فهرست کتاب


شیفتگان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف «جلد دوّم»

احمد قاضی زاهدی گلپایگانی

خاطره دیگری از حاج آقای شریفی

حدود بیست سال پیش بود که در سدّ جاجرود، منزل یکی از دوستانم به نام «حاج عبّاس آقا» که اهل تبریز بودند، مهمان بودم. غروب می خواستم به تهران برگردم، ایشان خواهش کردند که شب را بمانم، ولی چون قول داده بودم که شب به منزل برگردم عذرخواهی کردم و از عبّاس آقا پرسیدم که: «از کدام راه بروم که زودتر به تهران برسم؟»
ایشان دو راه را به من پیشنهاد نمود، یک راه معمولی و دیگری از کنار کوه بیراهه ای بود که گفت: «اگر از اینجا بروید، به خیابان می رسید و راه کوتاهتر می شود.»
چون غروب آفتاب بود، من این راه را انتخاب کردم که زودتر برسم. وارد بیراهه شدم، آرام آرام می رفتم، کم کم هوا تاریک شد و من راه را گم کردم و از دامنه کوه می رفتم، چون هوا تاریک شد از صدای حیوانات متوحّش شدم و نمی دانستم که از کجا بروم تا راه را پیدا کنم. سرتا پای مرا وحشت گرفت و کاملاً مأیوس شدم. به حضرت صاحب الامر - علیه السّلام - متوسّل شدم که: «یا صاحب الزّمان! از خداوند مسألت کنید، مرا حفظ کند و راه را به من نشان دهد.»
مقداری راه رفتم، به تونلی برخورد کردم به تصوّر اینکه وارد تونل که می شوم آخر آن خیابان است، وارد شدم و تا آخر رفتم و متوجّه شدم بن بست است و هوای کثیفی داشت و حالم به هم خورد و افتادم، به زحمت خودم را کشاندم تا سر دو راهی رسیدم، دیدم قسمت پایین کوه که درّه ای بود، پیرمرد خوش سیمایی فانوسی با مقداری جاروب، به دست دارد. وقتی مرا دید آمد بالا و سلام کرد و پرسید: «اینجا چه می کنی؟» من تمام جریان را گفتم از گم کردن راه و وارد شدن به تونل آلوده و ... که فرمود: «تونل مربوط به زغال سنگ است و راه ندارد، خدا رحم کرد که گاز زغال سنگ شما را از بین نبرد.»
در هر صورت من ماجرا را به ایشان گفتم که می خواهم به تهران بروم و نمی دانم که از کجا بروم.»
فرمود: «از این قلّه بالا می روی، آن طرف چراغی روشن است، به طرف آن چراغ می روی، لکن آنجا قهوه خانه است و افراد نابابی آنجا هستند و شما آنجا نرو، کنار جادّه می ایستی، ماشین می رسد و شما را به تهران می برد.» خداحافظی کرد و رفت.
مقداری که از کوه بالا رفتم، چراغ را دیدم، به خود آمدم که در این وقت شب این شخص اینجا چه کار داشت و که بود؟ منزل مسکونی نبود، از بالا نگاه کردم اثری از فانوس و خود پیرمرد نبود.
طرف قهوه خانه آمدم و به انتظار ایستادم، ماشینها می آمدند و نگه نمی داشتند. ماشین ارتش آمد، چند قدم از من ردّ شد و برگشت، دیدم سرهنگی با یک سرباز مسلّح است از جیپ پیاده شدند و سرباز گفت: دستها بالا!» من دستهایم را بالا نگه داشتم بازدید بدنی کرد و پرسید: «چرا اینجا ایستادی؟» ماجرا را برای آنها گفتم.
گفتند: «غیرقابل قبول است، سدّ جاجرود کجا و اینجا کجا؟ اینجا شمشک و انبار باروت ارتش است، محیط ممنوعه است، چگونه از این کوه به اینجا آمدی؟»
داستانم را تعریف کردم به سرباز گفت: «سوارش کن.» من خیال کردم مرا بازداشت کردند، آوردند تا میدان امام حسین فعلی، به سرباز راننده گفت: «اوّل مرا به منزل برسان و بعد این آقا را هر کجا منزلش هست برسان.»
او را رساند و بعد خواست مرا برساند، گفتم: «من اینجا واردم و خودم می روم.»
گفت: «نه! سرهنگ به من دستور داده شما را به منزل برسانم.» و مرا به میدان خراسان که منزلم بود رساند.
من تا دو سه روز حالم مساعد نبود، تا به شخصی که استاد بود و حالات مخصوصی داشت، این خاطره را گفتم، ایشان گفت: «چون شما در آنجا متوسّل به آقا امام زمان - علیه السّلام - شدید، آقا حضرت خضر را که مأمور صحرا و بیابانهاست، از طرف خودشان فرستادند.» و خصوصیّات حضرت خضر را که خود دیده بود، بیان کرد، دیدم همان آقا بوده است.
چند سال که از این ماجرا گذشت. در ساری، مهمان بعضی رفقا و بستگان بودیم. شبی جایی مهمان بودیم، دیدم زن بی حجابی آمد و با میزبان صحبت کرد و رفت.
من ناراحت شدم گفتم: «این از اعضای خانواده شماست؟»
گفت: «صاحب منزل ماست.»
من گفتم: «نباید چنین باشد که آزاد با او حرف بزنی.»
گفت: «چه کنم؟ اگر بخواهم حرفی بزنم مرا بیرون می کند.»
من گفتم: «پس یک اطاق به من بده و مرا تنها بگذار.»
در عالم رؤیا دیدم، اذان صبح است و من برخاستم، متوجّه شدم احتیاج به غسل دارم و لباس هم ندارم و حمّام هم داخل منزل نیست. خیلی ناراحت بودم، جوانی خوش سیما را دیدم، به من گفت: «چرا ناراحتی؟»
گفتم: «وقت نماز است و من محتاج غسل و لباس ندارم می ترسم، نمازم قضا شود.»
ایشان به من گفتند: «ناراحت نباش، درب را نیمه باز بگذار و از این طرف به سوی حمّام برو، لنگی از حمّامی بگیر و آن را تَر نکن، غسل کن و همانجا نماز بخوان و لباس بپوش و برگرد، احدی از اینها نمی فهمند تو کجا رفتی و برگشتی و زود از اینجا برو و لباس بخر و حمام برو.»
یک وقت دیدم جوان نیست، بیدار شدم و همان طور که در خواب دیده بودم، عمل کردم، از خانه بیرون رفتم. هوا تاریک بود و کسی نبود، متحیّر ماندم کجا بروم؟ یک وقت دیدم شخصی از فاصله دور با یک فانوس به طرف من می آید، نزدیک شد، دیدم همان آقایی است که در کوههای جاجرود او را دیدم، لبخندی به من زد و گفت: «با من بیا، اینجا هم حمّام هست و هم مسجد، من به مسجد می روم و تو حمّام برو.» چند قدم برداشتیم که به حمّام رسیدیم و غسل کردم. به همان ترتیب که جوان در عالم رؤیا به من گفته بود به منزل آمدم و احدی نفهمید و زود هم از آن خانه بیرون آمدم، هر چند التماس کردند، نماندم.
آری! بار دوّم بود که حضرت خضر را که نماینده امام زمان - ارواحنا فداه - است دیدم.

چهره ای ناشناخته و گمنام امّا...

نه دانشمند نامداری بود و نه چهره شناخته شده و مشهوری، امّا مرد کاسب دین باور و پرواپیشه ای بود که براستی از خوبان عصر خویش بود، از اوتاد وابدال بود، امّا ناشناخته و گمنام می زیست.
در تهران بود، به همین جهت او را «آقا سیّد کریم محمودی تهرانی» می گفتند و از انسانهای شایسته و درستی بود که نه تنها با حضرت مهدی - علیه السّلام - رابطه داشت بلکه آن گرامی بارها و بارها به دکّه کوچک او آمده و آنجا را مزیّن و منوّر فرموده و مشکلات و حوائج بسیاری را به وسیله او حلّ فرموده بود. گویی آن بنده خوب خدا به نوعی واسطه میان مردم و آن خورشید آسمان امامت بود، امّا مردم از مقام او غافل و او را نمی شناختند.
به هرحال دو داستان شنیدنی از تشرّف او را در اینجا با هم می نگریم.

... درست می شود:

مرحوم «سیّد کریم» مدّتی در تهران در کوچه «غریبان» در منزل یکی از بازاریها، زندگی می کرد و آن بنده خدا نمی دانست که مستأجر او چه انسان بلندمرتبه و بزرگواری است. پس از مدّتی که سیّد در خانه او می نشیند به او می گوید: «آقا سیّد کریم! اگر ممکن است منزل ما را با کمال معذرت تخلیه کنید، چرا که خودمان بدان نیازمندیم.»
سیّد چند روز مهلت می خواهد تا جایی دست و پا کند، امّا به هر دری می زند جایی پیدا نمی کند، چرا که دارای زن و چند کودک بوده و صاحب خانه ها به خانواده های بدون کودک یا کم تعداد، خانه می دهند.
سرانجام کار به جایی می رسد که صاحب منزل می گوید: «آقا سیّد! دیگر راضی نیستم در منزلم بمانی.» سیّد بزرگوار با شنیدن این جمله به ناچار اثاث منزل خویش را جمع می کند و در گوشه ای از کوچه پرده ای می کشد و در سرمای زمستان کرسی می گذارد و خانواده خویش را در آنجا پناه می دهد، تا خانه ای بیابد. درست در این فکر غوطه ور بود که چه باید کرد که ناگاه متوجّه می شود امام عصر - علیه السّلام - نزدیک می شود، به سوی آن بزرگوار می رود و عرض اخلاص و ارادت می کند.
آن حضرت می پرسد: «سیّد کریم! چه می کنی؟»
می گوید: «سرورم! خود می دانید.»
آن گرامی می فرماید: «دوستان ما باید در فراز و نشیبها شکیبا باشند.»
می گوید: «آری سرورم! خاندان پیامبر در راه خدا هر گونه رنج و فشار و آوارگی و زندان و شهادت و اسارت دیده اند، امّا خدای را سپاس که مصیبت کرایه نشینی ندیده اند که در فصل زمستان از منزل رانده شوند.»
حضرت تبسّم نموده و می فرماید: «آری! امّا مهمّ نیست، نگران نباش، منزل درست می شود.» و می روند.
و آنگاه به فاصله چند دقیقه مرحوم «حاج سیّد مهدی خرّازی» که از تجّار و خوبان تهران بود و اندکی به عظمت معنوی «آقا سیّد کریم» آشنا، سرمی رسد و بی درنگ منزلی را در بازارچه «علی شهریاری» برای «سیّدکریم» خریده و او را به خانه جدید می برد.(16)