فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

عنایت حضرت در رمی جمره عقبه

ماه صفر سال 1413 قمری طبق دعوت قبلی جهت تبلیغ، به شهرستان «قوچان» مسافرت کردم و در مدرسه علمیّه «امام» منبر می رفتم. یکی از مؤمنین بنام آقای «حاج عبّاس اطمینان» که پای منبر می آمد و چند نوبت با ایشان به مشهد مشرّف شدم، داستان تشرّفش را به محضر آقا امام زمان - علیه السّلام - چنین بیان کردند:
سالی که به «مکّه معظّمه» مشرّف شده بودم، بعد از اعمال، برای «رمی جمره عقبه» در «منی » رفتم. جمعیّت خیلی زیاد بود، بطوری که ما سه نفر اهل کاروان، احرامی یکدیگر را گرفته و با هم می رفتیم، ناگهان دست من از احرامی رفیقم جدا شد و با فشار زیاد جمعیّت، از آنها دور افتادم و یک وقت متوجّه شدم که زیر پای جمعیّت افتاده ام. کسی قدرت نداشت نجاتم بدهد، چون هر کس چنین تصمیمی می گرفت و خم می شد، او هم می افتاد و زیر دست و پا می ماند. مردم از روی سر و سینه ام ردّ می شدند، با هر زحمتی بود خود را حرکت دادم که به طرفی بروم. به شخص دیگری که او هم افتاده بود برخورد کردم، بالأخره خودم را به طرف «جمره» و موضعی که سنگ می زدند، کشاندم. نفسی کشیدم و با اینکه مرتّب سنگ به طرفم پرتاب می شد، با زحمت زیاد موفّق شدم که سنگها را کنار بزنم و به گوشه ای رفتم که از آنجا بیرون بروم. جمعیّت مهلت نمی داد، از یک آقایی اجازه گرفتم دست روی شانه اش بگذارم و ردّ شوم ،اجازه داد. دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم: «کمک کن، تا ردّ شوم.» همینطور که دستم روی شانه اش بود در اثر تنه جمعیّت شانه اش از زیر دستم ردّ شد و دو مرتبه افتادم، افتادنی که دیگر هر چه سعی کردم بلند شوم ممکن نبود. نفسم گرفت و از زندگی مأیوس شدم، لحظات بسیار سختی بر من می گذشت. ناگاه به فکرم رسید که باید توسّل به اهل بیت - علیهم السّلام - پیدا کنم و امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - را صدا بزنم. قدرت حرکت زبان از من سلب شده بود، در دل متوجّه آقا شدم و گفتم: «آقا ! نجات من به دست شماست.» ناگهان دیدم آقایی در جلوی من، با لباس غیراحرامی و به هیئت عربی، فرمود: «دستت را به من بده.» و دستم را گرفت و بلندم نمود. دیدم با دست مبارک، اشاره به این طرف و آن طرف نمود و با اشاره دست آقا، راه باز می شد. مرا تا جایی که کسی نبود، برد، پای ستونی نشستم، زن عربی مرا با این حال دید گفت: «چه می خواهی؟» به دهان اشاره کردم و گفتم: «ماء.» ظرف آبی به من داد و نفسی کشیدم، گفتم: «این آقا چه کسی بود که مرا نجات داد؟ تشکّری بنمایم.» دیدم کسی نیست، به ذهنم رسید که این آقا امام عصر - ارواحنا له الفداء - بود که من توسّل به آن حضرت پیدا کردم مرا نجات داد و دیگر او را ندیدم.

توسّل دیگر به امام عصر (علیه السّلام)

حاجی مذکور فرمودند:
«در چند سال قبل، به غدّه ای در دو طرف نشیمنگاه، مبتلا شدم.
چون خودم از سال 1326 در بیمارستان کار می کردم، هرچه دوا به نظرم رسید، استفاده کردم و اثری از صحّت و سلامتی ظاهر نشد. به دکتر جرّاح بیمارستان «قوچان»، دکتر «مرتضوی» و دکتر «رسول خانی» مراجعه کردم، دستور آزمایش و نوار قلب دادند، وقتی جواب آزمایش را دیدند، هر دو گفتند: «فردا باید عمل شوی و زود بستری شو.» گفتم: «می روم و فردا می آیم.» گفتند: «همراهی هم داشته باش.»
فردا که رفتیم به همراهی من گفتند: «چون عفونت در هر دو طرف نشیمنگاه به لگن رسیده، نصف آن را باید از دو طرف برداریم، و ایشان را فردا بیاورید تا عمل کنیم.» در حالی که ترس و وحشت عمل، در من اثر گذاشته بود برگشتیم. از آن طرف با این وضع زندگی کردن هم ممکن نبود و مخصوصاً برای نماز چقدر می بایست آب کشی کنم. هر شب توسّل به اهل بیت - علیهم السّلام - داشتم و مخصوصاً به امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - التماس می کردم و آن شب، بیشتر توسّل پیدا کرده و دلم شکست. در نماز شب، بی اختیار شدم و حرفهایی که الآن وقتی یادم می آید خجالت می کشم، زدم و برای عمل نرفتم. پس از چند روزی، هر دو غدّه سر باز کرد و جراحت زیادی آمد و من خوب شدم که الآن فقط گودی هر دو طرف مانده و بس.» «وَالْحَمْدُلِلَّهِ اَوّلاً وَاَخِراً»

عنایت حضرت به حاج عبداللَّه اسفندیاری

در تاریخ 3/6/71 در خدمت حضرت حجّةالاسلام والمسلمین «حاج شیخ مصطفی نورانی» که از چهره های درخشان حوزه علمیّه قم هستند و کتابهایی نیز در زمینه طبّ اسلامی دارند، این قضیّه را شنیدم و لطف کردند به درخواست حقیر، عین ماجرا را کتباً، در دسترس نویسنده قرار دادند:
حدود 1/1/67 شخصی وارد منزل ما شد و سه روز بدون صحبت از کار خویش ماند. اوّل صبح روز سوّم، من به ایشان گفتم: «خود را معرّفی کنید، چه کسی هستید و چه کاره ای و چه کار داری؟»
گفت: «عجب! بعد از سه روز از من سؤال می کنید؟»
گفتم: «سه روز طبق روایت، مهمان بودی و حقّ سؤال نداشتم، اکنون باید حاجت خود را بخواهی!»
گفت: «من خودم نیامدم تا بروم.»
گفتم: «پس چه کسی شما را فرستاده است؟»
گفت: «آقا مرا فرستاده.»
گفتم: «کدام آقا؟»
گفت: «حضرت صاحب الزّمان - علیه السّلام - .»
گفتم: «چه فرمود و برای چه؟»
گفت: «حضرت فرمودند: باید از «خراسان» به «قم» بروی و در مکتب اهل بیت - علیهم السّلام - آنچه داری از طبّ پیاده کنی.»
گفتم: «مگر شما طبّ می دانی؟»
گفت: «آری! من پیرمرد هفتاد ساله بودم، به جهت احتیاج مادّی نزد یک اهل حالی رفتم و به او گفتم: به من دعایی تعلیم کن که آن را بخوانم و امام زمان - علیه السّلام - را ببینم و دردم را به او بگویم. گفت: با این وضع نمی توانی به حضور آن حضرت برسی، باید بروی چیزی در زمین مخصوص آن حضرت بکاری و بخوری و نزد من بیایی.
من گفتم: زمین آن حضرت کجاست؟ گفت: رودخانه ها.
رفتم و چیزی کاشتم و بعد از حاصل آن خوردم و نزد او رفتم. وقتی مرا دید، دعایی به من یاد داد و گفت: برو در بیابان بخوان و بخواب. رفتم خواندم و خوابیدم. در خواب چهارده معصوم - علیهم السّلام - را دیدم و درخواست خود را گفتم و همه مرا به امام عصر - علیه السّلام - حواله دادند. در آخر آن حضرت یک بوته به من داد که به وسیله آن، خواصّ همه گیاهان را با اسمش می دانم.»
پرسیدم: «اسم شما؟»
گفت: «عبداللَّه اسفندیاری.»
من یک گیاه که به نام «حیّ العالم» بود و «جابربن حیّان» از امام صادق - علیه السّلام - نقل کرده بود، پرسیدم، گفت: «شما گل همیشه بهار را می پرسید.» در مؤسّسه تحقیق شد، دیدم همان است که ایشان گفته بود.
ایشان دو سال در مؤسّسه ما ماند و آنچه داشت همه را در مؤسّسه «مکتب اهل بیت - علیهم السّلام - » گذاشت و اکنون گفتارش در میان 10000 صفحه، راجع به طبّ اسلامی موجود است.
ایشان به «مشهد مقدّس» برگشت و یک سال قبل از دنیا رفت.
قم - مصطفی نورانی 3/6/71