیق شد، دیدم همان است که ایشان گفته بود.
ایشان دو سال در مؤسّسه ما ماند و آنچه داشت همه را در مؤسّسه «مکتب اهل بیت - علیهم السّلام - » گذاشت و اکنون گفتارش در میان 10000 صفحه، راجع به طبّ اسلامی موجود است.
ایشان به «مشهد مقدّس» برگشت و یک سال قبل از دنیا رفت.
قم - مصطفی نورانی 3/6/71

خواندن دعای سمات و تشرّف به محضر مولا (علیه السّلام)

صدیق بزرگوار و دلباخته اهل بیت، حجّةالاسلام آقای «محمّدعلی برهانی فریدنی» داستان تشرّفش را به محضر امام عصر - ارواحنا فداه - برای نویسنده، چنین مکتوب فرموده اند:
در تاریخ 20/3/1354 شمسی، از قریه «اَفُوس فریدن» که زادگاه اینجانب است، به اتّفاق یک نفر از اهالی همان قریه بنام آقای «سیّد مجتبی هاشمی» که مرد بااخلاص و مدّاح اهل بیت - علیهم السّلام - بود و یک سال قبل به رحمت الهی پیوستند، به خارج قریه که مشهور به «سرچشمه افوس» که متّصل به کوهی عظیم و بلند به نام «کوه قبله» است، رفتیم.
برنامه این بود که: نوعاً روزهای جمعه از صبح به آنجا می رفتیم. اوّل دعای ندبه و ظهر هم نماز ظهر و عصر و زیارت وارث می خواندیم تا نزدیک غروب آفتاب که وقت دعای سمات بود، مشغول دعای سمات می شدیم. همین برنامه را آن روز انجام دادیم تا موقع دعای سمات مشغول دعا شدیم و در بین دعا، توسّل به مولایمان ولی عصر - ارواحنا فداه - پیدا کردیم، ناگاه «سیّد مجتبی هاشمی» با حالتی هیجان زده و توأم با شور و عشق مرا صدا زد و گفتند: «آقای برهانی! این آقا سیّد بزرگوار کیست اینجا ایستاده، با شما کار دارد؟»
حقیر سر برداشته، نگاه کردم به فاصله 12 الی 15 متری ما، رو به طرف قبله، آقایی بزرگوار و سیّدی خیلی نورانی، ایستاده و مشغول به ذکر است. عمامه ای بر سر مبارک و تحت الحنک آن را زیر گلوی مبارکش قرار داده، دستها را از آستین عبا بیرون آورده و پارچه سبزی مثل شال، از روی عبا به کمر بسته بودند.
چون سال گذشته در آن قریه، بعضی از سادات روحانی آنجا به دیدن من آمده بودند خیال کردم یکی از آنهاست. پس از سلام عرض کردیم: «بفرمایید! چایی حاضر است، ما هم، الآن دعای سمات را تمام می کنیم و در خدمتیم.»
فرمودند: «مشغول باشید، دعا را تمام کنید. من هم مشغول زیارت عاشورا هستم.»
با فرموده آقا، شروع کردیم به ادامه دعا و چون شیفته جمال آقا بودیم، دعا را تند خواندیم. باز آقای «هاشمی» به ایشان تعارف کردند و آقا همان جمله را تکرار کردند. چند دقیقه ای بیش طول نکشید که دعا تمام شد و خواستیم از آقا پذیرایی کنیم، کسی را ندیدیم. تمام محوطه را دیدیم کسی را پیدا نکردیم، بلافاصله متوجّه شدیم که وجود اقدس حجّةبن الحسن امام زمان - ارواحنا فداه - بودند، با گریه و زاری آقا را صدا زدیم که: «ای بزرگوار! کجا رفتی؟» و بر حال خود تأسّف می خوردیم که چرا آقا را نشناختیم.
یا ربّ به کردگاری خود، ماه طلعتش gggggبنما که دهر بی مه رویش مکدّر است gggggدر انتظار مقدم او چشم روزگار gggggچون گوش روزه دار، بر اللَّه اکبر است ggggg11/2/72
آقای «برهانی» داستان تشرّف دیگری را در تاریخ 23/4/72 در دسترس نویسنده قرار دادند، که پس از حذف مقدّماتی که در رابطه با حقیر است، به اصل داستان می پردازم.

اهمیّت کمک به مستضعفین

این حقیر، عبد فانی و چاکر آستان مقدّس اهل بیت عصمت و طهارت - علیهم السّلام - «محمّدعلی برهانی افوسی فریدنی» در خرداد، سال 1358 شمسی، که مصادف با دوّمین سال پیروزی انقلاب اسلامی بود به اتّفاق چهار نفر از آقایان اهل علم فریدنی مقیم قم، به منظور آمارگیری و نام نویسی طبقه محروم و مستضعف منطقه «پشتکوه بختیاری فریدن» از طرف «کمیته امداد» از شهرستان «داران فریدن» اعزام و چند روز در آن حومه، مشغول به انجام وظیفه شدیم، که جدّاً وضع مردم آن سامان از هر جهت رقّت بار و به همه چیز محتاج بودند و تنها به همّت جهادسازندگی با زحمات زیاد، راه سازی را تا نزدیک دهکده «پاگون» که حدود یک صد کیلومتری «داران» است، ادامه داده بودند.
به هر حال آمارگیری کردیم و بنا شد برگردیم. مقداری راه آمدیم، ماشینی که کمیته امداد در اختیار ما قرار داده بود، نقص فنّی شد و احتیاج به قطعاتی پیدا کرد و این مسأله مستلزم رفتن به شهرستان «داران» بود.
خلاصه، سرگردان و ناراحت در کنار راه منتظر وسیله ماندیم، راننده خیلی ناراحت بود و می گفت: «اگر ماشینی رسید که یک نفر جا داشت اجازه بدهید من بروم، تا بلکه قطعات مورد حاجت را تهیّه و زودتر بیاورم. شما هم اگر وسیله رسید بعد از من بیایید والاّ دِه به دِه پیاده به طرف «بوئین» یا «داران» بیایید.»
حدود سه ساعت از روز گذشته بود و تقریباً ساعت ده صبح بود، ماشینی که پر از سرنشین و ماشین جهادسازندگی بود، رسید. راننده ما سوار شد، رفقای من هم به فکر رفتن افتادند و با اینکه جا نبود و مسافرین در مضیقه و ناراحتی بودند به زور سوار شدند و از من عذرخواهی کردند. تنها من ماندم آن هم در بیابان مخوف و آن زمان که ابتدای انقلاب بود و با فرار «بختیار» و هجوم به انبارهای اسلحه، بعضی اشرار نیز اسلحه داشتند و بعضی از لُرهای آن حومه تفنگدار و به ما بدبین بودند.
ساعت نزدیک به یازده صبح یا بیشتر بود که تنها راه می رفتم؛ دیدم چاره ای جز توسّل به مولایم صاحب الزّمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - نیست. به آن حضرت متوسّل شدم و گفتم: «یا اَبا صالِحَ الْمَهدی ! اَدْرِکْنی .» و این اشعار را می خواندم:
خانه ات را حلقه بر در می زنم gggggگرد بام خانه ات پر می زنم gggggآنقدر در می زنم این خانه را gggggتا ببینم روی صاحب خانه را gggggتا به عشق خود اسیرم کرده ای gggggاز علائق جمله سیرم کرده ای gggggمن به غیر از تو ندارم هیچکس gggggمهدی زهرا به فریادم برس gggggبه حالت گریه و استغاثه بودم که ناگاه دیدم شخصی با لباس اشخاص عادی، به قیافه یکی از سادات محترمی که او را در مدرسه فیضیّه می شناختم، مقابلم بین راه ایستاده، خوشحال شدم و سلام کرده احوالپرسی نمودم و گفتم: «شما کجا و اینجا کجا؟»
فرمود: «ما هم اینجا رفت و آمد می کنیم، شما هم خیلی مأجورید، چون خدمت محرومین می کنید و این روش جدّم حضرت علی - علیه السّلام - است، تا می توانید در حدّ تمکّن به این طبقه خدمت کنید و دست از این کار برندارید که کار خوبی است.»
خواستم از او استمداد بطلبم با خود گفتم: «از دست او چه کار می آید؟ او هم مثل من غریب است.» ولی ناگاه رو به من کرده فرمود: «بزودی وسیله برای شما می رسد ناراحت مباش.»
باز فکر کردم که این سیّد از کجا می داند وسیله برایم می رسد، صدایی به گوشم رسید که: «این آقا، حضرت مهدی صاحب الزّمان - علیه السّلام - است.» و آن آقا از نظرم غایب شد و همان وقت ماشینی رسید که مهندس محترمی در آن تنها بود، گویا ماشین را تازه خریده بود، بدون گفتن نگاه داشت و مرا سوار کرد و به مقصد رساند. «والحمدللَّه اوّلاً و آخراً»