فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

چهره ای ناشناخته و گمنام امّا...

نه دانشمند نامداری بود و نه چهره شناخته شده و مشهوری، امّا مرد کاسب دین باور و پرواپیشه ای بود که براستی از خوبان عصر خویش بود، از اوتاد وابدال بود، امّا ناشناخته و گمنام می زیست.
در تهران بود، به همین جهت او را «آقا سیّد کریم محمودی تهرانی» می گفتند و از انسانهای شایسته و درستی بود که نه تنها با حضرت مهدی - علیه السّلام - رابطه داشت بلکه آن گرامی بارها و بارها به دکّه کوچک او آمده و آنجا را مزیّن و منوّر فرموده و مشکلات و حوائج بسیاری را به وسیله او حلّ فرموده بود. گویی آن بنده خوب خدا به نوعی واسطه میان مردم و آن خورشید آسمان امامت بود، امّا مردم از مقام او غافل و او را نمی شناختند.
به هرحال دو داستان شنیدنی از تشرّف او را در اینجا با هم می نگریم.

... درست می شود:

مرحوم «سیّد کریم» مدّتی در تهران در کوچه «غریبان» در منزل یکی از بازاریها، زندگی می کرد و آن بنده خدا نمی دانست که مستأجر او چه انسان بلندمرتبه و بزرگواری است. پس از مدّتی که سیّد در خانه او می نشیند به او می گوید: «آقا سیّد کریم! اگر ممکن است منزل ما را با کمال معذرت تخلیه کنید، چرا که خودمان بدان نیازمندیم.»
سیّد چند روز مهلت می خواهد تا جایی دست و پا کند، امّا به هر دری می زند جایی پیدا نمی کند، چرا که دارای زن و چند کودک بوده و صاحب خانه ها به خانواده های بدون کودک یا کم تعداد، خانه می دهند.
سرانجام کار به جایی می رسد که صاحب منزل می گوید: «آقا سیّد! دیگر راضی نیستم در منزلم بمانی.» سیّد بزرگوار با شنیدن این جمله به ناچار اثاث منزل خویش را جمع می کند و در گوشه ای از کوچه پرده ای می کشد و در سرمای زمستان کرسی می گذارد و خانواده خویش را در آنجا پناه می دهد، تا خانه ای بیابد. درست در این فکر غوطه ور بود که چه باید کرد که ناگاه متوجّه می شود امام عصر - علیه السّلام - نزدیک می شود، به سوی آن بزرگوار می رود و عرض اخلاص و ارادت می کند.
آن حضرت می پرسد: «سیّد کریم! چه می کنی؟»
می گوید: «سرورم! خود می دانید.»
آن گرامی می فرماید: «دوستان ما باید در فراز و نشیبها شکیبا باشند.»
می گوید: «آری سرورم! خاندان پیامبر در راه خدا هر گونه رنج و فشار و آوارگی و زندان و شهادت و اسارت دیده اند، امّا خدای را سپاس که مصیبت کرایه نشینی ندیده اند که در فصل زمستان از منزل رانده شوند.»
حضرت تبسّم نموده و می فرماید: «آری! امّا مهمّ نیست، نگران نباش، منزل درست می شود.» و می روند.
و آنگاه به فاصله چند دقیقه مرحوم «حاج سیّد مهدی خرّازی» که از تجّار و خوبان تهران بود و اندکی به عظمت معنوی «آقا سیّد کریم» آشنا، سرمی رسد و بی درنگ منزلی را در بازارچه «علی شهریاری» برای «سیّدکریم» خریده و او را به خانه جدید می برد.(16)

عنایت حضرت در رمی جمره عقبه

ماه صفر سال 1413 قمری طبق دعوت قبلی جهت تبلیغ، به شهرستان «قوچان» مسافرت کردم و در مدرسه علمیّه «امام» منبر می رفتم. یکی از مؤمنین بنام آقای «حاج عبّاس اطمینان» که پای منبر می آمد و چند نوبت با ایشان به مشهد مشرّف شدم، داستان تشرّفش را به محضر آقا امام زمان - علیه السّلام - چنین بیان کردند:
سالی که به «مکّه معظّمه» مشرّف شده بودم، بعد از اعمال، برای «رمی جمره عقبه» در «منی » رفتم. جمعیّت خیلی زیاد بود، بطوری که ما سه نفر اهل کاروان، احرامی یکدیگر را گرفته و با هم می رفتیم، ناگهان دست من از احرامی رفیقم جدا شد و با فشار زیاد جمعیّت، از آنها دور افتادم و یک وقت متوجّه شدم که زیر پای جمعیّت افتاده ام. کسی قدرت نداشت نجاتم بدهد، چون هر کس چنین تصمیمی می گرفت و خم می شد، او هم می افتاد و زیر دست و پا می ماند. مردم از روی سر و سینه ام ردّ می شدند، با هر زحمتی بود خود را حرکت دادم که به طرفی بروم. به شخص دیگری که او هم افتاده بود برخورد کردم، بالأخره خودم را به طرف «جمره» و موضعی که سنگ می زدند، کشاندم. نفسی کشیدم و با اینکه مرتّب سنگ به طرفم پرتاب می شد، با زحمت زیاد موفّق شدم که سنگها را کنار بزنم و به گوشه ای رفتم که از آنجا بیرون بروم. جمعیّت مهلت نمی داد، از یک آقایی اجازه گرفتم دست روی شانه اش بگذارم و ردّ شوم ،اجازه داد. دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم: «کمک کن، تا ردّ شوم.» همینطور که دستم روی شانه اش بود در اثر تنه جمعیّت شانه اش از زیر دستم ردّ شد و دو مرتبه افتادم، افتادنی که دیگر هر چه سعی کردم بلند شوم ممکن نبود. نفسم گرفت و از زندگی مأیوس شدم، لحظات بسیار سختی بر من می گذشت. ناگاه به فکرم رسید که باید توسّل به اهل بیت - علیهم السّلام - پیدا کنم و امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشّریف - را صدا بزنم. قدرت حرکت زبان از من سلب شده بود، در دل متوجّه آقا شدم و گفتم: «آقا ! نجات من به دست شماست.» ناگهان دیدم آقایی در جلوی من، با لباس غیراحرامی و به هیئت عربی، فرمود: «دستت را به من بده.» و دستم را گرفت و بلندم نمود. دیدم با دست مبارک، اشاره به این طرف و آن طرف نمود و با اشاره دست آقا، راه باز می شد. مرا تا جایی که کسی نبود، برد، پای ستونی نشستم، زن عربی مرا با این حال دید گفت: «چه می خواهی؟» به دهان اشاره کردم و گفتم: «ماء.» ظرف آبی به من داد و نفسی کشیدم، گفتم: «این آقا چه کسی بود که مرا نجات داد؟ تشکّری بنمایم.» دیدم کسی نیست، به ذهنم رسید که این آقا امام عصر - ارواحنا له الفداء - بود که من توسّل به آن حضرت پیدا کردم مرا نجات داد و دیگر او را ندیدم.